چهارشنبه, ۳۰ خرداد, ۱۴۰۳ / 19 June, 2024
مجله ویستا

داستانی از میلاد حضرت مهدی بقیه الله (عج ) شب موعود


داستانی از میلاد حضرت مهدی بقیه الله (عج ) شب موعود
شب نزدیک بود و نسیم کم جانی ازسوی نخل ها روبه حکیمه می وزد و چهره اش را می نوازد.حکیمه در مدخل ورودی شهر است که از دور هیاهویی به گوشش می رسد؛ به سوی هیاهو کشیده می شود؛ سربازان خلیفه بر در خانه ای گردآمده اند. نزدیک و نزدیکتر می رود تا صدایشان را به خوبی بشنود.
- به ما خبر رسیده که کودکی در این خانه است... به تازگی تولد یافته... پسر است؟
صدا نیست بانگ است؛ بانگی غضب آلود و ترسناک، از آن مردی که دستاری سرخ بر سر دارد و بر آستانه در، صاحب خانه را خطاب کرده است و خشمگین نگاهش می کند.
صاحب خانه اما با دست و پایی لرزان و صدایی مرتعش پاسخ می دهد: «آ... آری...ی... خدا به ما...ا ... کودکی....ی...»
سخن صاحب خانه تمام نشده است که شیون نوزادی از خانه به خارج سرازیر می شود. همان مرد که دستاری سرخ و حکومتی بر سر دارد، بی درنگ مشتی بر سینه صاحب خانه می زند و او را به کناری می افکند؛ آنگاه خود و همراهانش به خانه مرد می ریزند.
شیون نوزاد اندکی بعد خاموش می شود و ناگهان شیون جانسوز زنی از خارج اوج می گیرد و به حکیمه می رسد. حکیمه به هیجان در می آید و کنجکاوتر از قبل، بازهم نزدیکتر می رود.
حکیمه با خود زمرمه می کند: «جامه شان نشان می داد که سربازان حکومت عباسی اند...»
زمزمه اش پایان نیافته که سربازان از خانه بیرون می آیند.
قاب نگاه حکیمه را ناگهان سرنیزه های خونین سربازان پر می کند. دیگر تاب نمی آورد و گام هایش از پس یکدیگر او را از آن فاجعه دور می کنند.
خانه ابومحمد دور نیست؛ می رسد و چند کوبه بر در می کوبد، هنوز سرخی خون سرنیزه -ها در عمق نگاه او جان دارند و آزارش می دهند که در گشوده می شود؛ نرگس خاتون برایش درگشوده است با لبخندی که همچون همیشه بر چهره دارد، به حکیمه سلام می دهد: «سلام عمه جان...»
چهره حکیمه رازداری نمی کند؛ و نرگس خاتون نیز سراسیمه می پرسد: «خیر باشد عمه جان، چه شده؟»
نگرانی بر چهره نرگس خاتون نیز نمایان می شود نگاه در نگاه یکدیگر، خاموش و منتظر تا این که ابومحمد نیز می رسد و سکوت بین آنها را پایان می دهد: «بانو، کیست؟»
وقتی به هردوی آنها می رسد؛ پاسخ پرسشش را می یابد.
- سلام عمه جان! خوش آمدید، چرا اینجا مانده اید بفرمایید... بفرمایید داخل...»
سیمای برادرزاده که مهربان و آشناست؛ از التهاب حکیمه می کاهد و او مجال یافته در فاصله بین در خانه تا اتاق آنچه دیده را بازگو می کند و از پس اندکی سکوت، می گوید: «بی قرار بودم گفتم به شما سربزنم.... شب پیش، خوابی دیدم» و از خوابش می گوید خوابی که شب قبل دیده بود و او را همین خواب، بی خواب و خوراک کرده بود و همان حس غریبی که از همان شب قبل در او جان گرفته و لحظه ای رهایش نکرده است و حال در کنار امام زمانش آرامش به سراغش می آید.
داخل می شوند؛ نخست حکیمه که با اصرار برادرزاده، مقدم بر آن دو وارد می شود. می نشینند... و حکیمه به چهره برادرزاده می نگرد؛ به نظرش؛ با همیشه متفاوت است، خانه نیز در نظرش نورانی تر است. تاب ندارد برای پرسش، اما هیچ نمی گوید تا ابومحمد به سخن درمی آید: «امشب میهمان خانه ای هستی که درآن موعود خواهدآمد... تولد فرزندم!»
بی قراری و بی تابی حکیمه از حد می گذرد؛ نگاهی به نرگس خاتون و نگاهی به برادرزاده، نگاه کاوشگرانه ای نیز به اطراف، اما کسی جز آن سه، نیست.
- ابومحمد؟ هر فرزندی مادر می خواهد... نرگس خاتون که باردار نیست؟!
و به عروس برادرش می نگرد و او نیز با سر اشاره می کند و سخن حکیمه را تایید.
- شتاب نکنید! امشب همان شب موعود است.
و سپس از عمه و همسرش اجازه می گیرد و به اتاقی دیگر می رود.
هردو؛ حکیمه و نرگس خاتون با یکدیگر درحیرت و شگفت زده، سخن می گویند.
- من به سخنان برادرزاده ام؛ امام زمانم، ذره ای تردید ندارم، اما نرگس خاتون، چگونه ممکن است؟!
- من نیز به سخنان مولایم ایمان دارم اما نمی دانم... درکش برایم سخت است!
نان و خرما می خورند و حکیمه برای ابومحمد نیز می برد که در حال سجده و عبادت است، منتظر می ماند تا از سجده سر بردارد و اجازه بگیرد برای رفتن.
ابومحمد سر از سجده برمی دارد و بدون آنکه او سخنی گفته باشد می گوید: «شما امشب اینجا میهمانید عمه جان، بمانید به یاری شما نیاز خواهیم داشت».
هیچ نمی گوید و می ماند و مشغول عبادت در کنار امام زمانش.
شب از نیمه گذشته است که نرگس خاتون بی تاب و دردآلود ناله سر می دهد و حکیمه که لذت عبادت شبانه، بیدارش نگاهداشته؛ رو به نرگس خاتون می دود.
نرگس خاتون رو به حکیمه، دردآلود می گوید: «عمه جان! درد دارم، نمی دانم گویا کمرم را...»
نمی تواند ادامه بدهد؛ درد افزون می شود؛ افزون بر قبل؛ لحظه به لحظه و حکیمه آب گرم و دستاری می آورد.
- الله اکبر! تو بارداری؟!
با هر نالأ نرگس خاتون، حکیمه به علایم بارداری بیشتر و بیشتر پی می برد و یقین می یابد که کودکی در راه است. در ذهن حکیمه به ناگاه آنچه دیده بود از مأموران خلیفه و آنچه از دیگران شنیده بود؛ محو و گم اما هولناک جان می گیرد: «خلیفأ عباسی؛ دستور داده است مأمورانش هر پسری که متولد می شوند را بکشند...»
و با خود سرد و ترس خورده زمزمه می کند: «به خدا سوگند خود ناظر یکی از آن...»
ادامه نمی دهد؛ هیجان و ترس مانعش می شوند اما ابومحمد که پیش می آید و نگاهش در نگاه او گره می خورد؛ اطمینان و آرامش را به او باز می گرداند.
ناگهان نور، نوری خیره کننده در خانه جان می گیرد و حکیمه دیگر هیچ نمی بیند و در عمق آن نور، نخست شیون نوزادی شکل می گیرد و سپس سیمای نوزاد که بر دستان حکیمه رو به برادرزاده، تقدیم می شود.
اشک شوق بر چشمان اهالی خانه حلقه می زند و جملگی از پشت پردأ اشک، نوزاد را در هاله ای از نور سبز می بینند که لبخند بر چهره دارد.
ابومحمد سجدأ شکر به جای می آورد و حکیمه پارچأ سفیدی دور کودک می پیچد و او را به بی تاب و کم طاقت ترین فرد خانه برای دیدن نوزاد، می دهد؛ به نرگس خاتون.
- الله اکبر! کودک من است؟
گرم و شیرین کودکش را در آغوش می گیرد، می بوید و می بوسد.
ناگهان صدای در، طنین می شود و به خانه سرازیر.
بهت و حیرت، آمیخته به ترس بر حکیمه هجوم می آورد، به برادرزاده اش نظر می افکند اما در خلوت نگاه او، آرامش و اطمینان موج می زند.
- من می روم در بگشایم.
ابومحمد مانع می شود: «نه عمه جان! خود می روم».
برمی خیزد و می رود و حکیمه به دنبالش تا پشت در.
به در می کوبند محکم تر از قبل و نعره می زنند. شیهأ چند اسب خواب آلود و خسته و باز نعره: «این در لعنتی را باز کنید».
ابومحمد در می گشاید و به محض گشوده شدن در، مأموران خلیفه با دستارهای سرخ که بر سر دارند، مسلح به خانه، گله وار هجوم می آورند.
در نظر حکیمه؛ گرگ ها به سوی اتاق یورش می برند، خون به چهرأ حکیمه می دود، هیجان و اضطراب، می خواهد به سوی اتاق بدود و کودک را پنهان کند اما ابومحمد دستش را آرام می گیرد و مانع می شود، تقلا می کند اما بی حاصل؛ رو می کند به برادرزاده در حالی که چشمانش بارانی و دلنگران است اما برادرزاده زیر لب زمزمه می کند: «و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون».
فریاد و اعتراض مأموران از خانه بلند است:
- اینجا که کسی نیست!
- جستجو... جستجو کنید!
- هیچ نیست...
- باز هم جستجو کنید بی شعورهای ابله!
آخرین جمله را فرماندأ آنان می گوید که خشمگین تر از سایرین در نظر حکیمه، جلوه می کند.
چند تن از مأموران به سوی فرمانده باز می گردند:
- گزارش دروغ داده اند...
- هیچ نیست...
- خانه خالیست!
فرماندأ مأموران، رو به ابومحمد می آید، رگ های پیشانی و گردنش از شدت غضب، برآمده و نمایان است:
- کودک کجاست؟... آن کودک که...
ابومحمد هیچ نمی گوید و گرم و آشنا به چهرأ منقبض شده از خشم فرمانده، نگاه می کند. رگ های فرمانده به حالت عادی خود باز می گردند و در او خشم فروکش می کند؛ نگاه مهربان میزبان تا عمق جان فرمانده رسوخ کرده؛ رسوب می کند.
فرمانده نگاه می گیرد که از میزبان و به افرادش نظر می کند که همچنان سرگردان در انتظار فرمان اویند.
- برویم... سریعتر...
و می روند و جملگی از خانه خارج می شوند.
حکیمه در می بندد و شتابان خود را به برادرزاده می رساند که به سوی اتاق می رود.
در اتاق، نرگس خاتون به فرزندش در آرامش و سلامت آرمیده اند.
- چه شد؟!!
حکیمه است که بی تاب از نرگس خاتون پرسش کرده و او در پاسخش می گوید: «داخل شدند و و از کنار من و فرزندم گذشتند و بعد خارج شدند؛ نه مرا دیدند و نه فرزندم را!»
و صدای سواران دورتر و دورتر و در تاریکی شب، گم می شود.
سید جمال حیدری
منبع : روزنامه کیهان