پنجشنبه, ۳۱ خرداد, ۱۴۰۳ / 20 June, 2024
مجله ویستا

در دنیای یاغیان موهوم


در دنیای یاغیان موهوم

درباره فیلم وسترن و غیرمتعارف «قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو»

در قلب و بطن فیلم خبرساز و جدید «قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو»، یک ارتباط عجیب و ویران کننده میان ۲مرد مشابه ولی دچار عذاب قرار داردو سرانجام یکی از آنها دیگری را می کشد. چنین ارتباط غیرمعمول و مرموزی در دل «تیک»های (برداشت های) طولانی و نماهای مکرر از مناظر و افق ها و سرزمین های وسترن و در میان گفتار و کلمات و دیالوگ های قدری سنگین گم شده و گاه اثر خود را از دست داده است. پرداختن مفرط به افکار خود و محتویات درون ذهن، ابتدا از کارگردان فیلم یعنی اندرو دو دومینیک شروع می شود و سپس به اکثر بازیگران اصلی بسط می یابد و در نتیجه برخی بازی ها فاقد استحکام و استمرار است و نوعی ابهام در آن به چشم می خورد.

این فیلم براساس رمانی از ران هانسن ساخته شده، ولی به جای این که فیلمسازان خط فکری او را تعقیب کنند و پارانوا و تضاد اندیشه ها در دنیای یاغیان بزرگ (و سرآمد آنها جسی جیمز معروف) را به تصویر بکشند و فقط روی جذابیت منفی این یاغی محبوب (و به قول مخالفانش اسب دزد خرده پا) مانور کنند، بیشتر روی وجوه غیرقابل اثبات کاراکتر و کارهای جیمز و برخی اطرافیان او تمرکز کرده و در نتیجه دستمایه مناسبی را به هدر داده اند و یا حداقل می توان گفت که حداکثر بهره لازم را از پتانسیل و نیروی موجود در عرصه نبرده اند. فیلم ظاهراً تمام ادوات موفقیت کامل را در اختیار داشته و با این که حالا نیز موفق نشان می دهد، اما به نظر می رسد که بخش هایی از نیروها و امتیازات بالقوه خود را به هدر داده است.

«قتل جسی جیمز به دست رابرت فورد ترسو» را کمپانی براد پیت که بازیگر رل اصلی فیلم (جسی جیمز) نیز هست و همچنین استودیوهای ریدلی و تونی اسکات معروف تهیه کرده اند و نام و اوصاف و برخی تصاویر فیلم، عظیم نشان می دهند. اما فروش فیلم به درجات بالایی نرسیده، زیرا آنها که فیلم را دیده اند، به دوستان خود چندان توصیه تماشای آن را نکرده اند و صف های بالنسبه طویل دو سه روز اول در مقابل سالن های محل پخش آن، جای خود را به تعداد محدودی تماشاگر کنجکاو داده که فقط اهمیت نام براد پیت توانسته است آنها را به آن محل بکشاند. به واقع این فیلم به لحاظ تجاری و قوه پولسازی سریع تر از آنچه رابرت فورد، جسی جیمز را کشت، به قتل رسید و یا طبق برآوردی خوش بینانه تر مجروح شد.

فیلم ۱۶۰ دقیقه طول می کشد و تازه در دقیقه ۱۳۲ است که رابرت فورد (با بازی کیسی افلک) جیمز (پیت) را با شلیک گلوله ای از پای درمی آورد. آنچه در دقایق باقی مانده و پس از مرگ جیمز روی می دهد و باید رازهای دیرپای زندگی «افسانه ای شده» او را توضیح بدهد، آنقدرها شفاف تر و روشن تر از بخش ها و سکانس های قبل از صحنه منجر به مرگ نیست. بنابراین فیلم از نوعی عدم توازن و بی تعادلی رنج می برد و وقت زیادی به شرح و بسط بدیهیات و چیزهای قابل اجتناب اختصاص داده شده و در عوض اصل ماجرا به اندازه کافی شکافته نشده و از پیامدهای قضیه نیز به حد نیاز یاد نشده است.

