«کینزگرایی» به عنوان یک پاسخ اضطراری ظهور کرد. در چنین فضایی، منطق کینز این بود که دولت باید به عنوان خرجکننده و ریسکپذیرِ خط مقدم عمل کند. انجام این کار میتوانست «روحیهی حیوانی» بخش خصوصی و به تبع آن، رشد اقتصادی را احیا کند. این ضریب فزایندهی کینزی در عمل تا حد زیادی کارساز شد و به بازگرداندن رونق و خروج جهان از رکود کمک کرد. کینزگرایی که تا دهه ۱۹۷۰ بر سیاستگذاریها سلطه داشت، با ظهور پدیده رکود تورمی (به جای رکود ساده)، به نفع سیاستهای پولگرایانه کنار گذاشته شد. اما در قرن 21، در پاسخ به مجموعه جدیدی از بحرانهای به هم پیوسته -بحران مالی جهانی، کووید و جنگ روسیه و اوکراین- دوباره بازگشت شگفتانگیزی داشته است. در واقع، مداخلههای جدید، تمام محرکهای اقتصادیِ پیشین در زمان صلح را کمرنگ و کوچک کرده است.
اما این مداخلههای عظیم در عین حال که اثرات بحرانها را کاهش دادهاند، زخمهای ماندگار خود را نیز به جا گذاشتهاند: بدهی عمومی در سراسر گروه هفت (G7) اکنون از تولید ناخالص داخلی سالانه پیشی گرفته و نسبت بدهیها از آغاز این قرن تا کنون دو برابر -و در بریتانیا و آمریکا تقریباً سه برابر- شده است. این مسئله پرسشهایی را دربارهی اثربخشی محرکهای مالی آینده، بهویژه در کشورهایی با بدهی بالا مانند بریتانیا، آمریکا و ژاپن برمیانگیزد. آیا کینزگرایی اکنون تضعیف شده یا از کار افتاده است؟ سه مسیر خنثی کننده سیاست مالی …





























































































































