پنجشنبه, ۴ مرداد, ۱۴۰۳ / 25 July, 2024
مجله ویستا

نبرد با تروریسم؛ عراق به جای غرب


نبرد با تروریسم؛ عراق به جای غرب
وقوع حوادث تروریستی در عراق به خبری روزمره و عادی برای ناظران تبدیل شده است. در واقع كمتر روزی است كه حادثه‌ای دلخراش در این كشور روی ندهد، به‌گونه‌ای كه تفاوت تنها در شدت انفجارها و میزان تلفات است.
در بسیاری از این حوادث نیز، به‌درستی، انگشت اتهام به سوی گروه‌های وابسته به سازمان القاعده نشانه می‌رود.
اگر صرفا تعداد حوادث تروریستی در عراق و میزان تلفات چنین حوادثی را ملاك قرار دهیم به‌سادگی می‌توان گفت كه القاعده توانسته است در وصول به برخی اهداف و اولویت‌های خود، به‌ویژه ایجاد ناامنی در عراق، موفق باشد؛ چراكه عملیات‌ آن توانسته است تمامی طرح‌های سیاسی و نظامی برای امنیت‌بخشی را بی‌اثر كند و ارتش آمریكا را ناكام و شكست‌خورده جلوه دهد؛ نیرویی كارآمد كه از تامین امنیت مراكز حساس دولتی در پایتخت (بغداد) نیز ناتوان است!
تحقق این هدف القاعده به معنای شكست ایالات متحده و متحدانش در پیگیری پروژه دموكراتیزاسیون در خاورمیانه و آفرینش یك نظام سیاسی دموكراتیك – و در عین حال مقتدر – در عراق است كه به صورت الگویی برای سایر كشورها درآید.
كافی است وضعیت فعلی افغانستان هم بازخوانی شود تا مشخص شود كه چه به سر «دومینوی دموكراتیك در منطقه» آمده است! با این حال شاید بتوان با تغییر زاویه دید، نتایج دیگری را پیش كشید و در معرض آزمون گذاشت.
گروه‌های تروریستی همسو با القاعده اگرچه كوچك و كم‌تعداد بوده و هستند، چنان كه حوادث تروریستی در روسیه، تركیه، انگلیس، اسپانیا، اندونزی، عربستان و عراق نشان می‌دهد، از توان تخریبی بالایی برخوردارند.
اگر برخی یافته‌های «روانشناسی تروریسم» مبنای تحلیل قرار گیرد، بسیاری از اینان تروریست‌های حرفه‌ای به‌شمار می‌آیند، كسانی كه تنها دلیل موجودیت‌شان تروریست بودن است و شعارشان: «می‌كشم، پس هستم.» این عده تعلق به گروه را نخستین تعلق حقیقی خود می‌دانند و احساس می‌كنند كه در پرتو مناسبات گروهی است كه افكار و رفتارهایشان معنا می‌یابد.
پس اینان – برخلاف مفروضات برخی نویسندگان و تحلیلگران – افرادی نابهنجار نیستند، بلكه آگاه از وضعیت ناخوشایند حاشیه‌ای جوامع خود سرخورده از شرایط فرهنگی، سیاسی و اقتصادی موجود و بریده از نخبگان سنتی مذهبی، به دنبال «معنا» یا «موقعیت» می‌گردند.
در واقع، فرآیند ناقص ملت‌سازی در خاورمیانه عربی از یك‌سو و سركوبگری همه‌جانبه رژیم‌های حاكم از دیگر سو در آفرینش رادیكال‌هایی از این دست موثر بوده است؛ كسانی كه به‌شدت با سلطه‌جویی و خودكامگی مبارزه می‌كنند، اما – همزمان– در آرزوی بنیان گذاشتن حكومتی هستند كه فقط با تعبیر «خودكامه» قابل شناسایی است.
حال، چنین گروه‌هایی به چنان افرادی هویت می‌بخشد اما مساله اینجاست كه مهمترین اولویت برای یك گروه تروریستی بقای آن است تا بتواند عضو جدید جذب كند، تبلیغات بیشتری انجام دهد، حس دوگانه مظلومیت/خودبرتربینی را تعمیق بخشد و در نهایت «حضور دائمی»اش را به رخ بكشد.
بنابراین تلاش برای فعالیت‌های هر چه بیشتر و اثرگذارتر نباید بقای گروه را زیر سوال ببرد. پس تا زمانی كه امكان تشكیل حكومت آرمانی نباشد - كه معمولا هم چنین امكانی در افق پدیدار نیست - گروه باید به بقای خود ادامه دهد. تداوم بقا نیازمند وقوع عملیات موفق و اثرگذار است اما نه آنقدر موفق و اثرگذار كه اهداف به‌سادگی در دسترس قرار گیرند.
