دوشنبه, ۱ مرداد, ۱۴۰۳ / 22 July, 2024
مجله ویستا

خوابی که سعید دید


خوابی که سعید دید
سعید کوچولو فریادی زد و در حالی که صورتش خیس عرق شده بود و قلبش به شدت می زد، نیمه های شب یک دفعه از خواب پرید! »وای خدای بزرگ عجب خواب وحشتناکی بود« سعید این جمله رو بلند گفت و از این که همه اون چیزهای بد رو توی خواب دیده بود، نفس راحتی کشید. مامان هراسان وارد اتاق سعید کوچولو شد و چراغ رو روشن کرد. او وقتی پسرش رو در این حالت دید، حدس زد که حتما خواب بدی دیده و زود یک لیوان آب براش آورد.سعید کوچولو خودش رو انداخت تو بغل مامان و خوشحال شد که الان توی خونشون و کنار مامانشه. مامان آروم موهای سعید رو نوازش کرد تا اون دوباره خوابش برد...فردای اون روز سعید کوچولو توی کودکستان مدام نگران بود و وقتی به یاد خواب شب قبل می افتاد، از ترس رنگ از چهره اش می پرید.خانوم مربی چند بار علت ناراحتی سعید رو ازش پرسید ولی او جوابی نداد و اون روز رو ساکت و غمگین گذروند. ظهر که بابا به دنبالش اومد، خانوم مربی حالت عجیب و غریب سعید رو براش تعریف کرد و پدر که دلیلش رو نمی دونست، خیلی برای سعید کوچولو نگران شد.اون روز مامان و بابا هر کاری کردن، نتونستن بفهمن که چه اتفاقی برای سعید کوچولو افتاده و او حرفی درباره ترس و ناراحتیش نزد....بعد از چند روز دیگه نگرانی مامان، بابا و خانوم مربی جدی شد. آخه سعید کوچولو که یک بچه شاد، پرانرژی و سرحال بود، به یک آدم اخمو، کسل، ناراحت وغمگین تبدیل شده بود.اون ها تصمیم گرفتن از خانوم مشاور مهدکودک کمک بگیرن. خانوم مشاور سعید کوچولو رو روی میز مقابلش نشوند و در حالی که با مهربونی دست هاشو گرفته بود، از اون پرسید که توی این چند روز چه اتفاق بدی براش افتاده و چه چیزی باعث ناراحتیش شده؟سعید کوچولو اولش جوابی نداد ولی کم کم بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن.
خانوم مشاور از سعید کوچولو خواست که حرف بزنه تا حالش بهتر بشه و سعید هم بالاخره علت ناراحتیشو گفت.سعید برای خانوم مشاور مهد تعریف کرد که چند شب پیش یک خواب خیلی بد دیده. اون توی خواب دیده بود که یک عده آدم بدجنس، می خوان اونو بدزدن و سعید نمی دونه باید چه طور از دستشون فرار کنه!خانوم مشاور سعید رو که حسابی ترسیده بود، روی زانوهاش نشوند و بعد از اون پرسید، سعید جون توی بیداری هم این آدم ها وجود دارن و تو اون ها رو می شناسی؟سعید سرش رو به علامت نه تکون داد. خانوم مشاور در این موقع از مامان سعید کوچولو خواست وارد اتاق بشه. مامان با شنیدن خواب سعید، حسابی یکه خورد و بعد خنده اش گرفت! و به خانوم مشاور گفت: فکر می کنم علت ناراحتی سعید رو بدونم. مامان ادامه داد: سعید یک عادت خیلی بد داره و اون اینه که اصلا به توصیه های من و پدرش گوش نمی ده و شب ها دیر می خوابه و تا دیروقت کنار بزرگ ترها، برنامه های تلویزیون رو نگاه می کنه.مامان تعریف کرد: شبی که سعید اون خواب بد و ترسناک رو دید، همون شبی بود که تا آخر شب، پای تلویزیون بیدار نشست و یک فیلم ترسناک پلیسی رو نگاه کرد و توی اون فیلم هم آدم های بد می خواستن یک بچه رو اذیت بکنن و اونو بدزدن!حالا دیگه هم خانوم مشاور و هم مامان فهمیده بودن که یک عادت بد، باعث این همه ناراحتی شده. خانوم مشاور برای سعید کوچولو گفت که هر کاری زمانی داره و بچه ها نباید برنامه های مخصوص بزرگ ترها رو تماشا کنن، چون اثر بدی روشون می گذاره و اون ها رو ناراحت می کنه.
سعید هم که فهمید اون خواب واقعی نیست و کسی نمی خواد اونو اذیت بکنه، خیالش راحت شد و تصمیم گرفت همیشه به حرف مامان و بابا گوش بده، شب ها زودتر بخوابه و فقط برنامه های مخصوص بچه ها رو تماشا کنه تا مثل همیشه شاد و سرحال باشه.
منبع : روزنامه خراسان