شما خواهر بزرگتر شهید هستید؟
من متولد دی۱۳۴۹ هستم و برادرم متولد ۱۹ اسفند ۱۳۵۰ بود. تقریباً یک سال و دو ماه با هم فاصله سنی داشتیم. سیدقاسم در یک خانواده مذهبی در محله خاوران تهران که یکی از محلات جنوب شهری است متولد شد. پدرم سیدمحمود آن موقع که جوان بود فعالیت مستمر در پایگاه بسیج داشت و از فعالان حوزه بسیج در بلوار ابوذر بود. برادرم هم پیرو کار پدرم در بسیج بود و در جمعآوری کمک به پشت جبهه بسیار فعالیت میکرد. حتی در آمادهسازی فضای مسجد برای نمایشگاههای هفته دفاعمقدس و مراسم ۲۲ بهمن و ... فعالیت مستمر داشت.
در خانواده چند خواهر و برادر هستید؟
در خانواده شش دختر و دو پسر بودیم که سیدقاسم از میان پسرها به شهادت رسید. برادرم سیدقاسم خیلی پسر پر شور و با انرژی، با محبت و متین و مأخوذ به حیا و سر به زیر بود. در کارهای بیرون از خانه خیلی به پدرمان کمک میکرد. بابا کارش آزاد بود و کارگاه لوسترسازی برنجی داشت. ما خانواده پر جمعیتی داشتیم و با پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها در یک ساختمان زندگی میکردیم.
سیدقاسم، چون بچه با محبتی بود، حواسش به دو خواهر بزرگتر از خودش بود. در هر کاری که میتوانست به ما کمک میکرد. شهید با روحیه فداکاری و مهربانی که داشت، پیگیر احوال همه در هر کجا بود و همین حسن اخلاقش یکی از ویژگیهای شاخص سیدقاسم محسوب میشد.
چطور شد که سیدقاسم در آن سن کم به شهادت رسید؟
برادرم زمان شهادتش در مقطع دوم راهنمایی تحصیل میکرد. دوم مهر ۱۳۶۴ مصادف با تاسوعای حسینی، سیدقاسم طبق معمول برای جمعآوری کمکهای مردمی برای جبهه و برپایی نمایشگاه دفاعمقدس به مسجد ولیعصر (عج) در محله ابوذر (منطقه ۱۵) رفته بود. آنجا در حال انجام فعالیت بود که ناگهان با تیر مستقیمی که منافقین به قلبش میزنند، به شهادت میرسد. آن زمان منافقین از این ترورهای کور زیاد انجام میدادند. سیدقاسم بعد از شهادتش در قطعه ۲۷ بهشت زهرا (س) ردیف ۱۳۰ شماره الف خاکسپاری شد.
شما چگونه از شهادت برادرتان در مسجد مطلع شدید؟
بعد از ترور سیدقاسم از سوی منافقین، یکی از دوستانش از طرف مسجد هراسان به سمت منزلمان آمد و به ما اطلاع داد سید با دوچرخه تصادف کرده است. سریع بیایید. مادرم به همراه عمویم هراسان از منزل بیرون زدند و برادر کوچکم که چهار ساله بود، پشت مادرم میدوید و همگی به طرف مسجد رفتند. من هم دنبال آنها رفتم که جلوی برادر کوچکترم را بگیرم تا در مسیر آسیبی نبیند. آن روز وقتی مادر و عمویم به مسجد که درست سر کوچهمان بود رسیدند، مردمی که آنجا جمع شده بودند گفتند سیدقاسم را به بیمارستان منتقل کردهاند. مادر و عمویم سراسیمه به سوی بیمارستان رفتند. آنجا از مادرم پرسیده بودند چه نسبتی با سیدقاسم دارید؟ مادرم در جواب گفته بود من همسایهشان هستم. اینطور گفته بود تا اگر قرار است خبری بدهند، راستش را به او بگویند. پرستارها هم به مادرم گفته بودند: «آن نوجوانی که تیر خورده بود تمام کرده است و پیکرش را به سردخانه بیمارستان منتقل کردهاند.» با شنیدن این خبر مادرم حالش بد میشود و شهادت سیدقاسم داغی بر دلمان میشود. از همان سال تا الان هر سال در تاسوعا و عاشورای حسینی این صحنه برایمان تکرار میشود و یاد سیدقاسم نوجوان به یاد حضرت قاسم (ع) در ذهنمان مرور میشود. برادرم ۱۴ سال سن داشت که به دست شقیترین آدمهای این دنیای خاکی در سن نوجوانی چشم از جهان فرو بست.