در سال ،۱۸۸۱ جسی جیمز در اوج اشتهار خود به عنوان یک یاغی قرار دارد و همه جا او را می شناسند و کارهایش را با کنجکاوی تعقیب می کنند. رابرت فورد (یا باب فورد) جوانی ۱۹ ساله و ناآرام و یک گاوچران محلی است و البته برادر کوچک یکی از اعضای سابق دار و دسته جیمز به شمار می آید. او هر چیزی را که درباره یاغیان زمان گفته یا نوشته شده و هر چیز بیان شده و مکتوب در خصوص آنها را شنیده و خوانده است و به طرز غریبی به سمت سرآمد آنان یعنی جسی جیمز کاریزماتیک و در عین حال ترسناک، کشیده می شود. جسی سر کرده گروه یاغیان و در این امر با برادر بزرگش فرانک (با بازی سم شپرد پیر) شریک است و با این وجود شپرد در فیلم و درمتن داستان، به اندازه کافی مشاهده نمی شود. اکثر اعضای گروه از رفتار تند و غیرقابل محاسبه جسی جیمز می ترسند. او آماده انفجار و حتی قتل است و با این وجود رابرت فورد او را می پسندد و وی را الگوی خود قرار می دهد و پیوسته از خود می پرسد که آیا می تواند مثل او برای دیگران جذاب و ترس آفرین و موهوم باشد و آیا کاریزمایی از این دست برای او میسر است. با این حال فیلمسازان به ما به صراحت نمی گویند که هدف نهایی رابرت در ابتدا و حتی اواسط ماجرا چیست. او می خواهد تبدیل به جسی جیمز و یا حداقل تا حدی شبیه به او شود و یا او را بکشد. این یکی از رازهای فیلم و در عین حال دلایل موفقیت فیلم است، زیرا به ما می گوید که مردم چه در اعصار گذشته و چه امروز با پدیده شهرت مشکل دارند و گاه نمی دانند چطور با آن برخورد کنند. آنها دائماً در این خصوص می اندیشند که آیا کاملاً مقابل این شهرت سر تسلیم فرود آورند و وسیله بسط آن شوند و یا آن را فقط با چشم و حواس خود تعقیب کنند. فیلم اندرو دومینیک طبق این توضیح نوعی مکاشفه در پدیده شهرت مفرط یاغیان جذاب است که مردم نمی دانند از جذابیت منفی این افراد به چه برداشتی برسند واگر این یاغیان قاتل اند پس به چه سبب به سمت آنها کشیده می شوند و اگر قاتل نیستند، «ناخودآگاه آنها» به آنان نهیب می زنند که از پیروی کامل از این یاغیان تیره اندیش پرهیز کنند. رابرت فورد لابد باید در چنین تعریفی بگنجد و اگردر اواخر قصه جیمز را می کشد و تقریباً معروف ترین یاغی دنیای وسترن را از صحنه خارج می کند، لابد به این معنا است که پاسخی بر ابهامات خود نیافته و مسأله برای خودش لاینحل مانده است.در عین حال دومینیک، حالت بلاتکلیف فورد و این نکته را که او نمی داند با بت موهوم و مشکوک خود چه کند، با برخی صحنه ها و سکانس های نه چندان بارز و گاه تکراری بیش از حد کش می دهد. ابرها بر فراز آسمان غرب وحشی جمع می شود و چمن ها و علف ها دائماً در مسیر وزش باد تکان می خورند. مردان و بهتر بگوییم یاغی ها و گروه جیمز به زندگی آرام و حساب شده خود ادامه می دهند و هر نگاه خیره شان به یکدیگر و یا اشیا و زمین های پایان ناپذیر روبرو با اندیشه فردایی غیرقابل محاسبه صورت می پذیرد. گاهی به این نتیجه می رسید که آنها واقعاً از آینده می ترسند وگاه تصور می کنید که زندگی برای آنها پدیده مسخره ای بیش نیست و به سوی مرگ می شتابند، زیرا لااقل می دانند که چیست.

دومینیک همچنان موفق و همچنان ناموفق است! یکی از وجوه آن نوع گویش و لهجه کاراکترهای اوست. نمی دانیم که گویش جیمز و اطرافیانش واقعاً همان چیزی است که در قرن نوزدهم در ایالت میسوری آمریکا (محل جولان این باند) رواج داشته است یاخیر، اما هر چه بوده باشد، برای گوش ها و هوش های دریافت کننده آن در سال های نخستین هزاره سوم، مثل یک فرآیند ناشناخته و حتی صداهایی غیرقابل محاسبه است.

خود دومینیک نیز بلاتکلیف بوده است. او نمی داند در ترسیم گروه جیمز که از مشهورترین دار و دسته های یاغیان غرب وحشی بوده است، دقیقاً چگونه عمل کند. آنها ضدقهرمان هایی جذاب اند ویا مشتی دزد خرده پا که آرزوی بی ثمر بزرگ شدن را دارند و فقط وقت می گذرانند؟ آدم های ترسیم شده توسط این کارگردان، چیزی میان این دو هستند و در چنین برزخی گرفتار آمده اند. جیمز یک قاتل بالفطره نشان می دهد که گاهی خشونت هولناک خود را با بذله گویی های تلخ پوشش می دهد و حتی می کوشد با محبت تصنعی اش، چیزی دیگر را از کاراکتر خود بروز بدهد. با این حال در داستان گاه غیرمنطقی دومینیک، او یک روان پریشی غیرقابل پیش بینی است که به هر کس شک کند، با شلیک گلوله ای او را می کشد و به دنبال دلیل و مستندات محکمی نیز در این خصوص نیست و حتی زحمت اثبات درستی اندیشه اش به خودش را نیز نمی دهد. طبق این فرضیه اگر رابرت فورد پیشدستی نمی کرد و جسی را نمی کشت، جسی مطمئناً او و همچنین برادرش چارلی (سام راک ول) را از پای درمی آورد.

