شنبه, ۱۱ اسفند, ۱۴۰۳ / 1 March, 2025
مجله ویستا
حکایت از یاد نرفتنی صفا

من از این غیرت جز می وحدت تا ابد می ننوشم
عاشق یارم محو دیدارم همچو نی میزنم جوش
با دلی خونین خاطری غمگین لالهآسا خموشم
ای که در بند شرب مدامی
اگر خواهی کامی بزن در گمنامی گامی
جلوة دلبران بقا ندارد مستی عاشقان فنا ندارد
گر سالک راه حقی دیوانهشو دیوانه شو
یکباره از ما و منی بیگانه شو بیگانه شو
تا چون اهل صفا از سر جان روزی نگذری
پی بر شعشعة پیر مغان چون ما کی بری
زندگی حرفهای سیداسماعیل نواب صفا، در ترانهسرایی، حدود بیست سال بود. اما شصت سال شهرت پایدار را برای او رقم زد. او با همان بیست سال فعالیت نامستمر و پراکنده، نامش را بر خاطرهها حک کرد. کلام عاطفی و موقر او، در همان نمونههای نهچندان پرشمار، تأثیری داشت که نیروی آن هنوز هم به پایان نرسیده است. و چهبسا که بعد از پایان زندگی پررنج «مرشد صفا» (نام مستعارش از طنزنویسیهای دوره جوانی)، ماندگارتر هم شود.
شاید از این پس، غزلهای خوب او را نیز بیشتر بخوانند. و نواب شاعر را بیشتر بشناسند. ترانهسرایی، شهرتی را برای شاعران با قریحه فراهم میکند، اما حیات شاعری آنها را نیز در سایهای میپوشاند. مردم، بهار را با مرغ سحر و ز من نگارم میشناسند. نه با قصیدههای فاخرش، هنوز هم رهی معیری با کاروان و من از روز ازل به یاد میآید نه با غزلهای لطیف و خوش نقشش، و هنوز هم مردم غزلهای خوب نواب صفا و بیژن ترقی و تورج نگهبان را آنطور که باید، نخواندهاند. شاید درست گفتهاند که شعر، هنر محبوب خواص است و ترانه، هنر محبوب مردم.
کیمیای وجودِ ترانهگویان ما، از محمدتقی بهار تا محمدعلی بهمنی، این بوده که هنر محبوب مردم را از حد و پسند عوامالناس و ارذلالناس فراتر آورند و به آن جایگاهی هنری ببخشند. و چراغی باشند که مردم اهل ذوق را به خواندن شعر فاخر فارسی نیز وادارد. بسیاری از ترانهسازان بزرگ ما، شاعران بلندمرتبهای نبودهاند (سوای بهار و رهی و معدودی دیگر)، حتی بسیاری از آنها نزد شاعران فرهیخته با عنوانهایی نهچندان فاخر نامیده میشدند، اما آنها هم تکبیتهایی دارند که جان را آتش میزند، و غزلهایی دارند که به نظر متوسط و حتی مادون متوسط میآید، اما وقتی با آواز آمیخته میشود و بر بالهای موسیقی مینشیند، تأثیری شگفت میآفریند؛ و این علتی ندارد جز اینکه باور داشته باشیم ذوق موسیقی و آهنگ و نوا در جهان آنها چنان نشسته که بیحضور در کنار آن و بیمدد از جهان نغمات، شعری نمیتوانند گفت و چهبسا که همان غزل متوسط آنها، در آمیزش با صدای ساز و آوازی خوش، چنان جلوه کند که غزلهای استادانه و قصیدههای استوار اساتید فن، در بستر موسیقی، هیچگاه چنین جلوه و تأثیری نداشته باشد.
نواب صفا البته از اینگونه گویندگان نبود. ترانههای او، از مرز سادهگوییهای بسیاری از ترانهسرایان قبل و بعد از او گذشته و به جامة فاخر شعر کلاسیک درآمده است. خصلت «کلاسیک» در ساختههای او بیش از هر ترانهسرای دیگر، بین معاصران، بارز است از طرف دیگر، غزلهایش، روان و دلنشین هستند و نسبت به ترانههایش، گاه از پیچیدگی کمتری برخوردارند، نواب صفا در غزلهایش، بیپرواتر و صمیمیتر است و اشارههای لطیف، گاه تلخ و گاه شیرین، گاه کنایی و گاه مستقیم و بُرنده، در ارتباط خود با وضعیت انسان، اجتماع را ابراز کرده است.
گویی در هوای غزل، مَحرَمتر و خلاقتر بود تا در ترانه که به هر حال، سوار بر بالهای موسیقی و صدای انسانی و از فراز رسانهها و حاملهای صوتی، مخاطبهای چند میلیون نفری دارد و روشن است که طبع محافظهکار ما، عریانگویی و مستقیمگویی را در این محل برنمیتابد.
