جهانگیر الماسی برای نسل امروز شاید چندان شناختهشده نباشد، اما در دهه شصت از بازیگران شاخص سینمای ایران بود؛ همنسل بازیگرانی مانند جمشید هاشمپور و فرامرز قریبیان. او در «شبح کژدم» به کارگردانی کیانوش عیاری بازی کرد؛ فیلمی که از آثار مهم و ماندگار آن دوره به شمار میرود. «تنوره دیو» دیگر فیلم مهم کارنامه او در همان سالهاست. الماسی همچنین در سریال «میرزا کوچکخان جنگلی» حضور داشت؛ مجموعهای که از سریالهای مهم تلویزیون در آن دوره بود. او با کارگردانانی مانند سیروس الوند و علی حاتمی نیز همکاری کرد و در آثاری چون «هزار داستان» و «کمیته مجازات» حضور داشت. بعدها نیز در سریال شاخص «در چشم باد» بازی کرد.
بنابراین با بازیگری طرفیم که نه فقط سابقه طولانی، بلکه توانایی و تکنیک قابلتوجهی هم داشته است. یکی از نمونههای شاخص بازی او در «شبح کژدم» سکانسی است که در آن از تلهکابین آویزان میشود؛ سکانسی که از نظر میزانسن، حفظ ریتم و پیوستگی اجرا، میتوان آن را در شمار بهترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران قرار داد. جهانگیر الماسی، در مقطعی از تاریخ سینمای ایران، بازیگر قابلی بود و حضورش صرفاً به پر کردن نقشهای فرعی و گذرا محدود نمیشد.
حالا پرسش این است که چه اتفاقی افتاد که چنین بازیگری به شرایطی رسید که امروز از مشکلات مالی و حتی ناتوانی در تأمین غذای روزانهاش سخن میگوید؟ البته باید در روایت او با احتیاط برخورد کرد و نمیدانیم تمام آنچه در این گفتوگو مطرح شده، تا چه اندازه بازتاب دقیق وضعیت زندگی اوست و تا چه اندازه ممکن است برای جلب توجه رسانهای بیان شده باشد.
الماسی در بخشی از همین گفتوگو از یک مهمانی به میزبانی بهاره رهنما و چگونگی بازیگر شدن پژمان جمشیدی هم حرف میزند،همان حکایت مهمانیها و نقش گرفتنها! این اولین بار هم نیست که وضعیت دشوار یک هنرمند قدیمی به موضوع یک مصاحبه رسانهای تبدیل میشود. پیش از درگذشت فریماه فرجامی نیز او گفتوگویی مشابه داشت و آن زمان امین تارخ درباره این نوع مواجهه با هنرمندان هشدار داده بود؛ اینکه وقتی یک هنرمند از نظر مالی و روحی در شرایط نامناسبی قرار دارد، تبدیل کردن وضعیت او به تیترهای جنجالی لزوماً به صلاح او نیست.
با این حال، درباره افول جهانگیر الماسی نمیتوان فقط یک عامل را مقصر دانست. او در دهه هفتاد وارد فعالیتهای سیاسی شد و همین موضوع، در کنار تغییر فضای سینمای ایران نسبت به دهه شصت، بر مسیر حرفهای او اثر گذاشت. در سال ۱۳۷۶ و در دو قطبی انتخاباتی میان ناطق نوری و محمد خاتمی، از ناطق نوری حمایت کرد و در دهه هشتاد نیز به احمدینژاد نزدیک شد. همزمان، بیماری و حواشی مربوط به اعتیاد نیز در کمرنگ شدن تدریجی او بیتأثیر نبود.
البته بخشی از این ماجرا را باید در ساختار سینمای ایران جستوجو کرد؛ جایی که گاهی از چهرههای شناختهشده استفاده ابزاری میشود، از توان و اعتبارشان بهره گرفته میشود و بعد، وقتی شرایط تغییر میکند، بهراحتی کنار گذاشته میشوند. نمونه جهانگیر الماسی از این منظر قابل تأمل است.
در سالهای گذشته بازیگران دیگری هم بودهاند که از دوران اوج فاصله گرفتهاند و در توضیح این افول، از مافیا، باندبازی و مناسبات ناسالم سینما گفتهاند. بخشی از این ادعاها ممکن است درست باشد، اما در سوی دیگر ماجرا، انتخابهای شخصی و تصمیمهای اشتباه خود بازیگران را هم نمیتوان نادیده گرفت.
حسرتبارترین بخش ماجرا این است که جهانگیر الماسی، با آن سابقه و توانایی، میتوانست سالها در سینما و تلویزیون ایران حضور مؤثر داشته باشد. اما ترکیبی از تغییر فضای فرهنگی و سیاسی، انتخابهای شخصی، حاشیهها و شرایط کلی سینمای ایران، او را به جایی رسانده که امروز صحبت از «چهار وعده غذا در هفته» به تیتر رسانهها تبدیل شده است. این شاید بیش از آنکه فقط داستان افول یک بازیگر باشد، روایتی از سرنوشت بخشی از نسلی باشد که زمانی در مرکز سینما و تلویزیون ایران ایستاده بودند و امروز بسیاری از آنها در حاشیه قرار گرفتهاند.







































































































