«محاصره خردکننده اقتصادی» نامی است که دولت آمریکا برای راهبرد جدید خود در قبال ایران برگزیده است؛ راهبردی که ظاهرا قرار است با تشدید تحریمها، محدودکردن صادرات نفت ایران و وادارکردن متحدان آمریکا و حتی چین به قطع یا کاهش تجارت با تهران، اقتصاد ایران را تحت فشار قرار دهد تا جمهوری اسلامی به پذیرش خواستههای واشینگتن تن دهد. اما آیا چنین راهبردی میتواند به هدف خود برسد؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم بررسی چند پرسش اساسی درباره فرضیه، ظرفیت و هزینههای این راهبرد است. فرضیه این سیاست آن است که افزایش هزینه اقتصادی بر مردم، سرانجام باعث تغییر رفتار سیاسی حکمرانان در تهران خواهد شد. این همان منطقی است که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز تحت عنوان «فشار حداکثری» دنبال شد. اما تجربه نشان میدهد حتی فشار حداکثری برای دستیابی به نتایج محدود نیز به ماهها دیپلماسی مستمر و تلاش سیاسی برای همراهکردن دیگر کشورها نیاز داشت؛ آنهم در شرایطی که آمریکا از محبوبیت و حمایت بیشتری نزد همپیمانان خود برخوردار بود. بنابراین نخستین پرسش این است که آیا آمریکا امروز، با توجه به ضعف هژمونیک و اختلاف میان متحدان پیشین خود، ظرفیت سیاسی و دیپلماتیک لازم برای ایجاد چنین اجماعی را دارد؟ اگر واشینگتن نتواند متحدان اروپایی، کشورهای آسیایی و بهویژه چین را با خود همراه کند، «محاصره اقتصادی» عملا به مجموعهای از تحریمهای یکجانبه آمریکا تبدیل خواهد شد؛ تحریمهایی که ایران در چند دهه با سازوکارهای مختلف با آنها سازگار شده است. آیا آمریکا در این بازه زمانی کوتاه میتواند اجماع جهانی ایجاد کند؟ محدودیت زمانی شاید مهمترین نقطه ضعف راهبرد جدید باشد. سیاست فشار اقتصادی زمانی بیشترین اثر را دارد که یک ائتلاف گسترده بینالمللی آن را بهصورت همزمان اجرا کند. اما اگر متحدان آمریکا حاضر نباشند هزینههای اقتصادی و سیاسی مقابله با ایران را بپذیرند، واشینگتن ناچار خواهد شد فشار بیشتری بر شرکای خود وارد کند. تجربه چند ماه گذشته نیز نشان داده است که بسیاری از کشورها تمایلی به ورود مستقیم به جنگ ندارند. اکنون اگر آمریکا از آنها بخواهد در محاصره اقتصادی ایران نیز مشارکت کنند، ممکن است این درخواست بهجای ایجاد همبستگی، شکاف بیشتری در روابط آمریکا با متحدانش ایجاد کند. مواجهه با کشورهای جنوب خلیج فارس و بهخصوص سلطنت عمان، بهترین نمونه از تأثیر این شیوه مواجهه است. بنابراین پرسش فقط این نیست که آیا آمریکا میتواند ایران را تحت فشار قرار دهد، بلکه این است که آیا میتواند در این بازه زمانی دو تا سه ماهه، دیگران را نیز با فشار وادار کند که همین فشار را تحمل کنند؟ بسیاری معتقدند تصمیم اخیر امارات، نه به دلیل تهدیدهای ایالات متحده، بلکه به دلیل اتخاذ موضع در قبال تفاهم ایران و عمان بر سر تنگه هرمز و اختلاف منافع با عربستان و قطر انجام شده است. چین؛ حلقه تعیینکننده در این میان، چین مهمترین آزمون راهبرد آمریکاست. چین بخش عمدهای از نفت صادراتی ایران را خریداری میکند و در عین حال یکی از مهمترین طرفهای تجاری آمریکاست. بنابراین موفقیت محاصره اقتصادی بدون همکاری یا دستکم همراهی نسبی پکن، دشوار خواهد بود. اما تبدیل مسئله ایران به عرصه جدیدی برای رویارویی اقتصادی با چین میتواند برای واشینگتن هزینهای بسیار بزرگتر از منافع احتمالی آن داشته باشد. روابط آمریکا و چین پیشاپیش با مجموعهای از اختلافات راهبردی روبهرو است؛ از تجارت و فناوری گرفته تا تایوان و مواد معدنی حیاتی. در چنین شرایطی، بعید است پکن صرفا به دلیل فشار آمریکا، منافع انرژی و روابط اقتصادی خود با ایران را کنار بگذارد. حتی تهدید شدیدتر چین میتواند نتیجه معکوس داشته باشد و پرونده ایران را به بخشی از رقابت بزرگتر ژئوپلیتیکی آمریکا و چین تبدیل کند. توان ایران و هزینههای جنبی محاصره توان ایران در قبال این محاصره اقتصادی و هزینههای جنبی این راهبرد برای آمریکا نیز نباید فراموش شود. ایران بیش از چهار دهه با تحریم و محاصره دستوپنجه نرم کرده و توان مواجهه کوتاهمدت با فشار شدید اقتصادی را خواهد داشت؛ بهخصوص آنکه ممکن است سرمایه اجتماعی برای مواجهه با شرایط سخت اقتصادی در نتیجه این اقدام تقویت شود.
