۸ سال زندگی عاشقانه
خدا را شکر، هشت سال با هم زندگی کردیم و زندگی بسیار خوبی داشتیم. مهریهای که حسن آقا برای من تعیین کرد، یک سفر کربلا و یک ختم قرآن به نیت سلامتی امام زمان (عج) بود و من همیشه از این مهریه لذت میبردم، اما حالا که به گذشته نگاه میکنم، میفهمم که آن مهریه در واقع «سند خوشبختی» زندگی من بود. خدا را شکر که ما زندگی بسیار زیبایی داشتیم.
من حتی یکبار هم از او بدی و بیاحترامی ندیدم؛ آنقدر به من، بچهها و خانوادهام احترام میگذاشت که گاهی از این همه احترام، شرمنده میشدم. حسن آقا شخصیت بسیار دوستداشتنی داشت؛ آدم خوشخنده و مهربانی بود و با همه خیلی ساده و صمیمی رفتار میکرد. او واقعاً به قول شهید سلیمانی که میگفت: «باید شهید زندگی کنی تا شهید بشوی»، شهیدانه زیست و خداوند هم لیاقت شهادت را به او داد. بارزترین ویژگی او، احترام بیحد و مرزی بود که به پدر و مادرش میگذاشت. همیشه این موضوع را به بچهها هم یادآوری میکرد و میگفت: «یادتان باشد، عاقبتبخیر شدن همه ما به دعای پدر و مادرمان بستگی دارد.» حسن آقا هر بار که از در وارد میشد، چه یکبار، چه دو بار، دست پدر و مادرش را میبوسید. به نظر من همین احترام و محبت به پدر و مادر بود که باعث عاقبتبخیریاش شد. مطمئنم دعای پدر و مادرش عامل این سعادت بود.
دعای شهادت فراموش نشود
او خیلی به خانوادهاش احترام میگذاشت؛ به پدرش، به مادرش و به خواهر و برادرهایش. جمع خانوادهشان را به خاطر صمیمیتی که با هم داشتند دوست داشتم. همیشه به حسن آقا میگفتم: «چقدر خوب است که یک آدم چنین خواهرها و برادرهایی داشته باشد که اینقدر با هم مهربان باشند، اینقدر با هم رفیق باشند.» اینقدر در سختیها و شادیها همیشه کنار هم بودند که من واقعاً لذت میبردم. من از اینکه وارد این خانواده شدم و عروس این خانواده شدم، بسیار خوشحالم. امیدوارم خداوند به من توفیق دهد که بتوانم زحمات و محبتهای خانواده حسن آقا را جبران کنم؛ و شهادت آرزویش بود. همیشه به من میگفت: «زهرا خانم، یادت باشد همیشه برای ما دعا کنی؛ خدا این لیاقت را به ما بدهد که شهید شویم.» حتی وقتی من مشغول نماز خواندن بودم و از کنارم رد میشد، میگفت: «یادت باشد، دعای شهادت ما را فراموش نکنی، حتماً برایم دعا کن.» آن روزها اصلاً فکر نمیکردم که روزی برسد که واقعاً شهید شود. اصلاً تصور نمیکردم که حسن آقا با این سرعت به سوی مقصودش برود.
اما این توفیق است که اکنون میتوانم فرزندان یک شهید را تربیت کنم. فقط از خدا میخواهم که به من توانایی این را بدهد که بچهها را درست مثل خود حسن آقا بزرگ کنم؛ تا آن روز که در پیشگاه خدا بتوانم سرم را بالا بگیرم و بگویم: «حسن آقا، فرزندانت را درست مثل خودت بزرگ کردم.» من با او صحبت میکنم و به او میگویم: «حسن آقا، در تربیت بچهها حتماً به من کمک کن.» من اصلاً با خودم نمیگویم که او دیگر میان ما نیست؛ من کاملاً مطمئنم که او ما را میبیند و لحظه به لحظه، ثانیه به ثانیه کنار ماست. مطمئنم که در مسیر تربیت فرزندانمان، او هرگز مرا تنها نمیگذارد.
