سه شنبه, ۲۶ تیر, ۱۴۰۳ / 16 July, 2024
مجله ویستا


پدر ! روزت مبارک


پدر ! روزت مبارک
قلم به پای كاغذ پیچیده در همان آغاز و مانده در این عشق بازی. گره خورده در شرح عاشقی. ماجرایی باید روایت شود تا سرانجام، گره داستان گشوده شود. اما حالا این خود قلم است كه در همان آغاز ،گره خورده و فرومانده. رسیده كار به آنجا كه:
قامت سرو قدان را به پشیزی نخرد
آن كه در خواب ببیند قد رعنای تو را...
بشكنم این قلم و پاره كنم این دفتر
نتوان شرح كنم جلوه والای تو را
چه باید نوشت درباره جوان ۳۳ ساله دیروز كه ماجراهایی به غایت تلخ و جانكاه بر او رفت و امروز در مرز ۵۸سالگی، ناگهان با هجوم انبوه مردم مواجه شده است. شور شیدایی تا بدانجا اوج گرفته و شتاب در كار مشتاقان افكنده كه پیران برای رسیدن به خانه وی، عصا از یاد برده اند و بیماران خانه نشین، رنج بیماری از جسم و جانشان رخت بربسته و... آن سوتر، دختران جوانی كه به شتاب آمده و از شدت هیجان، از یاد برده اند كه پوشش و دستاری برسر ندارند. هنگامه ای است. همه بر او اصرار می كنند پس از آن بی مهری ۲۵ساله. هر طفره رفتنش، شیدایی مردمان را دوچندان می كند. «علی» اهل ناز نیست در برابر نیاز مردم و اگر نه می گوید، از تیرگی افقی است كه می بیند؛ از بی شیرازگی ملك و ملت و امت، ۲۵ سال پس از رحلت پیامبر.
سرانجام می پذیرد اما با شرط هایی سخت. فریاد به آسمان برمی خیزد. همه خلافت را به او تبریك می گویند جز یك تن كه تبریكش، رنگ و بویی غریب دارد. او صعصه بن صوحان است، از اصحاب خاص علی بن ابیطالب علیه السلام كه مغیره بن شعبه وی را به دستور معاویه تبعید كرد و در سال ۶۰ هجری درگذشت؛ خطیبی توانا با بیاناتی رسا. در میان انبوه تبریك ها، تبریكی هم صعصعه گفت؛ «زیّنت الخلافه و ما زانتك و رفعتها و ما رفعتك و هی الیك احوج منك الیها. تو خلافت را زینت دادی و خلافت به تو زینتی نبخشید و آن را بالا بردی درحالی كه تو را بالا نبرد. خلافت به تو محتاج تر است تا تو به خلافت». مبارك باد بر خلافت كه امیری چون تو یافته است.
منظور صعصعه چه بود؟ آیا او می خواست تملق بگوید ؟ اگر این بود كه تا پای جان بر سر این ایمان نمی ایستاد همچنان كه مالك اشتر نخعی، میثم تمار، عمار یاسر، ابن تیهان، ذوالشهادتین و همانندهای آنان ایستادند. آن شیدایی از كجا آمد كه عوام را به گونه ای سرشوق آورد و نخبگان و اهل فكر و بیان را به نوعی دیگر؟
در ماجرای فتح قلعه خیبر- آن جا كه پیامبر(ص) درباره علی علیه السلام فرمود «این پرچم را فردا به دست كسی می دهم كه خدا و پیامبر را دوست دارد و خدا و پیامبر هم او را دوست دارند و از سرزنش ملامتگران نمی هراسد و پشت به دشمن نمی كند»- اتفاقی افتاد كه به غایت حیرت انگیز بود. قلعه خیبر مدت ها بود كه محاصره شده اما فتح نشده بود. آذوقه سپاه مسلمین به پایان رسیده بود. گرسنگی و ضعف بیداد می كرد. در همین حیص و بیص چوپانی كه گله یهودیان خیبر را اداره می كرد، مواجه با سپاه مسلمین شد و در اثر سخنان نافذ پیامبر(ص) ایمان آورد به نحوی كه در كنار مسلمانان ماند و در همان جنگ به شهادت رسید. او پس از آن كه اسلام آورد، از حضرت پرسید این گوسفندان در دست من امانتند. اكنون با آنها چه كنم؟ چشم هایی گرسنه تر از شكم سربازان منتظر بودند تا از این كسب تكلیف، باب نجاتی را گشوده بیابند اما با شگفتی شنیدند كه رسول خدا می فرماید «در آئین ما خیانت به امانت، از بزرگترین گناهان است. برعهده توست كه همه گوسفندان را تا در قلعه ببری و به صاحبانشان بازگردانی».
