یکشنبه, ۶ خرداد, ۱۴۰۳ / 26 May, 2024
مجله ویستا


خصوصی سازی احساس


خصوصی سازی احساس
هامفری به کیفیات ذهنی به عنوان پدیده ای تکاملی می نگرد و می کوشد تبیینی تکاملی براساس انتخاب طبیعی از کیفیات ذهنی ارائه دهد. یک خصیصه را تنها در صورتی می توان در بقای زیستی اندامواره سهیم دانست که در دامنۀ عمومی عمل کند. اگر خصیصه ای کاملاً درونی و خصوصی باشد نمی توان برای آن نقشی زیستی در نظر گرفت. با توجه به این نکته دربارۀ کیفیات ذهنی باید چه گفت؟ در بدو نظر باید یکی از دو عقیده را اتخاذ کرد: یا باید بگوییم کیفیات ذهنی اصلاً به وسیلۀ انتخاب طبیعی مشخص نشده اند (که از لحاظ نظری نومید کننده است) یا باید نشان دهیم که کیفیت احساس آنطور که به نظر می رسد خصوصی نیست بلکه عمومی است (هرچند شهود این مدعا را برنمی تابد). اما هامفری هیچ یک از این دو راه را نمی پسندد؛ به نظر او کیفیات احساس در گذشته به وسیلۀ انتخاب طبیعی شکل گرفته است اما امروزه واقعاً خصوصی است. خصوصی شدن این کیفیات محصول پیشرفت تکاملی بسیار پیشرفته ای است و فعالیت ابتدایی احساس رفته رفته خصوصی شده است یعنی از عرصۀ عمومی رخت بربسته و وارد قلمرو خصوصی و درونی ذهن انسانها شده است.
به نظر هامفری همه پدیده های طبیعت و ویژگیهای موجودات زنده با نظریۀ تکامل و انتخاب طبیعی قابل تبیین اند. کیفیات ذهنی هم از این تعمیم مستثنا نیستند و می توانند در چارچوب تکاملی تبیین شوند. برای رسیدن به چنین تبیینی باید به دو پرسش پاسخ دهیم؛ نخست: اساساً کارکردهای زیستیِ داشتنِ کیفیات ذهنی چیستند؟ دوم: پس از پاسخ به پرسش نخست باید دربارۀ کارکرد احساسات از این جهت که ویژگی کیفی خاصی دارند بپرسیم.
هامفری در این نوشته بیشتر به این پرسش می پردازد که داشتن احساسات (sensation) اساساً چه اهمیت زیستی ای برای ما دارد. برای پاسخ به این پرسش باید تمایز اساسی میان ادراک حسی (perception) و احساس (sensation) را بیان کرد. این تمایز را نخستین بار تامس رید مطرح کرد: "حواس خارجی قلمروی دوگانه دارند، ما را به احساس وامی دارند، و ادراک حسی را برای ما میسر می سازند" (Reid ۱۷۸۵, II, Ch. ۱۶-۱۷).
اما رید هرگز این پرسش اساسی را نپرسید که چرا حواس قلمروی دوگانه دارند. آیا انسانها واقعاً هم به ادراک حسی نیاز دارند و هم به احساس؟ چرا نباید احساس را کنار بگذاریم و تنها به ادراک حسی برای تصور آنچه در خارج است بسنده کنیم؟ آیا ادراک حسی بدون احساس نمی تواند نیازهای زیستی را به خوبی برآورده سازد؟
روانشناسان در سالهای اخیر به اهمیت پرسش فوق پی بردند. و همچنان اتفاق نظری دربارۀ اینکه پاسخ داروینی صحیح کدام است وجود ندارد. پاسخهای متعددی وجود دارد و تعدادی از فیلسوفان از جمله هامفری، انتونی مارسل، و ریچارد گرگوری به طرق مختلف قویترین دیدگاه را مطرح کرده اند.
ایدۀ اصلی این است که احساسات کیفی برای صادقانه بودن ادراک حسی لازم اند. نقطۀ آغاز هر دوی ادراک حسی و احساسات محرکات حسی است. احساس محرک را آنطور که دریافت کرده بازنمایی می کند اما ادراک حسی آن را به نحو پیچیده تر و خطرناک تری نشان می دهد. ادراک حسی دلیل محرک را با اطلاعات مربوط به سیاق و حافظه ترکیب می کند تا الگویی شرطی (hypothetical) از جهان خارج از این حیث که از مشاهده گر مستقل است ارائه دهد. خطر آنجا است که اگر این الگو آزادانه جریان یابد بدون اینکه مستمراً به واقعیت زمان حاضر گره زده شود، مدرِک در جهان شرطیات و خلاف واقعها گم خواهد شد.