شما با یک سال فاصله سنی از شهید چه ویژگیهایی از اخلاق برادرتان را به یاد دارید؟
برادرم با آنکه سن کمی داشت، ولی به خواندن نماز اول وقت توجه داشت. با آنکه هنوز به سن تکلیف نرسیده بود، مقید به گرفتن روزههای ماه مبارک رمضان بود و در انجام دادن این فرایض اعمال دینی زبانزد همه بود. چون پدرم کمی کسالت داشت، سیدقاسم به ایشان میگفت: «پدر من به جای شما روزه میگیرم.» در مسجد هم خیلی کمک حال خادم مسجد بود و هر کاری از دستش بر میآمد از انجام دادن آن دریغ نمیکرد و پیگیر کارهای خادم مسجد بود تا ایشان با کهولت سنی که داشت، اذیت نشود.
گویا سیدقاسم خیلی هم به مسئله حجاب توجه و توصیه داشت؟
بله، در بحث حجاب سیدقاسم خیلی به من و دیگر خواهرمان که از ایشان بزرگتر بودیم و آن موقع ۱۵ و ۱۶ سال بودیم، خیلی تأکید داشت. حتی پیگیر حجاب خواهران کوچکتر از خودش هم بود. به همسایگانی که در کوچه بودند توصیه به رعایت حجاب میکرد و در امر به معروف در زمینه حجاب بسیار فعال بود. اگر بیحجابی را در محله میدیدند، خیلی راحت از این قضیه عبور نمیکرد. برخلاف این روزها که متأسفانه الان میبینیم خیلی باب و زمینه بیحجابی رواج داده میشود، آن روزها امر به معروف در این زمینه زیاد صورت میگرفت. شهید با آنکه سنی نداشت، ولی از لحاظ معنوی خیلی پختهتر و عاقلتر از همسنوسالهایش بود. اخلاق خاصی در ویژگیهای رفتاریاش نمایان بود. ایشان در حرفهایش همیشه میگفت: «این امانت (حجاب) حضرت زهرا (س) باید بر سرتان حفظ شود و رعایت کنید که خدای نکرده خون شهدا پایمال نشود.»
نوجوانها و جوانهای آن دوران از رهروان وادی شهادت بودند، برادرتان چه نظری درخصوص شهادت داشت؟
به یاد دارم برادرم با آنکه سن کمی داشت، ولی همیشه میگفت: «من شهید میشوم.» این حرف را با اعتماد میگفت: «من خودم میدانم که نهایتاً شهید میشوم.» با آنکه جبهه هم نرفته بود و سنی نداشت، اینقدر از شهادتش مطمئن بود. این را هم بگویم که مادرم یکبار تعریف میکرد: «من خواب دیدم یکی از بچههایم شهید میشود.» یهویی سیدقاسم پرید وسط حرف مادرم و گفت: «مامان آن بچهات من هستم که شهید میشوم.» آن زمان خواهر بزرگم باردار بود و در تابستانی که گذشت و مدرسهها تعطیل بود، برادرم سیدقاسم سه ماه تعطیلات را در کارگاه پدرم کار کرد و به ایشان کمک میکرد. حقوقی که بابت کار گرفته بود، برای بچهای که داخل شکم خواهرم بود کادو گرفته بود. آن را به مادرم داده بود که بعدها از طرف دایی بزرگه به خواهر بزرگم که زایمان کرده هدیه بدهند. مادرم به سیدقاسم گفته بود: بگذار بماند، وقتی بچهاش به دنیا آمد خودت کادو را به خواهرت بده. اینطور بهتر است. ولی شهید به مادرم گفته بود: «نه شما بدهید بهتر است.» بچه خواهرم روز هفتم شهادت برادرم به دنیا آمد. مادرم کادو را از طرف سیدقاسم داد و بعد از گذشت ۴۱ سال هنوز این کادو از طرف دایی سیدقاسم به یادگار مانده است. این بهترین خاطره از برادرم است. بعدها که فکرش را میکردیم، میدیدیم واقعاً با حرفهایی که داداش میزد، به ایشان الهام شده بود شهید میشود. به ما اثبات شد داداش انتظار شهادت را داشت و از قبل میدانست که این عمر کمش به شهادت ختم میشود.
شهادت برادرتان آن هم سرکوچه و نزدیک خانه، چه تأثیری روی شما و خانواده گذاشته بود؟
تولد من و داداش پشتسر هم بود، برای همین خیلی به هم علاقه داشتیم. من بعد از شهادت داداش خیلی اذیت شدم. حتی بعد از چهلم برادرم یک مدت مریض شدم. چون سعی میکردم جلوی مامانم گریه نکنم که مادرم بیشتر اذیت نشود. بچه خواهرم کوچک بود و شیر میخورد و مراقب او هم بودم. مادرم بچه شیرده هم داشت. شیرش تبدیل به خون شد و شیرش خشک شد. دیگر نتوانست خواهر کوچکم را شیر بدهد. این مسئله کار ما را سخت کرده بود. برای همین من بعد از چهلم شهادت داداش مریض شدم و خیلی ناراحت بودم. یک شب در خواب دیدم داداش شهیدم پیشم آمد و من را جایی برد و هرچه از او پرسیدم کجا میرویم، جواب نمیداد. نمیگفت مکانش کجاست. نهایتاً من را به یک خانه بزرگ ویلایی برد که پله میخورد. داخل ساختمان که شدیم، به اندازه یک متر فقط جای کلید برق برای روشن کردن اتاقهای خانه داشت. با زدن کلیدها خانه روشن شد. از برادرم پرسیدم اینجا کجاست؟ در جواب گفت قرار است همگی اینجا با همدیگر جمع شویم و زندگی کنیم. از صحبت داداشم خیلی خوشحال شدم و آنقدر خوشحال بودم که به سمت خانه خودمان دویدم. وقتی که برگشتم دیدم داداشم همراهم نیست. پشت سرم را نگاه کردم دیدم داداشم دارد میرود. هر چه فریاد زدم داداش کجا میروی؟ جوابم را نداد و رفت. من با گریه از خواب بیدار شدم. وقتی که خوابم را برای مامان تعریف کردم، مادرم گفت منظور داداش دنیای آخرت بوده که قرار هست همگی با هم زندگی کنیم. دیدن این خواب خیلی برای من تأثیرگذار بود و باعث آرام شدن وضعیت روحی و جسمی من شد.
در پایان چه خاطرهای از برادر شهیدتان دارید؟
برادر کوچکم موقع شهادت سیدقاسم چهار ساله بود و خیلی علاقه به داداش شهیدم داشت. با توپش میرفت اتاق پذیرایی و در را روی خودش میبست و با عکسهای قدی سیدقاسم که بنیاد شهید میزد و به خانواده شهدا هدیه میداد، توپ بازی میکرد. وقتی که از او میپرسیدم چرا تنهایی میروی و در اتاق توپ بازی میکنی؟ با زبان کودکانه در جواب من میگفت: «من تنها نیستم، داداش با من توپ بازی میکنه.» ما فکر میکردیم در عالم بچگیاش حتماً داداش را میبیند که این حرف را میزند. حتی وقتی از اتاق خارج میشد میگفت: «داداش با من بازی کرد و رفت.»
در روز تدفین شهید همه همکلاسیهای شهید آمده بودند
شهید بچه خاصی بود. شبها برایش تشک میانداختیم. روی تشک نمیخوابید و آن را کنار میگذاشت و روی زمین میخوابید. زمانی که مسجد یک خوراکی میداد، عادت نداشت به تنهایی خودش بخورد. آن را خانه میآورد و بین اعضای خانه تقسیم میکرد. حتی اگر آن خوراکی بسیار کوچک بود.
شهید نماز اول وقتش ترک نمیشد و خیلی تأکید داشت نمازهای یومیهاش را در داخل مسجد بخواند و خودش را به نماز جماعت میرساند. تکبیرگوی مسجد بود، در هیئتها سنج میزد.

























































































































![[مینا حیدری] نسخه آسفالت برای مشکلات!](/news/u/2026-08-19/ettelaat-m66rd.jpg)









































