دلخوشیهایمان را دزدیدند
یادبودها در ذهن آدم حک میشود اما غمانگیزترینشان خاطرهای است که آدمهای قشنگ آن دیگر وجود ندارند. این را پدر خانواده میگوید و ادامه میدهد: «من یک پسر ۱۶ساله دارم. روز حادثه، خدا او را برای من نگه داشت. همه نشستیم توی ماشین به سمت محل کار من. بین راه کلی شوخی و بگو بخند داشتیم. حالمان خوب بود طوری که وقتی از ماشین پیاده شدم همسرم و بچههایم را بوسیدم و خندان و شاد خداحافظی کردم. گفتم شما بروید. کنار خیابان ایستادم و تا آخرین لحظه دورشدنشان را نگاه کردم. حس میکردم خوشبختترین مرد دنیا هستم. آن لحظه اصلا تصورش را نمیکردم حمله هوایی آمریکا و اسرائیل زندگی ما را برای همیشه تحتالشعاع قرار میدهد و ماندن و رفتن عزیزانم وقتی به خانه برسند بین آسانسور آپارتمان و پارکینگ جور دیگری رقم میخورد».
با آه کوتاهی جملاتش را کامل میکند و از لحظههایی میگوید که حمله هوایی آمریکایی-صهیونی دلخوشیهای خانهشان را دزدید و دل پدر خانواده را برای ابد خون کرد وقتی باخبر شد که همسرش لیدا میرلک و دختر ۱۹سالهاش مهدیه صالحی پرکشیدهاند: «طولی نکشید که خبر دادند شهرک بروجردی را با موشک زدهاند. توی دلشوره و بهت و وحشت سرگردان بودم که باخبر شدم منزل ما هم بمب خورده و آوار شده. دنیا روی سرم خراب شد. انگار تمام خوشبختیام را در یک ثانیه از من گرفتند.»
مادر زحمتکش، همسر فداکار
محمد صالحی از همسر شهیدش یاد میکند: «یادم نمیآید در طول ۲۰ سال زندگی، کاری کرده باشد که من به سختی بیفتم. میگفت باید رفیق و همراه تو باشم، در مشکلات و سختیهای روزگار همیشه کنارم بود و سعی میکرد از جهت مالی هم کمک حال خانواده باشد. در مصلای … …




















































































































