پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا


حجره داری با ارث بابا


حجره داری با ارث بابا
موقعیت شغلی و مالی ما جوون ها با هم خیلی تفاوت داره و همه مثل هم نیستیم. بعضی هامون با کمک پدر و مادر به یه موقعیت خوب رسیدیم و الآن روی پای خودمون هستیم. بعضی از ما هم، هنوز که هنوزه نگاهمون به دست پدرمونه و اگه فقط یه ساعت ما رو به حال خودمون رها کنند، از گشنگی تلف می شیم.
یه عده از ما هم از همون بچگی و یا حداقل از اوایل جوونی، هیچ انتظاری از پدر و مادرمون نداشتیم و یا این که اصلاً اونها هیچ توجهی به ما نداشتن و ما هم یاد گرفتیم که چطوری گلیم خودمون رو از آب بیرون بکشیم.
اگه شما هم مثل ما یه سری به بازار تهران بزنین و از حجره های قدیمی اون دیدن کنین، با انواع و اقسام جوون هایی روبه رو می شین که هر کدوم سرنوشت متفاوت و مفصلی دارن. اون وقته که متوجه می شین هر حجره ، برای خودش قصه ای و غصه ای داره.
▪ بابا هه
مرتضی که ۲۰ سال بیشتر نداره، یه کت و شلوار شیک پوشیده و دست به سینه جلوی یکی از حجره ها ایستاده و کارگر ۲۵ ساله حجره رو برای جابه جایی جنس ها راهنمایی می کنه.
اون می گه: «اینجا مال بابامه! ولی کل کار ها رو خودم انجام می دهم. بابام فقط قبل از اذون مغرب میاد و دخل رو از من تحویل می گیره. کارم رو خوب بلدم و از ۱۸ سالگی همه کارهای اینجا با خودمه. قبل از من هم داداشم که ۲۵ ساله بود، اینجا کار می کرد که البته الآن برای خودش دک و پوزی داره و تشکیلاتش از ما جداست. من هم باید تا دو سه سال دیگه بار خودم رو ببندم و واسه خودم کار کنم.»
مرتضی معتقده : «تا وقتی بابا هه رو داریم، غم نداریم، من اگه تا ۱۰ سال دیگه هم بخوام اینجا باشم، بابام کاری به کارم نداره. هر برج یه حقوق می گیرم و پول آب و غذا هم که نمی دم و تازه، هر از چند گاهی پول توی جیبی هم می گیرم. خدا باباهه رو واسه ما حفظ کنه.»
این جوون ۲۰ ساله می گه: «البته اینجا دو تا کارگر۲۱ و ۲۵ ساله هم زیر دست من کار می کنند که یکی شون هم متأهله. اگه یه موقع بار برسه، این دو تا تخلیه می کنند و یا اگه خرید مشتری زیاد باشه، اینها با چرخ دستی جنس ها رو تا یه جایی واسه مشتری حمل می کنند.»
از مرتضی می پرسیم که « اگه پدرت فقط یه روز تو رو به حال خودت رها کنه، چی کار می کنی » و او می گه: «تا حالا بهش فکر نکردم ولی می دونم که بابام هیچ وقت این کار رو نمی کنه، چون با این کار، خودش بیشتر از من ضرر می کنه. من الآن به همه پیچ و خم اینجا واردم. هیچ کس مثل من نمی تونه کار کنه، حتی داداشم که چهار پنج سال اینجا بوده.»
▪ خودم
ابراهیم، ۲۵ ساله که کارگر حجره «بابای مرتضی» است، بعد از کسب اجازه از مرتضی کنار ما میاد تا باهاش صحبت کنیم. اون می گه: «از بچگی هم کار می کردم و هم درس می خوندم. وضع مالی پدر و مادرم زیاد خوب نبود. پنجم ابتدایی رو که تموم کردم، قید درس و کتاب رو زدم و رفتم میدون تره بار. با چرخ دستی بارهای مردم رو جابه جا می کردم و یک چهارم بقیه کارگرها دستمزد می گرفتم. دار و ندارم از مال دنیا فقط یه چرخ دستیه که البته اون رو با دنیا عوض نمی کنم. چون همه جنس های دنیا رو با همین چرخ جابه جا می کنم. الآن هم توی این بازار و این حجره، کارم اینه که بار خالی می کنم و هر از گاهی دستی به سر و صورت حجره می کشم.»
ابراهیم که متأهله و یه بچه هم داره می گه: «چرخ زندگی رو تا اینجا کشیدم و تا هر جا که قسمت باشه می کشم. بالاخره اگه ما هم نباشیم، کار این بازار لنگ می مونه.»
