دوشنبه, ۱ مرداد, ۱۴۰۳ / 22 July, 2024
مجله ویستا

مصلای تهران ـ ۷.۵۳دقیقه دو رکعت نمازی که ۲۵۳دقیقه طول کشید


مصلای تهران ـ ۷.۵۳دقیقه دو رکعت نمازی که ۲۵۳دقیقه طول کشید
نمی دانید چه رفیقی است این توفیق! اگر پا باشید و پا بدهد... دوستی دارم که می گوید «آن رمضان العزیزی که با نگاه به شمسه فیروزه ای او آغاز نشود و با آفتاب گرفتن در تلالو خطبه های نماز جمعه اش قوام نیاید و با آب تنی در مرواریدهای آبشار قنوت نماز عیدش به پایان نرسد،رمضان نیست...» حالا امروز من تحفه ای دارم که دست بر قضا در یکی از سه شنبه های آبی هفته یعنی دوم آبان ماه۸۵ به رسم همراهی عیدی گونه «توفیق» برایم اتفاق افتاده است؛ اتفاقی که شاید برای تمام سالهای عمرم زیباترین خاطره و بهترین پاداش یک ماه بندگی باشد. دلم نیامد این قطره های باران خورده تغزل در پناه آن نگاه طوفانی ناخدای دلم... نه! ناخدای دلمان را با شما قسمت نکنم در این ثانیه های آخر میهمانی حضرتش...
● ۵.۲۹دقیقه
نماز صبح را که خواندم از پنجره اتاق دزدکی آسمان را نگاهی کردم و حس کردم می خواهد بغضی فروخورده را با های های و ابر تکانی بر زمین بپاشد. طوری که شاید آفتاب هم امروز روی خودنمایی میان این همه ابر دل شکسته را نداشته باشد.
● ۶.۳۹دقیقه
برادران ارجمند، آقای «الف» مشهور به آخر هماهنگی و آقای «هـ» که معروف است به هاتف عکاس باشی، نشسته اند منتظر ما. کمی گپ عیدانه می زنیم که آقایان وسایل را می برند چک و خنثی و می گویند، بچه خوبی باش تا بیایند دنبالت.
● ۶.۵۹دقیقه
کاغذهای توی جیبم را پایین و بالا می کنم و اضافات را کنار می گذارم برای صبحانه سطل زباله. خواب به شکل کاملاً خانمان براندازی توی چشم هایم سیر می کند و مجبور می شوم برای باز نگه داشتن این یک خط چشم باقی مانده، کلیه عضلات صورت را در چشم متمرکز کنم. دیشب که نخوابیدم!
● ۷.۱۲دقیقه
زنگ به صدا درمی آید. آقای «الف» سراسیمه می آید تو. از راه رفتنش پیداست که دسته گل به آب داده. می گوید: بجنب که خیلی دیر شده. ماشین پژو پر بود، راننده و یک نفر در صندلی جلو و ۲ نفر هم عقب. برادر «الف» گفت: برو بالا سریع. باید یک جوری تحمل کنی، جا ماندیم! برادر «بی سیم» که سخت دیرش شده بود، سلاممان را جواب داد (همینطور ۲نفر دیگر، آن سومی برادر «هـ» بود که با برادر «الف» می شدیم ۶نفر. چه برادر تو برادری شد!) و گفت آقای نمی دونم اسمت چیه! ولی دیگه تو رو جدت با این آقای «الف» هماهنگ نکن! تا جناب الف از خودش دفاع کند و طبق معمول بگوید: من که دیشب... برادر بی سیم ادامه داد: سعید! بنداز توی مطهری، برو تا ته! فقط بجنب که خیلی دیر شده...
من که اصولاً در این مواقع سکوت می کنم، سعی کردم کمی جلوتر از صندلی بنشینم تا همه ۲۵۰گرم استخوان و چربی خودم تا مقصد زکات فطره! نشود و هم باقی بتوانند نفس بکشند. به هرحال برای ما کم کم این جمله بجنب که خیلی دیر شده حالت نوستالوژیک پیدا می کند.
برادر بی سیم که شباهت های فوق العاده ای به دایی وسطی ما دارد- خوش هیکل کمی شبیه به هرکول، پرمو به معنای واقعی کلمه و کاردرست به معنای راهو بازکن دیرمون شده- قرار است ساعت ۷.۳۰ توی جایگاه باشد! جزو تیم محافظان حلقه دوم است. ساعت ماشین اما ۷.۱۷ دقیقه را نشان کرده و آقای راننده گویی خوب رانندگی را می داند. این را از ۱۶۰کیلومتر رفتنش در بلوار کشاورز و در آن شلوغی صبح عید فطری می شد، فهمید.
● ۷.۱۲دقیقه
اول مطهری گیر افتادیم. به قول آقای همراه که انگار حاج آقا مربی یا همان بی سیم مخفی! هستند «نباید از این مسیر می آمدیم، این مسیر مردمه!» راست می گفت ترافیک سنگینی بود ولی مگه ما مردم نیستیم!؟
● ۷.۲۵دقیقه
هر منفذی که باز می شود، ما به جای دنده یک با دنده چهار از آن فرار می کنیم. با زاویه ای که من دارم فیلم های پلیسی دهه ۷۰ ایتالیا و رانندگی آلن دلون بدجوری فاز می دهد. انصافاً هم دست فرمون خوبی دارد رفیق آقای بی سیم. تا تار و پود کت و شلوار ملت گاز می دهد و بعد ماشین را به سمت دیگری می رقصاند، ترمز اصولاً زیاد به کارش نمی آید.
