دوشنبه, ۲۸ خرداد, ۱۴۰۳ / 17 June, 2024
مجله ویستا


آسمانی به رنگ پاکی


آسمانی به رنگ پاکی
آفتاب هنوز قوت نگرفته بودو نسیم ملایم خبر یک روز تابستانی را می داد.
پیرمرد دست نوه اش را گرفته بود و آرام و آهسته به سمت پارک می رفتند.
گاه نوه اش از شوق رسیدن دست پدربزرگش را رها می کرد و می دوید.
پیر مرد هم که سنی از او گذشته بود، با همان قدم های آهسته اش گام بر می داشت ومی گفت: یاسر جان یک کم یواش تر. یه وقت زمین می خوری دست و پات زخم میشه ها.
پیر مرد - معمولا- هر صبح که نوه اش را به پارک می آورد، روزنامه ای هم می خرید تا جدول حل کند.
آن روز بیشتر دوستان پیرمرد با نوه هاشان به پارک آمده بودند. یاسر هم گرم بازی با دوستانش بود. ساعتها با هم بازکردند. یاسر که از بقیه بچه ها زودتر آمده بود خسته شد و پیش پدر بزرگش آمد.
پدر بزرگش گرم صحبت با دوستانش بود. دست پدر بزرگش را ( در حالی که تکان می داد) گرفت و گفت: بابایی... بابایی... خسته شدم. بریم بستنی بخریم بعد بریم پیش اردکها. از اون بستنی نونی ها بگیر می خوام نونش رو به اردکها بدم. یادت هست دیروز چه جوری پفک می خوردن؟
دوستان پیر مرد که در اطراف او نشسته بودند همه خندیدند. چند نفری هم برای نوه اش دعا کردند. پیر مرد هم از دوستانش خداحافظی کرد و دست نوه اش را گرفت و به سمت مغازه کنار پارک رفت. برای نوه اش بستنی خرید و به سمت دریاچه داخل پارک رفتند. یاسر گاه دنبال اردکها می کرد و گاه چند سنگ کوچک برمیداشت تا بلکه به یک ماهی درون دریاچه بزند. مدتی که گذشت دوباره پیش پدربزرگش آمد. کنارش نشست و گفت: بابایی فردا بازم میاییم پارک؟ پدربزرگ سرش را از روزنامه بالا آورد و گفت: اگه قول بدی بچه خوبی باشی وحرف مامان و بابا رو گوش کنی بازم میاییم.
- میشه فردا یاسی جون رو هم با خودمون بیاریم. آخه اون تا حالا با ماپارک نیومده. می خوام به دوستام نشونش بدم.
- نه پسرم. یاسمن باید خونه بمونه و شیر بخوره تا بزرگ بشه. اون وقت که
مثل تو پهلوون شد با هم میاریمش پارک.
- آخه بابایی مگه دخترها هم پهلوون میشن؟
- مثل پسرها که نه. ولی اونا هم بزرگ میشن دیگه.
- پس بابایی فردا هم باید برام بستنی بخری ها.
- آخه بابایی چقدر بستنی می خوری. مریض میشی اونوقت باید آمپول بزنی ها.
- باشه بابایی بستنی نخر ولی بازم بیاییم پارک.
پدر بزرگ که حسابی خنده اش گرفته بود؛ از روی نیمکت بلند شد. همانطور که
کم کم داشت گام بر می داشت گفت: حالا با پسر گلم بریم بانک تا بابایی حقوقش رو بگیره. بعد هم بریم خونه تا پسرم ناهار بخوره و زودتر بزرگ بشه.
یاسر که این را شنید با همان لحن کودکانه اش گفت: بابایی. آدم بزرگا هم غذا می خورن ولی چرا دیگه بزرگ نمی شن؟
پیر مرد دوباره خندید و سعی کردتا با جوابی نوه اش را راضی کند.
به بانک رسیدند. بانک شلوغ بود. مدت زیادی گذشت تا پیرمرد توانست حقوق بازنشستگی اش را بگیرد. پولها را درون پلاستیک کوچکی که همراهش بود،پیچید ودرون جیب کتش گذاشت. از بانک که بیرون آمدند یاسر گفت: باباجون من گرسنمه. با ماشین بریم زودتر برسیم. پیرمرد که خودش هم خسته بود قبول کرد.کم کم از سمت پیاده رو به سمت خیابان می آمدند که یکدفعه یکی از پشت سر به پیرمرد زد. پیر مرد روی زمین افتاد. جوانی، سریع پولهای پیر مرد را برداشت و شروع به دویدن کرد. چند نفر که از عقب ماجرا را دیده بودند؛ پشت سر هم داد می زدند: دزد... دزد... اونو بگیرید...
چند نفری کمک کردند تا پیر مرد از زمین بلند شود.
نوه اش ترسیده بود وگریه می کرد. دستهای پیرمرد کمی زخمی شده بود.
مدتی نگذشت که عابرها دزد را گرفتند. ماشین پلیسی که در حال گشت بود با دیدن جمعیت به سوی آنها آمد. یکی از دو پلیس پرسید: چی شده؟ مردی که دست دزد را گرفته بود گفت: پولهای اون پیرمرد رو دزدیده. و یک کیسه پلاستیکی مشکی را به دست پلیس داد. پلیس نگاهی به پولها کرد . دستبندش را درآورد به دست او زد. پیر مرد کم کم به جمعیت رسید. همه نگاهش می کردند.
پلیس گفت: پدر جان باید با ما به کلانتری بیایید. پیر مرد نگاهی به جوون کرد وهمانطور که نگاهش به او بود گفت: برای چی؟ پلیس که کمی تعجب کرده بود،گفت: برای شکایت از این آقا. مگه اینها پولهای شما نیست؟ پیر مرد مکثی کرد و گفت: من ازش شکایتی ندارم. این پسرمه. پولها رو هم از من گرفته تاببره دانشگاه.
بین مردم پچ پچ افتاد. جوان - که تا حالا سرش پائین بود- با چشمانی بهت زده به پیر مرد نگاه می کرد. پیر مرد رو به جوان کرد و گفت:تا دیرت نشده برو پسرم.
پلیس با شنیدن این جمله گفت: یعنی شما از این آقا شکایتی ندارید. پیرمرد نگاهی دوباره به جوان کرد و گفت: مگه آدم از پسر خودش هم شکایت می کنه. من هم هیچطوریم نشده. پیریه دیگه.
حالا هم اگه امکان داره بزارید پسرم بره به کارش برسه.سر ظهره. دانشگاه بسته می شه.
پلیس که دید شاکی وجود نداره، دستبند را باز کرد. پیر مرد همراه نوه اش به سمت خانه راه افتادند. هنوز چند قدمی از آنجا دور نشده بودند که یاسر پرسید:
بابایی مگه تو به غیر بابا و عمه فاطمه و عمو علی بچه دیگه ای هم داری؟
پیر مرد نگاهی به نوه اش کرد و گفت: نه عزیزم. یاسر دوباره پرسید: پس چرا به پلیس گفتی اون آقاهه پسرمه؟ پیر مرد جوابی نداد. اما وقتی اصرار نو ه اش را دید، گفت: بزرگ که شدی خودت می فهمی.
در همین لحظه بود که یکی از پشت سر دست روی شانه پیر مرد زد و گفت:
آقا... می بخشید. راس...تش من .... معذرت می خوام. نمی خواستم این کار رو کنم. باور کنید این بار اولم بود.
پیرمرد - که دوباره لبخند روی لبش آمده بود- گفت: عیب نداره پسرم. همین که اشتباهت رو فهمیدی کافیه.
پسرجوان که بغض صدایش را می لرزاند، گفت: حقیقتا نمی خواستم این کاروکنم.
شرایط سختی برام پیش اومده. من و مادرم تنها زندگی می کنیم. منم باید هم درسم رو بخونم و هم خرج و مخارج زندگی رو تامین کنم. همه چیز خوب بود تا اینکه مادرم مریض شد. دکترها میگن هر چه زودتر باید عمل بشه.
قبل عمل هم باید از یک سری دارو خاص استفاده می کرد. قیمت داروهاش هم سر به فلک می کشه. پس انداز کمی هم که داشتیم خرج شد. خودم هم تازه نامزد کرده بودم و با خریدهایی که کرده بودیم، هر دو طرف کلی تو قرض و قسط رفتیم.
تصمیم گرفتم تا دانشگاه رو رها کنم تا کمی دست و بالم باز بشه. بالاخره شهریه و پول کتاب و بقیه مخارج دانشجویی هم برای خودش رقمی می شه. اماچند روز پیش حال مادرم بد شد. دکترها میگن هر چه زودتر باید عمل بشه.
امروز هم اومده بودم بانک تا خورده حسابم رو با دانشگاه تسویه کنم. اماتا پولهای شما رو دیدم؛ با خودم گفتم شاید بشه هزینه عمل رو قسط بندی کرد. این پول رو هم به عنوان قسط اول می دم. مادرم برام خیلی عزیزه.
خودم رو متقاعد کرده بودم که باید هر طور شده هزینه عمل مادرم رو تهیه کنم.
پیر مرد درنگی کرد. خوب به حرفهای پسر جوان گوش داده بود. گفت: زندگی این دنیا رو کسی می گیره که بخشیده. اگر همه عالم هم جمع بشند و اون نخواد، نمی شه. از دست کسی هم کاری بر نمیاد. پسرم. مشکل ما آدم ها هرچقدر که بزرگ باشه از خدامون بزرگتر نیست. به جای اینکه به خدا بگی که مشکل بزرگی داری، به مشکلت بگو که خدای بزرگی داری. همه هم رفتنی هستیم. تاحالا هم کسی نمونده. دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. باشه من این پولها رو بهت قرض می دم و تو هم تیکه تیکه برگردون. ایشاالله هم که مادرت زودتر خوب بشه.
جوان در حالی که هر لحظه به لرزش صدایش اضافه می شد، گفت: آخه چطوراعتماد می کنید که ندیده و نشناخته این همه پول رو قرض بدید؟
پیر مرد دستش را آرام بالا آورد و روی شانه جوان گذاشت. لحظه ای گذشت و
گفت: اگر اینکاره بودی برای حلالیت نمی یومدی.
جوان که از خوشحالی اشک در چشمانش جمع شده بود؛ دست پیر مرد را گرفت وبوسید. در حالی که اشک از چشمانش جاری می شد گفت: همین جا قول می دم که ازاین به بعد قبل از هر کاری خوب فکر کنم. می شه آدرستون رو بدید تا سر هرماه مزاحمتون بشم.
پیر مرد نگاهی به نوه اش کرد و گفت: هر وقت که خواستی بیا به پارکی که چند خیابون پائین تره. نوه ام رو معمولا برای بازی اونجا می برم.
پیر مرد این را گفت و دست نوه اش را گرفت و به سمت خانه به راه افتاد.
دربین راه نوه اش پرسید: بابایی خیلی دیر شده ها. تو خونه چی می خوای بگی؟
پیر مرد همانطور که راه می رفت دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
سرش را بالاگرفت و نگاهی به آسمان آبی کرد و گفت: راستش رو می گم پسرم.
جلال فیروزی
خرداد ۸۸/ ساوه
منبع : روزنامه کیهان