راهبندانی که پایانی تلخ داشت
آن روز احسان بیدخوری مثل همیشه، صبح زود از خانه بیرون زد تا بعد از چندین ساعت بالا و پایین کردن خیابانهای شهر رزقوروزی خانوادهاش را جمع کند و به خانه ببرد، اما در ترافیک و گرمای عصر چهارشنبه-18 شهریور- وقتی برای بازشدن راهبندان انتظار میکشید، آتش گرفتن موتورسیکلتش، روز متفاوتی را برایش رقم زد. بیدخوری تعریف میکند: «من پیک موتوری هستم و با جا به جا کردن مسافر و بار در بازار، روزی خانوادهام را درمیآورم. آن روز وقتی منتظر بودم تا مسیر باز شود و اتوبوس شرکت واحد که جلوی من بود، حرکت کند، دیدم از زیر موتور آتش بلند شده. با دیدن آتش دنیا روی سرم خراب شد و سعی کردم با دستمالی که به همراه داشتم، آن را خاموش کنم، اما اثری نداشت و مردم که میدیدند آتش به باک موتور رسیده، من را به زور از موتورم دور کردند تا آسیب نبینم.»
رسیدن آتشنشانی و تلاش آنها هم برای خاموش کردن آتش بهجایی نمیرسد: «جمع شدن مردم و ماشینها ترافیک را بیشتر کرد و در نهایت آتش نشانها توانستند آتش را خاموش کنند. با ترکیدن باک بنزین، من ماندم و موتوری سوخته که وسیله رزقوروزی خانوادهام بود.»
دستهایی که برای کمک بلند شد
احسان با همان حال ناخوشش هم وقتی صدای دامون ایراندوست را شنید که مردم را به کمک دعوت میکرد، کمی دردش تسکین پیدا کرد:«در همان حال که برای موتورم گریه و زاری میکردم، جوانی که بعدا فهمیدم، اسمش آقا دامون است، از من شماره کارتی خواست که مردم کمکهایشان را به آن واریز کنند.» …



































































































































