قریب ۳۰ سال پس از آن ماجرا كه فتوحات اسلامی گسترش یافته وثروت و سرمایه های فراوانی در مملكت پهناور اسلام انباشته شده بود، به تصریح تاریخ و تعبیر امیر مؤمنان «خویشاوندان صاحبان قدرت چونان شتری گرسنه كه گیاه تازه بهاری را بلعد، خود را در كشتزار مسلمین انداختند و تاراج كردند و پیاپی دوپهلو- شكم- را آكنده و تهی ساختند تا پرخوری به خواری ونگون ساری كشید». (خطبه شقشقیه)
امویان به ضرب شمشیر مسلمان شده كه جای خود داشتند و تكلیفشان در عصر یلگی و ولنگاری اقتصادی، سیاسی و فرهنگی معلوم بود. كار اشرافیگری و تجمل و تبعیض به آنجا رسیده بود كه سهم طلحه و زبیر از بیت المال كمتر از چند ده هزار دینار نبود. در آن روزگار زندگی ساده، برج ها و خانه هایی بنا كرده بودند از سنگ و آجر و چوب های گران قیمت و باغ های پررونق و خدم و حشم و كنیز فراوان. خانه ای كه به روایت مسعودی تا ۳۰۰سال بعد سرپا بود. و این طلحه همان مرد خوش سابقه و تیرانداز ماهر میدان های جنگ اسلامی بود با خدماتی ارزنده، و زبیر كه خوش سابقه تر از طلحه بود و حتی در روز سقیفه، ازجمله معدود متحصنان در خانه علی(ع) به شمار می رفت. حالا همین ها هم كه با علی بیعت كرده بودند، از او ابقای امتیازهای سابق را می خواستند و اینكه قانون عطف به ماسبق نشود. اما پاسخ علی بس ناگوار می آمد «انّ الحق القدیم لایبطله شئی. حق دیرین را هیچ چیزی باطل نمی كند». حق باید به سرجای خود برگردد. علی با این یاران نزدیك و دیرین باصراحت و عدالت سخن گفت، حتی آنجا كه در برابرش صف آراسته بودند؛ «نخستین گام كه باید در راه عدالت بردارند آن است كه خود را محكوم شمارند. همانا بصیرتم با من است كه نه آن را از خود پوشیده داشتم و نه برمن پوشیده بوده است. اینان گروهی ستمكارند، گل و لای تیره و عقرب جرّار...» (خطبه ۱۳۷ نهج البلاغه)
امام با خوش سابقه های از درون پوسیده ای مواجه بود كه در فراوانی ثروت و سرمایه، دهه ها به «مستی با نعمت» روی آورده بودند و حالا ترك عادت نمی توانستند؛ «شما ای مردم عرب، هدف و آماج بلایایی هستید كه نزدیك است. پس، از مستی ها و سكرات نعمت بترسید و از مصیبت انتقام برحذر باشید» (خطبه ۱۴۹ نهج البلاغه)
رنج امام آن جا مضاعف شد كه جریان های بدمستی كرده با قدرت و ثروت، سردمدار جدیدالاسلام ها شدند، تازه مسلمان هایی كه از دین جز برخی ظواهر آن را نمی شناختند و به رغم ادعا، به سادگی بازی می خوردند و در استخدام درمی آمدند؛ «مردمی خشن و فاقد اندیشه والا و احساسات لطیف، مردمانی فرومایه، برده صفت، بی سروپاهایی كه از هر گوشه ای جمع شده اند. كسانی كه سزاوار است تربیت و در دین عمیق شوند و تحت تعلیم و سرپرستی واقع شوند و دستشان گرفته شود. نه از مهاجرین هستند و نه از انصار». (خطبه ۲۳۶ نهج البلاغه).
