یک دل می گفت، به مجلس بزرگداشت جناب مهندس «مهدی فیروزان» بروم تا در میان جمعی از روشنفکران و هنرمندان نامدار، از چهل سال تجربه های اثرگذار و ماندگار فرهنگی او بشنوم. او که نوشتن درباره شخصیتش و مدیریتش و آثارش از مدیریت انتشارات سروش تا شهرکتاب، کتابی ست چندصد برگ خواندنی.
نیمه شب قبل از مراسم در گپ و گفتی با آقای مهندس فیروزان، گفتم که چینش سخنرانان برای نکوداشت او، گویای «فیروزان فرهنگمدار و فراتاثیر» نیست؛ چنانکه سال قبل هم که قرار بود طراحی مراسم بزرگداشت او را به این دوستدارش بسپارند، همه حرفم با دوستان ارشاد این بود، مراسم نکوداشت جناب فیروزان، نباید مدل مراسم ارشادی ها برگزار شود و... القصه که نشد...
حالا در آن میانه، دلی دیگر می گفت، بروم به مجلس پاسداشت زنده یاد آقا«مصطفی واحدی»، فعال فرهنگی اثرگذار در شاهرود و سمنان، که جمعی از بچه های جبهه فرهنگی انقلاب برگزار می کردند.
در کشکمش درونی یک انتخاب، دو دل، مانده بودم بین رفتن به مجلس همزمانی در موزه هنرهای معاصر و حسینیه هنر؛ که یکی این سوی پارک لاله و دیگری آن سوی پارک؛
ناگهان «عزیزبانو» زنگ زد که به تهران می آید تا او را به مجلس بزرگداشت جناب فیروزان ببرم. دیگر گویی، او مسیرم را به سمت موزه هنرهای معاصر انتخاب کرده بود. گرچه کشمکشی درونی، همچنان دست بر نمی داشت. کسی در قلبم میگفت، خب معلوم است که توفیق و لیاقت نداشته ای که بین موزه هنر و حسینیه هنر، راهت به سمت محفل روشنفکران کشیده شده...
راست است و حقیقت دارد که اگر به اقتضای تجربه های زیسته، جهانِ ارتباطاتِ آدمی، در محدوده خاصی تعریف نشده باشی؛ و حلقه به گوش این سو یا آن سوی سیاست نباشی؛ و بین همه دوگانه های زماندار و دست ساز روزگار، نخواهی که یکی را سیاه و دیگری را سفید ببینی، مدام در میان کشمکش هایی سیر می کنی که باید به گونه ای حلش کنی... چگونه همه را دوست بداریم؟ …



































































































































