مدرک به وارسی آنلاین (متصل) ادراک حسی در ارتباط با واقعیت نیازمند است تا الگوی حسی خود را بیازماید. احساس سطح پایین و پردازش نشده همین کار را انجام می دهد. ادراک حسی جهان را نشان می دهد و احساس به تجربۀ جهان خارج "اینجا بودگی"، "کنونی بودن" و "من بودن" می بخشد (Humphrey ۱۹۹۲: ۷۳).
این دلیل به اندازۀ کافی خرسندکننده است که انتخاب طبیعی انسان واجد احساس را به انسان فاقد احساس ترجیح داده است.
ولی هرچند این پاسخ علت وجود احساس را تبیین می کند، نمی تواند تبیین کند چرا احساس باید به شکل کیفی خاصی که دارد وجود داشته باشد. مشکل همین جا است: احساس (به تعبیر گرگوری) پرچمدار کنونی بودن ادراک حسی است، اما این نشان نمی دهد که احساس چگونه باید ادراک حسی را نشان دهد.
سنت فلسفی دیرینه ای مدعی است که همۀ نقشهای کارکردی احساسات همین حکم را دارند زیرا کیفیت حسی خصوصی و ناگفتنی است و به لحاظ درونی برای هر یک از ما بسیار مهم است هرچند در جایگاه ما در جهان خارج تفاوتی ایجاد نمی کند. این سنت را جان لاک با ابداع آزمون فکری "طیف معکوس" بنیان نهاد (Locke ۱۶۹۰, II, Ch. ۳۲).
بعدها ویتگنشتاین گفت: "این فرض ممکن هرچند اثبات ناپذیر است که بخشی از نوع بشر احساس قرمز داشته باشند و بخش دیگری احساس دیگری داشته باشند (Wittgenstein ۱۹۵۸, I, ۲۷۲). اساساً به همین خاطر است که ویتگنشتاین ما را به سکوت دربارۀ کیفیات احساسی خصوصی دعوت می کند و اساساً به همین خاطر است که برخی دیگر از فیلسوفان مانند دنیل دنت استدلال می کنند که کیفیات حسی فاقد هرگونه واقعیت عینی اند (Dennett ۱۹۸۸, ۱۹۹۱).
نتیجه استدلال کیفیات معکوس این است که کیفیات ذهنی خصوصی اند. این نتیجه امید تبیین داروینی از کیفیات را به یأس بدل می کند زیرا فقط اموری قابل تبیین تکاملی هستند که تأثیر عمومی عمده ای داشته باشند یعنی تأثیر ایجابی قابل اندازه گیری ای بر بفا و تولید مثل داشته باشند. اما فهم عرفی و فلسفه نشان می دهند که کیفیات حسی کاملاً خصوصی است.
پس ما یا باید برخلاف فهم متعارف اصرار کنیم که کیفیات حسی محصول تکاملند یا به اکراه این ایده را بپذیریم که احساسات به همان اندازه که به نظر می رسند خصوصی اند. بنابراین، به نظر می رسد دچار محذور کنار گذاشتن یکی از این دو دیدگاه بسیار قوی هستیم یا باید نظریه تکامل را کنار بگذاریم یا خصوصی بودن کیفیات را.
پاسخ هامفری این است که نیازی نیست هیچ یک از این دو دیدگاه را کنار بگذاریم. می توانیم هم کیفیات ذهنی را خصوصی بدانیم و هم آن را محصول انتخاب طبیعی قلمداد کنیم اما این دو واقعیت در یک زمان صادق نیستند یعنی در گذشته کیفیات اموری عمومی و محصول تکامل بودند اما در حال حاضر به مرحله ای از پیشرفت و پیچیدگی رسیده اند که خصوصی سازی شده اند.
● استدلال هامفری:
درست است که فعالیت احساس امروزه از دید عموم نهان است و کیفیت خاص احساسات برای کارکردی که این احساسات انجام می دهند، اساسی نیست. اما همیشه اینطور نبوده است. در گذشتۀ تکاملی فعالیت احساس گشوده تر و عمومی تر بود و همۀ جوانب آن برای بقا مهم بودند. اجداد ما در گذشته از این رو به احساس قرمز به این صورت تکامل یافتند که این نحوه از احساس به آنها مزیت زیستی واقعی می بخشید.
البته ممکن است این نگرش به تاریخ زیستی بسیار عجیب و غریب به نظر برسد، اما چندان شگفت آور نیست که تکامل اینگونه عمل کرده باشد. در سایر حوزه های زیست شناسی، مواردی وجود دارد که با اینکه کارکرد یک اندام یا رفتار در طی دورۀ تکاملی از میان رفته است، جنبه های انقضا یافتۀ طرح اصلی همچنان بی هیچ تغییری باقی مانده اند.
