سه شنبه, ۲ مرداد, ۱۴۰۳ / 23 July, 2024
مجله ویستا

بیاد برانکوی عزیز


بیاد برانکوی عزیز
کسی شک ندارد که دوران حضور برانکو ایوانکوویچ در ایران یکی از پر افتخارترین دوره هایی بوده است که فوتبال ما به خود دیده است و باید بر آن دوران زیبا و هیجان انگیز صحه گذاشت، اما آیا این همه حقیقت برانکو در عرصه فوتبال ایران است؟ آیا می خواهیم – می خواهید – تا ابد به برانکو کاری نداشته باشیم فقط بدین دلیل که او از ایران رفته است؟ آیا قرارست همچون همیشه چشمانمان را بر نقاط قوت و ضعف ببندیم و چراغ راه آینده نکنیم؟ آیا می خواهیم هر آنکه را که نبش قبر کند تا تابوی تکروی و اشتباهات و انتقاد را بشکند باید ضعیف دانست و شخصیت سیبل را مظلومی در گوشه رینگ تلقی نمود؟ پاسخ به این پرسش ها برای خودمان روشن نیست چون هنوز نه شخصیت انتقادپذیری داریم و نه فرهنگ گفتگو، پس همچون همیشه دست بقلم می شویم و آنچه را که خیلی ها توان گفتن ندارند را می نویسیم و به تحلیل واقعیات می پردازیم. این کمترین کاریست که برای بهتر بودن و بهتر شدن می توان انتخاب نمود.
این شهامت را داریم که بگوییم اشتباه کردیم و قلممان را شاهد می گیرم که چشمان بر کاستی های برانکو بستیم و سوار بر موج احساس، خودمان را به ندیدن و نشنیدن زدیم اما چه سود که می فهمیدیم. درست است، نگارنده یکی از مدافعین برانکو عزیز بوده است و بشدت بر آن تاکید داشته است.
نمی خواهیم ژست ژورنالیست های دانا را بگیریم که از قبل همه چیز را می دانستیم؛ بر توانایی های فنی و تاکتیکیش هیچ شبهه ای وارد نیست و بحثی نداریم، او براستی یک «پروفسور» است که هنوز هم می تواند در معتبرترین دانشگاه های ورزش جهان تدریس کند و آخرین اطلاعات و متد های ورزشی را آموزش دهد اما بنده به نوشته دوست عزیزم «امیر عربی» در فردای بازی با پرتغال در شرق که نوشت «ما خیانت کردیم» اعتقاد دارم که من خودم یکی از خیانتکاران بودم و ضعف ها و ناراستی ها را به رشته تحریر در نیاوردم و به امید روزهای خیالی منتظر ماندم و چه صبر بی نتیجه و بی محصولی هم بود!
ترسو بودن برانکو ربطی به قهرمانی و نتایجش ندارد، او در سال های ابتدایی همانی بود که می خواستیم و ذره ذره که به جلو آمد «ایرانی » تر شد و از خودش فاصله گرفت، با او بیاد قهرمانی در بوسان می افتیم که از فشار مطبوعات چه تصمیمات بزرگ که نگرفت، بازی با نیوزلند که هر کدام از بازیکنانش بدنه بوسان بودند و تعداد بازی های ملیشان به انگشتان یک دست هم نمی رسید و جام ملتهای آسیا و خاطره بازی های سراسر هیجان و در هم کوبیدن کره جنوبی؛ مقصر خودش است که نشان داد می تواند «بزرگ» تصمیم بگیرد و «زیبایی» بیافریند ولی هرچه از جام ملتها گذشت و به جام جهانی نزدیک شد برانکو عزیز دیگر «خودمان» شد که می ترسید و برای نگه داشتن پست و مقامش از هیچ کاری بدون اجازه «دیگران» دست بر نمی داشت. او دیگر مثل ایویچ نبود که برای بهتر آماده شدن فردای تیمش هیچ ابایی نداشته باشد و بازیکنان را در پستهای غیرتخصصی بیازماید تا در آستانه جام جهانی ایران هفت گل دریافت کند و یا مثل بلازویچ جرات کند ابراهیم میرزاپور را در درون دروازه نگاه دارد و رحمان را به دفاع بیاورد.
