جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
مجله ویستا
محمدعلی سپانلو پیوسته شاعر

یک خصلت شعر خوب یا فضیلت شعر در آن است که وقتی واژه ها از برابر چشمان مان می گذرند، ذهن ما ابتدا مهم ترین معنای آنها را دریافت می کند. معانی دیگر یا لایه های دیگر در بخش های تاریک تر ذهن پدید می آیند و با مفاهیم ذهنی ما گره می خورند و در ناخودآگاهی گسترش می یابند. سپانلو با واژه ها و تعبیرهایی که به کار می گیرد، که غالباً نواند و غیرکلیشه یی، حقایق اجتماعی و سیاسی جامعه شهرنشینی خودش را لایه به لایه برملا می کند و در سکوت باستانی، حضور کشور خود را مفقود می بیند و آنگاه به دنیای صنعتی می پردازد و حقانیت آن را زیر سوال می برد و ولنگاری و خودمحوری، نیرنگ ها و فریب ها و واسطه گری های بی شرمانه آنها را به سخره می گیرد و محکوم می کند و باز به دامان همان مشرق زمین به خواب رفته بازمی گردد و به انتظار موعود می نشیند. مردی از نژاد نوخلیل که از کوره های اخم آلود زغال بیاید و در انتظار سپانلو تنها نیست. حافظ، نیما، مسعود فرزاد، فروغ فرخزاد، م. امید، تاگور و بسیاری دیگر هم با اویند اما از آنها حرفی نمی زند.
حافظ می سراید؛
دستی از غیب برون آید و کاری بکند
فرزاد می گوید؛
دست غیبا سوخت جان در انتظارت
کو ظهورت؟ دیر شد هنگام کارت
نیما دست ها می ساید تا به در کس آید.
م. امید نومیدوار دیدار موعود را از دست می دهد؛
آراستیم خانه و خوان ر
آن ضیف نامدار نیامد
فروغ فرخزاد خواب می بیند که کسی می آید؛
کسی که مثل هیچ کس دیگر نیست
و تاگور در مجموعه «میوه چینی» پسرکی بیمار را نشان می دهد که هر روز بر آستانه در اتاقش به انتظار پست نشسته است. پسر هر روز به شاهنامه می نویسد و پستچی وقتی جواب شاه را می آورد که پسرک مرده است. و در شعری دیگر به روستایی خبر می رسد که شاه۲ با ملازمانش خواهند آمد. مردم آن روستا، دهکده خود را می آرایند. طعام گوارا تهیه می بینند. سفره های نو می گسترند و بعد از خستگی به خواب می روند. تنها پسرکی بیدار است که تعدادی سوار می بیند که از روستا گذشتند. اهل ده را بیدار می کند. مردم سواران را از دور تشخیص می دهند. حتی گرد پای اسبان را می بینند. یکی می گوید؛ گروهی حرامی بودند که گذشتند. دیگری از مسافران سخن می گوید اما پسرک قسم می خورد که خود شاه بوده - و او جقه اش را دیده.
در منظومه «خانم زمان» که ادامه «خاک» اما محدود به شهر تهران است، سپانلو از شهر مادر یعنی تهران با زبانی شاعرانه فیلمی به نمایش می گذارد. شاعر هم کارگردان است، هم فیلمنامه نویس، هم متصدی نور، هم کارشناس جابه جا کردن صحنه ها و بازیگران و هم نمایش دهنده جلوه های ویژه و هم وقایع نگار. این منظومه هم مدرن است و در مونتاژ آن خط مستقیم به کار نرفته است، بلکه شاعر تکه های پراکنده را مثل یک منبت کار به طور زیگزاگ به هم پیوسته. سپانلو همچنان ادامه دهنده وفادار راه نیماست. حتی می توان گفت از «افسانه» نیما بهره برده است، نیما که خودش اینک افسانه یی است تعبیرها و واژه ها نوتر از منظومه خاک، کل اثر منسجم تر و افتی از نظر وزن و بیان شاعرانه به چشم نمی خورد. موضوع فیلم تاریخ و جغرافیای سیاسی و اجتماعی تهران است؛ تهرانی که زمان بانوست و شاعرش، دهقان تاریخ آن، تهرانی که به صورت سرطانی رشد یافته است و از اوین تا دروس و چیذر گسترده شده است. تهرانی که پدر خوانده اش خواجه یی است و برای نزدیکی به اتراقگاه های قاجار به پایتختی برگزیده شده است و چه انتخاب نابجایی، و به گفته شاعر «چه بیوه بی هویتی». شاعر ما را به سفری در تهران از چاله میدان و سنگلج و عودلاجان و ارک تا خیابان ولیعصر فرا می خواند. ساختمان های نیمه کاره و مخروب، کافه ها، میخانه ها، سوپرمارکت های خالی و کوچه پس کوچه ها را به ما نشان می دهد. صدای رادیو را در می آورد. پرواز طیاره را بر فراز شهر می بینیم. آلودگی شهر را احساس می کنیم و به شاعر حق می دهیم که هوا را طوسی رنگ بداند. اما بازیگران این فیلمنامه شاعرانه و واقعه که بر این شهر فرتوت گذشته از وبا و قحطی (و سیل؟)، از درگیری حزب توده و جبهه ملی، از دعوای فروغ و پروین و شاملو و نادرپور و حمیدی و نیما، از فیلم های سه دیوانه و گنج قارون و قیصر همه را خود به تماشا می نشیند و به خواننده هم یادآور می شود. و تهران این شهر اسطوره یی آوارگان و حق ناشناسان جلو چشم ما پیر می شود. اینک خواهر زال است. موهای سپیدش را حنا می بندند، اما هیچ بزکی این پیرزن فرتوت را زیبا و چاله و چوله هایش را پر نخواهد کرد. شاعر تصور می کند رسم نوین از دیوانگانی می آید که دعوی درمان فکری دارند و امید می بندند که تهران مقتول از نو زنده شود.