یک مثال ساده از همین دست خون خود ما است. زمانی که ماهی های اجداد ما چهارصد میلیون سال پیش در دریاهای دونین (Devonian) در حال تکامل بودند، این برای آنها مهم بود که ترکیب نمک خونشان با نمک موجود در آب خارجی شباهت داشته باشد تا با اسمز (osmosis) از طریق آبششهای خود آب را از دست ندهند. زمانی که اجداد ما به خشکی منتقل شدند و از هوا تنفس می کردند، این ویژگی خاص خون را با اینکه دیگر برای بقای آنها مهم نبود همچنان حفظ کردند.
در مورد مصنوعات هم می توان مثال جهت حرکت ساعت را مطرح کرد. ساعتهای امروزه از ساعت شنی های نیمکرۀ شمالی (که نخستین بار ساعت در آنجا ساخته شد) تکامل یافته اند. سایه شاخص ساعت شنی در این منطقه به جهت حرکت خورشید حرکت می کرد، چیزی که امروزه به آن جهت حرکت ساعت می گوییم. از زمانی که ساعتهای شنی با ساعتهای جدید جایگزین شدند، دیگر نیازی به این نبود که عقربه های ساعت از چپ به راست بچرخند بلکه می توانستند برعکس باشند. حرکت عقربه ساعت هیچ کارکردی ندارد اما این حرکت در جد ساعتهای امروزه یعنی ساعت شنی کارکرد داشت.
می توان مثال کیفیات احساسی را با حرکت عقربه های ساعت مقایسه کرد. در مورد عقربه های ساعت دو پرسش مطرح است. نخست اینکه اساساً چرا ساعت عقربه دارد. پاسخ به این پرسش آسان است: ساعت برای نشان دادن زمان باید عقربه داشته باشد. اما پرسش دوم این است که چرا عقربه به این جهت حرکت می کند نه برعکس زیرا با حرکت معکوس هم کارکرد نشان دادن زمان برآورده می شود. پاسخ به این پرسش تنها در پرتو مراجعه به تاریخ اجدادی ساعت میسر است. دربارۀ کیفیات ذهنی نیز باید چنین گفت.
هامفری از تمثیل ساعت برای عمق بیشتر بحث استفاده می کند. ساعت برای نشان دادن زمان نیاز به حرکت عقربه ها دارد. این حرکت دارای سبک خاصی است که از گذشته به ارث رسیده است (اینرسی سبک).
شخص هم احساسات را با عمل و حرکت به نحو خاصی دارد. و هر عمل احساسی سبک موروثی خاص خود را دارد مثل قرمزی.
بعضی از مشکلات زبانی مانع از فهم درست احساسات می شود: ما در زبان روزمره از "حس کردن" یا "داشتن احساسات" سخن می گوییم گویا احساسات متعلق حس ما هستند یعنی داده های حسی ما هستند. در حالی که تحلیل نشان می دهد که احساسات متعلق نیستند بلکه همان حس هستند. این همان نکته ای است که تامس رید به آن پی برد.
اما آنچه رید متفطن آن نشد این است که احساس اصلاً یک حالت منفعل نیست بلکه نوعی درگیری فعال با محرک است. زمانی که در شست پایم احساس درد می کنم یا در زبانم طعم نمک را می چشم یا در چشمم قرمزی را می بینیم، در واقع با یک پاسخ ارزیابانه خود را به پایگاه محرک نزدیک می کنم. آنچه در درون من به عنوان حس رخ می دهد صرفاً بر اطلاعات ورودی به خودی خود مبتنی نیست بلکه به سیگنالهایی که من برای وقوع پاسخ می فرستم بستگی دارد.
درست است که امروزه این پاسخهای حسی درونی، پنهان و خصوصی هستند اما همواره اینگونه نبوده اند. حیات تکاملی اینگونه پاسخها به عنوان رفتارهای کاملاً بدنی آغاز شد و به وضوح در دامنۀ عمومی قرار داشتند؛ آنها در ابتدا رفتارهایی با نقش سازگار واقعی بودند. هامفری یک تصویر از این تکامل ارائه می دهد. توجه داشته باشید که او نمی کوشد یک تاریخ دقیق ارائه دهد بلکه می خواهد این سخن را با منطق عمومی وفق دهد. پس آنچه در ذیل می آید صرفاً یک تخیل است اما منطقی است.