● ۷.۲۸دقیقه
صدای «نچ»، «نچ» دوستان و «کیش»، «کیش» خرمگس وار بی سیم، تنها صوت داخل ماشین است، ترافیک خیلی فشرده و کش دار است و تنها می توانیم به قول برادر بی سیم صلوات بفرستیم و نذر و نیاز کنیم. حالا این وسط یک عدد گاری چی روزه دار که برای نماز مسیر مصلی را انتخاب کرده، افتاده است جلوی ما و این از آن دردسرهایی است که کار دست او و ما می دهد. بوق و چراغ که اصلاً فایده ای ندارد، پس مجبور می شویم- مجبور- از بی سیم استفاده ابزاری کنیم، آن هم کاملاً منطقی! برای گاری چی مهربون چراغ می اندازیم و بوق می زنیم همین که مثل هشتصد بار قبل توی آیینه نگاه کرد و خواست محل نگذارد با دستی که یک بی سیم آن را مزین کرده، با حالتی جدی و خشمناک می گوییم:
- خب برو کنار دیگه!
گاری چی تازه می فهمد که ما «مردم» نیستیم.
● ۷.۳۶ دقیقه
نیروی انتظامی تقاطع مدرس را بسته و این می تواند برای ما که مردم نیستیم، راه فراری باشد که اگر باشد چه می شود. سرهنگی جلو می آید و پرس و جویی می کند. کارت ویژه ورود خودرو نشانش می دهیم. آنتن بی سیم که فضولی اش گل کرده، از گوشه کت برادر بی سیم می آید بیرون، همین جوری! سرهنگ دستور می دهد، راه را باز کنند که مافوقش آقای گروهبان! می گوید، یعنی چی؟! نمی شه که! ما که بالاخره داخل شدیم اما باید اشاره کرد که، عبارت «نان حیف است» را یک نفر به کاربرد برای آقای مافوق!!
● ۷.۳۸ دقیقه
دوباره آسمان آبی است و ما در پرواز. سرعت سرسام آوری داریم آن هم کنار اتوبوس هایی که باد عبورشان برای هر ۶ نفرمان کافی است. لا به لای اتوبوس ها یکدفعه خبری می شود. یک ماشین پلیس، بلند گویش را روشن می کند و همه اتوبوس ها را خیلی آرام و مودبانه به سمت راست فرا می خواند:
- اتوبوس برو سمت راست! اتوبوس! اتوبوس! برو راست دیگه! اتوبوس ] ....[
این البته به خاطر تشریف فرمایی ما نیست، گویا حضرت آقا راه افتادند. دیگر ادامه مسیر با ماشین پرنده بی فایده است، مردم که ماشین نیستند ازشان سبقت بگیریم، از اتوبوس پیاده شده اند، یک شاخه گل گلایل از شهردار هدیه گرفته اند و مستانه وار، قدم زنان و تکبیر گویان به سمت مصلی در حرکتند و این یعنی باقی مسیر را باید پیاده گز کرد. البته با جمله ای پرمعنای بجنبین خیلی دیر شده...
● ۷.۴۲ دقیقه
هر ۵ نفرمان داریم می دویدم. حتی حاج آقا مربی که دوره کرکری اش دیگر خیلی وقت است گذشته. آقای بی سیم جلوتر از همه ما، گوشی اش را کرده توی گوشش و بی سیم اش را توی جیب کتش، جلوتر می رود و راه باز می کند. آن هم نه با دم مسیحایی با اشاره ای قلمی به رنگ هرکول! دست راستش که در هوا تاب می خورد. مأمور بود که مثل در قلعه می چسبید به دیوار تا ما رد شویم. بدون بازرسی، البته الان دقیقا تا جایگاه ۲ کیلومتری فاصله داریم.
● ۷.۴۸ دقیقه
فیلم غلاف تمام فلزی را که دیده اید؛ یک گروه کماندو از آب و خاک و کوه و جنگل می گذرند تا آب دیده شوند. آنقدر که ما از روی دست و سرملت رد شدیم، از وسط داربست ها خزیدیم، دولا شدیم، راست شدیم، پریدیم، کفش بدست شدیم و ایستادیم، یک دوره فشرده همان آموزش ها را در این چند دقیقه گذراندیم. آن هم با تجهیزات کامل؛ دوربین فیلمبرداری، دوربین عکاسی، کیف دوربین، پـایه دوربین و خودمان.
● ۷.۵۱ دقیقه
به آخرین گیت که رسیدیم پیرمردی ایستاده بود که به ما گفت: نمی شه جونم! از اونطرف! برادر بی سیم که رفقایش را دیده بود با نگاهی کاملاً طلبکارانه از روی داربست پرید و راه را به ما هم نشان داد، بروبچ و رفقای آقای بی سیم ندا دادند که خودی اند. برادر بی سیم رفت دعوا که چرا جایش گذاشتند! در طول همین چند متر باقی مانده تا جایگاه، صف های اول نماز را دید می زنم، آقایان جنتی وکاشانی خیلی زودتر آمده اند و جا گرفته اند. یکی دو تا از وزرا هم هستند. سفرای کشورهای اسلامی هم آمده اند. به سرعت رفتیم پشت صحنه را چک کنیم. آن هم در روزی که اصلا خودمان چک نشدیم، چه برسد به خنثی!
● ۷.۵۳ دقیقه
ماراتن نفس گیر حضور به نفع برادر بی سیم تمام شد و بالاخره دقایقی قبل از مراسم به جایگاه رسیدیم، دانه های عرق روی سر و صورت همه مان قل می خورد. آقایان الف و هـ به سرعت وسایل شان را آماده می کنند ما هم کاغذ و قلم مان را. حداد عادل دارد با برادر «واو» خوش و بش می کند. جل الخالق اصلا مگر کسی می تواند با ایشان خوش و بش کند؟! هاشمی شاهرودی هم وارد شد. سلام کردیم، جواب خیلی گرم بود، سوختیم!
● ۷.۵۸ دقیقه
حالا دارد کم کم برایم جا می افتد که ما «مردم» نیستیم! رئیس جمهور وارد پشت صحنه می شود، الهام هم هست، اتاقکی پشت جایگاه اقامه خطبه ها تعبیه شده است. موکت و یک تلفن عهد شاه درشکه ی دوم! ملقب به تلفن قورباغه ای که رنگ و رویی هم برایش نمانده، ۱۸ صندلی، ۵ میز عسلی و چیزهای دیگری که مجال رویتش داده نشد به لطف دوستان بادیگارد. ظاهرا محلی است که سران قوا تا آمدن حضرت آقا و دقایقی پس از آن، آنجا جلوس می کنند و گلویی تازه.
● ۷.۶۰ دقیقه
پسرکی نارنجی پوش و با شلوار آبی، دوید پشت صحنه، پشت سرش هم پدرش که یکی از پسران حضرت آقاست. این یعنی که حضرت آقا آمده اند. چند لحظه بعد، وارد می شوند. فیلمبردارمان کارش را شروع می کند. عکاس هم...
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
آقا که عبای کرم رنگ روزهای عید را برتن کرده اند، خیلی آرام در این خاک و خل پشت صحنه گام برمی دارند. بعضی خود را می رسانند و رهبر را عاشقانه در خلوت، عشق می ورزند. عکاس ما هم همینطور که داشت زاویه دیدش را عوض می کرد، به ما گفت: نری جلو ها! ما هم که در این مواقع اغلب سکوت می کنیم، نشان دادیم که سخت مشغولیم و اصلا فرصت این کارها را نداریم! «آقا» رسیدند ورودی اتاقک، جایی که ما ایستاده بودیم، برادر عکاس دوربین را بی خیال شد و رفت جلو! خب مگر ما (...) بودیم که وفادار باشیم به جمله «نری جلوها!». وای که چه مزه ای دارد، افطار با بوسه به دست رهبر. آن هم در روز افطار ماه رمضان، در یک صبح بهاری، در دل پاییز. بعد هم نغمه ای دلنشین توی گوشت بچرخد و گوشه ای از ذهنت را برای همیشه از آن خود کند. «زنده باشین!»
● ۷.۶۲ دقیقه
توی اتاقک یک دفعه موجی به پا می شود. آقا همینطور که درقلب اتاق فرو می روند، مسئولان می آیند برای عید دیدنی؛ آرام و با طمأنینه. ما البته نرفتیم. یعنی نه که نخواهیم، درستش این است که بگوییم: راهمان ندادند. یک نفر آمد کنار گوش ما و گفت: شما کاری ندارین اینجا ایستادین؟ و ما تبسم کردیم از شنیدنش! آقای «الف» رفته بود و هر چقدر تلاش می کنم، حواسش نیست که ما را ببیند و ببرد داخل اتاقک. از همین جا فقط می توان دید که آقا روی صندلی نشسته اند که میز عسلی کوچکی کنارش قرار داده شده. سمت راست، آقایان هاشمی، هاشمی شاهرودی و حدادعادل. سمت چپ، رئیس جمهور و محمدی گلپایگانی. آقای هاشمی گویا نمازصبح را مصلی خوانده که اینقدر زود آمده، نه که ما خیلی زود آمدیم و همه را دیدیم، ایشان را ندیدیم که کی آمده بود و کی رفته بود داخل و...!؟
● ۷.۶۴ دقیقه
سیدحسن خمینی هم آمد. راهنمایی شد داخل. رفت در ردیف مبل های روبرو، عمود بر صف مسئولان، کنار دست رئیس جمهور و محمدی گلپایگانی. پسر حضرت آقا هم که دقایقی پیدایش نبود، آمد با نوه نارنجی! انگار توی این همه آدم ریز و درشت بالاخره یکی پیدا شده که ما را هم بشناسد، آن هم در غربت! با ایشان سلام و علیکی کردیم و تبریک عید گفتیم. هنوز جملاتمان تکمیل نشده بود که پرسید: چرا اینجا وایسادین، بریم تو!ها! اینجاست که تماشای برخی چهره ها خیلی دلچسب است! اصلا نگین انگشتری خاصیتش همین شیرینی و دلچسبی است. حالا همان هایی که تا چند ثانیه پیش از نگاه کردن ما به داخل هم اخم می کردند و می خواستند نگاهمان را «چک» کنند، چشم نازک می کردند و چین به صورت می انداختند که مثلا: بفرمایید، بفرمایید...
کنار همین در ورودی ایستادیم که گفتند اینجا سر راه است، بفرمایید داخل بنشینید! دیگر باورکردنی نبود: شاعر که خودش باشد می فرماید: این همه لطف و صفا، یکجا، بیشتر هست مثال رویا!