از ابراهیم می پرسم که «هیچ وقت از پدرت انتظار کمک نداشتی » می گه: «چی بخوام چی باید می خواستم اون هم مثل من زندگی می کرده و یه حقوق بخور نمیر داشته. من هم دارم چرخ دستی بابام رو می کشم و تازه می فهمم که اون بنده خدا چی می کشید. البته منظورم این نیست الآن از زندگی راضی نیستم. اتفاقاً شاید بیشتر از همه حجره دارهای اینجا از زندگی خودم راضی باشم. چون فقط به اندازه ای خرج می کنم که لازم دارم. زن و بچه من هم بیشتر از این از من توقع ندارند. احساس می کنم که به معنای واقعی کلمه، دارم نون بازوی خودم رو می خورم و به هیچ کس محتاج نیستم.»
ابراهیم ادامه می ده: «توی تقدیر هر کس یه چیزی نوشته شده. هزاری هم که زور بزنی، بیشتر از اون چیزی که باید بهت برسه، نمی رسه. پس بهتره که آدم توی هر موقعیتی که هست، از زندگی لذت ببره.»
▪ ارث بابام
«خدا بابام رو بیامرزه که هر چی دارم از او دارم. اگه بخوام ارث بابام رو از زندگیم جدا کنم، چیزی واسه من نمی مونه.»
این جمله رو اکبر به ما می گه که البته چند روز پیش پا به ۲۷ سالگی گذاشته . اکبر می گه: «تا ۲۵ سالگی با مدرک لیسانس غاز می چروندم و کار و بار مشخصی نداشتم. خدا بیامرز بابام هم توی این بازار برای خودش برو بیایی داشت ولی منو اصلاً توی این تشکیلات راه نمی داد. معتقد بود که داداش های بزرگتر از من بدون کمک اون رفتن سر زندگی خودشون و من هم باید همین طور باشم.» اکبر آهی می کشه و ادامه می ده: «تا این که زد و بابای ما عمرش رو به شما داد و من برای اولین بار پا توی این حجره گذاشتم. داداش های من هم از بیشتر سهم ارث خودشون گذشت کردن و اون رو به من بخشیدن، چون این وسط فقط من آس و پاس بودم. الآن تقریباً دو ساله که اینجا رو دستم گرفتم و با دو تا کارگر مشغول اداره امورحجره هستم.»
▪ فقط خدا
بد نیست که ببینیم نظر جوون های دیروز که الآن بیش از ۵۰ تا ۶۰ سال سن دارن، درباره ما جوون ها چیه.
حاج اصغر که توی حجره، برای خودش خدم و حشمی داره، تنها فردیه که وقتی به سراغش رفتیم، ما رو به نوشیدن یه چای تازه دعوت می کنه.
این جوون ۶۵ ساله که از جوون های زیر ۳۰ سال، دل خونی داره می گه: «والله! بالله! ما وقتی همسن جوون های امروزی بودیم، این قدر نازک نارنجی نبودیم. مگه جرأت داشتیم به پدر مون بگیم که به ما پول بده و یا بهش اعتراض کنیم که چرا به ما توجه نداره اگه می گفتیم، گوشمون کف دستمون بود.» حاج اصغر ادامه می ده: «پدرهای ما از همون اول به ما یاد دادن که روی پای خودمون باشیم. الآن هم هرچی داریم از خدا داریم. پدرمون یه ریال به ما کمک نکرد ولی مجبور بودیم تا جایی که می تونیم براش کار کنیم، چون معتقد بود که ما همه وجودمون رو مرهون او هستیم و سر سفره ای نشستیم که اون زحمتش رو کشیده. وقتی هم که بزرگتر شدیم، واسه هر کدوم از ما یه مراسم عروسی با خرج خودش برگزار کرد و گفت: برین پی کار خودتون! ما هم بدون هیچ سرمایه ای از صفر شروع کردیم و خدا رو شکر وضعیت بدی نداریم.» اصغر آقا در ادامه می گه: «اما جوون های امروز به قول خودشون خیلی تیتیش مامانی هستن. اصلاً نمی شه بهشون گفت بالای چشمشون ابروئه! بابای بیچاره، صبح تا شب جون می کنه، آخرش باز هم به بچه هاش بدهکاره! بیشتر جوون هایی که توی این بازار کار می کنن، نون پدرشون رو می خورن.»
حاج اصغر در آخر می گه: «این حرف ها رو ول کن. چای داره سرد می شه!»
منبع : روزنامه ایران