در آغاز تکامل یک جانور آمیب سان را که در دریاهای باستان شناور بود تصور کنید. این جانور دارای حدود ساختاری خاصی است. حال فرض کنید به این جانور نور می تابد، اشیاء با آن برخورد می کنند، موجهای پرفشار بر آن وارد می شوند، مواد شیمیایی به آن می چسبند، و همین طور. برخی از این رویدادها برای این جانور سودمند و برخی برای او زیانبار هستند. جانور برای بقا باید قدرت تفکیک میان رویدادهای خوب و رویدادهای بد را در خود تکامل دهد و به آنها پاسخهای متفاوتی دهد. زمانی که نمک به پوست آن می رسد، جانور حرکت خاصی انجام می دهد؛ نمکی حرکت می کند. زمانی که نور قرمز به آن می خورد، حرکت متفاوتی از خود نشان می دهد؛ حرکت قرمز می کند. این پاسخها سازگارانه هستند و به این خاطر انتخاب شده اند که با نیازهای خاص جانور مناسبند.
این پاسخها چیزی بیش از پاسخ نیستند و دلیلی نداریم که بگوییم جانور به نحوی از آنچه رخ می دهد آگاه است. اینک فرض می کنیم که حیات ذهنی این جانور پیچیده تر شده و زمانی فرامی رسد که به نفع جانور است که به اموری که بر آن تأثیر می گذارند معرفت درونی داشته باشد؛ یک بازنمود ذهنی از محرک حسی داشته باشد. شاید یک دلیل نیاز جانور به چنین چیزی همان چیزی باشد که قبلاً گفتیم: اتصال به زمان و مکان کنونی.
اما در این مرحله تنها چیزی که جانور به آن نیاز دارد، این است که وجود نمک را در مکان خاصی از پوستش حس کند. پس احساسات در آغاز به عنوان نتایج طبیعی فعالیت بدنی و عمومی جانور تکامل می یابند. از آنجا که این فعالیت در ابتدا با انتخاب طبیعی کنترل می شود، تجربۀ حسی یا تجربۀ ابتدایی جانور در همۀ جنبه هایش با انتخاب مشخص می شود.
اما داستان به همین جا ختم نمی شود. جانور همچنان به رشد و تغییر شیوۀ حیاتش ادامه می دهد. همین که جانور از محیط خود مستقل تر می شود، ارائۀ پاسخهای حسی به محرکات رفته رفته ارتباط کمتری با بقای زیستی می یابد.
اما چرا جانور به کلی این نحوه پاسخ را رها نمی کند؟ دلیل آن این است که هرچند جانور استفاده ای از پاسخهای حسی به خودی خود نمی کند، در این دوره از حیات خود به شدت به کارکردهای بازنمودی ثانوی خود وابسته است.
آنچه در این تاریخ کُند اما پرتحول به دست می آید این است که فعالیت حسی خصوصی می شود. به جای اینکه خود را به موضع محرک در سطح بدن نزدیک کنند، رفته رفته به عصبها محدود می شوند و نهایتاً کل این فرایند از جهان بیرونی گسیخته می شود و کاملاً در درون رخ می دهد و شخص به محرک بیرونی دست نمی یازد.
در این مرحله نقش انتخاب طبیعی تقریباً محو می شود. پاسخهای حسی دیگر اهمیت زیستی خود را از دست می دهند. بنابراین دیگر انتخاب در مشخص کردن شکل این پاسخها نقشی ندارد و به طریق اولی نمی تواند کیفیت بازنمودهای مبتنی بر آن را مشخص کند. نتیجه اینکه تجربه حسی به خودی خود خصوصی شده است.
● ارزیابی ایدۀ هامفری
اولاً این ایده صرفاً تبیینی از کارکردهای کیفیات ذهنی و احساسات به دست می دهد و طبیعت آنها را مشخص نمی کند. (اساساً قرار نبوده چنین کند.) آنچه از این ایده به دست می آوریم این است که وجود کیفیات ذهنی خصوصی و ناگفتنی را می پذیریم و همچنین اذعان می کنیم که این کیفیات خصوصی در حال حاضر فاقد هرگونه کارکرد زیستی هستند، تنها چیزی که می افزاییم این است که زمانی در گذشته بوده که این کیفیات نقش زیستی داشته اند و برای بقای نوع جانوری لازم بوده اند.
ثانیاً به نظر می رسد این ایده در حیطۀ خود نیز چندان متقن نیست زیرا طبق این ایده باید پس از ناکارآمدی احساسات در بقای نوع این احساسات تثبیت شده باشند و هیچ تغییری نکنند در حالی که مواردی واقعی وجود دارد که احساسات اشخاص تغییر می کنند مانند کسانی که ناگهان تجربه رنگشان عوض می شود و رنگها را متفاوت می بینند. اگر این احساسات را بقایای بی مصرف پاسخهای بیرونی (که برای بقا لازم بودند) بدانیم، دیگر تغییر در آنها قابل توجیه نیست.
نیکلاس هامفری (Nicholas Humphrey)
گروه فلسفه مدرسه جدید پژوهشهای اجتماعی
یاسر پوراسماعیل
http://phil-mind.blogfa.com/post-۱۶.aspx