جمعه, ۲۲ تیر, ۱۴۰۳ / 12 July, 2024
مجله ویستا


داش‌آکل


داش‌آکل
همهٔ اهل شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکا رستم سایهٔ یکدیگر را با تیر می‌زدند. یک‌روز داش‌آکل روی سکوی قهوه‌خانهٔ دو میل چندک زده بود، همان‌جا که پاتوغ قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شلهٔ سرخ کشیده بود، پهلویش گذاشته بود و با سرانگشتش یخ را دور کاسهٔ آبی می‌گردانید. ناگاه کاکا رستم از در درآمد، نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و همین‌طور که دستش بر شالش بود رفت روی سکوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه‌چی و گفت: ”به به بچه، یه یه چای بیار ببینیم.“
داش‌آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه‌چی انداخت، به‌طوری‌که او ماست‌ها را کیسه کرد و فرمان کاکا را نشنیده گرفت. استکان‌ها را از جام برنجی در می‌آورد و در سطل آب فرو می‌برد، بعد یکی یکی خیلی آهسته آنها را خشک می‌کرد. از مالش حوله دور شیشهٔ استکان صدای غژ غژ بلند شد.
منبع : سایت رسمی دفتر هدایت