حدود ۸۰ نفر در مهمانی حضور دارند. در میان حیاط، روی حوض، تختی تعبیه کردهاند و گروه نمایش تختحوضی مشغول اجرای برنامه است.
پادکست را اینجا بشنوید کد صوت دانلود صوت اصلی
گاهبهگاه صدای خنده جمعیت به هوا میرود.
ثریا و خسرو هم گویا در آسمانها سیر میکنند. دو، سه ساعت پیش به عقد هم درآمده بودند و حالا دست در دست یکدیگر دارند و محو نمایش روی حوض شدهاند.
اما ناگهان، در میانه معرکهگیری سیاه نمایش، یک جوان لاغر و تا حدودی خلوضع، با کتوشلوار گشاد تیره، پیراهن سفید و کراوات سیاه، در حالی که یک بره سفید زیبا را در آغوش گرفته، به سمت تخت میدود و از آن بالا میرود.
به چشم برهمزدنی بره را روی تخت میکوبد و فریاد میزند:
«خون، خون بیگناه! آی مردم، خون این بره، خون برادر بیگناه منه که شما او را کشتید.»
و در همین حین، بره زبانبسته را گرومبی میکوبد روی تخت حوض. بعد از پر شالش یک چاقوی دستهبلند درمیآورد و به چشم برهمزدنی گلوی بره را گوش تا گوش میبُرد.
دوباره داد میزند: «خون، خون!»
اکثر مهمانان از جای خود برخاسته و رفتهاند دور تخت. جوان حالا لاشه بره را که خون از همهجایش جاری است، روی هوا میچرخاند و حتی روی سر عروس و داماد، یعنی ثریا و خسرو، هم خون میچکد.
چند نفری بالاخره سعی میکنند او را متوقف کنند، اما به این راحتیها دستبردار نیست و چموشبازی درمیآورد تا اینکه در نهایت خود خسرو و دو، سه نفر دیگر جوان را میگیرند و بیرون از خانه میبرند.
اینطور بود که مهمانی به هم خورد. …








































