عاطفه و شور زندگی از ترانههای نواب صفا، مثل درخشش گوهر از تیرگی جعبه مخمل، چشم را متوجه میکند. او بسیار جوان بود (بیست ساله) که در این هنر درخشید و خواستاران بسیار یافت. تهران عصر جوانی او، تهران سالهای بعد از جنگ، تهران لالهزار و لقانطه و تماشاخانه و سینما و کافه شهرداری، تهران کنسرتهای انجمن موسیقی ملی در باغ سلیمان سیاح سپانلو، تهران عصر تصنیفهای پرویز خطیبی و مهدی خالدی و مجید وفادار، تهران صدای روحبخش و دلکش و همایونپور،تهران عصر رادیو،کلام نواب صفا را نیز بهعنوان یکی از نمادهای ثابت خود، پذیرفت و دوره شیرین جوانی او را رقم زد.
طُرفه اینکه او، سراینده یکی از تلخترین ترانههای موسیقی ایرانی با مضمون «جوانی» است (آهنگساز حسین یاحقی، با اجرای منوچهر همایونپور و بعدها حسین قوامی) و میگفت این کار هم یکی از مبالغههای شاعرانه است؛ وگرنه بهترین دوره جوانی را داشته و با بهترین آدمها و در بهترین دورة تاریخ هنری این مملکت زندگی کرده است. اغراق نیست که بگوییم بهترین نواپردازان موسیقی ایرانی در یک دورة چهلسالة، در آثار خود از نواب صفا کلامی به یادگار دارند: حسین و پرویز یاحقی، علی تجویدی، مجید وفادار، مرتضی محجوبی، روحالله خالقی، علی تجویدی، اسدالله ملک، انوشیروان روحانی، عباس شاپوری، نواب صفا همیشه از دوره طلایی زندگی خود با محجوبی و مجد و بنان با خوشی و حسرت یاد میکرد و بهویژه از دوره کوتاه همکاریاش با روحالله خالقی در انجمن موسیقی ملی، به نیکی و حرمت سخن میگفت. اجرای آن را در نوار و سی. دی «آثار استاد روحالله خالقی» (شماره سوم، چاپ موسسه ماهور) میتوان شنید.
کلام آن آهنگ، نمونهای است از تعلقخاطر نواب صفا به مرام و مسلک درویشی و فضای ذکر و خلوت خانقاههای کرمانشاه هفتاد سال پیش که پدر او نیز از مقیمان و اردتمندان آن محیط حلقه صفاعلی بود و گرایش عرفانی در زندگی او، بهخصوص در بیست و پنجسال آخر عمر او، جلوهای بارز داشت. در موسیقی ایران، محافل عرفانی نقشی مهم ایفا کردهاند و انجمن اخوت، یادگار ظهیرالدوله و موسیقیدانان بزرگ عصر قاجار، از مراکز مهم پرورش هنر موسیقی اصیل بود. علت تقدیم این برنامه از طرف انجمن موسیقی ملّی به انجمن اخوت نیز به همین خاطر است.
نواب صفا شرح زندگی و خاطرات هنری خود را در «قصه شمع» نوشته است. کتابی که نام خود را از یک برنامه رادیویی جذاب در سالهای ۱۳۳۸ ـ ۱۳۴۰ گرفته است. تهیهکننده و نویسنده این برنامه نواب صفا بود، و به همت والای او، ما صدای ساز و سخن بسیاری از هنرمندان نظیر حسین یاحقی و مرتضی محجوبی و روحالله خالقی و رهی معیری را داریم. این نام را بر کتاب خویش نهاد تا یادآور و حرمتگذار خاطرات خویش باشد.
در نوشتههای او، با صراحت و صداقت بینظیری از شادیها، غمها، گرفتاریها، سادهدلیها، زیرکیها، تیرهروزیها و خوشدلیهای گروهی از نامآورترین موسیقینوازان و خوانندگان موسیقی در تهران و اصفهان، سخن گفته است. گویی اعترافات معروف ژان ژاک روسو که نواب، آن را در جوانی خوانده بود، راهنمای او در این طرز نوشتن بوده که از محافظهکاری همیشگی ایرانی و فُرم طبیعی رفتار اجتماعی او بسیار دور بود. آشنایی بیستسالهای که با او داشتم، این تصور را به ذهن میآورد که او دیگر به قول خودش «از مرز رد شده» بود و هراسی از کس نداشت و نیز امیدی به چیزی به جز طبع آزادهاش نداشت و نمیخواست سالهای پیری را با تلاش بیهوده برای صیانت نفس و عطش خوشنامی، به ریا و دروغ بیالاید. نیازی به این تشتتها نداشت، نواب صفا پاک بود.
