به گزارش رکنا از همشهری، این را محمد صالحی، پدر خانواده، میگوید؛ مردی که تا پیش از آن روز، خود را خوشبختترین مرد دنیا میدانست. او از صبح حادثه میگوید؛ از روزی که مثل همیشه همسر و دو فرزندش همراهش بودند و مسیر محل کار را با شوخی و خنده طی کردند.
صالحی روایت میکند: «من یک پسر ۱۶ساله دارم. روز حادثه، خدا او را برای من نگه داشت. همه با هم سوار ماشین شدیم و به سمت محل کار من رفتیم. بین راه کلی شوخی و بگوبخند داشتیم. حالمان خوب بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، همسرم و بچههایم را بوسیدم و خندان و شاد خداحافظی کردم. گفتم شما بروید.»
او همانجا کنار خیابان ایستاد و تا آخرین لحظه رفتن خانوادهاش را نگاه کرد؛ غافل از اینکه این آخرین دیدار عادی آنهاست.
«حس میکردم خوشبختترین مرد دنیا هستم. آن لحظه اصلاً تصورش را نمیکردم که حمله هوایی آمریکا و اسرائیل زندگی ما را برای همیشه تحتتأثیر قرار دهد و بازگشت عزیزانم به خانه، بین آسانسور ساختمان و پارکینگ، به شکلی دیگر رقم بخورد.»
صالحی مکثی میکند و با آهی کوتاه ادامه میدهد: «طولی نکشید که خبر دادند شهرک بروجردی را با موشک زدهاند. در دلشوره و بهت و وحشت سرگردان بودم که باخبر شدم منزل ما هم مورد اصابت قرار گرفته و آوار شده است. دنیا روی سرم خراب شد. انگار تمام خوشبختیام را در یک ثانیه از من گرفتند.» مادری زحمتکش و همسری فداکار
صالحی در میان خاطراتش از همسرش، لیدا میرلک، میگوید؛ زنی که به گفته او در ۲۰ سال زندگی مشترک، همواره همراه و پشتیبان خانواده بوده است.
او میگوید: «یادم نمیآید در طول ۲۰ سال زندگی، کاری کرده باشد که من به سختی بیفتم. همیشه میگفت باید رفیق و همراه تو باشم. در مشکلات و سختیهای روزگار کنارم بود و سعی میکرد از نظر مالی هم کمکحال خانواده باشد.»
لیدا در مصلای امام خمینی(ره) غرفهای داشت و درآمد حاصل از آن را صرف زندگی خانواده میکرد.
صالحی ادامه میدهد: «هرچه به او میگفتم خودش را به سختی نیندازد، قبول نمیکرد. میگفت هم سرگرم میشوم و هم خیالم راحت است که کنار خانواده هستم. هر وقت هم گرهی در زندگیمان پیش میآمد، به امام زمان(عج) متوسل میشد.» دختر قصههای بابا …
































































