واضح است که سپانلو شاعر است و با قدرت شعر می گوید. نه رساله تحقیقی می نویسد و نه مقاله اقتصادی، اما اگر من به جای او می بودم، نشان می دادم یک اشکال مهم نه تنها در تهران بلکه در کشور ما به طور کلی این است که بیشترین روشنفکران ما نه روشن اند و نه فکری دارند و اگر فکری وجود داشته، بیشتر وارداتی بوده است و وقتی به ما رسیده که به صورت ایدئولوژیک درآمده بوده- بی خون شده بوده- و تازه اندیشه ها هیچ گاه تحلیل منطقی نشده اند
- هیچ گاه درونی نشده اند- بلکه غالباً به صورت سطحی و افراطی ابراز شده اند. مارکسیسم عامیانه، عرفان عامیانه، همه چیز عامیانه. در حقیقت یک شکل ترکیب شده از یک آگاهی نیمه کاذب و نیمه جاهلانه...
آشکار است که سپانلو خواسته است «خانم زمان» ادامه «خاک» باشد و منظومه سوم یعنی «قایق سواری در تهران» مکمل آن دوتا به شمار بیاید و تحول و تکامل شعرش را اینچنین بنمایاند. اینک سپانلو به نیای خود برمی گردد که به او گوشزد می کند راه را از گدای کور و لوطی بی دندان نپرسد، به خودش رجوع کند و شاعر را مسافر بداند و به گمان من این نتیجه گیری، نقطه ختام این سه مجموعه است. شاعر در مجموعه اخیر بر مرگ مسافرانی که در سفینه زندگی با او بوده اند، باران وار می گرید و مگر شاعری یک نوع بارندگی لطافت طبع نیست؟ و مگر ابرها خاطرات و مخاطرات تبخیر شده ما نیستند که به صورت باران فرود می آیند؟ با این حال در این منظومه شاعر امیدوار است. آدمیان را به امید و عشق فرامی خواند و مژده می دهد که همه سال بهار خواهد شد و از قول زنی که در آستانه پنجره نشسته است بازخواست می کند که چرا باید امید اسکله ها را رها کرد؟ که اگر سفر نکنند بندر چه صیغه یی است؟
در مجموعه «قایق سواری در تهران» فیلمنامه به گفت وگو بسنده می کند. مناظره «مسافر» و «خزر» درخشان ترین بخش گفتار است و فروتر از آن تفسیر شاعرانه کاتبی است که در کوچه های تقویم پرسه می زند و برجسته ترین شعر این مجموعه، «لابیرنت» است که رنگ فلسفی می گیرد و مگر لابیرنت مهندسی زمان نیست؟ مگر کوچه های تو در تو و پیچ در پیچ و پرفراز و نشیب نیست که زندگی ما را می سازد؟
سخن آخر آنکه سبک سپانلو در این منظومه ها جمع میان استناد و تخیل است- واقعیت را به صورتی شاعرانه تصویر کردن است- و از کلیشه های رایج تا سرحد توان پرهیز کردن.
سیمین دانشور
ی نوشت ها؛
۱- تعبیرهای شاعرانه از شعر خود سپانلو گرفته شده است و خواننده ضمن خواندن متن متوجه خواهد شد.
۲- شاه در ادب عرفانی به معنای خدا یا مراد است. مولوی می گوید؛ «می شناسم شاه را در هر لباس» یا می سراید؛ «شه حسام الدین که نور مطلق است...»
ی نوشت ها؛
۱- تعبیرهای شاعرانه از شعر خود سپانلو گرفته شده است و خواننده ضمن خواندن متن متوجه خواهد شد.
۲- شاه در ادب عرفانی به معنای خدا یا مراد است. مولوی می گوید؛ «می شناسم شاه را در هر لباس» یا می سراید؛ «شه حسام الدین که نور مطلق است...»
منبع : روزنامه اعتماد
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست