سه شنبه, ۲۶ تیر, ۱۴۰۳ / 16 July, 2024
مجله ویستا

همیشه گفته ام شاگردانم لیاقت خوشبختی را دارند


همیشه گفته ام شاگردانم لیاقت خوشبختی را دارند
«خدا را به وضوح در همه جا حس می کنم، تا جایی که گاهی حتی تصور می کنم این توانایی را دارم که او را ببوسم.» این جملاتی است که خانم غلامی، معلم روشندل نمونه سال ۸۶ کشور می گوید؛ گر چه شاید این روزها دیگر حرفهای او برای خیلی از ما ناآشنا باشد، اما صمیمیت وی مرا بشدت تحت تأثیر قرار می دهد تا آنجا که ساعتها پای صحبتهایش می نشینم و او دفتر زندگی اش را پیش رویم باز می کند.
« در سال ۱۳۴۲ در روستایی در جنوب خراسان متولد شدم. در پنج سالگی به دلیل ابتلا به سرخک و آب مروارید بینایی ام را تا حدودی از دست دادم، اما پس از چند جراحی بینایی ام تا حدود زیادی بازگشت. از آن پس به ادامه تحصیل پرداختم و دیپلم گرفتم. همزمان با انقلاب فرهنگی در سال ۶۲-۶۱ برای ادامه تحصیل به حوزه علمیه «مکتب نرجس» رفتم و به فراگیری علوم حوزوی پرداختم. سپس برای آموختن ادبیات عرب وارد دانشگاه فردوسی شدم. در سال ۶۶ دانش آموخته شدم و سال بعد به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و آبان همان سال ازدواج کردم. همسرم نیز معلم نابینایان است.
● همسرم ارزشی ازدواج کرد
وی با یادآوری روزهای آغاز زندگی مشترکش این گونه یاد می کند: آن روزها دانشجو بودم و در جلسات شعری نیز شرکت می کردم. وقتی همسرم که به لحاظ بینایی سالم است برای خواستگاری ام آمد پدرم برای امتحان او گفت: دخترم مشکل بینایی دارد. همسرم که به مسائل ارزشی اهمیت بسیار می دهد پاسخ داد: گاهی آن قدر مسائل ارزشی برای آدم پررنگ می شود که دیگر مسائل مادی در زندگی به چشم نمی آید، البته این اعتقاد همیشگی اوست. تا حدی که رفتارش هنوز هم مرا متعجب می کند تا آنجا که متأثر می شوم چرا در جوانی به این صفات همسرم توجه بیشتری نداشتم.
چند سال بعد، زمانی که خانم غلامی صاحب خانه و همسری می شود خداوند، دوباره او را آزمایش می کند. خودش در این زمینه می گوید: «موقع برگزاری جشن تکلیف و برپایی نمایش بود که یکی از همکاران ناخواسته میزی را به سرم زد. در پی آن من بتدریج طی چند سال بینایی ام را تمام و کمال از دست دادم. آن روزها برایم خیلی دشوار بود، اما به لطف پروردگار، همان گونه که بینایی ام کم شد، خدا با مهربانی مرا به آرامی همراهی می کرد و بیشتر در زندگی ام خودش را نشان می داد.»
درک تجربه دو وضعیت متضاد زندگی هر کسی آسان نیست. درک آبادی و ویرانی، درک سپید و سیاه، درک نور و تاریکی، اما خانم غلامی این تجربه را داشته است: «من محیط اطرافم را برای چند سال دیدم و خاطرات زیادی را از زمان بینایی ام در ذهن دارم. گاه این خاطرات آن قدر شفاف و واضح در ذهنم مجسم می شود که گمان می کنم، می بینم، اما با وقوع حادثه ای که برایم پیش آمد تجربه تازه ای در زندگی ام رخ داد. برای مثال، قبل از نابینایی برخی مسائل برایم مشکل تلقی می شد، اما بعد از این حادثه اهمیتش برایم کاملاً از بین رفت. در واقع خداوند وجودم را از خودش پر کرد و اعتقادم به او افزوده شد، به طوری که می توانم حتی او را ببوسم و ایمان دارم که او لحظه به لحظه با ماست و مراقبتمان می کند. من آشکارا به این رسیدم که خدا می خواهد به ما بگوید که من هستم.»
● زندگی را دوست می دارم
چشمهایش در پشت عینک طلایی حرکت می کند. درست مثل بال پروانه ها ادامه می دهد:
«دو سال بعد از ازدواج صاحب فرزندی شدم. با آمدن دخترم همه آنچه از خدا می خواستم به من داد. در حال حاضر نیز او جزو دانش آموزان تیزهوش است. شعر می گوید و نوشته های زیبایی دارد.»
تک تک واژه هایی که بر زبان او جاری می شود لبریز از محبت مادرانه است: «هیچ وقت برای دخترم وضعیت من مهم نبود. حتی روزهایی که بینایی ام را از دست دادم و بی تاب بودم او که کلاس چهارم و پنجم بود با مهربانی همدلی می کرد و می گفت: این اصلاً اهمیت ندارد.
البته رفتار و واکنش همسرم با من و رفتارهای خودم نیز در این امر مؤثر بود، به گونه ای که من خودم به جلسات مدرسه می رفتم. از آنجا که دخترم توانمندیهایی داشت مورد محبت مسؤولان مدرسه بود. همین امر باعث حساسیت دیگران شده بود. اما او در واکنش به این بچه ها که نابینایی مرا بزرگ می کردند پاسخ می داد: مامانم !معلمه، تحصیلکرده است حتی اگر نابینا باشد اصلاً برایم اهمیت ندارد.»
او از فعالیتهایش می گوید: از ساخت تصنیف در نمایشنامه نویسی و اجرای آن: «من معلم عربی هستم، اما در زمینه پرورشی محصلان روشندل بیشتر کار می کنم، چون دانش آموزان به این گونه فعالیتها نیاز دارند.
چون در قالب این گونه تلاشها می توانم ارزشها، باورها و مسایل اعتقادی را به آنها آموزش بدهم و توان توکل بیشتر به پروردگار را در آنها افزایش دهم.
دوستی می گفت: چرا این تصنیفها را چاپ نمی کنی؟ در جوابش گفتم: شاگردانم دیوان عملی و عاطفی من هستند، از همین رو در واژه هایی که آنها می خوانند شور زندگی و توانایی را درک می کنم.
زندگی سبز است و شکی نیست.
عاشقی در هر کران جاری است.
چون هدف از زندگی دارم
زندگی را دوست می دارم...»
شاگردانم لیاقت خوشبختی را دارند
لحن صمیمی و مادرانه او بدون تغییر ادامه می یابد. او خود را دوست، مشاور و مادر شاگردانش می داند و با اندوه از دغدغه هایش حرف می زند: «بعضی اوقات به مقایسه فرزندم با شاگردانم می پردازم و در خیال، هر دو را در یک وضعیت مشابه قرار می دهم تا واکنشم را نسبت به آنها بسنجم. باور می کنید قادر نیستم بین آنها لحظه ای تفاوت قایل شوم.»
او ادامه می دهد: «من همیشه به دانش آموزانم تأکید می کنم که «شما می توانید». من به شما اطمینان دارم. آینده روشن است و... بدین ترتیب سعی می کنم اتکای به نفس را در آنها تقویت کنم؛ اما با گذشت زمان و مشکلات متعدد مثل اشتغال و... چوپان دروغگو می شوم!
چون در جامعه فضای مناسب برای آنها فراهم نشده آنها برای حرکت در شهر مشکل دارند. برای انجام کارهایشان در ادارات و رفت و آمد دچار مشکل می شوند، چون مناسب سازی نشده است.
معلول حرکتی که از صندلی چرخدار استفاده می کند برخی مواقع نمی تواند دکمه های آسانسور را بزند. مسأله دیگر که برای من خیلی اهمیت دارد ازدواج دختران نابیناست. به نظرم آنها حق دارند زندگی کنند و این لیاقت را دارند. علاوه بر آن در قرآن کریم جایی ننوشته که تنها افراد سالم در نزد خدا گرامی هستند، اما تأکید شده اهل تقوا، مورد کرامت هستند.»
