قیمت طلا امروز




 آدم

 خبرگزاری همشهری‌آنلاین / ۱ ساعت قبل

او عروس رهبر بود، اما در هرندی «خانم حسینی» |روایتی از یک حضور بی‌ادعا

هرندی را که قدم می‌زنی قصه‌های زیادی از آدم‌ها و زندگی‌ها روی دیوارها و پشت درهای بسته پنهان مانده است؛ قصه‌هایی که شاید خیلی‌هایشان هیچ‌وقت روایت نشوند اما در یکی از کوچه‌های قدیمی این محله قصه زنی هنوز میان اهالی دهان‌به‌دهان می‌چرخد؛ زنی که سال‌ها بی‌آنکه مردم بدانند چه نسبتی با رهبر دارد ...
 او عروس رهبر بود، اما در هرندی «خانم حسینی» |روایتی از یک حضور بی‌ادعا
همشهری آنلاین_فاطمه عسگری‌نیا: ...به میان آنها می‌آمد، پای حرف زنان و دختران در معرض آسیب می‌نشست و برایشان از اخلاق، دین و زندگی می‌گفت. اهالی او را فقط با نام «خانم حسینی» می‌شناختند. حالا که خبر شهادتش به گوش مردم محله رسیده، تازه فهمیده‌اند زنی که ساده و بی‌ادعا روی فرش‌های رنگ‌ و رو رفته طبقه بالای مسجد می‌نشست و با آنها از زندگی حرف می‌زد زهرا حدادعادل، عروس امام شهید و همسر رهبر کنونی کشور بود. همین کشف دیرهنگام، حسرت بزرگی برای مردم هرندی ساخته است: «کاش می‌دانستیم چه‌کسی مهمان مسجد ما شده بود.» مسجد قدیمی، قلب هرندی و عروس مهربان

خیابان هرندی را وارد شوی درست بعد از تکیه مرتضی علی کوچه باریکی با خانه‌های ریزدانه و تیربرق‌های پشت سر هم قرار دارد به نام کوچه خورشید؛ یکی از کوچه‌های قدیمی و شلوغ که یکی از قدیمی‌ترین مساجد این محله را در دل خودش جای داده است به نام مسجد امام حسن مجتبی(ع). مسجدی که قدمتش به سال ۱۳۴۸ برمی‌گردد و سال‌هاست در میان آسیب‌های اجتماعی این محله، مأمنی برای اهالی بوده است اما در طبقه بالای همین مسجد، جایی با سقفی کوتاه و قالی‌های کهنه و رنگ و رو رفته مدت‌ها بانویی رفت‌وآمد می‌کرد به بهانه آموزش درس زندگی و خانواده برای زنان در معرض آسیب محله؛ کسی که برای خودش جایگاه ویژه‌ای نمی‌خواست. زنان و دختران دورش جمع می‌شدند و او با حوصله به حرف‌هایشان گوش می‌داد. نه از تشریفات خبری بود و نه از فاصله‌ای که معمولا میان آدم‌ها و مسئولان یا خانواده‌های شناخته‌شده وجود دارد. او برای اهالی همان «خانم حسینی» بود.

اگر می‌دانستیم کیست جور دیگری پذیرایی می‌کردیم

سرایدار مسجد هنوز وقتی از او حرف می‌زند، بغض در صدایش می‌نشیند. می‌گوید آن روزها هیچ‌کس نمی‌دانست مهمان ساده و بی‌تکلف مسجد چه نسبتی با رهبر انقلاب دارد. پذیرایی ما خیلی ساده بود؛ همان امکاناتی که در مسجد داشتتیم، یک استکان چای و چند حبه قند. می‌گوید اگر می‌دانستیم او عروس رهبر است همه‌چیز فرق می‌کرد. مسجد را برای آمدنش آماده می‌کردیم، بهترین پذیرایی را برایش تدارک می‌دیدیم و زندگی‌مان را برایش می‌گذاشتیم. حالا که حقیقت را فهمیده‌اند یک حسرت بیشتر برایشان نمانده است: چرا متوجه نشدیم او کیست. همه‌چیز تمام بود، اما چرا می‌آمد اینجا؟

مریم اسفندیاری، از همسایه‌های مسجد، می‌گوید رفتار خانم حسینی از همان ابتدا برایمان عجیب بود. همه ما زنان محله با خودمان می‌گفتیم این زن چرا با همه این‌قدر مهربان است؟ چرا کسی را از خودش دور نمی‌کند؟ چرا وقتی این همه زیبا و همه‌چیز تمام است باید وقتش را در این محله سپری کند آن هم رایگان؟ هیچ‌کس با او احساس غریبی نمی‌کرد. انگار همه خواهر و مادر خودش بودند. خانم حسینی هیچ‌وقت فخر نمی‌فروخت، ساده بود و بی‌آلایش و آن‌قدر صمیمی که کسی تصور نمی‌کرد پشت این سادگی، جایگاه متفاوتی قرار دارد.

هم با ما می‌خندید، هم با ما گریه می‌کرد

زهرا حاجی‌بابایی، یکی دیگر از همسایه‌های مسجد، از روزهایی می‌گوید که این زن کنار آنها می‌نشست و از مشکلاتشان می‌پرسید.