مراقب خودت و بچهها باش
شب قبل از شهادت، همه دور هم در خانه پدرش جمع شده بودیم. حسن آقا و دو برادرش شیفت شب بودند. آن شب حال و هوای عجیبی داشت. وقتی سحرگاه، خبر شهادت امام خامنهای اعلام شد، همه بههم ریختیم و ناراحت شدیم. او با برادرانش به مسجد رفتند و بعد آمد و خودش را به محل کار رساند. حدود ساعت هشت صبح از خانه بیرون رفت. او دقیقاً یک ساعت قبل از شهادتش با من تماس گرفت و با هم صحبت کردیم. من بیرون از منزل بودم، حسن آقا به من گفت: «مراقب خودت و بچهها باش.» من هم گفتم: «حسن آقا، بچهها که پیش من نیستند»، گفت: «میدانم، فقط خواستم بگویم که مراقب خودت و بچهها باش.» همهاش سفارش بچهها را میکرد. او بهشدت به فرزندانش دلبسته بود و تمام توانش را برای آنها میگذاشت. وقتی از سر کار میآمد، با وجود خستگی، تمام وقتش را وقف خانواده میکرد، بچهها را به پارک و گردش میبرد و در خانه با آنها بازی میکرد.
فضای خانه ما همیشه پر از شادی بود. حسن آقا با «ایمان» پسرانه بازی میکرد و با «ریحانه» دخترانه؛ هر کدام دنیای خودشان را داشتند. مثلاً با ریحانه وسایل آشپزخانهاش را میآورد و مینشست تا برایش غذا درست کند؛ او هم با جان و دل میگفت: «بابا، غذا بخور» یا «بابا، برایت شربت درست کردم، بخور». با ایمان در خانه فوتبال بازی میکرد و کشتی میگرفتند. حسن آقا خودش عاشق فوتبال بود و هفتهای یکبار با دوستانش بازی میکرد. خیلی دوست داشت ایمان هم مثل خودش فوتبال را یاد بگیرد؛ برای همین برایش لباس ورزشی خریده بود و او را هم با خودش به زمین بازی میبرد تا کنارش باشد. گاهی به او میگفتم: «حسن آقا! چقدر برای بچهها وقت میگذاری، خسته میشوی»، اما او میگفت: «نه، من باید تا جایی که میتوانم برای بچهها وقت بگذارم.» واقعیت این است که داغ پدر برای ریحانه از همه ما سختتر است، چون او خیلی کوچک است و هرچه بزرگتر شود، دیگر خاطرهای از آغوش پدر در ذهن ندارد و فقط عکسهایش برای او مانده است.
دیدی ما جا ماندیم
حسن آقا از همان ابتدا ارادت قلبی و عجیبی به شهدا داشت. نگاهش به شهدا نگاه رفاقتی بود. شهید «ابراهیم هادی» برایش جایگاه ویژهای داشت و همیشه از او یاد میکرد. بعد از جنگ دوازدهروزه که تعدادی از همرزمان و همکارانش به شهادت رسیدند، حسن آقا حال و هوای عجیبی داشت. مدام از آنها صحبت میکرد و به جایگاهشان غبطه میخورد. این رفاقت با شهدا آنقدر در زندگی ما جاری بود که پای ثابت برنامههایمان رفتن به گلزار شهدا بود. او همیشه دلش میخواست در آن فضا باشد و آرامش عجیبی از آن محیط معنوی و شهدایی میگرفت. اانس و پیوند عجیبی با شهدا داشت. یادم هست در جنگ ۱۲ روزه، وقتی خبر شهادت سردار حاجیزاده و دیگر شهدا آمد، در خانه پدرم بودیم. با گریه و افسوس رو به پدرم کرد و گفت: «بابا، دیدی همه رفتند؟ دیدی ما جا ماندیم؟ دیدی سردارانمان هم رفتند؟» او ماند و در جنگ رمضان به شهادت رسید و من با خودم فکر میکنم و میگویم که شهدای جنگ رمضان انتخاب شده نائب امام زمان (عج) هستند.
خندههایی که به زندگی جان دادند.
اما هم من و هم حسن آقا یک حسرت بزرگ داشتیم، حسرت دیدار حضرت آقا. ما هیچوقت موفق نشدیم ایشان را از نزدیک ببینیم. ما همیشه وقتی ایشان را در تلویزیون میدیدیم، از ته دل میگفتیم: «خدایا، چرا ما این لیاقت را نداریم که ایشان را ببینیم؟! چرا این توفیق نصیبمان نشد؟» حالا با تمام این غمها و دلتنگیها افتخار میکنم که در دورهای بزرگ شدیم که حضرت آقا حضور داشتند. ما از ایشان درس زندگی و درس حسینی بودن آموختیم و این بزرگترین سرمایه ماست.
حالا که حدود چند ماهی از شهادت حسن آقا میگذرد، وقتی در تنهایی با خودم خلوت میکنم، موجی از دلتنگی به سراغم میآید. اگر از من بپرسند جای خالیاش را بیشتر با چه حس میکنم، میگویم: مهربانیاش. دلتنگ آن همه مهربانی و آن همه حرفهای قشنگی هستم که میزد.
ما در این شش، هفت سالی که با هم بودیم، در خانه فراتر از یک زن و شوهر، دو رفیق صمیمی بودیم. در سختیها، شادیها و غمها، همیشه تکیهگاه هم بودیم. حسن آقا بهشدت آدم خوشخندهای بود؛ حتی وقتی به عکسهایش نگاه میکنم، لبخند و شادی در تمام چهرهاش خودنمایی میکند. او عاشق این بود که سر به سرم بگذارد. همیشه میگفت: «سر به سرت میگذارم تا بخندی که من با خندیدن تو کیف کنم و لذت ببرم.» انگار هنوز صدای خندهاش در گوشم میپیچد. بیش از هر چیز، دلتنگ آن خندهها و آن صدای بسیار دلنشینش هستم. او با مهربانی و خندهاش، به خانه جان میبخشید.
انگشتری «یا حسین (ع)»
پیوند قلبی با اهل بیت (ع) داشت. در تمام لحظات زندگیاش با اهل بیت (ع) همراه بود. عادت داشت همیشه مداحی کند؛ در خانه، در ماشین، در محل کار و حتی در حین انجام کارهای روزمره، مداحی میکرد. بیشتر مداحیهای او از سبک «حسین ستوده» بود و من از شنیدن صدای او در خانه لذت میبردم. یادم هست سال گذشته، در شب شام غریبان، بچهها اصرار کردند که کمی برایشان مداحی کند تا صدای او را ضبط کنند. آن زمان فکر نمیکردیم این آخرین مداحی او باشد که برای بچهها به یادگار میماند. گاهی حسن آقا آهنگ شاد میخواند، ریحانه دخترم میخندید و دست میزد و وقتی که آهنگ را تغییر میداد و مداحی میکرد، ریحانه بعد از لحظاتی شروع میکرد به گریه کردن.
ارادت او به امام حسین (ع) بسیار خاص و عمیق بود. من هرگز به کربلا نرفته بودم، اما حسن آقا ۱۰ سال تمام، هر سال در ایام اربعین به کربلا رفت. همیشه هم یک انگشتر «یا حسین» در دست داشت که هیچوقت از دستش در نمیآورد؛ انگار بخشی از وجودش بود. او با عشق و پشتکار، چند سالی هم مسئولیت تشکیل و هماهنگی یک هیئت محلی را برعهده داشت که خودش و دوستانش با عشق آن را راه انداخته بودند. او همیشه میگفت روضه حضرت زهرا (س) برایش بسیار ویژه است. گویی پیوندی پنهان میان او و بانوی مظلوم حضرت زهرا (س) وجود داشت. وقتی حسن آقا شهید شد، پیکرش سوخته بود، اما قفسه سینهاش سالم مانده بود. درست همانجایی که برای اهل بیتش سینهزنی میکرد. این برای من نشانه بود.
طعم تلخ چشمانتظاری
لحظه سخت وداع هم روایتهای خودش را دارد. وقت وداع آخرین حرفهایم را با او زدم. در آن لحظات، تمام آنچه در ذهنم تداعی میشد، همان قولهایی بود که در زندگی به من و بچهها داده بود. به او گفتم: «حسن، همانهایی که برای تربیت بچهها گفته بودی، همانهایی که مد نظرت بود را یادت هست؟» در آن لحظه، دو جمله از حرفهایش مثل تیغ بر قلبم نشست، همان قولهایی که به من داده بود: «هرگز تنها نمیگذارمت» و «قول میدهم تو را به کربلا ببرم».
حسن آقا در روز شهادت حضرت علی (ع) به شهادت رسید. تقریباً ۱۲ یا ۱۳ روز تمام، ما در انتظار پیکرش بودیم. روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم. روزهایی که انگار زمان ایستاده بود. ما همان چشمانتظاری را چشیدیم که سالها خانوادههای شهدای عزیز مفقودالاثر چشیدهاند. بعد از شناسایی پیکرش، تشییع و تدفین با شکوهی برایش برگزار شد. من دست تکتک آنهایی را که در آن روز بزرگ در کنار ما بودند، میبوسم؛ و آن انگشتری...
«این داغ برای من بسیار سنگین است. داغی که هیچوقت سرد نمیشود. راستش را بخواهید من ۴۰ روز تمام، مدام درگیر یک شک عذابآور بودم. چشمانتظار بودم که ناگهان در باز شود و حسن آقا مثل همیشه وارد خانه شود. دو روز مانده به چهلم، با خواهر بزرگ حسن آقا نشسته بودم؛ او واقعاً برای من خواهری کرده و مدیون محبتهایش هستم. از روی دلتنگی و تردید به او گفتم: «آبجی، هنوز هم شک دارم که آن پیکر، پیکر حسن باشد. وقتی برای شناسایی رفته بودند، گفتند انگشتر در دستش نبود، در حالی که حسن آقا همیشه انگشترش دستش بود.» او سعی کرد مرا آرام کند و گفت که جواب DNA اشتباه نمیشود، اما دلم آرام نمیگرفت. همان لحظه در دلم با حسن آقا حرف زدم و گفتم: «حسن، اگر واقعاً آن پیکر توست، چرا نشانی برایم نفرستادی؟ چرا انگشترت نبود که مطمئن شوم؟»
شب گذشت و صبح روز بعد، گوشیام زنگ خورد. از بهشتزهرای تهران تماس گرفتند و گفتند: «خانم، بیایید انگشتر همسرتان را تحویل بگیرید.» با تعجب گفتم: «انگشتر؟ آن روز که برای شناسایی آمدند، گفتند انگشتری در دست نداشت!» مسئول آنجا با اطمینان گفت: «نه خانم، این انگشتر را ما شخصاً از دست همسرتان درآوردیم و متعلق به ایشان است.»
وقتی انگشتر را به دستم دادند، انگار دنیا برایم عوض شد. با آمدن آن انگشتر، بالاخره قلبم آرام گرفت و یقین پیدا کردم که آن پیکر، واقعاً متعلق به حسن آقاست.
او هست، هنوز هم هست و من او را در لحظه به لحظه زندگیام حس میکنم. با او حرف میزنم و در مشکلاتم از او کمک میخواهم. بارها پیش آمده که در کارها گیر افتادهام و با بغض گفتهام: «حسن، اگر بودی این کار را درست میکردی!» و در کمال ناباوری، میبینم که آن کار به بهترین شکل گرهگشایی میشود. مطمئنم حسن آقا کنار ماست؛ در تربیت بچهها، در اداره خانه و در تمام لحظات زندگیمان حضور دارد و هوای ما را دارد. امید که شفیعمان باشد.







































































