«قصه شمع» به چند چاپ رسید و استقبال فراوانی از آن شد. طعنهها و رنجشهای درون محفلی هم کم نبود، بیشتر از طرف یکی دو تن از یاران عهد جوانیاش که از رُکگویی او آزرده شده بودند. اما نوشته، کار خود را کرد و جلو رفت. تلألوی صداقت نواب صفا چنان بود که شیوة نسبتاً مبتدیانه او در نگارش و نثر نمور و خاکی او را هم از چشم تیغ نقد انداخت. شاید از جرئت او بود که از آن به بعد، چرخ خاطرهنویسی ـ هر چند به کُندی ـ راه افتاد. اما هنوز کتابی را نمیشناسیم که با این حد از صداقت، گذشتة مشحون از عیش و لغزش خود را با خواننده در میان گذاشته باشد.
تنهایی، واژة کلیدی در زندگی سید اسماعیل نواب صفا بود. بیشتر اوقات عمر را چه در خلوت و چه در جمع، با روحیهای حساس و تنها زیست. از هشتاد سال زندگی، افزون از پنجاه سال را آنطور زیست که شایسته او بود. درخانوادهای متولد شد که با اعیانیت واصالت و روحیة درویشمسلکی میزیستند، در همه عمر، مشاغل اداری در سطح بالا داشت و از عزّت و رفاه برخوردار بود. چندینبار مدیر کل و شهردار شد و حتی به نمایندگی مجلس هم رسید.
بعد از انقلاب، با او برخوردی بسیار محترمانه کرده بودند، پرونده او را از هر شائبهای مبرا دانسته بودند و حتی از او دعوت کردند که دوباره به خدمت اداری مشغول شود. در ثلث سوّم (۲۵ سال آخر) عمر او از آن رفاه و راحتی سابق خبری نبود، اما او را عزتی افزونتر شد. تمام آثارش را در این دوره از عمر نوشت که با تنهایی، بیهمدمی، بیماری، ضعف دست و پا و چشم، اخبار بد و «مصیبتهای پیری و نیستی» دست به گریبان بود: تصحیح و تحشیه دو جلد از آثار فرهاد میرزامعتمدالدوله، گردآوری مجموعه ترانهها و مجموعه غزلهایش باعنوان تکدرخت و از یاد رفته، نگارش کتاب قصه شمع و تعدادی یادداشت در مجلات مختلف، و حضور در چند برنامه رادیویی و تلویزیونی و یک بزرگداشت محترمانه در فرهنگسرای ارسباران، یادگار ماههای آخر زندگی او بود.
نزدیک بیست سال با او دوست بودم و از او خاطرههای شیرین به فراوانی دارم. یادم نمیرود که بعد از آقای بیژن ترقی، شاعر و انسان بزرگوار، او بود که دست جوان نوزده سالة بیست سال پیش را گرفت و به خانة مهمترین موسیقیدانان همعصر خود برد و به آنها معرفی کرد. جز مناعت و آقامَنشی از او چیزی ندیدم و تا جایی که میدانم دیگران هم جز این ندیدند. هیچوقت از عنایت و محبت او به من کم نشد و اختلاف سنی چهل و چند ساله، مانع این دوستی شریف و محترمانه نبود، رنج و شکیب او اسباب رشک و حیرت افرادی بود که خودشان با سقوط از مسند قدرت، همه عزت نفس و مناعت طبع خود را از دست دادند ولی او را استوار و اصیل سر جای و جایگاه معنوی خود میدیدند. به نظرم او بیش از سایر همگنان خود در ترانهسرایی و موسیقی، حقیقت هستی را دریافته بود.
بدون تظاهر و خرقهپوشی و خرقهبخشی، بار سنگین حیات را به منزلگاه میکشید و درویش مسلکی او، درونی و حقیقی بود، نه بیرونی و متظاهرانه. شخصیت موقر او در خاطرة جوانی ما که معاصر کهنسالی او بودیم، نقشی به یاد نهاد که تا هنگامی که نفس برمیآید، کمرنگ و بیفروغ نخواهد شد. همانطور که نقش او در کلام آهنگ- ترانههایش، در غزلهای پرعاطفه و در گفتوگوهای جاندارش، ماندگار خواهد ماند.آری، نواب صفا، هنر رنج بردن و آقامنش ماندن و نیک از جهان رفتن را هم میدانست. هنر او، به سخنسرایی محدود نبود.
سیّد علیرضا میرعلینقی
منبع : سورۀ مهر
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست