جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا
افکار انسانهای نخستین (پارینهسنگیان و نوسنگیان)

● به راستی در آن روزگاران بس دور آدمیان دربارهی خویشتن و دربارهی جهان چه میاندیشیدند؟
آدمیان نخستین جز به امور بسیار فوری و ضروری، کمتر به چیز دیگری میاندیشیدند. مثلاً در این مایهها به تفکر میپرداختند: «با این خرس چه باید کرد؟» یا «این گنجشک را چگونه میتوان گرفت؟».
تا هنگامی که زبان کمی توانا نشده بود ممکن نمیشد که انسان اندیشه به اموری برتر از آنچه در پیش چشم داشت بپردازد. زیرا که زبان وسیلهی تفکر است. همچنان که دفترداری و حساب، وسیلهی بازرگانی است. زبان اندیشه را ثبت و ضبط میکند و آن را به پرداختن به اندیشههای پیچیده توانا میسازد. زبان همچون دست اندیشه است که میتواند بگیرد و نگاه دارد.
آن زمان که انسانها زبان نداشتند...
آدمیان نخستین پیش از پدید آمدن زبان، شاید با دقت میدیدند و با هوشمندی فراوان تقلید میکردند، میخندیدند و میرقصیدند، بیتوجه به اینکه از کجا آمده و چرا زیست میکنند؟ بیگمان از تاریکی و تندر یا رعد و آذرخش یا برق و جانوران بزرگ و چیزهای شگفت و آنچه در خواب میدیدند بیگمان ترسان بودند و کارهایی میکردند تا از آنچه میترسیدند بر سرشان نیاید و بختشان دگرگون نشود و نیروهای تصوری را که در سنگ و جانوران و رودها نهفته بود با خویشتن بر سر لطف آورند. جانداران و بیجانان را باز نمیشناختند، اگر چوبی به آنان گزند میرسانید آن را میزدند یا اگر رودی سرازیر میشد آن را دشمن میگرفتند. اندیشههایشان شاید بسیار نابخردیِ سادهیِ پرتلوّن و دگرگونی و محدودیت فکری خردسالان را داشتند، اما آن روز که زبان نداشتند نمیتوانستند آنچه را در درونشان میگذرد به دیگری بگویند و سنتی برجای گذارند و یا کاری جمعی علیه آنچه آنان را تهدید میکرد ترتیب دهند.
● همه چیز «عادی» بود!
نقاشیهای آدمیان دورانِ اخیرِ پارینه سنگی، حتی هیچ نمودی از اینکه توجهی به خورشید یا ماه یا ستاره یا درخت داشتهاند به دست نمیدهد. تنها به جانوران و آدمیان پرداختهاند. شاید روز و شب و خورشید و ستارگان و درختها و کوهها را عادی و معمولی تلقی میکردند. همچنان که یک کودک، برنامهی خوراک و راه پلهی اطاق خواب خویش را عادی و بیچون و چرا و واجب میگیرد. تا آنجا که میتوانیم داوری کنیم، هیچ تخیل جن و ارواح و چیزهایی همانند آنها نداشتند. موضوع نقاشیهای دوران گوزن (بخشی از دوران پارینه سنگی) چیزهای ساده و معمولی است بیهیچ اشارهای برپرستش. در واقع هیچ نموداری از پرستش در آن نیست، چیزی که نموداری از دین یا نشانهی عرفان باشد نیز در اینها مطلقاً نیست. با این حال، بیگمان مقداری از آنچه طلسم و جادو و تعبیر میشود در آنها بوده. آنان کارهای بیهودهی نامعقول را برای رسیدن به آنچه درنظر داشتند میکردهاند. چراکه طلسم و جادو همین است که کاری نامعقول براساس حدس و گمان (بیداشتن پایهی علمی) بکنند و پنداری کاملاً جدا از روح دین، بپردازند. شک نیست که آنچه در خواب میدیدند آنان را برمیانگیخت و گاهی آنچه را در خواب میدیدند، با آنچه در بیداری میدیدند، در میآمیختند و تعجب میکردند!
● انسانهای نخستین، مرگ را باور نداشتند!
از آنجا که مردگان را به خاک میسپردند و از آنجا که آدمیان دوران اخیر پارینه سنگی آنها را با خوراک و اسلحه به خاک میسپردند چنین پنداشته شده که به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتهاند. اما درستتر این است که ایشان مردگان را از آنرو با خوراک و اسلحه به خاک میسپردند که در مردن آنها تردید داشتند نه از آنرو که میپنداشتند به زندگی دیگری میروند. اینکه آنان مردگان را هنوز دارای زندگی میپنداشتند، شاید اثر خوابهایی بود که از آنان میدیدند. شاید مردگان را همچون گرگان سرگردان گرسنه میپنداشتند که برای پرهیز از دستبرد ایشان به این گونه کارها توسل میجستند.
● گردآمدنها، پراکنده شدنها و جشنها
مردان دوران گوزن - چنان که میپنداریم- مردمی بودند بسیار هوشمند و بسیار همانند ما که زبانی
پرتو ماه برای گلهداران که دیگر تنها به شکار جانوران گله نمیپرداختند، بلکه آنها را نگهبانی و توجه میکردند بسیار مهم بود. پرتو ماه شاید زمان عشق بازی آنان را نیز تعیین میکرد. همچنان که شاید نیاکان آنان نیز چنین میکردند.
نداشتند که چندان به کار آید جز برای بیان چیزهایی ساده و روزمره و نقل آنچه روی داده. این مردم در گروههای بزرگتری از گروههای نئاندرتالیان یا نیاکان نئاندرتالی خویش یا جامعههای میمونهای بزرگتر میزیستند ولی بر ما اندازه این جامعهها آشکار نیست، جز آنکه بگوییم به هنگام فراوانی شکار این جامعههای شکارگر وحدت کامل خود را حفظ میکردند والا محکوم به نابودی بودند. شرایط زندگی سرخپوستانی که با شکار آهو در لابرادور روزگار میگذرانند باید همانند زندگی مردم دوران گوزن باشد. این سرخپوستان در چنین هنگامی پراکنده میشوند و با گروههای کوچک به دنبال آهوانی که در جستجوی خوراک به هر سو میروند به راه میافتند. سرانجام هنگامی که - آهوان برای فصل مهاجرت گرد میآیند این سرخپوستان همچنین میکنند. این زمان، همانا هنگام دادوستد و برگزاری جشنها و عروسیهاست.
سادهترینِ سرخپوستان فعلی، ده هزار سال سابقه دارتر و تجربه اندوختهتر از آن مردان دوران گوزن هستند. اما شاید شیوهی گردآمدن و پراکندهشدن این سرخپوستان همان باشد که در میان آنان رواج داشته است. در سلوتره در سرزمین فرانسه آثاری از یک اردوگاه بزرگ و جایگاه جشنها یافته شده است. بیگمان در آنجا اخبار را به یکدیگر میگفتند. اما شاید از تعاطی اندیشه و فکر چندان خبری نبوده است. در چنین شرایطی نمیتوان پنداشت که محلی برای اندیشههای دینی و کلامی و فلسفی و یا خرافات بوده باشد. ترس در میان ایشان بود، اما ترس مجهول به بیان نمیگنجید و هکذا تصوراتی و تخیلاتی که تنها جنبهی شخصی داشت و متغیر بود. شاید در این برخوردها کوششی برای تلقین آنچه دریافته بودند میشد. برای ابراز ترسی که کسی داشت چند لغت، کافی بود و برای بیان بهای یک چیز هم نیاز فراوانی به لغت نبود.
● وقتی بیان نبود، سنت هم نبود
مردم پیش از توانایی بیان نمیتوانستند چندان گنجینهای از تجربیات و سنتها داشته باشند. یا اگر داشتند بسیار ناچیز بود. همهی مردمِ وحشی و عقب ماندهی امروزی برخلاف آن مردم در سنتهای هزارها نسل که بر آنان گذشته است میزیند و در آنها فرو رفتهاند، در صورتی که آنان چنین نبودند. مردم وحشی و عقب ماندهی امروزی شاید سلاحهایی همانند پیشینیان دور خویش داشته باشند و شیوهی زندگی آنان نیز دگرگون نشده باشد، اما آثار کم عمق و ناچیز فکری نیاکان ایشان با گذشت این همه نسلها اکنون شیارهای عمیق و پیچیدهتری در مغز ایشان به جای گذاشته است.
● ترس از پیران در میمونها و آدمها
سالها پیش از پیدایش زبان، بسیاری چیزهای ضروری در مغز بشر بوده است. اندیشهی مردان پارینه سنگی به اندیشهی ما نزدیک بوده و مانند مغز ما بر پایهی نیاکان نیمه انسان ما بوده است. اینک روانکاری با پیشرفت سریعی که کرده است به رازهای رویاهای ما وحالات روانی مجهول و اندیشههای کودکانه و آنچه از افکار دوران مردم نخستین که در ما بر جای مانده است (از آنرو که اندیشههای مردم نخستین هنوز هم پایهی افکار ماست) پی میبرد، و آنها را با شیوههای خاصی بررسی میکند. میمونهای بزرگ، جفت میشوند و در پرورش خویش کوشش میکنند. میمون جوان از میمون نر پیر میترسد و میمون نر پیر به جوانان رشک میبرد و آنها را یا میکشد یا میراند. مادگان، کنیزان مورد حمایت میمون نر پیر هستند. این چنین وضعی، در میان میمونها وجود دارد و علتی ندارد که وضع زندگی نیمه انسانان از این حال به دور بوده باشد.
● ترس از ریشسفیدان، سرآغاز خرد اجتماعی
ترس از ریشسفید سرآغاز خرد اجتماعی بود. در جوامع نخستین، خردسالان با ترس از ریش سفیدان رشد میکردند. دستزدن به چیزهایی که با ریشسفید به گونهای ارتباط داشت نهی شده بود. همه از دستزدن به زوبین او یا از نشستن در جای او منع شده بودند، همچنان که امروزه بچهها - از دستزدن به پیپ پدربزرگ یا نشستن در صندلی او نهی شدهاند. وی شاید فرمانروای همهی زنها بوده است. جوانان جامعهی کوچک باید این نکته را به یاد داشته باشند و مادرانشان باید آن را به ایشان یاد میدادند. مادران، ترس و هراس و سپاس از ریشسفید را در اندیشهی ایشان جای میدادند.اندیشهی چیزهای نهی شده، با فکر چیزهایی که با عنوان تابو (یعنی دست نزدنی و نگاه نکردنی) نامیده شده بودند، در مغز نیمه انسانان از همان آغاز رسوخ کرد. ج.ج.اتکینسون در قانون کهن تابوهای نخستین را که در میان مردم وحشی در سراسر جهان رواج دارد هوشمندانه بررسی میکند. تابوهایی که برادر را به خواهر حرام میکند و تابوهایی که جوانان چون صدای پای زن پدر را میشنیدند باید بدوند و پنهان شوند، ریشهای بس باستانی دارد. جوانان تنها با پیروی از این قانون کهن میتوانستند امیدوار شوند که از خشم ● ریشسفیدان مصون
تقریباً به هر جا که فرهنگ نوسنگی راه یافت ترکیب خورشید و مار در نشانها و پرستشها نمودار میشد. پرستش بدوی مار گسترش یافت و حتی به سرزمینهایی رسید که دیگر آن جانور چندان اهمیتی در زندگی آدمیان نداشت.
● خواهند بود.
گرایش آدمیان به جلب کردن نظر مساعد ریشسفید حتی پس از مرگ وی نیز موجه مینماید. ریشسفید بیگمان چون بختک به خواب بسیاری میآمد و موجب هراس میشد. از مرگ او اطمینانی نمیشد داشت. شاید خوابیده باشد یا خود را به خواب زده باشد. مدتها پس از آنکه ریشسفید میمرد و از او چیزی بر زمین جز تل خاکی یالوح سنگی بزرگ نمانده بود، زنان همچنان از ترسناکی و شگفتی او برای فرزندان خویش سخن میگفتند. چون ریشسفید هنوز هم مایهی هراس مردم قبیلهی خویش بود، میتوان به آسانی باور داشت که برای دیگر مردم و دشمنان نیز چنین بود. در هنگامی که زنده بود برای پشتیبانی از مردم خویش جنگیده بود گو اینکه آنان را ترسانیده و بیم فراوان داده بود. پس حالا که مرده، چرا چنین نکند؟ میتوان دریافت که اندیشهی ریش سفید برای مغز سادهی آدمیان نخستین بسیار طبیعی مینمود و به آسانی قابل رشد و نمو بود. ترس از پدر، اندکاندک چنان که کسی در نیافت و متوجه آن نشد جای خود را به ترس از خدای قبیله داد.
● ریشسفید در برابر مادر مهربان
در برابر ریشسفید، مادر بسیار انسانیتر و مهربانتر قرار داشت که فرزندان را پناه و پند میداد. مادر بود که فرزندان را چنان میپروراند که از ریش سفید بترسند و از او پیروی کنند. مادر در گوشه و کنار در گوش فرزندان خود میخواند و میآموخت. روانکاری فروید و یونگ برای روشن ساختن اینکه ترس از پدر و مهر مادر هنوز برای سازگار ساختن اندیشهی آدمی با نیازمندیهای اجتماعی چه نقش مهمی بر عهده دارد بسیار سودمند بوده است. بررسی پر کوشش آنان در خوابها و تصورات کودکی و جوانی بسیار به کار فهم آنچه در روان مردم نخستین میگذشته، سودمند افتاده است. روان آن مردم آنچنان بود که انتظار میرود. یعنی روان یک کودک نیرومند. وی جهان را وابسته به بزرگ خانواده میپنداشت. ترس او از تقصیرهایی که از او در قبال ریشسفید سرزده بود با ترس از جانوران خطرناک پیرامونش در آمیخت. حتی در شیرخوارگاههای امروزی نام «دده» را گاهی بر خرس اطلاق میکنند. یک ریشسفید متعالی شده که به صورت خدا نیز در میآید به آسانی میتوانست صورت جانوران به خود بگیرد.
با این حال خدایان ماده، مهربانتر و حیله کارتر بودند. ایشان یاری و پشتیبانی میکردند و نیاز میدادند و تسلی میبخشیدند. با این همه در آنها چیزی بود رازناکتر از وحشیگری آشکار ریشسفید که خود رازی بزرگ بود. پس زنان نیز زمینهی ترس از مردان نخستین را داشتند. خدایان ماده ترسناک بودند، زیراکه ایشان با رازها و و پنهانیها سروکار داشتند.
● آغاز پیدایش سعد و نحس
شاید یک اندیشهی بسیار اساسی که در مغز آدمیان از همان نخست در نتیجهی شیوع و واگیری راز گونهی بیماریهای مسری پیدا شد همانا اندیشهی ناپاکی و ملعنت بود. از آنجا نیز فکر پرهیز از بعضی جاها و به ویژه پرهیز از کسانی ریشه گرفت. از اینجا یک مجموعهی دیگر تابوها نیز ریشه میگرفت. پس آدمیان از همان آغازِ پدید آمدنِ اندیشه، شاید نسبت به بعضی جاها و چیزها احساس سعد و نحس داشتند. جانورانی که از تله میترسند چنین احساسی دارند. ببر چه بسا که از راهی که همیشه در جنگل میرفته با دیدن چند تار نخ پنبه، دست بر دارد. کودکان آدمی نیز مانند نوزادان جانوران دیگر از چیزهای مختلف به آسانی با اشارهی پرستاران و بزرگان هراس پیدا میکنند. از اینجا نیز یک مجموعهی اندیشههای دیگر (اندیشههای رمیدگی و پرهیز که تقریباً در هر کس پدید میآید) ریشه گرفت تا زبان و سخن گفتن رو به کمال گذارد. شاید بر پایهی این گونه احساسات رشد کرده و تنظیم شده، آدمیان به هنگام سخن گفتن با یکدیگر ترس را در یکدیگر نیرو میدهند و یک سنت همگانی از تابوها و چیزهای دست نزدنی و ناپاک میسازند. با اندیشهی ناپاکی، اندیشههایی از ناپاکی زدودهشدن و دورساختن ملعنت، پدیدار میشود. رهایی از ناپاکی باید با راهنمایی و رهبری و یاری پیرمردی یا پیرزنی بخرد باشد. در چنین کوششی، ریشهی نخستین دستگاه کاهنان و ساحران پدیدار شد. برای راندن ملعنت، باید کارهای شایسته و بزرگی کرد... آیا کاری بزرگتر و شایستهتر از کشتن یعنی خون ریختن وجود دارد؟
سخن گفتن، از ابتداء مکملی نیرومند شد برای آموزش تقلیدی و آموزشی که پدران و مادران بیزبان، بازدن کشیده و مشت میدادند. مادران به فرزندان خود میگفتند یا ایشان را مسخره میکردند. هر چه زبان رو به کمال رفت مردم بیشتر دریافتند که تجربیاتی دارند و معتقداتی که به ایشان نیرو میدهد. ایشان این چیزها را نهان میساختند.
● مناهی، همواره بوده است
در آدمیان دو گونه گرایش هست یکی راز داری محیلانه و دیگری (که شاید بعدها پدیدار شده باشد) آن است که چیزهایی بگوییم که دیگران را به شگفتی آورد و در ایشان
دین نیز مانند همهی چیزهای طرف دلبستگی آدمیان، روبه رشد گذاشت. بنابر آنچه گفته شد باید آشکار شده باشد که هرگز نیاکان آدمی نمیتوانستند تصوری از خدایان دینی داشته باشند. تنها آهسته و به کندی، مغز آدمیان توانست نیرویی برای درک چنین مفهوم بزرگ و پهناوری پیدا کند. دین چیزی است که با واسطه و به واسطهی همبستگی وهمنشینی انسانها پدید آمده است.
اثر گذارد. بسیاری از مردم رازها میسازند برای آنکه آنهار را فاش کنند. این رازها را پیر مردان به جوانان میگفتند. جوانانی که به حکم جوانی، کسانی اثرپذیرتر و درستکارتر و مقلدتر بودند. از اینها گذشته یک اصل آموزشی دیگر در آدمیان هست و آن اینکه بیشتر مردم دوست دارند به دیگران بگویند «نشاید» و ایشان را از کاری که میخواهند بکنند باز دارند. چیزهای نهی شدهی فراوان چه برای پسران و چه برای دختران و چه زنان از آغاز تاریخ بشر در میان بوده است و خوی بشری آن را همگانی ساخته است.
● قربانی کردن؛ میراند و میرباید
قربانی کردن ریشهای دو گانه داشته است: یکی بر سر لطف آوردن ریشسفید، دیگری گرایش به انجام کاری بزرگ. قربانی بیشتر شاید برای اثر جادویی آن انجام گرفته است تا برای جلب لطف و آرامش. قربانی چیزی را میراند و دور میکرد و چیزی را هم تأیید میکرد و چون خاصیتی داشت آن را اندکاندک، راهی برای دلجویی روان ریشسفیدی که اکنون خدای قبیله شده بود پنداشتند.
● پیدایش نخستین عوامل دین
از این اندیشهها و مشتی اندیشههای همانند آنها، نخستین عوامل دین پدیدار شد. هر چه دامنهی زبان گستردهتر میشد، بیشتر امکان شدت یافتن و تکمیل سنتها و تابوها و تشریفات پیدا میآمد. هیچ نژاد وحشی امروزه وجود ندارد که در دامی از چنین سنتهایی، گرفتار نیامده باشد.
● ستارگان و فصلها
با آمدن گله داری و به چرا بردن چهارپایان تجربههای شگرفی بهرهی آدمیان شد. آنچه تاکنون شایان توجه نبود اهمیت یافت. نوسنگیان بیابانگرد بودند و تنها به تلاش روزانه برای یافتن خوراک همچون شکارگران پیشین قناعت نمیکردند. ایشان شبان بودند و با یافتن جهات و انواع پدیدههای زمین آشنا. شبها و روزها گلهها را نگهبانی میکردند. روزها خورشید و شبها ستارگان راهنمای راهپیمایی ایشان بود. پس از گذشت سالیان دراز دریافتند که ستارگان از خورشید راهنمایانی ثابتتر و بهتر هستند. ایشان بعضی ستارگان تک و بعضی منظومههای ستارگان را درنظر میگرفتند. از لحاظ این مردم کهن، همهی آنچه به نظرشان میآمد شخصیتی داشت. هر ستارهای خود شخصیتی بود. که با چشمی درخشان و پروقار و مطمئن به آنان مینگریست. هر شب در آسمان پدیدار میشد و آنان را همچون قبیله، یاری میکرد.
شخمزدن و تخم کاشتن موجب شد که آدمیان به فصلها توجه بیشتری کنند. ستارگان خاصی در آسمان به هنگام تخم افشانی پدیدار میشدند. یک ستارهی مشخص هر شب تا جای معینی از آسمان مثلاً قلهی کوهی یا چیزی مانند آن بالا میرفت. بیگمان این هشداری خاموش و زیبا بود. باید درنظر داشت که کشاورزی ابتداء در مناطق نزدیک به استوا آغاز شد. در آنجا ستارگان، با تابناکی و شکوه فراوان (آن چنان که در دیگر مناطق) نیست. فصلها با برف و طوفان آن چنان که در مناطق شمال هست مشخص نمیشوند. پس شناختن وقت باران و سیل نیز دشوار بود در صورتی که ستارگان در این راه راهنمای خوبی بودند.
● شمارش، نکوداشت ۱۲ و نحوست ۱۳
نوسنگیان به شمار کردن خو میگرفتند و برای اعداد اهمیت و شأنی قائل میشدند. بعضی زبانهای وحشیان تنها تا پنج شماره دارد و بعضی دیگر حتی دو شماره بیشتر ندارد. اما نوسنگیان در سرزمینهای اصلی خویش یعنی آسیا و آفریقا بیشتر از نوسنگیان اروپا شماره داشتند و اموال خویش را حساب میکردند. اینک اینان مهرههایی برای شمارش به کار میبردند و با شگفت به تثلیت عدد سه و تربیع چهار مینگریستند و میپرسیدند چگونه است که دوازده این گونه آسان قابل تقسیم است و سیزده چنین نیست. پس عدد دوازده عدد خوش یمنی شد و با آن بسیار خو گرفتند و سیزده عددی رانده شده و نحس گشت.
شاید زمان را با ماه تمام و ماه شب اول محاسبه میکردند. پرتو ماه برای گلهداران که دیگر تنها به شکار جانوران گله نمیپرداختند، بلکه آنها را نگهبانی و توجه میکردند بسیار مهم بود. پرتو ماه شاید زمان عشق بازی آنان را نیز تعیین میکرد. همچنان که شاید نیاکان آنان نیز چنین میکردند. اما از فزونی یافتن کار شاید زمستان را نمیتوانستند پیشبینی کنند و فرا رسیدن سرما ایشان را غافلگیر میکرد. نوسنگیان یقین داشتند که زمستان در پیش است و علوفه و غلات انبار میکردند. میبایستی زمان تخم افشانی را تعیین کنند، والاّ کشت نابود میگشت. در کهنترین آثار، گاه شماری با ماه و نسلهای بشری بیان شده است.
چون کشاورزی رونق گرفت سازگار کردن ماههای قمری با سال خورشیدی کاری دشوار شد و آثار آن اکنون در تقویم ما پیدا است. اعیاد دینی ما سال به سال جا عوض میکند که چندان دلپسند نیست. گاهی بسیار زودتر فرا میرسد و موجب ناراحتی است و گاهی دیر میآید؛ زیرا که آن را بر اساس ماه قمری گذاشتهاند.
● آن سوی دره چیست؟
هنگامی که آدمیان از روی برنامهای خاص با چارپایان و مایملک خود به مهاجرت و کوچ کردن پرداختند به جاهایی دست یافتند که ندیده بودند و از خود میپرسیدند که آن سوتر چیست و کجاست؟ و چون در درهای بار میافکندند و جا خوش میکردند با یادآوردن چگونگی رسیدن به آن
نو سنگیان هنوز از لحاظ فکری ناقص بودند و با مقایسه با آدمیان تحصیل کردهی امروزی، سخت دچار ابهام و بیخردی بودند. اندیشههای متناقض و ناسازگار در مغزشان بود که در برابر هم قرار نمیگرفتند، بلکه هر چند گاهی یکی از آنها بر آنان فرمانروا میگشت، بسته به بیمها و امیدها و اعمال ایشان؛ درست مانند شیوهی فکری یک کودک. اینان تحت تأثیر انگیزهی لزوم و امکان همکاری و زندگی گروهی، احساس میکردند که به راهنما و دانش نیازمندند.
دره از خود میپرسیدند که آنچه در اینجاست از کجا آمده و چگونه آنجا رسیده است؟ میاندیشیدند که آن سوی این دره چیست؟ و خورشید چون غروب میکند کجا میرود و بر فراز ابرها چیست؟
● داستانپردازی، افسانه سرایی و اساطیر
دامنهی بیان مطالب با افزایش واژهها گسترش یافت. تصورات سادهی افراد و اعتقادات سحرآمیز و تابوهای پارینه سنگی از سینهای به سینهی دیگری نقل شد. آدمیان دست به سرودن داستان دربارهی خویش و قبیلهی خویش و تابوها و علت وجودی آنها و گیتی و علت وجودی آنها زدند. اندیشهای خاص قبیله پدید آمد و سنت شد. هر فرد پارینه سنگی تنها و آزاد و هنرمندتر و همچنین وحشیتر از هر فرد نوسنگی بود. یک فرد نوسنگی فرمانبرداری شد که از خردسالی به او گفته بودند چه بکند و چه نکند. نمیتوانست اندیشههایی از خودش داشته باشد. اندیشهها به او داده شده و نیروی تازه تلقین بر او فرمانروا بود. تنها با داشتن واژههای بیشتر و با پرداخت بیشتری به کلمات، نیروی فکری افزون نمیشود واژهها فی نفسه هم نیرومندند و هم خطرناک. واژههای پارینه سنگیان شاید همه از مقولهی اسم بودند که بیفعل و بیرابطه به کار برده میشدند.
یکی از چیزهای مهم دربارهی انسان نوسنگی آن است که احساس آزادی بیان هنری را که خاص پارینه سنگیان بود از دست دادند، در این هنگام کوشش و مهارت و ابزارهای صیقلی شده و سفالهای یکسان، دیده میشود. همکاری در همهی رشتهها به چشم میخورد، ولی از آفرینش هنری فردی دیگر خبری نیست. آدمیان در آستانهی بندگی و اسارت افتادند، آدمیان راهی دراز و پررنج و دشوار به سوی یک زندگی که هدفش خیر و صلاح جامعه است با فدیه دادن خواهشهای نفس آغاز کرده و هنوز هم در همان راه گام میزنند.
● مارها، آدم را تحت تأثیر قرار دادند
بعضی چیزها در اساطیر انسانها مکرر آشکار میشود. نوسنگیان نخست تحت تأثیر مارها قرار گرفته بودند و دیگر خورشید را عادی و خالی از چون و چرا نمیدیدند. تقریباً به هر جا که فرهنگ نوسنگی راه یافت ترکیب خورشید و مار در نشانها و پرستشها نمودار میشد. پرستش بدوی مار گسترش یافت و حتی به سرزمینهایی رسید که دیگر آن جانور چندان اهمیتی در زندگی آدمیان نداشت. اما هنگامی که سرانجام سهمی از رسم و شیوهی نوسنگی بیابید، خواهید دید که سرزمینی است که در آن مار و پرتو خورشید از مهمترین عوامل زندگی بوده است.
● سرچشمهی پیچیدهی دین
با آغاز کشاورزی اندیشههای نوی در آدمیان پدیدار شد. بستگی دراز مدت میان تخم کاشتن و قربانی کردن را یادآور شدیم. کاشتن مهمترین عامل اقتصادی گشت و طبیعی است که آن را با درخشانترین اعمالی که بتوان اندیشید (یعنی کشتن آدمی) میتوان پیوند داد. سرجیمز فریزر پیشرفت این پیوند را دنبال کرده و در کنار آن به کسانی که به هنگام بذرافشانی قربانی شده و کسانی که عمل قربانی را انجام میدادند (یعنی طبقهی پاکان و روحانیان) پرداخته و مراسم دینی وابستهی آن و برپا کردن جشنی که در آن افراد قبیله از بعضی اندامهای تن قربانی شده میخوردند تا در سودهای قربانی و نزدیک شدن به آن سهیم شوند بررسی کرده است. از اینجا مراسم دینی «قربانی بزرگ در فصل معین» سرچشمه گرفت که هنوز هم ما آن را برپا میکنیم.
● شکلگیری ادیان بدوی
از این عوامل و از سنت ریشسفید و از هیجانهایی که زنان نسبت به مردان دارند و مردان به زنان و از میل به گریز از بیماریهای واگیر و ناپاکی و از گرایش به رسیدن به نیرو و کامیابی از راه سحر و جادو، از سنت قربانی به هنگام بذرافشانی و از اعتقادهایی دیگر از این گونه و اندیشههای درست و نادرست دیگر، چیزی پیچیده و بغرنج پدید آمد و روبه گسترش نهاد و در زندگی مردم رسوخ کرد و آغاز کرد به همبستگی و پیوند فکری و هیجانی همگانی در زندگی و در کار. این چیز را میتوان دین نامید. این تنها چیزی ساده و منطقی نبود، بلکه گروهی از اندیشهها بود در زمینهی فرمانروایی بر انسانها و غیر انسانها و خدایان و هر گونه بایستگیها و نبایستگیها. دین نیز مانند همهی چیزهای طرف دلبستگی آدمیان، روبه رشد گذاشت. بنابر آنچه گفته شد باید آشکار شده باشد که هرگز نیاکان آدمی نمیتوانستند تصوری از خدایان دینی داشته باشند. تنها آهسته و به کندی، مغز آدمیان توانست نیرویی برای درک چنین مفهوم بزرگ و پهناوری پیدا کند. دین چیزی است که با واسطه و به واسطهی همبستگی وهمنشینی انسانها پدید آمده است. خدا را انسانها در گذشته همواره جستهاند و هنوز هم در جستجوی او هستند.
● ریشههای عشاء ربانی
سرجیمز فریزر که پژوهندهای است گرانمایه در این زمینه بر آن است که عشاء ربانی از سحر و قربانی ریشه گرفته است. گرانتالن (Grant Allen) به پیروی از هربرت اسپنسر (Herbert Spencer) در کتاب تحول اندیشههای مربوط به خدا (Evolution of the Idea of God) اهمیتی برای پرستش پس از مرگ «ریش سفید» قائل شده است. سرتایلور در کتاب تمدن نخستین توجهی به گرایش مردم روزگار کهن به جاندار بودن همهی چیزها - چه ذیروح و چه غیر ذیروح - مبذول میدارد. کراولی در کتاب درخت زندگی، هیجانات و امیال و به خصوص امور جنسی را انگیزههای شدید میپندارد.
● شاهان، کاهنان و ساحران
آنچه آن سوتر از سپیده دم تاریخ (یعنی ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش) وقتی کوههای ویلتشایر را در تاریک و روشن بامداد تابستان در برابر دیده آوریم خواهیم دید که مشعلهای کمسو روشن است. چنین مینماید که گروهی در سنگفرش یک آبادی در حرکتند. در میان ایشان کاهنانی هستند که جامههای شگفت از پوست و شاخ و نقابهای ترسناک پوشیدهاند
باید درنظر داشته باشیم آن است که نو سنگیان هنوز از لحاظ فکری ناقص بودند و با مقایسه با آدمیان تحصیل کردهی امروزی، سخت دچار ابهام و بیخردی بودند. اندیشههای متناقض و ناسازگار در مغزشان بود که در برابر هم قرار نمیگرفتند، بلکه هر چند گاهی یکی از آنها بر آنان فرمانروا میگشت، بسته به بیمها و امیدها و اعمال ایشان؛ درست مانند شیوهی فکری یک کودک. اینان تحت تأثیر انگیزهی لزوم و امکان همکاری و زندگی گروهی، احساس میکردند که به راهنما و دانش نیازمندند. آدمیان برخوردند به اینکه به حمایت و راهبری احتیاج دارند که ایشان را از ناپاکی بزداید. برای ارضای این نیازها مردانی گوناگون از گستاخ گرفته تا خردمند و چارهگر و محیل و بدنهاد از میان مردم برای تصدی سحر و جادو و رهبری روحانی و ریاست و سلطنت برمیخاستند. نباید چنین تصور کرد که ایشان فریبکار و یا غاصب قدرت بودند و مردم دیگر را اغفال میکردند. همهی آدمیان در میان هدفهای خویش سرگردانند و صدها خواست، مردم را وا میدارد تا بر دیگران برتری جویند، ولی همهی این هدفها پست و بد نیستند. ساحران همیشه به سِحر خویش و کاهنان نیز به تشریفاتی که اجرا میکنند و رئیسان هم به حقوقی که دارا هستند معتقدند. تاریخ آدمیان از اینجا به بعد تاریخی است کمابیش شامل کوشش کور کورانهای برای رسیدن به هدفی همگانی آن چنان که همگان بتوانند خوشبخت زندگی کنند و پدید آوردن و پیشرفت یک وظیفهی عمومی و یک دانش همگانی که با آنها بتوانند به هدف برسند.