با این وجود رابرت فورد خلق شده به وسیله کیسی افلک، قابل فهم ترین و تقریباً دلنشین ترین کاراکتر قصه نشان می دهد. افلک در این راه صدای خود را نیز صاحب نوعی خش کرده و گاهی چنان بم حرف می زند که نمی توان شنید. جوری راه می رود که انگار همیشه درصدد کشف و پیدا کردن چیزی است. او به نظر جذاب می آید، اما خودش از این مسأله مطلع نیست. کاراکتر او موجودی است که سال ها به دنبال یک چیز و کارخاص بوده و حالا که به آن رسیده نمی داند با آن چه بکند. اگر این را بپذیریم، او لابد پس از کشتن جیمز از این کار نفرت کرده، زیرا به وی شهرت توأم با نفرتی را بخشید که سال ها بعد از اتمام حیات وی نیز، به نام و سلوک او پیوند خورده است.

از همه بدتر (و شاید هم واقعی تر) آن است که رابرت فورد و برادرش چارلی پس از واقعه منجر به قتل جیمز، با تکیه بر شهرت حاصله دست به سفر به این ایالت و آن ایالت می زنند و معرکه می گیرند و نمایش هایی به راه می اندازند و در آن صحنه قتل جسی جیمز را بازآفرینی و با آن کاسبی می کنند و در این میان چارلی یعنی برادر بزرگتر، رل، جیمز یعنی مقتول ماجرا را بازی می کند و هر روز با شلیک رابرت در دل نمایش او از پای درمی آید. گروه جسی جیمز دیگر پس از آن تشکلی ندارد و ترس آفرین نیست. میان دو عضو گروه (با بازی پل اشنایدر و جره می رنر) درگیری جدیدی روی می دهد که به واقع ادامه ای بر ستیزهای قبلی آنها است اما با این فرق که به قیمت مرگ هر دو تمام می شود. در هر حال، زنان حاضر در زندگی این مردان و به واقع همسران آنها، شامل کاراکترهای مری لوییز پارکر (همسر جیمز) و زویی دوشانل، کمتر مورد بررسی قرار می گیرند و حتی حجم زمان اختصاص داده به آنان، باوجود طولانی بودن فیلم، اندک است.

با این حال میسوری دردهه ۱۹۸۰ (در بازآفرینی سال ۲۰۰۷ آن در گوشه ای از کشور کانادا!) سرزمینی جالب و بکر نشان می دهد و زیبایی های طبیعی آن محسوس ولی تنهایی و گستردگی آن به عظمت تنهایی زندگی یاغی های ناشناخته است. موسیقی متن فیلم نیز که کار نیک کیو و وارن الیس است، از محسنات فیلم به شمار می آید و برجذابیت های مرموز موجود افزوده است. از همه جالب تر ریتم محزون این موسیقی است که از همان ابتدای فیلم، غم و عزای «مرگ در راه» (جیمز) را گواهی می دهد. ای کاش دومینیک با کم کردن از زواید و زدن صریح تر و سریع تر به قلب حادثه، بر تأثیرگذاری نقاط مثبت فیلمش می افزود. هر چه باشد، سوژه دستمایه کار او (کاراکتر جسی جیمز) هنوز از جذاب ترین سوژه های فرهنگ وسترن و کسی است که مردم حتی در اوایل قرن بیست و یکم نمی دانند که مثل گنگسترهای جذاب فیلم های پلیسی مورد حمایت خویش قرار دهند و آنها را ضدقهرمانانی بر حق بدانند و یا اسب دزدهایی که در یک جامعه فاقد وسایل ارتباطات و خبررسانی مدرن (دهه های ۱۸۷۰ و ۸۰) چنان شهرت توأم با ترسی به هم زدند که با زندگی مردم و با فولکلور و افسانه های آن پیوند ابدی - لااقل در فرهنگ غرب - خوردند و بسیار بیش از آنچه شایسته اش بودند، بزرگ و محبوب و رازگونه شدند.

وصال روحانی‎/ منبع: Premiere