رفتیم و آرام آرام، سر به زیر و با کمال ادب و عدم بروز ذوق مرگی! نزدیک آن صندلی شدیم. چسبیده بود به در خروجی. همان در چوبی که از بیرون مثل در باغ بهشت است و توی نمای جایگاه خوش نشسته است. آقای محافظ ایستاده کنار آن در، اول کمی سر تا پایمان را با خشم چک و خنثی کرد و بعد هم هیچ. ما هم نشستیم و سخت مشغول شدیم.
آقای هاشمی دارد با آقا حرف می زند همانطور که خرما را با چای می خورد. یک دور چای داده اند و آقا هم دارند چای شان را میل می کنند. هاشمی شاهرودی و حدادعادل هم سر در گریبان! یکدیگر فرو برده اند. احتمالا دنبال راه جدیدی برای افشای نام مفسدان اقتصادی هستند. رئیس جمهور هم احوال تمام خاندان سیدحسن از ابتدا تا انتها را می پرسد.
«نوه نارنجی» برخلاف نوه بزرگ که داخل اتاقک نیامده و بیرون دارد همه جا را بازرسی می-کند، اصلا اهل سیاست نیست، بیشتر فکر بازی با تراکتور نارنجی رنگی است که تمام دنیا را از دریچه همان سیر و سلوک می کند.
فضای سنگین اتاقک را که هضم کردم، سرم را کمی بالا می آورم. خوب که دقیق می شوم، غم پایان ماه مبارک در عمق چهره گیرای آقا، موج می زند؛ طوفانی است در دلشان و این به وضوح در افق نگاه نافذ و آن ابروان کمی به هم نزدیک شده، هویداست. کمتر سخن می گویند و بیشتر در غم پنهان خویش، سرخوشند و آیینه وار حیرانی خویش را از گذر ایام نظاره می کنند... من محرم راز دل طوفانی خویش ام....
حضرت آقا یکدفعه یکی از بچه های تدارکات را صدا می زنند و به او می گویند: «احتمال دارد باران بیاید، هماهنگ کنید برای مردم مشکل ایجاد نشود.» یعنی آقایان حواسشان باشد مردم فقط باران را حس کنند نه گل و لای صحن های نیمه کاره مصلی را. البته صدا به خوبی به ما نمی رسد و... گفتم که ابرها هم دلشان گرفته امروز!
بیرون بعد از اینکه گروه تواشیح دو سه دور، برنامه اجرا کرد، امیرسلیمی آمده و دارد دعای وداع می خواند. صدایش داخل اتاقک هم می آید.
روی میزهای اتاقک یک دیس شیرینی نارگیلی همراه با یک دیس مهر اعلاء، تربت کربلا رویت می شود. یکی برمی دارم که اگر رفتیم بیرون و منتقل شدیم به بیرون مصلی(!) حداقل نمازمان را بخوانیم.
«نوه نارنجی» پدر را بی خیال می شود، می آید سمت پدربزرگ. چقدر هم خودش را لوس می کند این فسقلی مو قشنگ! آخر موهایش هم رنگ تراکتورش است. قدم هایش را یکی یکی برمی دارد و خیلی بازیگوشانه! خودش را به دستی می رساند که از دقایقی پیش انگشتانش حالت گرفتن چانه یک کودک شیرین زبان و نازدانه را به خود گرفته. حالا چانه گرفتار شده و بعد هم صورت، مهر بوسه پدربزرگ را بر خود می پذیرد. آقای هاشمی کمی درباره او می پرسد و شیطنت هایش و آقا می گویند: الان که خوب است، اغلب می آید روی پای ما می نشیند- و پای راست خودشان را نشان می دهند- نوه نارنجی همان طور که در حال خوردن شیرینی است به لوس کردن خود هم ادامه می دهد. آقای هاشمی دستش را می گیرد و می کشد سمت خودش.
- چی می خوری، علی آقا؟
و جوابی جز ناز کردن و عشوه آمدن یک نوه دوست داشتنی نمی گیرد.
نوه نارنجی خیلی با فخر و در حالی که کل اتاق را سر کار گذاشته برمی گردد پیش بابا و تراکتور را می آورد. می نشیند جلوی آقا و ماشین بازی می کند. کمی بازی می کند بعد بلند می شود و می پرد توی بغل پدربزرگ و روی پای راست، جا خوش می کند!
دارند درباره شروع مراسم و ساعت حضور آقا با ایشان صحبت می کنند. همین طور که می نویسم، حس می کنم برای لحظه ای من زیر بارش نگاه نورانی آقا تنویر می شوم، سرم را که بالا می آورم، چشم در چشم شان دوخته ام، به سرعت نگاه برمی گیرم که سخت است در آن دریای مواج غوطه ور شدن، سخت است... اگرچه لذت بخش ترین سختی دنیا هم همین است!
آقای هاشمی دارد درباره رویت هلال با آقا حرف می زند، آقا همین طور که کوتاه جواب می دهد، نوه را هم از نوازش محروم نمی کند. این «مغز بادام نارنجی» بدجوری حس حسودی آدم را به هزار می چسباند! با آن ادا و اطوارهای نارنجی اش!
● ۷.۷۴ دقیقه
اشاره می کنند، باید برویم، آقا برمی خیزند، همه بلند می شوند. محافظ کناری ما، رفت سراغ در چوبی. در باز نمی شود! یکی دیگر از محافظ ها می آید و می گوید: باید بکشی سمت خودت. کمک می کند، اما در باز نمی شود. همه ایستاده اند. هیچ کس حرفی نمی زند. بالاخره در با توسل سه جفت دست و کمک ۲ جفت پا با هر زبانی که بود باز شد! موقع خروج مهر تعارف می کنند. هفت هشت نفر که رفتند بیرون، ما هم گفتیم برویم که اگر نرویم، یکدفعه همین در چوبی می شود، در بسته ای که باز نخواهد شد و نماز بی نماز.
