شنبه, ۲۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 15 June, 2024
مجله ویستا


در مضار توتون


در مضار توتون
»در مضار توتون« نمایشنامه ایست در یك پرده با تك گویی تنها یك شخصیت بنام ایوان ایوانوویچ نیوخین؛ شوهری كه زنش مدیر یك آموزشگاه موسیقی و یك پانسیون دخترانه است.
آنتون چخوف(۱۹۶۰-۱۹۰۴) نویسنده و نمایشنامه نویس نامدار، حدود یكصد سال پیش با مهارت و ایجاز قلم خارق العاده اش در این نمایشنامه به موضوع ساده ای پرداخته كه در روزگار كنونی نیز تازگی خود را از دست نداده و گویی حكایتی است طنز آمیز برای همه فصول.
● صحنه یك باشگاه شهرستانی
نیوخین: (مردی با موی بلندِ بغل گوش، بدون سبیل كه فراك كهنه و نیمداری برتن دارد، با جلال و جبروت وارد می شود. تعظیم می كند و جلیقه اش را مرتب می كند) خانم های محترم و به یك شكلی، آقایان محترم!(موی بغل گوش را شانه می كند): به خانم من پیشنهاد شده بود كه من در اینجا به نفع انجمن خیریه، كنفرانس ساده و عامه فهمی بدهم. خوب، كنفرانس باید داد؟
بسیار خوب می دهم، برای من اصلاً فرق نمی كند. البته بنده استاد نیستم و هیچ عنوان دانشگاهی هم ندارم. با وجود این سی سال تمام است كه بدون كوچك ترین وقفه و حتی می شود گفت بی توجه به سلامت خودم و غیره و غیره، روی موضوع های كاملاً علمی مطالعه می كنم و می اندیشم. تصورش را بفرمایید، حتی گاهی اوقات می نویسم؛ مقاله های علمی می نویسم، یعنی نه آنكه مقاله های علمی بلكه با عرض معذرت از لحن بیانم، شبه علمی
می نویسم. همین چندی پیش مقاله خیلی مفصلی نوشته بودم تحت عنوان
»در مضار پاره ای از حشرات.«دخترهایم از این مقاله، بخصوص از قسمتی كه به ساس مربوط می شد، خیلی خوششان آمد. اما من دوباره كه آن را خواندم، پاره پاره اش كردم. آخر این كارها چه فایده دارد؟ آدم هر چه هم كه بنویسد باز ناچار است دست به دامن گردِ حشره كش شود. ما حتی پیانو خانه مان هم ساس دارد... باری موضوعی كه برای سخنرانی امروز انتخاب كرده ام موضوعی است درباره به اصطلاح ضرری كه از استعمال دخانیات متوجه بشر می شود. البته بنده خودم سیگاری هستم اما از آنجایی كه همسرم دستور داده است كه امروز درباره مضار توتون كنفرانس بدهم، حرف روی حرفش نمی آورم. درباره توتون؟ باشد، درباره توتون، برای من اصلاً فرق نمی كند.
آقایان محترم، قویاً توصیه می كنم به سخنرانی بنده با دقت لازم بذل توجه بفرمایید و گرنه می ترسم حرف در بیاید. اما چنانچه كسی از كنفرانس خشك علمی بترسد یا كسی از آن خوشش نیاید، خوب است اصلاً گوش ندهد و حتی این تالار را ترك كند.(جلیقهٔ خود را مرتب می كند) بخصوص از آقایان پزشكان حاضر در این جلسه استدعای بذل توجه دارم. زیرا آنها
می توانند از سخنان بنده اطلاعات به اندازه كافی سودمند كسب كنند. زیرا توتون، گذشته از اثرات مضرش، در علم طب نیز كاربرد دارد. مثلاً چنانچه مگسی را توی انفیه دان محبوس كنیم یقیناً بر اثر ابتلا به اختلال عصبی
می میرد، توتون، به طور عمده یك گیاه است... من هر وقت كنفرانس
می دهم موقع قرائت متن سخنرانیم، معمولاً با چشم راستم، بی اختیار چشمك می زنم اما شما به این مسأله اهمیت ندهید؛ این، از هیجان است.
