عضدی در ادامه آورد: در ژوئن ۲۰۲۵، ایالات متحده در حمله به تاسیسات هستهای ایران به اسرائیل پیوست. ایران نیز در واکنش، اهدافی در سرزمینهای تحت کنترل اسرائیل و یک پایگاه هوایی آمریکا در قطر را هدف قرار داد. یک سال بعد، عملیات گستردهتر آمریکا و اسرائیل، تاسیسات هستهای، نظامی، انرژی و حملونقل ایران را هدف قرار دادند. تهران نیز در پاسخ، اسرائیل، پایگاههای آمریکا در سراسر خلیج فارس و زیرساختهای انرژی منطقه را مورد حمله قرار داد.
در هیچیک از این دو رویارویی، برتری قاطع هستهای آمریکا نتوانست مانع واکنش ایران یا تهران را به تسلیم وادار کند. این تناقض قابلتوجه است: سلاحی که واشینگتن سالها بر ضرورت جلوگیری از دستیابی ایران به آن تاکید کرده بود، در عمل نتوانست محاسبات تهران را به شکل معناداری تغییر دهد یا مسیر رویاروییای را که به یکی از محورهای اصلی ریاستجمهوری دونالد ترامپ تبدیل شده بود، تعیین کند. راهبرد تهران
در واقع، هیچیک از رفتارهای قابل مشاهده ایران در جریان درگیری نشان نمیدهد که احتمال استفاده آمریکا یا اسرائیل از سلاح هستهای تاثیر محسوسی بر تصمیمهای تهران داشته است. بهجز اظهارات گاه خشمگینانه دونالد ترامپ در شبکههای اجتماعی، واشینگتن هیچ تهدید هستهای صریحی مطرح نکرد و هیچ شواهد عمومی نیز وجود ندارد که نشان دهد رهبران ایران، تشدید برنامه هسته ای را سناریویی محتمل در میدان درگیری میدانستند.
تنها پس از پایان درگیریها بود که سرتیپ محمدرضا نقدی، از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران، بهطور علنی هشدار داد که هرگونه استفاده آمریکا از سلاح هستهای «اشتباه» خواهد بود.
تصمیمهای ایران در جریان درگیری، از جمله بستن تنگه هرمز، در واکنش به فشارهای نظامی و اقتصادی متعارف اتخاذ شد، نه در واکنش به زرادخانه هستهای آمریکا. تهران در شرایطی که رهبرانش آن را نبردی برای بقا در برابر دو قدرت هستهای میدانستند، بدون آنکه بهطور آشکار راهبرد خود را بر مبنای احتمال استفاده هستهای تنظیم کند، به مقابله پرداخت. در عوض، ایران بر توانمندیهای موجود خود تکیه کرد. علیرضا سلیمی، نماینده مجلس و عضو هیات ریسه مجلس، در همین زمینه گفت: «در شرایط کنونی، تنگه هرمز برای ما ارزشمندتر از بمب هستهای است». جنگ فالکلند؛ زمانی که بمب اتم بازدارنده نبود
این نویسنده در ادامه خاطر نشان کرد: این رویارویی تازه، نمونهای از الگویی است که از جنگ فالکلند در سال ۱۹۸۲ تا درگیری روسیه و اوکراین امتداد یافته است. هنگامی که بقای یک دولت هستهای در معرض تهدید قرار ندارد، زرادخانه هستهای اش قدرت چندانی برای واداشتن طرف مقابل به تسلیم ندارد. تجربه سه درگیری میان قدرتهای هستهای طی بیش از چهار دهه نشان میدهد که سلاح هستهای ممکن است دامنه تشدید تنش را محدود کند، اما بهندرت نتایج سیاسی یک درگیری را تعیین میکند.
در سال ۱۹۸۲، بریتانیا که یک قدرت هستهای بود، یک نیروی دریایی را برای بازپسگیری جزایر فالکلند از آرژانتین، به فاصله ۸ هزار مایل از خاک خود، اعزام کرد. چند ناو نیروی دریایی سلطنتی در ابتدا بمبهای هستهای ضدزیردریایی را بهعنوان بخشی از تسلیحات استاندارد خود حمل میکردند، اما این سلاحها در ادامه به دلیل ملاحظات سیاسی و عملیاتی از ناوگان خارج و سرانجام به بریتانیا بازگردانده شدند. خود درگیری نیز کاملا با استفاده از کشتیهای جنگی، هواپیماها و نیروهای زمینی انجام شد.
اسناد تاریخی همچنین نشان میدهند که مقامهای بریتانیایی هرگز بهطور جدی استفاده از سلاح هستهای را مدنظر قرار ندادند. مقامهای آرژانتینی نیز بر این اساس محاسبه کردند که سیاستهای هستهای بریتانیا مانع استفاده این کشور از چنین سلاحی خواهد شد.این جنگ بر سر کنترل یک سرزمین مورد مناقشه، اعتبار ملی بریتانیا و تا حدی بقای سیاسی مارگارت تاچر، نخستوزیر وقت، بود. با این حال، زرادخانه هستهای بریتانیا هیچ مزیت بازدارنده یا اجباری قابلتشخیصی ایجاد نکرد و بر نحوه هدایت یا نتیجه جنگ نیز تاثیر محسوسی نداشت.
اگر در اختیار داشتن سلاح هستهای بهطور قابل اتکا در هر شرایطی اهرم فشار ایجاد میکرد، جنگ فالکلند میتوانست نمونهای مناسب برای استفاده از این اهرم باشد. اما این جنگ خلاف آن را نشان داد: هنگامی که استفاده از سلاح هستهای اقدامی کاملا نامتناسب باشد و در نتیجه تهدید به استفاده از آن نیز اعتبار لازم را نداشته باشد، حتی یک زرادخانه هستهای پیشرفته نیز میتواند تاثیر اندکی بر رفتار طرف مقابل یا نتیجه یک درگیری متعارف داشته باشد. اوکراین؛ استثنایی که استثنا نیست
اوکراین نمونه دشوارتری است. برخلاف ایران یا آرژانتین، روسیه بهعنوان یک قدرت هستهای، از زمان آغاز حمله در سال ۲۰۲۲ بارها زرادخانه خود را بهعنوان ابزار فشار به رخ کشیده است.
چند روز پس از آغاز حمله، ولادیمیر پوتین، رئیسجمهور روسیه، نیروهای بازدارنده هستهای این کشور را در «وضعیت ویژه آمادهباش رزمی» قرار داد. دیمیتری مدودف، رئیسجمهور پیشین روسیه، و دیگر مقامهای ارشد این کشور نیز بارها درباره استفاده از «تمامی ابزارهای موجود» هشدار دادند. کرملین همچنین شرایط استفاده از سلاح هستهای در دکترین هستهای خود را گسترش داد و در ماه مه ۲۰۲۶، همزمان با مواجهه روسیه با ناکامیهای میدانی، رزمایشهای جدید نیروهای راهبردی این کشور را برگزار کرد.
این کارزار تهدیدآمیز بی تاثیر نبود. ترس از تشدید درگیری موجب شد برخی دولتهای غربی در زمینه ارسال موشکهای دوربرد به اوکراین و کاهش محدودیتهای مربوط به استفاده از آنها با احتیاط بیشتری عمل کنند. با این حال، این تهدیدها نه اوکراین را به تسلیم واداشت و نه شکستهای میدانی و راهبردی روسیه را معکوس کرد. همچنین در نهایت مانع ارسال تجهیزات نظامی پیشرفته از سوی اعضای ناتو نشد.
ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نیز نشان میدهد که احتمال عبور مسکو از آستانه هستهای زمانی بیشتر خواهد بود که موجودیت دولت یا نظام سیاسی روسیه با تهدیدی وجودی مواجه شود. بنابراین، تهدیدهای هستهای روسیه بیش از آنکه به پیروزی منجر شوند، فشار روانی ایجاد کردند و در برخی مقاطع برای مسکو زمان خریدند؛ اما نتوانستند ماهیت اساسی درگیریای را که همچنان با تانک، توپخانه، موشک و پهپاد دنبال میشود، تغییر دهند.
حتی مسکو نیز در چارچوب محدودیتهایی عمل کرد که هرگز بهطور جدی آزموده نشدند. این الگو منحصر به روسیه نیست: نه جنگ بریتانیا برای بازپسگیری فالکلند، نه رویارویی آمریکا با ایران و نه حمله روسیه به اوکراین، بقای قدرت هستهای مهاجم را در معرض تهدید قرار نداد.
تهدیدهای هستهای زمانی بیشترین اعتبار را دارند که کشور صادرکننده تهدید احساس کند بقای خود آن در خطر است. هیچیک از این درگیریها چنین وضعیتی را برای قدرت هستهای ایجاد نکرد. واکنش ایران در این میان معنادارتر بود: تهران مطالبه ترامپ برای «تسلیم بدون قیدوشرط» را رد کرد و در مقابل، سطح تقابل را افزایش داد؛ موضوعی که نشان میدهد برتری هستهای آمریکا از اهرم فشار محدودی برای واداشتن ایران برخوردار بود. بازدارندگی، نه وادارسازی
این سه نمونه به معنای بیاهمیت بودن سلاحهای هستهای نیستند؛ بلکه محدودیت مشخصتری را نشان میدهند: سلاحهای هستهای در بازدارندگی از اقدامات طرف مقابل موثرترند تا واداشتن او به انجام یک اقدام مشخص.
سلاح هستهای میتواند هزینه مداخله را افزایش دهد و سقفی برای تشدید تنش ایجاد کند. اما از آنجا که استفاده از آن برای دستیابی به اهداف محدود، اقدامی نامتناسب خواهد بود، اهرم فشار چندانی بر یک طرف مصمم ایجاد نمیکند؛ بهویژه اگر آن طرف احساس کند برای بقای خود میجنگد. بنابراین، سلاح هستهای میتواند مرزهای یک درگیری را شکل دهد، اما لزوما نتیجه آن را تعیین نمیکند.
البته ممکن است برخی از رهبران ایران به نتیجهای متفاوت برسند و این برداشت را داشته باشند که تنها برخورداری از یک توان هستهای عملیاتی میتوانست مانع حمله به رهبران کشور و زیرساختهای حیاتی شود. با این حال، این درگیری میتواند تهران را به حفظ موقعیت «کشور در آستانه هستهای شدن» نیز ترغیب کند. اهرم موثرتر ایران در این بحران، توانمندیهایی بود که واقعا امکان استفاده از آنها وجود داشت؛ از جمله ظرفیت ایجاد اختلال در کشتیرانی از طریق تنگه هرمز. حفظ موقعیت در آستانه هستهای شدن میتواند به ایران امکان دهد قابلیت بالقوه هستهای خود را حفظ کند، بدون آنکه تمام هزینههای دیپلماتیک، اقتصادی و نظامی ساخت آشکار یک سلاح هستهای را متحمل شود.
از این رو، تهران ممکن است در ادامه بر افزایش تابآوری نیروهای متعارف خود، توسعه توان موشکی و پهپادی و تقویت قابلیتهای بازدارندگی دریایی تمرکز کند. درس این رویارویی برای ایران میتواند این باشد که قدرت متعارف قابل استفاده، در میدان عمل اهرم فشار بیشتری ایجاد میکند تا سلاح هستهایای که ارزش اصلی اش در استفاده نکردن نهفته است.







































































