از سوی دیگر حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ پیش از هر چیز، نمایانگر تمایل‌ بخشی از اسلام‌گرایان نوسلفی به كشاندن درگیری‌ها به درون خاك ایالات‌متحده بود. آنان در واقع با تلاش برای تغییر منطقه درگیری می‌خواستند این نكته را نشان دهند كه اگر اراده كنند قادر به برهم زدن امنیت در آمریكا نیز هستند.
واقعیت آن است كه تمامی حوادث قبلی، مانند بمب‌گذاری در سفارتخانه‌های آمریكا و متحدانش یا حتی حمله به یك رزم‌ناو آمریكایی در سواحل یمن، نتوانسته بود تا این حد اثرگذاری‌ روانی به‌ دنبال داشته باشد. در اندك زمانی، وقوع چند حادثه تروریستی در خاك اروپا به‌ویژه بمب‌گذاری‌های اسپانیا و انگلیس، توان امنیتی این كشورها را نیز مورد سوال قرار داد.
گسترش و تعمیق عملیات تروریستی به معنای آن بوده و هست كه «تعیین زمان و مكان بازی» با القاعده و گروه‌های همفكر و همسو با آن است و قدرت‌های بزرگ چاره‌ای جز ایفای یك نقش منفعل و آسیب‌پذیر نخواهد داشت. یكی از مهمترین اقداماتی كه در برابر این راهبرد می‌توانست موثر باشد، تحمیل زمان و مكان بازی به القاعده و نیز تغییر شیوه بازی بود.
تهاجم به افغانستان و از آن مهم‌تر حمله به عراق، ضمن آنكه یورشی برای نابودی دو بازیگر نامطلوب – از نظر آمریكا – بود و البته پیام سیاسی روشنی برای سایر بازیگران صحنه بین‌المللی داشت، تلاشی بود برای تعیین و تحمیل مكان جنگ و نیز شیوه مبارزه. گسترش سرطانی گروه‌های افراطی همسو با القاعده در كشورهای مختلف آسیایی و آفریقایی می‌توانست تصویر تیره‌تری از آینده بسازد، ولی به دنبال حمله به افغانستان و عراق، بسیاری از نیروهای افراطی اهل سنت – كه اغلب گرایش‌های نوسلفی دارند – روانه این دو كشور شدند تا همچون دوره جنگ با ارتش‌سرخ به احیای اصل جهاد و آزادسازی سرزمین‌های اسلامی اقدام كنند.
در اینجاست كه جمله‌ای از یك خاورمیانه‌شناس معاصر به یاد می‌آید: «اگر قصد مبارزه با آمریكا را دارید، نیازی به سفر به نیویورك نیست، كافی است بلیتی به مقصد بغداد تهیه كنید!» به عبارت بهتر از ابتدا روشن بود كه هرگونه حمله‌ای به افغانستان و عراق، واكنش گروه‌های تروریستی مثل القاعده را در پی خواهد داشت و آنان خواهند كوشید كه این كشورها را به باتلاقی برای ارتش آمریكا و متحدانش تبدیل كنند.
آنچه در عمل اتفاق افتاد، شاید باتلاقی برای نیروهای ائتلاف باشد اما – از آن بالاتر – مكانی است برای تجمیع رادیكال‌های كشورهای خاورمیانه و در واقع از سایه به در آمدن آنان.
اگر این نگاه پذیرفته شود، آن‌گاه می‌توان گفت كه عراق امروز – به جای خاك آمریكا و اروپا – به جبهه خونین درگیری تبدیل شده است و توان تخریبی بسیاری از نیروهای اسلام‌گرای افراطی در این جبهه صرف می‌شود. همچنین وجود مكان‌هایی در خاورمیانه موجب می‌شود كه سرعت رشد سلول‌های القاعده در دیگر كشورها كاهش یابد و بخشی از این نیروها روانه قتلگاه عراق و افغانستان شوند.
اگر این دو بخش به عنوان نتایجی اولیه مورد توجه قرار گیرد، حال می‌توان این نكته را در میان گذاشت كه سودهایی برای طرفین (Sport Wars) جنگ فعلی در عراق، از سنخ جنگ‌های مداوم و ورزشی‌گونه وجود دارد و احتمالا این بازی ادامه خواهد داشت. در این صورت، شاید تركیه و امارات متحده عربی شانس و فرصت بیشتری برای الگو شدن داشته باشند.
دكتر سیدعبدالامیر نبوی
منبع : روزنامه هم‌میهن