می خواستند بفرستندمان بخش ته دیگ مصلی که یادمان افتاد نگین انگشتری اینجاست که همان ما را بس! ایشان صف اول، ما هم صف دوم! ما که تا حالا «مردم» نیستیم! پس از این به بعد هم «مردم» نباشیم دیگر! نوه نارنجی هم صف اول، جلوتر از همه در حال بازی با تراکتور است!
پشت سر حضرت آقا که باشی و چهره مسئولان را ببینی تازه می فهمی که دیدن چهره یار ما- کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد و... به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد- چه سحاب دلپذیری است بر چهره آقایان مسئول، گل لبخند بی تعارف توی چهره شان شکوفه می زند و غرق برف صورت آقا می شوند؛ باید باشی و ببینی این تبسم بی اراده و روح نواز را.
توی این بخش ویژه، وزرای زیادی یافت نمی شوند، حالا یا در میان مردم نماز می خوانند، یا اینکه تعطیلی سه روزه را از همین باب می طلبیدند و تصویبی دند... نوه بزرگ رفته زیر جایگاه عکاس ها نظارت استصوابی می کند. در صف اول نماز، علاوه بر سران قوا، آقایان جنتی، امامی کاشانی، لاریجانی نشسته اند. جلوی فرش صف اول و در دو طرف آقا کفش های رییس جمهور قبلی و رییس جمهور فعلی نزول اجلال کرده اند! و از بغل کنار هم خوابیده اند.
سمت راست ما هم یک عده از سفرای عزیز کشورهای اسلامی هستند، آقایان کارت های دعوتشان را هم از باب احترام گذاشته اند توی کفش هایشان، مقابل سجده گاهشان! همین اول صبحی هم همان طور که برای برخی خانم ها آرایش صبحگاهی واجب موکد است، برای ایشان هم کراوات عیدانه واجب بوده، زده اند و دویده اند. نعلین سفید یکی از حضرات همراه پاکت دعوتنامه اش منظره ای است بس دیدنی.
● ۷.۷۵ دقیقه
لحظه عاشقی کلید می خورد و دست ها بر فراز دل ها به پرواز در می آیند...
دیرست! در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه!
دیرست... به ره افتاد کاروان...
الهم اهل الکبریا و الجبروت... همه دست بر شال رنگین کمانی آسمان آویخته اند، اما کیست که نداند، پهنای صورت رهبر ریحانه مان اشک و عم دوری رمضان را زمزمه می کند که اگر نبودند این چشم های مصنوعی دوربین، آنوقت آن قطره های بلور فراق را بهتر می دیدی. که البته خوب که گوش جان بسپاری صدای نمناکش را که بر گونه هایت می وزند خواهی شنید.
ستایش مخصوص پروردگاری است که بنده را در میهمانی یک ماهه ای دعوت کرد- ستایش می خواهد این دست و دل بازی پروردگار؟ بارالها به حق این دست های استغاثه و به حق آن دو دست باران خورده محمدی، ما مصداق «توثرون الحیوه الدنیا» نشویم! این جمعیتی که امروز رستاخیز وار به مصلی گسیل شده اند، نه از پی نماز که از ندای صور اسرافیل پایان رمضانست که سرگشته و حیران به سوی یار جاری شده اند. نماز که همان نماز است و قنوت همان قنوت، آبرو فرق می کند که ما نداریم، اما او دارد. آمده اند و آمده ایم تا از آبروی «او» برایمان خرج کند؛ خالق رمضان المبارک.
دست هایمان را به نشانه قنوت بالا گرفته ایم اما نگاهمان به دست های «تو» ست، که سرخی آفتاب شوال که از خجالت فروبردن مهتاب رمضان، هنوز چهره به مردم نشان نداده، بر کرانه های رخ تو نشسته است؛
ای عشق همه بهانه از توست. من خامشم، این ترانه از توست...
این قنوت های ۵گانه را به تو می سپاریم تا تو در آسمان رحمت واسط فیض باشی که آن نماز عشق را تو می خوانی نه ما: کشتی مرا چه بیم دریا؟ توفان زتو و کرانه از توست...
نماز پایان می باید و عکاس ها که مجال یافته اند تا از روبروی حضرت آقا عکس بگیرند، سراز پا نمی شناسند. یکی هم که رفته از بالا و از توی جایگاه عکس بگیرد، حواسش نیست زیاد به میکروفون نزدیک شده، هر عکسی که می گیرد صدای شاتر دوربینش توی میکروفون می پیچد و...
پس از نماز، آقا به سرعت برای ایراد خطبه ها به سمت در چوبی بهشتی نمای جایگاه رفتند، نوه بزرگ هم دنبالشان. آقا که وارد جایگاه شدند، همه برخاستیم. شعارها آغاز شد، هنوز یک جمله شعار هم نگفته بودیم که سفرای محترم نشستند! آقا هم زود آغاز کردند خطبه ها را... هر لحظه بیم باران بر چهره اش می درخشد.
آقا بسم الله را گفته اند، اما یک نفر اعتمادبه نفس! دارد تنهایی شعار می دهد، بی خیال هم نمی شود. حضرات دیپمات منتظر گوشی مترجم هستند تا بیانات را ترجمه شده نیوش کنند که نمی رسد! احتمالا جا مانده. شاید هم همه شان فارسی بلدند ناقلاها و رونمی کنند. به هرحال خطبه ها آغاز می شود و گوش ایشان بدهکار گوشی نیست!