به طور كلی باید بگویم، من آدمی هستم فوق العاده عصبی، چشمك زدن بنده هم از تاریخ سیزده سپتامبر۱۸۸۹، یعنی درست همان روزی كه واروارا، دختر چهارمم پا به دنیا گذاشت شروع شد. باری(به ساعت خود نگاه
می كند) با توجه به ضیق وقت، اجازه بدهید از اصل موضوع خارج نشوم. در اینجا لازم می دانم خاطر نشان كنم كه همسرم، مدیریت یك آموزشگاه موسیقی و یك پانسون خصوصی، یعنی نه پانسیون بلكه چیزی شبیه به پانسون را به عهده دارد. بین خودمان بماند، او عاشق آن است كه از كمبودها نق بزند وگله گذاری كند. اما یك چیزهایی دور از چشم ما كنار گذاشته، چیزی حدود چهل یا پنجاه هزار روبل، حال آنكه من، آه هم در بساط ندارم ولی گفتن این حرف ها چه فایده دارد! در پانسیونِ زنم، بنده سمت ناظر خرج را دارم؛ خواربار می خرم، بركار خدمه نظارت می كنم، حساب
هزینه ها را نگاه می دارم، دفترها را بهم می دوزم، ساس می كشم، سگ كوچولوی زنم را می گردانم، موش شكار می كنم...دیشب جزو سایر وظایفم می بایست به آشپز پانسیون آرد و روغن می دادم. چون قرار بود بلینی۱ درست كند. خلاصه وقتی بلینی حاضر شد، زنم به آشپزخانه آمد و خبر داد كه سه نفر از دخترهای پانسیون به علت ابتلا به تورم لوزتین، بلینی نخواهند خورد. به این ترتیب چند تا بلینی زیادی پخته شده روی دستمان مانده بود. خوب، می فرمایید آنها را می بایست چه می كردیم؟ زنم اول دستور داد آن چند تا بلینی را ببریم سرداب، بعد فكر كرد و فكر كرد و برگشت به من گفت:»خودت بخور، مترسك«، او وقتی سرحال نباشد مرا مترسك یا كفچه مار یا ابلیس می نامد . ولی آخر من چه شباهتی به ابلیس دارم؟ بگذریم، او هیچ وقت سرحال نیست.
البته من بلینی ها را نخوردم بلكه بی آنكه بجوم، درسته قورتشان دادم زیرا بنده همیشه خدا گرسنه هستم. مثلاً همین دیروز زنم اجازه نداد ناهار بخورم و گفت: »لزومی ندارد شكم مترسك را سیر كنیم...« اما (به ساعتش نگاه می كند) چانه مان گرم شد و تا حدودی از موضوع بحث مان منحرف شدیم. برگردیم سراصل مبحث. گرچه می دانم كه حالا با كمال میل ترجیح
می دادید به یك رمانس گوش بدهید یا به یك سمفونی یا قطعه آوازی از یك اپرا...(می خواند)»نلرزید دست ما در گرما گرم نبرد...«. راستش یادم نیست این آواز را كجا شنیده ام... در ضمن یادم رفت بگویم كه در آموزشگاه موسیقی زنم گذشته از اداره امور مالی، تدریس ریاضیات و فیزیك و شیمی و تاریخ و جغرافی و سولفژو ادبیات و غیره نیز به عهده من است. با آنكه رقص و آواز را هم من تدریس می كنم ولی اضافه پولی كه شاگردها بابت درس رقص و آواز و نقاشی می پردازند، توی جیب زنم سرازیر می شود. می دانید، آموزشگاه موسیقی ما در كوچه پیاتی سوباچی۲، پلاك۱۳ واقع شده و شاید از نحوست همین عدد۱۳ باشد كه زندگی تا این اندازه فلاكت بار است. تازه نه فقط دخترهایم، همه شان در تاریخ روز۱۳ ماه متولد شده اند بلكه نمای
خانه مان سیزده پنجره دارد... بگذریم، فایده این حرف ها چیست! با زنم جهت انجام مذاكره یا هر گونه كسب اطلاع، می توان در تمام ساعات روز، در خانه مان ملاقات كرد اما اگر كسی علاقه ای به دانستن برنامه آموزشگاه داشته باشد می تواند هر نسخه از برنامه چاپی را به قیمت سی كوپك از دربان آموزشگاه بخرد.
(از جیب خود چند نسخه برنامه چاپی در می آورد) بفرمایید، اگر علاقه مند باشید، بنده هم می توانم در اختیارتان بگذارم. نسخه ای سی كوپك! خدمت كی بدهم؟ (لحظه ای سكوت) هیچ كس؟ باشد، نسخه ای بیست كوپك!(لحظه ای سكوت)جای تاسف است! بله، خانه شماره۱۳! در هیچ كاری موفق نمی شوم، پیر شده ام، خرفت شده ام... مثلاً همین حالا كه دارم كنفرانس می دهم به نظر می رسد كه شاد و شنگول باشم حال آنكه دلم می خواهد با تمام حنجره ام هوار بكشم و پرواز كنم و به پشت كوه قاف پناه ببرم. كسی را هم ندارم كه باهاش درد دل كنم؛ حتی گریه ام می گیرد... ممكن است بگویید: پس دخترهات... پس دخترهات چه؟ این حرف ها را كه بهشان می زنم فقط می خندند... زنم هفت تا دختر دارد... نه ببخشید، انگار شش تا دختر(به شتاب) هفت تا! آنا، دختر بزرگ زنم بیست و هفت سال دارد و دختر كوچكش هفده سال. آقایان محترم !