«محاصره خردکننده اقتصادی» نامی است که دولت آمریکا برای راهبرد جدید خود در قبال ایران برگزیده است؛ راهبردی که ظاهرا قرار است با تشدید تحریمها، محدودکردن صادرات نفت ایران و وادارکردن متحدان آمریکا و حتی چین به قطع یا کاهش تجارت با تهران، اقتصاد ایران را تحت فشار قرار دهد تا جمهوری اسلامی به پذیرش خواستههای واشینگتن تن دهد. اما آیا چنین راهبردی میتواند به هدف خود برسد؟ پاسخ به این پرسش، مستلزم بررسی چند پرسش اساسی درباره فرضیه، ظرفیت و هزینههای این راهبرد است. فرضیه این سیاست آن است که افزایش هزینه اقتصادی بر مردم، سرانجام باعث تغییر رفتار سیاسی حکمرانان در تهران خواهد شد. این همان منطقی است که در دوره نخست ریاستجمهوری ترامپ نیز تحت عنوان «فشار حداکثری» دنبال شد. اما تجربه نشان میدهد حتی فشار حداکثری برای دستیابی به نتایج محدود نیز به ماهها دیپلماسی مستمر و تلاش سیاسی برای همراهکردن دیگر کشورها نیاز داشت؛ آنهم در شرایطی که آمریکا از محبوبیت و حمایت بیشتری نزد همپیمانان خود برخوردار بود. بنابراین نخستین پرسش این است که آیا آمریکا امروز، با توجه به ضعف هژمونیک و اختلاف میان متحدان پیشین خود، ظرفیت سیاسی و دیپلماتیک لازم برای ایجاد چنین اجماعی را دارد؟ اگر واشینگتن نتواند متحدان اروپایی، کشورهای آسیایی و بهویژه چین را با خود همراه کند، «محاصره اقتصادی» عملا به مجموعهای از تحریمهای یکجانبه آمریکا تبدیل خواهد شد؛ تحریمهایی که ایران در چند دهه با سازوکارهای مختلف با آنها سازگار شده است.
آیا آمریکا در این بازه زمانی کوتاه میتواند اجماع جهانی ایجاد کند؟
محدودیت زمانی شاید مهمترین نقطه ضعف راهبرد جدید باشد. سیاست فشار اقتصادی زمانی بیشترین اثر را دارد که یک ائتلاف گسترده بینالمللی آن را بهصورت همزمان اجرا کند. اما اگر متحدان آمریکا حاضر نباشند هزینههای اقتصادی و سیاسی مقابله با ایران را بپذیرند، واشینگتن ناچار خواهد شد فشار بیشتری بر شرکای خود وارد کند. تجربه چند ماه گذشته نیز نشان داده است که بسیاری از کشورها تمایلی به ورود مستقیم به جنگ ندارند. اکنون اگر آمریکا از آنها بخواهد در محاصره اقتصادی ایران نیز مشارکت کنند، ممکن است این درخواست بهجای ایجاد همبستگی، شکاف بیشتری در روابط آمریکا با متحدانش ایجاد کند. مواجهه با کشورهای جنوب خلیج فارس و بهخصوص سلطنت عمان، بهترین نمونه از تأثیر این شیوه مواجهه است. بنابراین پرسش فقط این نیست که آیا آمریکا میتواند ایران را تحت فشار قرار دهد، بلکه این است که آیا میتواند در این بازه زمانی دو تا سه ماهه، دیگران را نیز با فشار وادار کند که همین فشار را تحمل کنند؟ بسیاری معتقدند تصمیم اخیر امارات، نه به دلیل تهدیدهای ایالات متحده، بلکه به دلیل اتخاذ موضع در قبال تفاهم ایران و عمان بر سر تنگه هرمز و اختلاف منافع با عربستان و قطر انجام شده است.
چین؛ حلقه تعیینکننده
در این میان، چین مهمترین آزمون راهبرد آمریکاست. چین بخش عمدهای از نفت صادراتی ایران را خریداری میکند و در عین حال یکی از مهمترین طرفهای تجاری آمریکاست. بنابراین موفقیت محاصره اقتصادی بدون همکاری یا دستکم همراهی نسبی پکن، دشوار خواهد بود. اما تبدیل مسئله ایران به عرصه جدیدی برای رویارویی اقتصادی با چین میتواند برای واشینگتن هزینهای بسیار بزرگتر از منافع احتمالی آن داشته باشد. روابط آمریکا و چین پیشاپیش با مجموعهای از اختلافات راهبردی روبهرو است؛ از تجارت و فناوری گرفته تا تایوان و مواد معدنی حیاتی. در چنین شرایطی، بعید است پکن صرفا به دلیل فشار آمریکا، منافع انرژی و روابط اقتصادی خود با ایران را کنار بگذارد. حتی تهدید شدیدتر چین میتواند نتیجه معکوس داشته باشد و پرونده ایران را به بخشی از رقابت بزرگتر ژئوپلیتیکی آمریکا و چین تبدیل کند.
توان ایران و هزینههای جنبی محاصره
توان ایران در قبال این محاصره اقتصادی و هزینههای جنبی این راهبرد برای آمریکا نیز نباید فراموش شود. ایران بیش از چهار دهه با تحریم و محاصره دستوپنجه نرم کرده و توان مواجهه کوتاهمدت با فشار شدید اقتصادی را خواهد داشت؛ بهخصوص آنکه ممکن است سرمایه اجتماعی برای مواجهه با شرایط سخت اقتصادی در نتیجه این اقدام تقویت شود.
تجربه نیمقرن نشان میدهد فشار اقتصادی شدید لزوما به تسلیم سیاسی رهبران منجر نمیشود. ممکن است نتیجه آن افزایش فشار معیشتی بر مردم، تشدید بحران انسانی و اقتصادی و در مقابل، افزایش انگیزه حکومت و حامیان آن برای مقاومت باشد. رهبران ایران ممکن است فشار اقتصادی را نه به عنوان دعوتی برای چانهزنی و مصالحه، بلکه به عنوان بخشی از راهبرد تغییر رژیم تفسیر کنند. در چنین شرایطی، هرگونه عقبنشینی میتواند از نگاه آنان به معنای افزایش آسیبپذیری و مواجهه با یک خطر وجودی تلقی شود. در نتیجه، فشار بیشتر ممکن است بهجای کاهش مقاومت و افزایش نرمش در مذاکره، انگیزه مقاومت و اقدامات نظامی و آفندی را بهسرعت افزایش دهد. این سیاست حتی ممکن است انگیزه ایران برای مقاومت و واکنش متقابل را افزایش داده و در نتیجه، هزینه اقتصادی و امنیتی سیاست آمریکا را بالا ببرد. اگر چنین واکنشی متوجه زیرساختهای انرژی خلیج فارس شود، بحران میتواند از یک مناقشه دوجانبه به بحرانی منطقهای و حتی جهانی تبدیل شود.
فشار اقتصادی بدون راهبرد و دیپلماسی
فشار اقتصادی شکننده، بدون دیپلماسی، فاقد مسیر روشن برای تبدیل فشار به تعامل و توافق است. حتی اگر محاصره اقتصادی بتواند درد و هزینه جدی ایجاد کند، این پرسش همچنان باقی میماند که نقطه پایان آن کجاست؟ اگر هدف، تغییر رفتار ایران است، باید مشخص شود چه امتیازی در برابر چه تغییری ارائه خواهد شد. اگر هدف همچنان تحت تأثیر نفوذ اسرائیل، تغییر حکومت است، هزینه و پیامدهای چنین پروژهای بسیار وسیعتر و بزرگتر خواهد بود. تاکتیک «محاصره خردکننده اقتصادی» ممکن است بتواند فشار بر مردم ایجاد کند، اما این فشار لزوما به قدرتی برای حصول نتیجه منجر نمیشود و بهخودیخود راهبرد نیست. راهبرد زمانی شکل میگیرد که فشار با دیپلماسی، ائتلافسازی و براساس مفاد تفاهمنامه ۱۴مادهای، یک مسیر روشن برای خروج از بحران همراه شود. بدون این عناصر، محاصره اقتصادی میتواند نه به تسلیم ایران، بلکه به ضعیفشدن هر دو طرف، فرسایشیترشدن جنگ و خارجشدن منازعه نظامی از کنترل منجر شود.
برای اطلاع از آخرین اخبار و تحلیلها به کانال شرق در «تلگرام» بپیوندید.