اوضاع چنان شده بود كه امام مجبور بود دست به قلم ببرد و اشعث بن قیس را- كه از زمان عثمان والی آذربایجان بود- چنین توبیخ كند كه «ان عملك لیس لك بطعمه ولكنه فی عنقك امانه . منصب و مقام، طعمه ای نیست كه به جانش افتاده ای بلكه امانتی است برگردنت». (نامه ۵ نهج البلاغه) و البته طبیعی بود كه زخم این نگاه طعمه وار به حكومت، چندصباحی بعد در وسط معركه صفین سرباز كند و اشعث كه حالا با سران شام ساخته بود، مهر تأیید بر ادعای تبلیغاتچی های سپاه رو به شكست دشمن بزند كه آری! آنها راست می گویند، باید قرآن درمیان ما حكمیت كند نه شمشیر و جنگ و ریختن خون برادر مسلمان!
ظرف دین را واژگون ساخته و پوستین وارونه برتن قرآن و سنت كرده بودند، چندان كه اگر ببینی بازنشناسیش. علی بود و قانون دانان پیمان شكن. علی بود و منافقین جدیدالارتداد و قدیم الارتداد. و علی بود و تازه مسلمان های جاهل. علی بود و حزب بادی های بی ریشه، فاقد هرگونه قوت ایمان و ثبات رأی. علی بود و جماعتی حیرت زده با پرسش هایی از این دست كه «مگر طلحه و زبیر و امثال آنها در سابقه ایمان و جهاد می توانند بر باطل اجتماع كنند». فكرهای فراز نایافته و منجمد، هرگز قد به بلندای پاسخ مولا كه به یكی از همین ها داده بود، نمی كشیدند «انك لملبوس علیك. حقیقت بر تو پوشیده شده. حق و باطل با قدر و میزان رجال و شخصیت ها شناخته نمی شوند. حق را بشناس، اهل آن را می شناسی، و باطل را بشناس تا اهل آن را بشناسی». اما جماعت لجوج در پاسخش جز این نمی گفتند كه «قاتله الله ماافقهه. خدا او را بكشد، چقدر زیاد می داند»!
علی و آن انگشت شمار مردمی كه بر مرام او ماندند، بت شكن شدند. تا فقط عدالت در رفعت و اوج بماند و شخصیت های از درون تهی شده و پوك، مجسمه و طراز حق نشوند. و این همه میسر نمی شد جز آن كه مولا چندان خود را ساخته بود كه به عثمان بن حنیف نوشت «پیشوای شما از دنیا به دو جامه فرسوده و دو قرص نان بسنده كرده است... من تن و جان خود را با پرهیزگاری ریاضت می دهم تا به آسودگی و آرامش در روزی كه هراس انگیز است درآید و اگر می خواستم، می دانستم چگونه عسل ناب و مغز گندم و پارچه های ابریشم به كار گیرم اما هرگز هوای نفس و حرص برمن چیره نخواهد شد كه شاید در یمامه یا حجاز، كسی حسرت گرده نانی را ببرد یا سیر نخورد یا شكم هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته و جگرهایی سوخته... آیا به این بسنده كنم كه گویند امیر مؤمنان است و در ناخوشایندهای روزگار شریك آنان نباشم یا در دشواری های زندگی نمونه ای برای آنها نشوم. مرا نیافریده اند تا مانند چارپایی كه سر در آخور دارد، تنها به علف پردازم...» (نامه ۴۵).
علی هنگام فشلی امت و از هم پاشیدگی شیرازه امور، كه بسیاری عاجزمانده و به ستوه آمده بودند، برپاخاست. سخن گفت آن هنگام كه دیگران در زبانشان و فهم و عقلشان گره افتاده بود. برخاست تا بار برزمین مانده و بند گسیخته امت را بر دوش كشد. برخاست تا برجای بماند و حفظ شود آنچه زیرپا مانده. تا پدری كند در حق امت، كه پیامبر فرموده بود «أنا و علی ابوا هذه الامه ». و چنین بود كه دل از همه برد آن شهر آشوب.
...جوان ۳۳ساله حالا پیرمردی ۵۸ ساله بود و اكنون پیر وجوان و زن و مرد با شوریدگی و عطش تمام از او می خواستند جوانی و جوانمردی كند. چقدر سخت بود بر علی، «باشد» گفتن به جماعتی آشفته و سردرگم اما ستم زده و بی پناه. و باشد را گفت تا سیاست و قدرت و حاكمیت ولو برای ۴سال و ۹ماه با او عاشقی كند و بر او ببالد تا همیشه تاریخ، پدری كه شانه هایش زخمی است از كشاندن و رساندن بار بر زمین مانده.
سلام بر بوتراب، سلام بر افلاكی خاك نشین. سلام بر عدالت خار درچشم و استخوان در گلو مانده. و روز میلادش مبارك!
منبع : روزنامه کیهان