به‌گفته او، خانم حسینی فقط برای درس دادن مسائل دینی و آموزش درسی دختران به محله نمی‌آمد. شنیدن حرف‌هایشان، پیدا کردن راه‌حل برای مشکلات زندگی و حتی همراه‌شدن با غصه‌هایشان، بخشی از علت حضور او در مسجد بود: «هم پای غصه‌هایمان می‌نشست، هم دلش برایمان می‌سوخت. گاهی با ما گریه می‌کرد و با ما می‌خندید. ساعت‌هایی که ایشان در مسجد حاضر بودند برای ما ساعت فراغت از غم‌هایمان بود. برای اهالی محله، او نه یک چهره مشهور بود و نه عروس یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های کشور؛ او همان زنی بود که می‌آمد، می‌نشست و گوش می‌داد. به همه احترام می‌گذاشت، به‌خصوص به بزرگان مسجد

حسین دیندار، از اهالی محله و از ریش‌سفیدان مسجد است. همین که اسم خانم حسینی می‌آید دستی با افسوس به محاسن سفیدش می‌کشد و آهی سر می‌دهد و می‌گوید: «ما نمی‌دانستیم او کیست. او خودش که می‌دانست صاحب اختیار این مسجد است اما وقتی وارد مسجد می‌شد ابتدا به قسمت مردانه سر می‌زد، اگر امام جماعت حضور داشت همان جلوی در اجازه می‌گرفت به بزرگان مسجد عرض ادب می‌کرد و بعد به طبقه بالا می‌رفت. هیچ‌وقت کاری نکرد که توجه مردم به او جلب شود. همه فقط مرید او شده بودند. نه بیا و برویی داشت، نه افاده‌ای. ساده، سربه‌زیر، مهربان و مؤدب بود.»

اهالی وقتی آن روزها را مرور می‌کنند یک سؤال مدام در ذهنشان تکرار می‌شود: «ما مدت‌ها در کنار چه‌کسی زندگی می‌کردیم و او را نشناختیم؟ او معلم ما نبود، مادر و خواهرمان بود.» باعث ادامه تحصیل دختران هرندی شد

سمیه یکی از دخترانی است که در کلاس‌های خانم حسینی حاضر می‌شد. هنوز هم وقتی از او حرف می‌زند، «مهربان‌ترین زن» زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. می‌گوید برای حضور در کلاس‌های او از حوالی شوش خودش را به مسجد امام حسن مجتبی(ع) می‌رساند. برای سمیه این کلاس‌ها فقط کلاس درس نبود. می‌گوید: «او معلم ما نبود. مادرمان، خواهرمان و عزیز دل ما بود و گاهی حتی تنها امیدمان.» بسیاری از حرف‌ها و آموزش‌هایی که آن روزها از خانم حسینی شنیده، حالا بخشی از زندگی او شده است؛ درس‌هایی درباره اخلاق، دین، زندگی و مواجهه با مشکلاتی که شاید در هیچ کلاس رسمی‌ای آموزش داده نمی‌شوند. سمیه می‌گوید خیلی از دختران هرندی که به‌خاطر مشکلاتشان بی‌خیال درس و زندگی شده بودند با حرف‌ها و کمک‌های او دوباره راهی مدرسه شدند و برای خودشان هدف تعیین کردند. حسرتی که بعد از شهادت به دل ماند

امروز وقتی در کوچه‌های هرندی قدم می‌زنیم و با اهالی حرف می‌زنیم، بیشتر از آنکه درباره جایگاه خانوادگی زهرا حدادعادل صحبت کنند، از رفتار او می‌گویند؛ از زنی که می‌توانست در هر جای دیگری وقت بگذراند اما مسجدی قدیمی در محله‌ای پرآسیب را انتخاب کرد. می‌توانست با نام و عنوان خودش وارد شود اما خودش را خانم حسینی معرفی کرد. می‌توانست فاصله‌ای میان خودش و زنان و دختران محله ایجاد کند اما کنارشان نشست و حالا مردم هرندی مانده‌اند با یک حسرت مشترک؛ حسرت اینکه ای‌کاش همان روزها می‌دانستند این زن چه‌کسی است. نه برای اینکه از او خواسته‌ای داشته باشند، نه برای اینکه گره‌ای از کارشان باز کند. فقط برای اینکه وقتی وارد کوچه خورشید می‌شد آب و جارو می‌کردند، مسجد را برای آمدنش آماده می‌کردند و به احترامش می‌ایستادند. یکی از اهالی حرفی می‌زند که شاید خلاصه تمام این حسرت‌ها باشد: «کاش می‌دانستیم... تا می‌فهمیدیم چه‌کسی کنارمان نشسته است.»

حالا خانم حسینی دیگر به مسجد امام حسن مجتبی(ع) نمی‌آید اما برای زن‌ها و دخترهایی که روزی دورش حلقه می‌زدند همچنان همان زنی است که بی‌نام آمد، بی‌ادعا نشست، گوش داد، درس داد و رفت؛ زنی که اهالی هرندی تازه بعد از شهادتش فهمیدند چه جایگاهی داشت.

کد خبر 1063305







دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵ - 24 August 2026