روایت حاج قاسم از اولین باری که به زیارت امام رضا(ع) مشرف شد
سید جواد با پسر جوانی آن جا بود. بعد از سلام و علیک گفت: این دوستم حسن است.
به او هم گفت: قاسم بچه کرمان است. همان که برایت گفتم.
سه نفری رفتیم توی گود و ورزش کردیم. به بدن سید جواد و حسن که نگاه می کردم، بدن هایشان ورزیده نبود. اما خوب میل می زدند و شنا می رفتند. معلوم بود حسن تازه پایش به زورخانه باز شده. بیست تا شنا که می رفت روی تخته می خوابید. بعد از تمرین، سه تایی رفتیم گوشه ای خلوت و روی یکی از میزهای ورزشی نشستیم. سید جواد از من پرسید: تا حالا اسم دکتر علی شریعتی را شنیده ای؟
گفتم: نه نشنیده ام.
سید گفت: شریعتی معلم ضد شاه است، چند کتاب هم نوشته.
دیگر از کلمه ضد شاه تعجب نمی کردم. وقتی فهمیدند من هم گوشم به این حرف ها آشناست، ترس شان ریخت. حسن پرسید: قاسم آیت الله خمینی را می شناسی؟
گفتم: نه.
گفت: تو مقلد کی هست؟
گفتم: مقلد چیه؟
به هم نگاه کردند، خندیدند. از خیر بحث تقلید گذشتند. حسن دوباره پرسید: تا حالا حتی اسم آقای خمینی را هم نشنیده ای؟
جواب دادم: نه.
سید جواد و حسن درباره امام خمینی برایم حرف زدند که از سال 1342 با شاه مبارزه می کند و الان توی نجف تبعید است. گفتند او مرجع تقلید بسیاری از مردم ایران است. حرف هاشان که تمام شد آهسته اطراف را پاییدند. وقتی مطمئن شدند کسی آن دور و بر نیست، حسن از زیر پیراهنش عکسی در آورد و نشانم داد، روحانی میان سالی که با عینک کتابی می خواند، زیر آن نوشته بود، آیت الله سید روح الله خمینی. چهره مرد جوری بود که بی اختیار از او خوشم آمد. حسن گفت: می خواهی این عکس را به تو بدهم؟
زود گفتم: بله می خواهم.
حسن گفت: فقط یادت باشد این عکس را نباید کسی ببیند وگرنه سر و کارت با ساواک است. در به در دنبال کسانی هستند که عکس آقا را دارند.
آن را گذاشتم زیر پیراهنم. خداحافظی کردم و برگشتم مسافرخانه. توی اتاقم عکس را بیرون آوردم و جایی گذاشتم که خوب نگاهش کنم. توی سرم دائم اسم امام خمینی و دکتر شریعتی می چرخید. مانده بودم چرا آن دو جوان سرامیککار تهرانی توی شش ماهی که با هم کار می کردیم، از این دو حرفی نزده بودند. دوست داشتم فقط بنشینم و عکس را نگاه کنم. دیگر زورخانه نرفتم. می رفتم حرم و بر می گشتم مسافرخانه. فکر و ذکرم امام خمینی شده بود.
روز چهارم یک راست از حرم رفتم گاراژ و بلیت کرمان گرفتم. عکس سیاه و سفید آقا را از زیر پیراهن به قلبم چسبانده بودم. فکر می کردم راز مهمی را با خودم به کرمان می برم. وقتی رسیدم و عکس را به علی یزدان پناه نشان دادم، پرسید: این عکس را از کجا آورده ای قاسم؟ اگر تو را با آن بگیرند بیچاره ات می کنند، می کشندت، قاسم شوخی نیست! نمی ترسی؟
پیش از آن هم نترس بودم. توی گاردن پارتی کرمان دوچرخه ها را پنچر کرده و پاسبان شهربانی را که به آن دختر بی حرمتی کرده بود زده بودم. ترک موتور 750 دوستم حسن می نشستم و توی خیابان های کرمان ویراژ می دادیم. غرور جوانی با هیکل ورزشکاری و مهارت در فنون کاراته، بادی در دماغم انداخته بود که از دعوا و کله گرفتن نمی ترسیدم، اما حالا شجاعت تازه ای در خودم احساس می کردم، انگار آن عکس همه ترسم را گرفته بود. فکر می کردم ساواک هم مثل حریف کاراته ام است و می توانم او را با چند ضربه بیندازم زمین. عکس امام خمینی قلبم را گرم کرده بود.
کتاب قاسم به روایت مرتضی سرهنگی؛ ص 45-47















































































































































![[مسعود دشتی درخشان] معنای بشکه در بازار نفت](/news/u/2026-08-19/ettelaat-i03jj.jpg)



