گونههای فراوانی از این شاهان و کاهنان و ساحران در سراسر جهان در شرایط دوران اخیر پارینه سنگی و نوسنگی برمیخاستند. آدمیان در همه جا در پی یافتن دانش و نیروی فرمانروایی بر سحر بودند. همه جا افراد خواهان آن بودند که یا درستکاری با با نیرنگ فرمانفرمایی و رهبری کنند یا آن وجود سحرآمیزی گردند که پاشیدگی اجتماع را سامان دهند.
● وقتی انسان، اندام خود را قطع میکرد، تا کراماتی بیابد
یک نتیجهیِ شگفتِ دورانهای اخیر پارینه سنگی و نوسنگی، همانا قطع کردن اندامی از تن بود. آدمیان دست بردند به بریدن اندامهای خود (از بینی و گوشها و انگشتان و کندن دندانها و مانند آنها) و انتظارِ داشتنِ کراماتی از این راه. هم اکنون بسیاری از کودکان در چنین مرحلهای از اندیشه هستند، بسیاری از دختران در مرحلهای از زندگانی اگر تنها باشند و قیچی در دسترسشان باشد گیسوان خویش را میبرند، هیچ جانوری به چنین کاری دست نمیبرد.
● شگفتیهای رفتاری پارینه سنگیها و نوسنگیها
سادگی و روشنی و آزادگی نقاشیهای صخرهای پارینه سنگیان بیشتر بر دل جوانان امروزی مینشیند تا حالت اندیشهی این نوسنگیان که پر است از ترس از ریش سفیدی که خدای قبیله شده است و غوطهور است در قربانیکردن برای جلب نظر مساعد و قطع اندامها و سحر و جادو. بیگمان شکارگر گوزن مردی بود گستاخ و پیکارگر و پرهیجان و برای علتی میکشت که بر ما روشن نیست. احتمالاً او زیر تأثیر سخنان گوناگون میکشت. وی کسانی را هم که دوست میداشت بر اثر ترس و یا دستور دیگران میکشت. نوسنگیان نه تنها آدمیان را به هنگام تخمافشانی میکشتند شواهدی به دست آمده که نشان میدهد زنان و بندگان را در هنگام به خاک سپردن رئیسان قبیله میکشتند. مردان و زنان و کودکان را هر آن گاهکه به سختی میافتادند و خدایان را تشنه میپنداشتند میکشتند. همهی این چیزها به عصر مفرغ به میراث رسید. تاکنون شعور اجتماعی به خواب عمیق فرو رفته بود چنان که خواب هم نمیدید. با این حال، پیش از بیدارشدن، کابوس پدیدار شد.
● در آستانه ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ سال قبل از میلاد
آن سوتر از سپیده دم تاریخ (یعنی ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ سال پیش) وقتی کوههای ویلتشایر را در تاریک و روشن بامداد تابستان در برابر دیده آوریم خواهیم دید که مشعلهای کمسو روشن است. چنین مینماید که گروهی در سنگفرش یک آبادی در حرکتند. در میان ایشان کاهنانی هستند که جامههای شگفت از پوست و شاخ و نقابهای ترسناک پوشیدهاند (نه آن چنان کاهنانی که هنرمندان نقاش با جامهها و ریشهایی میپردازند که بیننده را تحت تأثیر میگیرد) و رئیسانی که پوست پوشیده و به گردن بندهایی که مهرههای آنها از دندان است آراسته شدهاند و زوبین و تبر بر کف دارند و سر و موهای ایشان را سنجاقهای استخوانی بالا نگاه داشته است و زنهایی که جامههای پوستی و کتانی بر تن دارند و گروهی انبوه از مردم سرکشان و کودکان برهنه به این دستهای که در حرکت است، نگاه میکنند. ایشان از بسیار جاها گرد آمدهاند و در چادرها در سیلبری هیل منزل کردهاند. گونهای شادی و سرور همه را فرا گرفته است. در میان دستهی در حرکت تنی چند مشخص و شناخته شده هستند که به خاطر فراوانی محصول آینده، محکوم به مرگ هستند. اینان به قربانگاه پردودی چشم دوختهاند و فرمانبردار و بیچاره گام برمیدارند. چه رنجآور است زندگی انسان. آیا سخن بودا را نباید باور کرد که: «زندگی انسان، تنیده در رنج است»؟
پانوشتها
۱- بر گرفته از "The Outline of Histor" اثر اج. جی. ولز، برگردان مسعود رجبنیا.
۱- بر گرفته از "The Outline of Histor" اثر اج. جی. ولز، برگردان مسعود رجبنیا.
منبع : مقاله دات نت
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست