شنبه, ۳۰ تیر, ۱۴۰۳ / 20 July, 2024
مجله ویستا


وقت ندارم با منشی ام تماس بگیرید!


وقت ندارم با منشی ام تماس بگیرید!
برخی از واژگان و جملات هستند که به درد بخورند. نمونه اش را عرض می کنم، واژگان به درد بخوری همچون: به من چه!
تعجب نکنید، درست است که ظاهری ساده و بی آلایش دارد اما بسیار بسیار کاربردی است و برخی مواقع حتی قابلیت آن را دارد که اوقات فراغت بیهوده مان را به هر کاری اختصاص ندهیم!
به قدری این واژگان به درد بخور متقاضی دارند که، امروزه مورد استقبال بی نظیری از سوی جوانان قرار گرفته اند.
دقت کنید؛ درست است که این عبارت از کلمات «به»، «من» و «چه» تشکیل شده است اما اگر بخواهید به رمز آن پی نبرید و خیلی ساده از کنار آن رد شوید در حق این واژگان کم لطفی کرده اید.
این «به من چه» در واقع در رفتن از زیر بار مسئولیت های محول شده است هرچند گاهی دیده شده به خاطر استفاده زیاد، اثر خود را از دست داده است!
فرزند برومند و البته تنومندی را می شناختم که بسیار از این واژگان کاربردی سود می برد. مثلاً هر بار نوبت اش می شد که نانوایی برود، یک «به من چه» می گفت و خودش را از شر توی صف ایستادن خلاص می کرد. این جوان برومند، تنومند بودنش را مدیون لیوان های پر از آب میوه بود. اما جالب است بدانید حتی یک لیوان اش را هم خودش درست نکرده بود.
گاهی دقت می کنم ببینم یک خانم خانه دار از زمانی که برای خرید، منزل را ترک می کند تا زمانی که بازمی گردد کجا می رود و چه اقلامی را خریداری می کند.
هر بار با چشمانی که تقریباً از حدقه درآمده متوجه می شوم این مادر بنده خدا هم نقش مادر خانواده را دارد، هم نقش پدر، هم نقش دختر و هم نقش پسر. به بعضی از جوان های برومند که می رسیم، دردشان یک چیز است و بس؛ آنها می گویند: به ما چه مربوط! هرچی کار سخته می گن من انجام بدم. ازش می پرسم مثلاً چه کار طاقت فرسایی قرار بوده انجام بدی !
با اعتماد به نفسی در حد بسیار بالا و بی نظیر سینه سپر می کند و می گوید: مادرم هر شب یا به من تشر می زنه که اتاقم رو جمع کنم یا می خواد که سطل آشغال رو بذارم دم در!
در این قسمت از داستان جا دارد که یک جمله به این گونه از جوانان برومند بگوییم و دستی سر و رویشان بکشیم: آخی، الهی، خسته نشی تو یه وقت!
از دهه قبل تا به الآن برخی از جوانان ما کم کم دچار توهمی فانتزی شدند که وظیفه خطیرشان فقط خوردن و خوابیدن و صد البته گاهی درس خواندن است. هرچند بعضی هایشان از زیر همین مسئولیت، یعنی درس خواندن هم زیرآبی می روند. التماس و خواهش و جایزه و پاداش و قربون و صدقه دبیر خصوصی هم اصلاً کارساز نیست. جالب این که میزان توقع شان جو زمین را سوراخ کرده و از سیاره مشتری هم رد شده است: «چرا هرچه می خواهیم فوری حاضر نمی شود و چه می خواهند از آدامس و چیپس گرفته تا شغل و مسکن و... آن هم حاضر و آماده. جالبه به همین جا ختم نمی شود. برخی از این تنومندان یک شبه عوض می شوند! یعنی شب می خوابند صبح بلند می شوند و بعد یک آدم، با یک هویت جدید از در اتاق بیرون می آید.
کم کم کنجکاو می شوی که آخه چطوری ممکنه وقتی سر حرف رو باز می کنی، می بینی مدام می گوید: زندگی یعنی آخر عشق و حال و صفا. دنیارو بچسب و باقی اوضاع و احوال رو بی خیال. فقط سعی کن خوش باشی. آخه به قول خارجی ها مگه یک آدم چند بار دنیا می آد کم کم که باریک می شوی، متوجه می شوی که بله، آقا از مدرسه که می آد پای ماهواره یا اینترنت می شینه و یک مشت جوون علاف رو نگاه می کنه که از صبح تا شب واسه پول گرفتن و گاهی هم بی آن که پولی از شبکه های مختلف آنتن پرکن، بگیرند، حاضرند عمرشون رو جلوی دوربین ها بگذرانند. این که چقدر از پشت صحنه و زندگی واقعی این به اصطلاح «شومن» ها خبر دارند، بی جواب مانده.
● دستم بنده!
تلفن زنگ می زند و صدای هراسان پشت خط می گوید: آب دستته بذار و بیا. چیزی حدود سه ساعت طول می کشد تا آبی که دستتان است بگذارید زمین و بروید. تازه غرولندتان هم بلند است که عجب گرفتاری شدیم، دستم بند بود، داشتم CD رایت می کردم. همه فکر می کنند اینها کار نیست اما تصادف خودشون وسط خیابون یعنی کار!
● بگذارید به رم ختم شود!
بگذارید باز همه راه هایمان به رم ختم شود. برخی مواقع به خودمان می بالیم که بعد از دو یا سه ماه بالاخره نان آور خانه شده ایم و برای سفره نان تهیه کرده ایم. حالا ماجرا را از زاویه دید مادر خانه ببینید. او تصور می کند شازده هر لحظه ممکن است با پنج تا شش عدد نان سنگک دو طرف خشخاشی از در وارد شود. زنگ به صدا درمی آید و او هرچه داخل کوچه را از پشت پنجره نگاه می کند اثری از جوانی با آغوش پر از نان سنگک نمی یابد. بالاخره شازده وارد خانه می شود و با غرولند می گوید: چقدر معطلی داشت. برای یک نون ۱۰ دقیقه منو توی سوپر نگه داشت! مادر با ابروان بالا کشیده و دهان باز از تعجب نگاهی به دست شازده می اندازد، مشاهده می کند سنگکی انتظارش را می کشید، تبدیل به نان لواش بسته ای و با کپک اضافی شده است! این یعنی همان احساس رمانتیک و انسان دوستانه و بشرپسندانه مسئولیت پذیری. واقعاً آدم می ماند در اینگونه مواقع به اینگونه از شازده های خانواده چه بگوید. پیشنهاد سرآشپز: هیچی نگیم سنگین تریم! حتماً می دانید که در نظام اقتصاد یک اصل وجود دارد که بحث عرضه و تقاضاست.
بین رابطه عرضه و تقاضا رابطه ای معکوس وجود دارد. تصور کنید از سوی دیگران تقاضای انجام کاری از ما زیاد باشد. پر واضح است که ما از روش «طاقچه بالا گذاشتن» و از همان کلمات معجزه آسای «به»، «من» و «چه» سوءاستفاده می کنیم.
هرچقدر دیگران از ما محترمانه تقاضا می کنند کاری را که به ما محول شده انجام دهیم، ما، در برابر این تقاضا برای هرچه بیشتر عزیزتر شدن، از عرضه جملات معجزه آسایی چون حالا می آم، یک چند دقیقه صبر کن، بذار باشه الآن دستم بنده، اصلاً نمی یام و اگر پشت سر هم یک چیزی رو صد دفعه بگی! استفاده می کنیم.
در ضمن یادمان می رود که «در» همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد.
● جنگ مغلوبه می شود
چندی بعد، گذر پوست به دباغ خانه می افتد. گیر کردن در موقعیت هایی گاه اتفاق می افتد و اغلب حسی دارد شبیه این که در حمام بمانید و یادتان رفته باشد صابون با خودتان ببرید! اینجاست که حس و حال تلافی کردن به سراغ کسانی می آید که روزی روزگاری کاری را از شما خواسته اند انجام نداده اید.
ظاهراً کسی نمی خواهد به دادتان برسد. حق دارند. صابونتان به جامه شان خورده!
● نظری برای تمام فصول
«فاطمه سیف» کارشناس ارشد روانشناسی درباره دوران خودش و حس مسئولیت پذیری، خاطره جالبی تعریف می کند. او می گوید: مادرم گفته بود که مراقب آش باشم، من هم اصلاً حواسم نبود و از خاطرم رفت که باید آش را هم بزنم. در نتیجه بخشی از رشته ها به هم چسبید و من مجبور شدم تا پیش از آمدن مادرم همه رشته های به هم چسبیده را بخورم. اما به این نکته اشاره می کند که اشتغال مادرش و سپردن برخی مسئولیت ها به او موجب شد فرد مسئولیت پذیری باشد: «مسئولیت پذیری در وجودم از همان دوران کودکی شکل گرفته بود به طوری که اگر قرار بود دبیری برای تدریس خصوصی داشته باشم، این قدر احساس مسئولیت می کردم که خودم می بایست به خانه او بروم! اما وضع برای برادرهای دوقلویم که کوچکتر از من بودند متفاوت بود و فرق داشت.
در واقع همه چیز برای آن دو مهیا بود در حالی که من ترجیح می دادم خودم دنبال کارهای شخصی ام بروم. همین موجب شد که در من مسئولیت پذیری و استقلال شخصیت شکل بگیرد.» گفته های فاطمه سیف در مورد این وضعیت در جامعه بسیار دلنشین است: «در حال حاضر در جامعه ما هم مسئولیت پذیری در کودکان، نوجوانان و جوانان کم شده است و آنان فشار و تنش فکری کمتری را متحمل می شوند. چرا که والدین همیشه به عنوان یک سد دفاعی برای آنها ایفای نقش می کنند و در واقع والدین حالت یک صافی را دارند که جلوی تنش ها و فشارهایی را که به طور طبیعی می بایست به فرزندان وارد شود تا موجب ایجاد حس مسئولیت پذیری در آنان شود، می گیرند. مثلاً، وقتی که فرزندشان درس نمی خواند و به مدرسه فراخوانده می شوند، به جای آن که از فرزندشان انتقاد کنند، از معلم انتقاد می کنند و می گویند شما را به خدا به این بچه کمتر تکلیف بدهید! و در مقابل انجام ندادن تکالیف او را توبیخ نکنید!
گاهی فرزندان تصور می کنند اگر به کلاس می روند در واقع دارند به ما لطف می کنند. ناگفته نماند که جامعه در حال حاضر دچار (کودک مداری) شده است. این موضوع در حد تعادل به لحاظ عواملی چون حفظ حقوق کودک مطلوب است اما اغلب والدین در رفتار با فرزندانشان از حد تعادل خارج می شوند
او خاطره جالبی تعریف می کند: یکی از مراجعه کنندگان من، یک نوزاد هشت ماهه داشت که به او اجازه نمی داد چهار دست و پا راه برود! چون معتقد بود که این مدل راه رفتن باعث لاغری بچه می شود!
در واقع والدین با اینگونه سرویس دادن ها موجب می شوند بهداشت روانی کودک به خطر بیفتد. از یک طرف به آنها محبت زیادی می کنند و از طرف دیگر به مانع و سدی در برابر نیازهای طبیعی آنها تبدیل می شوند. شاید بهتر باشد بگوییم والدین تکلیفشان با خودشان هم معلوم نیست. شاید یکی از علت ها این است که این گروه از والدین جزو کسانی هستند که نیازها و کمبودهایی داشته اند و حالا پس از این سال ها حق خود را به نوعی این گونه برداشت می کنند.
گاهی هم اتفاق می افتد که اصلاً این نیازها، نیازهای فرزندشان نیست و بدون توجه به این مسأله در حد افراطی به او رسیدگی می کنند و همین موجب می شود که حس مسئولیت پذیری و استقلال از آنها گرفته شود. چون همه چیز در حد افراطی در اختیار این بچه ها هست.
علاوه بر رشد سنی باید به سن اجتماعی و سن عاطفی توجه کرد. بچه ها همچنان که در حال رشد هستند باید قدرت رهبری کردن را هم به دست آورند حالا چه در محیط خانواده و چه در اجتماع دوستان و همسالان. اما متأسفانه والدین با کارهای خود، مانع رشد این قدرت در خانواده و مدرسه و جمع دوستان می شوند، و این حس تضعیف می شود.»
منبع : روزنامه ایران