«نوه نارنجی» که در رکعت دوم نماز وقتی همه در قنوت بودند دراز کشیده بود و تراکتور در هوا می چرخاند، حالا بلبل زبانی اش گل کرده و امر پدر مبنی بر سکوت را هم زیاد محل نمی دهد. صدای یک هلی کوپتر هم که آمد بدجوری ذوق زده شد و رفت توی نخ هواپیمای گرد! معلوم نیست چه می گوید که پدرخنده را بر ساکت کردن نارنجی ترجیح داده و یا بهتر است بگویم، نمی تواند ساکت کردن را اقدام کند به علت خنده!
بعضی ها جهت قبله شان را عوض کرده اند و چرخیده اند به سمت آقا، یعنی از قبله ۱۵-۱۰ درجه مایل شدند. البته وزیر اقتصاد هم که در صف دوم است، زیاد راحت نیست، هر چند دقیقه یکبار جا به جا می شود و این پا و آن پا می کند، نیم خیز می شود، خیز برمی دارد، به اطراف خیره می شود و... جالب اینکه کنار وزیر دادگستری هم نشسته و باز این همه انحراف به چپ و راست و عقب و جلو پیدا می کند! درست مثل قیمت اقلام روزمره مردم که دائم در حال نوسان است.
پـشت جایگاه خیلی سر و صدا است. گویا دارند کارهایی می کنند، خاک برداری، بتون ریزی، تخلیه آجر و یا... هر چه هست صدای ماشین سنگین و سر و صدای چند نفر لابلای بیانات به خوبی به گوش می رسد.
آقا به جوانانی که در این ماه جان و دل خود را در آب توبه شستشو دادند، آن هم با هر هیئت و تیپ و ریختی و با هر سلیقه و نظری، هم توصیه هایی می کنند: این رابطه معنوی با پروردگار را پس از ماه رمضان هم در خود زنده نگه دارند و دیگر اینکه در درخواست های خود از خداوند- اگر چه می توان و می شود هر چیزی از خدا خواست- آن پاداش بزرگ یعنی مغفرت الهی را بخواهند.» از خدا بخواهید که آثار به جامانده از تخلف و گناه را از دل و جان ما برطرف بفرماید؛ از خدا بخواهید که راه توبه را برای شما هموار کند. حاجت بزرگ دیگر «محبت الهی» است» است؛ مقام حب الهی را از خدای متعال طلب کنید. حاجت بزرگ دیگر «اصلاح امور امت اسلامی» است؛ از خدا بخواهید خدای متعال امور همه مسلمانها- نه فقط ملت ایران را- و همه کشورهای اسلامی را اصلاح کند.»
سمت راستی ما که سفیر عراق از کار درآمده، از من می پرسد: این سید پسر ایشونه؟ و بعد با دست به آقا اشاره می کند. سرتکان می دهم و می پرسد: اسمش؟ می گویم. سر که به طرفین می رود یعنی نفهمیدم، چی؟ دوباره و سه باره گفتن هم فایده ای ندارد. کاغذ می آورم و می نویسم. حالا سر بالا و پایین می شود یعنی گرفتم. به سرعت به نفر بغل دستی اش می رساند و او هم می دهد به داداش! فکر کنم تا آخر صف سفرا همه فهمیدند این سید کیست و نامش چیست، البته اگر طبق روال این گونه اطلاع رسانی نفر آخر اسم را مثلا به جای عباس، کمیل نفهمیده باشد! جالب است که سفرای مقیم ایران، پسر رهبر کشورمان را نمی شناسند و این البته نشانه های خوبی است از فرزانگی رهبرمان و همراهی خوب فرزندانشان... سمت چپ ما هم از بد روزگار یا شانس خوب ما، محافظ درآمد. یا ارحم الراحمین!
تناسب نشستن برخی مسئولان کنار هم زیاد متناسب نیست، مثلاً وزیر خارجه کنار وزیر دانشگاه آزاد! نشسته یا لاریجانی کنار سیدمحمد خاتمی، وزیر اطلاعات هم تک نفره تکیه زده به میله های حلقه اول، یعنی عقب تر از همه؛ خب به هر حال وزیر اطلاعات است، آخر کلاس می نشیند تا اطلاعات را به خوبی کسب کند و هوای بچه ها را هم داشته باشد.
یک فروند گربه نازک صدا، سمت راست جایگاه راه می رود و صدایش را ول می دهد بیرون. محافظین هم به یکدیگر نگاه می کنند و انگار مثلاً هماهنگ کنند، یک نفر را می فرستند، سراغش، چند دقیقه ساکت می شود، اما می رود کمی آنطرف تر و دوباره ناله سرمی دهد. سوزناک و در دستگاه نیم گاه و به سبک دشتی سنتی! می زند زیرآواز. تا آخر خطبه ها هم کوتاه نمی آید.
خطبه اول نماز که تمام شد، یک نفر از میان حلقه دومی های نمازگزاران در منتها الیه شرقی ما برخاست و با لهجه کاشی یا اصفهانی، آقاجو! آقاجو! کرد و پشت سر هم جملاتی راچید. می خواست حرفی بزند، کاری داشت، نامه ای یا.. هرچه بود که صدایش رسید، هم به ما وهم به صاحب اصلی اش. یکی دو نفر هم آمدند و با احترام او را بردند تاحرف هایش را بشنوند... یاد حرف های آقا می افتم درباره رسیدگی به خواست های مردم در بیت رهبری: کسی که نامه به اینجا می دهد، حتماً همه جاها رفته و ناامید شده است، آخرین جا اینجا است، به ما پناه آورده، لذابررسی کنید. اگر واقعاً راهی دارد که به او کمک بشود، انجام بدهید اگر نه، با او تماس بگیرید یا برایش بنویسید این چیزی که شما می خواهید، درخواستی که شما دارید، در حد مقدورات و امکانات ما نیست. او باید بداند که نامه اش به دفتر رهبری آمده، خوانده شده و پاسخی، ولو پاسخ «نه» به او داده شود...
یک لحظه خدا را شکر می کنم که ما نه فیلمبرداریم، نه محافظ و نه عکاس. که نماز و بیانات آقا را همیشه باید نشنویم و حواسمان پی چیزهای دیگر باشد. لذت دو رکعت نماز با خیال آسوده احتمالا سالهاست بر دل این محافظان و دست اندرکاران مانده که شاید البته خصوصی جبران شود، ولی به نظرم هیچ کدام این نماز و از این قبیل نمی شود.
● ۷.۱۲۵ دقیقه
هیچ کس تکبیر نمی گوید تا آقا لحظه ای استراحت کنند، همه محو بیاناتند، به خصوص مسئولان، اصلاً مصداق این گوش در وگوش دیگر دروازه در کشور ما صادق نیست، به ویژه در فصل انتخابات، همه گوش به زبان و دل رهبری اند، تخریب که هیچ حتی از رقیب به بدی هم یاد نمی شود! بعضی از مسئولین در حین توجه قلبی به بیانات از فرصت مباحثه با طرفین نیز استفاده می کنند! و همدیگر را به فیض سخنوری حین سخنرانی می رسانند.
● ۷.۱۳۱ دقیقه
دعا خواندند و والسلام گفتند. سریع جایگاه را ترک کردند که ساعت ۱۰ میهمان دارند در بیت. مردم همه مراعات کردند و یک شعار هم ندادند. اگرچه همان که آن دست خدایی را از دور بر سرمان بکشی برای تمام عمرمان کافیست. فقط آن دست باشد، باقی زخم ها و دردها، در خم ابروی تو گم می شود.
بازار انواع عید دیدنی و در آغوش کشیدن داغ است؛ آخوندی، دیپلماتیک، حاجی بازاری، لوتی وار، کوچه بازاری. رئیس جمهور سابق گویا خیلی ها را خیلی وقت است ندیده رئیس جمهور فعلی هم که طبق معمول دورش حلقه زده اند و رتق و فتق امور می خواهند. اغلب مردم به سمت در خروج می روند که دستی بر شانه می خورد و یک نفر سلام می کند و بعد توی بغل طرف رها می شوند! این طرف هم سردار حجازی با لباس شخصی آمده، مثل سردار طلایی بازنشسته شده ی همیشه خندان، قالیباف هم هست و این خودش جمعی را در آن گوشه جمع کرده، از پشت نرده های سوم. حرف دارند، نامه دارند اصلا برای همین آمده اند حلقه سوم آن هم از سه صبح! حلقه سومی ها منتظر فرصت اند تا بیایند در حلقه دوم که اینجا صدایشان بهتر می رسد ونیاز نیست فریاد بزنند: آقای رئیس جمهور!
کار هر کس که بود، بی فکری محض بود! حلقه سوم را آزاد کردند و ملت خود را به حلقه دوم رساندند با سرعت نور البته. حالا جمعیت زیاد شده و شعار می دهند: احمدی! احمدی! خدا نگه دار تو. همین کافی بود تا رئیس جمهور که دو متری بیش تر با در خروجی فاصله ندارد، برگردد نگاهشان کند و همین نگاه هم جسارت لازم را به ۴ نفر داد که از ۴ گوشه حلقه، از روی میله ها بپرند و با سرعت خود را به رئیس جمهور برسانند. اگرچه موانع زیادی بر سر راهشان است، غیر از میله هایی که پریدند. به نظر شما محافظی که یک دفعه به سینه ات برخورد می کند، مانع نیست؟!
● ۷.۱۳۷ دقیقه
رئیس جمهور سوار ماشین می شود و می رود. من هم هرچه می گردم نه از آقای «الف»، نه آقای «هـ» و نه آقای بی سیم خبری نیست. پرسیدن هم که اینجا بدجوری عیب است. راه خروج را پی می گیرم که می بینم ماشین مسئولان هر از چند لحظه ای، دور می گیرند و با هدایت یکی دو محافظ از میان جمعیتی که به جای مسیر خروج مسیر پشت جایگاه را کندوکاو می کنند، رد می شوند. دو سه تا کودک کنجکاو سرهاشان را چسبانده اند به شیشه های دودی یک بنز تا شاید چیزی ببینند!
اطراف قالیباف و طلایی هم شلوغ است. مردم همیشه مطالباتی دارند که مسئولان را باید در این جور جاها ببینند. پیاده تا در خروجی می روم که یکی از پاسدارهای ورودی بیت را می بینم. مهر نماز را که در جیبم جامانده به او می دهم و می گویم اگر کسی آن طرفی می رود، سفارش ما را هم بکن.
وزیر جهاد کشاورزی ، مثل سردار حجازی بسیج، خانواده را شخصاً به منزل می رساند، شاید هم به بیت و برای دیدار ساعت ۱۰ صبح. استیشن محافظان هم رفت. یک ماشین سفید دیگر هم دارد می آید که اکثراً خانم ها را سوار کرده، روبرویم که می رسد، یک چهره آشنا انگار دارد مستقیم با تعجب و لبخند! به من نگاه می کند. چقدر این چهره آشناست، محدوده ای را که از روبروی چشم هایم می گذرد، به هم لبخند می زنیم، به در خروجی که می رسد تازه یادم می افتد که فریاد بزنم آقای «الف» پس ما چی؟!
شانه ای بالا می اندازد و با اشاره می گوید که خودش هم قاچاقی سوار آن ماشین شده! بعد هم ابروهایش را به حال شیپورچی پسر شجاع، خمار می کند که یعنی الان که تو را دیدم، عذاب وجدان سه کیلو و نیم از وزنم را کم کرد. و حتماً همینطور است!
● ۷.۱۴۶ دقیقه
یک فورد سفید دم در می ایستد، پاسدار آشنای ما می گوید: حاجی اگه می ری بیت، این بنده خدا خودیه، جامونده، ببرش. مکثی می کند و در را باز. ما هم از خدا خواسته با لبخندی از سر شرمندگی و شیطنتی زیرپوستی می پریم جلو کنار دست حاج آقا! روحانی نیست ولی خب از آنجا که جزو تیم محافظ است، حتماً حاج آقا قبل از ذکر نامش واجب است.
یک نفر دیگر هم به مدد این ترمز، عقب سوار شد. اصولاً من در این مواقع سکوت می کنم. از بی سیم روی داشبورت دائم صدای پیج نیروها به آشیانه قطع و وصل می شود.
می گفتند مطبوعات رکن چندم چی چی است!؟ اینجا و در این مکان که فکرکنم رکن اول و آخر مناسک اسلامی است. حسابش را بکنید اگر لایی روزنامه ]...[ نبود و یا روزنامه]...[ اینقدر خانوادگی و پهناور(!) چاپ نمی شد یا اینکه جنس کاغذ روزنامه ]...[ ضخیم نبود، آنوقت مردم در این نمناکی و خیسی مصلی بعد از این همه سال، روی چه نماز می خواندند، حالا هی روزنامه توقیف کنند! تازه آن کیلوکیلو ویژه نامه های پخش شده در درهای ورود و خروج هم جزو همین رکن رکین هستند. فارغ از هرگونه صف بندی سیاسی!
مسیر خارج پر است از «مردمی» که ما جزو آن ها نیستیم. یک جایی راننده برای خانمی که دست کودکش راگرفته و از جلوی ماشین عبور کرد، بوق زد. بچه کمی ترسید و پرید. راننده ایستاد، هم از آقای همراه خانم و هم از آن خانم معذرت خواهی کرد و ایستاد تا لبخند آنها را ببیند و بعد دوباره حرکت کند.
«چون خودی هستی بذار یه خاطره واست بگم. رفته بودیم کرمان، ماشین جلویی ما (ماشین اسکورت) از توی یه چاله که رد شد، آب پاشید به یک خانم و آقایی که کنار خیابان ایستاده بودند. آقا از توی ماشین ما دیدند و گفتند بگو، ماشین بایستد و راننده برگردد، معذرت خواهی کند. گفتیم آقا نمی شه اینجا ایستاد. آقا یکدفعه گفتند: اگر نیایستد، خودم پیاده می شم ازشون معذرت خواهی می کنم. هرجور شده وایستادیم. من آمدم پیاده شم که گفتند: نه، خود آن راننده ای که بی احتیاطی کرده باید برود معذرت خواهی کند و حلالیت بطلبد. خلاصه که زدیم کنار و راننده رفت و برگشت.» اینها را همان آقای حاجی که ما را داشت می رساند گفت.
● ۷.۱۶۲ دقیقه
خیابان های شهر خلوت بود و عطر خدا بدجوری می زد توی مشام هر عابری. حاجی ما را رساند تا در موتوری. پیاده شدم و تشکر کردم. ماشین محافظ ها تازه رسیده بود. چه حال و هوایی دارند این محافظ ها در ساعت غیراداری! یا همان ساعت غیرمأموریت، بیشتر شبیه تیم شطرنج با مانع می مانند که وقتی از ماشین پیاده می شوند با خنده و شوخی سربه سر همدیگر می گذارند و تابه مأموریت می رسند، با آتشفشانی از عسل هم قابل تعامل نیستند، چه رسد به...!
حالا هنوز آسمان هوای گریه دارد که امروز روز نوروز است. مینیاتوری از رستاخیز؛ روز عاشقان میهمانی ای است که سفره اش راجمع کردند تا سال دیگر و معلوم نیست سال دیگر باشی یا نه. این هوای گریه هوای تکان های سهمگین دل است که یک ماه به تا سحر پرواز و افطار دوباره به زمین بازگشت. هوای گریه، هوای دلهایی است که شیدایی مست مستشان کرده وآسمان با همه نیل گونی اش در برابر این مستی مقدس، سر تعظیم فرود می آورد.
به قول این رفیق تلویزیونی و مجری محترم سیمای سحر در تهذیب الأحکام جلد چهارم، صفحه ۳۳۳ درباره ماه مبارک آمده است: قره الشهور و رأس السنه؛ آغاز سال برای سالکان صالح همین روزهای ماه عسل است، کسی که اهل سیر و سلوک است، ذخیره یک ساله را از این ماه دست و پا می کند. حالا فقط باید گفت: نوروز مبارک!
روز عید است و من از این تدبیرم
که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم
منبع : روزنامه کیهان