انتقاد از برانکو، انتقاد از خودمان است، لجبازی با «خود» ظاهریمان که سرشار از ترس و فرار از واقعیت است. اگر بر این قبر خالی دعا می خوانیم ناشی از بد و بیراه و خالی کردن عقده نیست، آسیب شناسی اتفاقاتی است که مقصر اصلیش خودمانیم.
می دانید شرکت مرسدس بنز در ایران چگونه عمل می کند؟ آنها بر اساس متدی که از فرهنگ و جامعه شناسی ایران آموخته اند و تحلیل کرده اند به این نتیجه رسیدند که یک مدیر در ایران نباید بیش از سه سال بر مسند مدیریت شرکت تکیه بزند چون در روحیات و نحوه زندگی ایرانیان غرق می شود و از همان جا مشکلات سازمان آغاز می شود؛ این خود اولین انتقاد به خودمان و تصمیمیست که برای برانکو گرفتیم.
اگر برانکو امید را در بوسان بصورت شگفت انگیزی قهرمان کرد ناشی از روحیه ای بود که وقتی دایی را از دست داد خم به ابرو نیاورد و با جابجایی مهره ها به «تیم» تر شدن امید کمک کرد و همه را برای یک هدف به زمین فرستاد، در عین حال باید به مدیریت محمد دادکان هم اشاره نمود که الحق و الانصاف تلاش بسیاری نمود. اینها شجاعتی بود که برانکو در دل داشت و ما تا آخرین روز امیدوار به زنده شدنش بودیم، بر آن تاکید می کردیم و به امید روزهای بهتر و تصمیمات بزرگتر صبر کریدم. او برای اثبات خودش از همان روشی پیروی کرد که پیرمردان کروات - ایویچ و بلازویچ - و همه مربیان بزرگ و تاثیرگذار دنیا در دستور کار قرار می دهند. متاسفانه از وقتی مقدماتی جام جهانی آغاز شد دیگر مجموعه ورزش تصمیم گرفت که «ایرانی» عمل کنیم و نبینیم و ننویسیم تا تیم بدون دغدغه صعود کند چرا که راه صعود چندان صعب العبور نبود – و البته آنقدرها هم سهل الوصول نبود - و می شد با تلاش سازماندهی شده به آلمان رسید اما برای فوتبال ما شکست پروژه جام جهانی ۲۰۰۶ از همین جا کلید خورد و برانکویی را به ما تحویل داد که بشدت محافظه کار شده بود تا جایی که حتی بهترین دوستش پرسوویچ – جاسوسش در مکزیک - او را «بزدل» خطاب کند.
برانکوی محافظه کار، خودش را باخته بود، دیگر حاضر نبود به سئوالات فنی پاسخ روشن دهد و با پاسخهای کلی و مبهم همه را عصبانی کرده بود، عصبیتی ناشی از به هیچ انگاشتن دیگران و مهم نبودن افکار عمومی و رسانه ها که از رییس فدراسیون نیز نشئت می گرفت. خوب بیاد داریم که دوستانمان در روزنامه «جهان فوتبال» وقتی از نتایج ناامید کننده آزمایشات و تستهای بدنی بازیکنان حاضر در اردوی اتریش پرده برداشتند او با حالتی قهرگونه همه آنرا غلط اعلام نمود و شروع به سفسطه کاری و دور زدن حقیقت از طریق متصل نمودن کلمات بی ربط کرد.