او در حالی که سخن می گوید، بغض می کند و صدایش میلرزد: چرا پسران نابینا و معلول می توانند زن سالمی داشته باشند، اما دختران نمی توانند؟ به نظرم این نشان از خودخواهی مردان جامعه ما دارد که به دنبال راحت ترین مسأله هستند. در حالی که اگر یک روزی ما در انسانها مغز و اندیشه ها را ببینیم و از جنبه اعتقادی به مسایل بنگریم مشکلات برطرف می شود. اگر یک فرد سالم خودش را از مسایل فرد معلول دور نداند و محدودیت آنها را معضل خودش بداند این دغدغه ها کم می شود، به طوری که مشکل یک معلول را مشکل خودش بداند و سعی نماید برای رفع آن و بهره مندی از زندگی فرد مقابل تلاش کند.
غلامی سپس به برخی تنگناها اشاره می کند و می گوید: از سوی بهزیستی برای خرید منزل وام بلاعوض به معلولان می دهند، اما چنین وامی به زنان معلول که همسر سالم دارند تعلق نمی گیرد. اما مردان معلول با همسران سالم می توانند این وام را دریافت کنند. این در حالی است که با بهره مندی زنان معلول هم می توان دیگران را به ازدواج با آنها تشویق کرد.
● سرودی عاشقانه
او از سرود «ضامن آهو» که اکنون برای او خاطره انگیزترین سروده است، یاد می کند: این سرود در جشنواره «ضامن آهو» مقام اول را کسب کرد و در جشنواره خیرین مدرسه ساز امسال نیز مورد استقبال قرار گرفت که من این موضوع را از عنایتهای امام هشتم(ع) می دانم. چون هنگام تمرین به بچه ها گفتم: تصور کنید در حرم مطهر امام رضا(ع) هستید و به ایشان دخیل بستید. شاگردان هم با احساس تمام این سرود را اجرا کردند.
وی می افزاید: این مسأله را در سایر سرودها نیز تجربه کردم. من سرودی را با هفت گروه معلول شامل معلولان حرکتی، کم توان، نابینا و... که هفتاد نفر بودند اجرا کردم که بعد از سالها هنوز شاگردانم می گویند آن سرود را اجرا کنیم.
بی دست و بی پا زندگانی می توان کرد
بی چشم بینا زندگانی می توان کرد
خاموش و بی هوش زندگانی می توان کرد
آسان و کم هوش زندگانی می توان کرد
اما خدایا !ای خدای مهربانم من بی تو هیچم،ناتوانم، ناتوانم
من معتقدم خداوند عین رحمت است، بنابراین فکر می کنم بر اساس منطق و علم هر محدودیت، نتیجه کار خود ماست بنابراین من به این باور رسیدم که اگر چه انسان توان هر گونه فعالیت را نداشته باشد، اما در علم آموزی و رشد اندیشه می تواند معجزه کند، بنابراین تأکید می کنم: اگر فردی پا نداشت و نتوانست قهرمان دو شود خودش مقصر است، چون هیچ بهانه ای برای عقب ماندگی وجود ندارد و خدا متناسب با امکانات به ما توانایی داده است.
غلامی معلم پرورشی است. معلمی که بچه ها سالهاست او را امین خود می دانند، زیرا او معتقد است: «معلم پرورشی باید به ارزشها اعتقاد داشته باشد و این اعتقاد را به گونه ای نشان دهد که دانش آموزان نشاط و لطافت آن را درک کنند.
معلم پرورشی نباید به چند مسابقه و مناسبت بسنده کند، بلکه باید بکوشد اعتقاد راستین در ذهن و ضمیر آنها نفوذ کند. به گمان من نمی توان مقوله پرورش را فقط مختص معلم پرورشی دانست، بلکه تمام معلمان باید از مسایل پرورشی جوانان آگاه شوند.»
با احساسی زیبا از او خداحافظی می کنم. من هم سبکبال شده ام. دلم می خواهد به او بگویم از طرف من، روی ماه خدا را ببوس!
محبوبه علیپور
منبع : روزنامه قدس