یک روز در همان تابستان بعد از مدت ها که قرار بود که موزه بهزاد در کاخ سعدآباد بروم بالاخره اصرار یکی از دوستان جان کارگر افتاد و رفتیم سمت سعدآباد.
تجریش که رسیدیم دیداری با مرغ سوخاری های لذیذ کابوکی تازه کردیم و گرسنگی که از سرمان افتاد طریق عاشقی یادمان افتاد.
راه افتادیم سمت سعد آباد ، بلیط را خریدیم و رفتیم داخل محوطه. 300-200 متری که از مسیر شیب دار محوطه بالا رفتیم رسیدیم به کاخ کرباس یا ولیعهدی که در زمان محمد رضا پهلوی مدتی کاخ رضا پهلوی بود و از اوایل دهه 1370 به عنوان موزه حسین خان بهزاد پذیرای علاقه مندان است.
نام استاد و آوازه اش برایم غریب نبود. اما آن فقط وصف العیش بود. سالن های 5 گانه موزه پر بود از تابلوهایی که استاد با قلم سحرآمیزش به حافظه تصویری مملکت اضافه کرد.
پرده بی مثالش از شیخ صنعان و دختر ترسا که با مرکب روی مقوا کشیده و شاهزاده باز به دست که با آبرنگ و گواش روی مقوا جاودانه شده دیدنشان برای من تبدیل به تجربه ای بی مانند شد.
کار گشتن ما در آن موزه آن روز تمام شد اما داستان من و حسین خان تازه شروع شده بود. این طوری شد که کاراکتر حسین خان بهزاد جذابیت خاصی برایم پیدا کرد.
شیخ صنعان و دختر ترسا
در موردش خواندم و شنیدم. متولد سال 1273 در اصفهان جان که روزی ملک الشعرای بهار در مورد بزرگی هنرش این گونه سرود:
خداوند هنر، استاد بهزاد که نقش از خامهٔ بهزاد به زاد
انگشتانش روی پرده می رقصدیدند و برایش مرکب، گواش و آبرنگ تفاوتی نداشت. او پرده می ساخت ماندگار از برای روزگار.
بیشتر که خواندم و شنیدم از زندگی و هنرش، فهمیدم بین حسین خان و میرزاده عشقی الفتی جانانه بوده و این میرزاده عشقی بود که این جوان اصفهانی با استعداد را ترغیب کرد که کارگاه نقاشی دایر کند و سفارش کار بگیرد و جدی تر پیگیر این نبوغ خدادادی اش باشد. …





































































