چهارشنبه, ۳ مرداد, ۱۴۰۳ / 24 July, 2024
مجله ویستا

هزار و یک حکایت از محمود حکیمی عاقبت حرص و آز


هزار و یک حکایت از محمود حکیمی عاقبت حرص و آز
همسفر گشتند در راهی سه مرد سوی مقصد، همره هم رهنورد
ناگهان گنجی در آن ره یافتند چون نبد ظرف، از صفا سرتافتند
پس طعامی را همه طالب شدند متفق در ماندن وخوردن بدند
پس یکی را قرعه بر رفتن فتاد بهر مطلب، جانب ده رو نهاد
آن یکی چون شد به سوی ده روان این دو گفتند این سخن اندر نهان
گنج، تا ما را بماند بیشتر چون بیامد، باید او را دفع شر
هم از آنسو، آن یکی با خویشتن اینچنین اندیشه کرد از مکر و فن
زهر می باید کنم اندر طعام تا مرا آن گنج، خوش گردد به کام
چون طعام آورد، آن یک ناگهان بر سر او تاختند آن دو جوان
تیغ حرص این جهان را آختند بر سر آن یک، به تندی تاختند
خاطر از وی گشت چون آسوده شان پاک خوردند آن طعام آلوده شان
هر سه تن مردند از سودای آز ای خردور، تیز در عالم متاز
از قضا، عیسی از آنجا می گذشت گفت با یاران: هلا! این سرنوشت
اندر این حال ای عزیزان بنگرید در پی دنیا چرا زحمت برید؟!
طالب دنیا ز دنیا را بگوی گر خرد باشد ترا، دنیا مجوی


نویسنده : استاد خسرو شهابی
منبع : روزنامه مردم‌سالاری