(به پیرامون خود نگاه می كند) من آدم بدبختی هستم، به موجودی ناچیز و احمق مبدل شده ام. اما در واقع شما، در برابر خود، یكی از خوشبخت ترین پدران دنیا را می بینید! در حقیقت باید این طور باشد و من جرأت نمی كنم خلاف آن را بگویم. كاش می دانستید! سی و سه سال است با زنم زندگی می كنم و می توانم بگویم كه این، بهترین سال های زندگیم بود، البته نه بهترین ولی به طور كلی گفتم... سی و سه سال، سرشار از خوشبختی در چشم بهم زدنی سپری شد ولی راستش را بخواهید مرده شویش ببرد.(به پیرامون خود نگاه می كند) در ضمن انگار زنم هنوز نیامده، من نمی بینمش، بنابراین می توانم هر چه دلم بخواهد بگویم...من ازش خیلی می ترسم... وقتی نگاهم می كند وحشتم می گیرد. بله، داشتم چه می گفتم؟ دخترهایم شاید به این علت تا حالا شوهر نكرده اند كه هم خجالتی هستند و هم چشم هیچ مردی به آنها نمی افتد؛ آخر زنم دوست ندارد مهمانی بدهد، او كسی را به شام دعوت نمی كند، نمی دانید چقدر خسیس و عصبی و ایرادگیر و غرغروست! و به همین سبب است كه كسی به خانه مان نمی آید ولی... می خوام رازی را با شما در میان بگذارم...(به قسمت جلو صحنه می رود) دخترهای زنم را در روزهای عید، در خانه خاله شان ناتالیا سیمیونونا می شود دید؛ منظورم همان خاله ای است كه رماتیسم دارد و پیراهن زرد رنگی با خال های سیاه تنش می كند كه آدم خیال می كند روی لباسش یك مشت سوسك پاشیده اند. سفره این خاله در ایام عید پر از انواع خوراكی هاست ... موقعی هم كه زنم آنجا نباشد، می شود نوشابه ای هم خورد ! در چنین مواقعی نمی دانم چرا به یاد سال های جوانیم می افتم و نمی دانم چرا دلم می خواهد فرار كنم؛ آه كاش می دانستید چقدر دلم می خواهد فرار كنم! (با شوق و ذوق) فرار كنم، دست از همه چیز بردارم و بی آنكه به پشت سرم بنگرم، فرار كنم...كجا؟ مهم نیست كجا ... فقط از این زندگی آشغال و كثافت و مبتذلی كه مرا به احمقی پیر و رقت انگیز، به ابلهی پیر و رقت انگیز مبدل كرده است فرار كنم! از دست زن خسیس و احمق و مبتذل و بدخلق و بدخلق و بدخلق كه سی و سه سال آزگار است عذابم می دهد فرار كنم؛ از دست موسیقی و آشپزخانه و پول های زنم و از تمام این ابتذال ها و كثافت ها فرار كنم و در جای خیلی خیلی دوری، توی بیابان، زیر درختی مثل یك ستون، مثل یك مترسك جالیز، در زیر آسمان پهناور بایستم و سراسر شب را به ماه آرام و روشنی كه آن بالا می درخشد، خیره شوم و فراموش كنم، فراموش... آه كه چقدر دلم می خواست همه چیز را فراموش می كردم! ... چقدر دلم می خواست خودم را از شر این فراك كهنه و بی مقداری كه سی و سه سال پیش در مراسم ازدواج، تنم كرده بودم، خلاص می كردم!... (فراك را از تن در می آورد) همین فراكی كه هر وقت به نفع انجمن خیریه كنفرانس می دهم تنم می كنم... بگیرش!(فراك را زیر پا می اندازد و زیر لگدش می گیرد) حقت است!
من پیرم، فقیرم و مثل این جلیقه نیمدار كه پشتش نح نما شده است (پشت خود را نشان می دهد) رقت انگیزم... من به چیزی احتیاج ندارم؛ والاتر و پاك تر از این حرف ها هستم، من زمانی جوان و فرزانه بودم، در دانشگاه تحصیل می كردم، خودم را آدم می انگاشتم... اما حالا، به هیچ چیزی احتیاج ندارم! به هیچ چیز، جز آرامش... جز آرامش!(به یك سو نگاه می كند و با عجله فراك را از زمین بلند می كند و می پوشد) زنم پشت دكورهای صحنه ایستاده... آمده و آنجا منتظر من است... (به ساعتش نگاه می كند) وقت من تمام شد... اگر ازتان سؤال كرد خواهش می كنم به او بگویید كه سخنرانی انجام شد و رفتار مترسك هم... یعنی رفتار بنده، برازنده و شایان توجه بود.(به یك سو می نگرد و سرفه ای می كند.) او دارد نگاهم می كند...
(صدا را بلند می كند) با توجه به این واقعیت كه توتون حاوی سمّی خطرناك و وحشت انگیز است كه لحظه ای پیش صحبتش را كردم، انسان در هیچ شرایطی و به هیچ وجه نباید سیگار بكشد؛ و من به خودم اجازه می دهم امیدوار باشم كه كنفرانسم درباره »مضار توتون« سودمند واقع شود. بنده دیگر عرضی ندارم.
تعظیم می كند و با متانت می رود.
پرده می افتد.
نویسنده: آنتون چخوف
ترجمه: سروژ استپانیان
پاورقی:
۱- نوعی نان خمیری نازك و كوچك
۲- »پنج سگی« (روسی)
۳- گفتم و روحم را سبك كردم!(لاتین ).
منبع : ماهنامه نفت پارس