در قلمرو ادبیات، این حرف نهفقط قابلقبول، که زیباست. ادیسه میتواند برای منِ ایرانی هم معنا داشته باشد و شاهنامه نیز میتواند برای انسانی در اروپا یا آمریکا اثری جهانی باشد. ادبیات بزرگ، اگر واقعاً بزرگ باشد، از مرز جغرافیا عبور میکند.
اما جهان روایت و قدرت به این سادگی نیست.
چند روز پیش هنگام تماشای «ادیسه» دوباره به همین موضوع فکر کردم. اینکه هالیوود هنوز حاضر است برای بازسازی یکی از کهنترین روایتهای خود، صدها میلیون دلار هزینه کند و اسطورهای چند هزار ساله را با زبان تصویری امروز دوباره به جهان عرضه کند.
ناخواسته به شاهنامه فکر کردم؛ به رستم، سهراب، سیاوش، افراسیاب و انبوه روایتهایی که اگر پشتوانه صنعتی و رسانهای قدرتمندی داشتند، شاید امروز بخشی از حافظه تصویری جهان بودند.
ما داستان کم نداریم. مشکل، نداشتن قدرت روایت است.
و اینجاست که بحث «شرق و غرب» دوباره برمیگردد.
اگر واقعاً این مرزبندی در جهان امروز بیمعنا شده، چرا فیلمی مانند «۳۰۰» هنوز میتواند نبرد ایران و یونان را به شکلی بازسازی کند که یکسو زیبا، انسانی، قهرمان و فردیتمند باشد و سوی دیگر تیره، عجیب، بیچهره و گاه هیولاوار؟
چرا خشایارشا، پادشاه یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان باستان، در یکی از پرمخاطبترین تصاویر سینمایی معاصر تا این اندازه از واقعیت تاریخی خود فاصله میگیرد؟
و چرا سالها بعد، یک سیاستمدار آمریکایی میتواند دقیقاً از همان تصویر فرهنگی برای رساندن یک پیام سیاسی استفاده کند؟
اینجا دیگر فقط پای ادبیات در میان نیست. پای قدرت روایت در میان است.
تمدنها شاید در قلمرو تجربه انسانی به یکدیگر نزدیک شوند، اما در میدان سیاست، رسانه و حافظه تاریخی هنوز «ما» و «آنها» ساخته میشود. هنوز قهرمان انتخاب میشود، هنوز دیگری چهرهپردازی میشود و هنوز گذشته میتواند برای سیاست امروز دوباره مصرف شود.
به همین دلیل، نمیتوان خیلی ساده گفت «شرق و غربی وجود ندارد». …




















































































