برانکو از همان روز دیگر «ایرانی» شده بود، روح ایرانی او را «الینه» کرده بود و رهایش نمی کرد و نسبت به هر انتقادی واکنش منفی نشان می داد و حاضر نبود کوچکترین خرده ای بر عملکردش وارد آید. برانکو دایره انتخاب را محدود ساخت نه بخاطر اینکه به پیراهن آن احترام می گذاشت بلکه نمی خواست برای انتخاب مسافران تیم ملی تحت فشار قرار گیرد چون او همانند مربیان ایرانی دوستان خوبی در تیم ملی پیدا کرد که باید بهر صورتی شده آنها را به آلمان می برد و با آنها بازی می کرد، سرمربی سابق تیم ملی ایران برخلاف مربیان بزرگ عهد اخوت بسته بود و برای همین در مقابل سئوالات از اعتقادش به تصمیم می گفت اما نمی گفت که این اعتقاد چرا باید احساسی باشد نه عقلانی؟
چرا نباید دلایلش محکمه پسند باشد و اکثریت بپذیرند؟ یک مربی بزرگ و مستقل «نترس» است و به داشته هایش اطمینان دارد، معتقدست حتی اگر یکروز کار می کند باید تاثیرگذار باشد و بعدها ارزش عملکردش، وجهه اش را بالا برد اما برانکوی عزیز – که هرجا هست سلامت باشد – نمی خواست این واقعیت را قبول کند که تیم ملی متعلق به همه است نه او، بازی تدارکاتی لازم را تدارک ندید – برخلاف اینکه گفته می شود فشارهای سیاسی مانع بود باید اذعان داشت اشکال را در جای دیگری باید جستجو کرد – به لیگ توجهی نکرد و چشمانش را بست، او فقط می خواست در ویترین جام جهانی باشد، به هر وسیله ای، با هر روشی و عملکردی و طعم سرمربی بودن با یک کشور را در آوردگاه بزرگ بچشد. این سخن را بعنوان سوءاستفاده اش از فوتبال ایران نگذارید بلکه برانکو در اینجا فقط راه را اشتباه انتخاب کرد وگرنه در ذات و شخصیت او سوءاستفاده دیده نشده است. برای همین بود وقتی در هواپیما نشست با حالتی وصف آمیز گفت:«تازه داره باورم میشه که سرمربی ایران در جام جهانی هستم» یعنی من تابحال از فردایم خبری نداشتم و به هر چیزی شک می کردم و امیدواری کمی برای آینده دارم!
اصلاً می دانید چیست؟! ماندن برانکو محصول لجبازی محمد دادکان و علی آبادی بود که می خواست حرفش را به کرسی بنشاند و برای آنهم ادله های فراوان وجود دارد. او روح جنگندگی، انگیزه و برادری را در تیم کشت و بازیکنان جایگزین هیچگاه مستحق تعویض با اصلی نبودند.
شاید خیلی از دوستان تمامی این سطور را آسیب به وجهه برانکو تعبیر کنند در حالیکه باید اذعان داشت این نوشته فقط در جهت شناخت «خودمان» است که چگونه همانند همیشه حرف می زنیم و بعد فکر می کنیم، حرف می زنیم و عمل نمی کنیم، رویاهای بزرگ را در سر می پرورانیم اما توانی برای حرکت نداریم.
برانکو راه زندگی در ایران را آموخت و به بی نظمی های مان عادت کرد، دیگر او نبود که ما را تحت تاثیر حضورش قرار دهد – همانند روزهای اول حضورش - بلکه این ما بودیم که بر او اثرگذار می شدیم، ما روابط را بجای ضوابط قالب کردیم و تحویل برانکو دادیم تا او هر آنچه می خواهد بر سر فوتبال بی در و پیکر و بدون سازماندهی مان بیاورد. می دانید که ورزش هر کشور برآیند اقتصاد همان کشورست و ساختار، سازمان و نوع حادث شدن اتفاقات تصویری از تمام نمای بسترها، فرصتها و تشکیلاتی است که اقتصاد یک کشور را می سازد و این مقایسه چندان مشکل نیست.
موضوع «دایی کبیر» را بیاد دارید که چگونه به وجهه اش آسیب وارد نمود؟ مقصر بزرگ این جریان خود دایی است و برانکو که نتوانست اعتبار او را حفظ کند. چگونه در حال حاضر علی دایی در سایپا بهترین نمایش را دارد و در زمان برانکو او یکی از منفورترین چهره های فوتبال بود؟ پاسخ خیلی روشن است، برانکو نخواست برای دایی انگیزه ایجاد کند و حتی این مدیریت را نداشت که دایی – و مردم – از جانبداری یکطرفه اش بویی نبرند. علی دایی بی جانشین بود چون برانکو نخواست به کسی دیگر بازی بدهد و اعتماد بنفسش را بالا ببرد، او محکم ایستاد و گفت دایی روح تیم من است و حضورش مایه مباهات جهانیان و به همین راحتی گور تیم ملی و فوتبال ایران را کند و نقش دوستی خاله خرسه را بازی کرد. اینقدر ساده نباید مسائل را تحلیل کرد، اگر برانکو از آندو، جباری و ... برای اولین بار در ترکیب سود برد فقط بخاطر فشاری بودکه بر وی وارد آمد وگرنه او در این اواخر آنقدر سخت مسائل را قبول می کرد که نوشتنش فقط تخریب شخصیت نامیده می شود – لطفاً به رسانه های مکتوب آنزمان رجوع فرمایید .
در تیم های بزرگ وقتی تمام بازیکنان از ستاره های فوتبال هستند و هرکدامشان با مبالغ هنگفتی دعوت شده اند دیگر جریمه های مالی تاثیرگذار نیست و این هنر مربیست که باید به تهییج بازیکنان و میل به پیروزی خواهیشان بکشاند اما برای برانکو عزیز چه اتفاقی افتاد که دایی را در حد یک قدیس می پرستید و با آبروی کریمی – که منکر اشتباهاتش و عدم اراده قویش نمی شویم - بازی می کند و با عنایتی آنگونه برخورد می کند و فوتبال مبعلی را به نابودی می کشاند؟ برانکو نتوانست مدیریتی را در تیمش لحاظ کند که بتواند همه را به یک چشم نگاه کند و در عین حال به سوگلی هایش اهمیت دهد طوریکه کسی متوجه نشود، او با مدیریتش، تیم ملی را چند پاره کرد و روح تیمش را کشت و دلهای بازیکنان را از لباس سپید دور نمود.
مصدومیت های کریمی، هاشمیان، مهدوی کیا، زندی، جباری، زارع، نیکبخت و ... شاید گوشه ای از مقدرات الهی باشد تا به برانکو بفهماند در چه راه خبطی قدم نهاده و چه بد بر غلطهایش اصرار ورزید، جالب است همه حرف ما در پایان این مقاله خود آغاز سخنمان است چرا که ترس او در ندیدنها موجب شده بود معدنچی با استرس در زمین ظاهر گردد، در بازی با پرتغال، خطیبی دروازه خالی را کج ببیند، در بازی با مکزیک دایی ضعیفترین بازیکن گردد و نصرتی در پستش راحت نباشد. فکر می کنیم آندو چگونه در ترکیب قرار گرفت و یا دایی چگونه بر نیمکت سنجاق شد تا توان لگد زدن به ساک ورزشی را نداشته باشد، جز با فشار سنگین و موج سهمگین افکار عمومی؟! شجاعی که قرار بود ستاره جام جهانی باشد و خود برانکوآنرا گفته بود چرا نتوانست قابلیتهایش را نشان دهد و یا حتی گوشه ای از توانایی هایش را به نمایش بگذارد؟
حتماً وضعیت علی کریمی را بیاد دارید که با چه روحیه ای به میدان می رفت و یا چرا راه دوری برویم، همین آندو چگونه در ترکیب بولتون به بازیکنی با اعتماد بنفس تبدیل شد و سام آلاردیس چگونه رفتار کرد که تیموریان با کمترین مدت زمان و فراتر از حد تصور به یکی از بهترین ها تبدیل شد و یا نکونام در اوساسونا چگونه به راحتی در ترکیب اصلی قرار گرفت و با اعتماد بنفسی بالا در مقابل بارسلونا و رئال قرار گرفت؟ آیا اینها جزیی از هنر مربی نیست که برانکو نتوانست آنها را برآورده سازد؟ آیا این زاییده مدیریت و توان رهبری و شناخت کوچکترین ریزه کاری بازیکنان نیست که برانکو توجهی به آن نکرد یعنی وقتش را نداشت؟ چون او می ترسید، برای همین خودش مربی بدنساز شد، کمک مربی ای آورد که با همه کار می کند و حرفی برای گفتن ندارد، خودش آنالیزور تیم شد و بعد از مدتها که برای آمدن افشین قطبی تلاش شد از ترس اینکه او را سرمربی تیم ملی کنند هومن افاضلی را معرفی کرد که ... ! خودش تمرین دهنده شد و اجازه دخالت به کسی را نمی داد و از سرپرستی سود جست که اردو را به پادگان شبیه کند تا کسی جرات نفس کشیدن هم نداشته باشد. اینها حقایقیست که مغفول مانده و دیده نشده. اینها واقعیاتیست که اظهر من الشمس است اما تحلیلی بر آن صورت نگرفته.
وقتی با یک تیم ناآماده که از دقیقه شصت نایی برای دویدن نداشت، بازیکن هایی مصدوم و جایگزینی هایی بی تجربه روبروشدیم و بدتر از ان برانکویی که به انتقاد توجهی نداشت و قادر به قبول واقعیات هم نبود تازه بر سرمان کوفتیم که « از ماست که بر ماست!»
... و گویی داستان برانکو عزیز همچنان ادامه دارد ...
علی عالی کردکلایی
منبع : پارس فوتبال