جمعه, ۱۰ اسفند, ۱۴۰۳ / 28 February, 2025
کاش به جای رنگ مانتو صداقت مُد می شد

وقتی گفتند قرار است مصاحبه با بهنوش بختیاری رأس ساعت ۸ صبح انجام شود، خیلی تعجب کردم. چون در طول این چند سال برای اولینبار بود که قرار گفتگو در چنین ساعتی از صبح آن هم با یک هنرمند گذاشته شده بود. فکر کردم که حتماً باید گفتگوی جالب و متفاوتی در آن ساعت از صبح رقم بخورد، اما همچنان شک داشتم که ساعت گفتگو درست باشد...
قرار گذاشته بودیم که این مصاحبه با همراهی پدر و مادر بهنوش و در خانه آنها اتفاق بیفتد، ما هم بدقولی نکردیم و رأس ساعت جلوی در خانه رسیدیم. اما از جواب ندادن بهنوش به موبایلش (که طبیعتاً باید آن ساعت خواب باشد) و به تعویق افتادن پاسخگویی زنگ در خانه فهمیدیم که حدسمان درست بوده و با اشتباهی که از طرف ما صورت گرفته، با یک اختلاف ساعت ۱۲ ساعته سر قرار رفتهایم! اما سرانجام قرار ملاقات ما برای ساعت ۸ شب فیکس شد. بهنوش هم آمد و با اینکه قرار بود به تولد بهاره رهنما برود، تا نیمهشب کنار ما نشست و با انرژی و مهربانیاش ساعات خوبی را رقم زد. نتیجه این دو، سه ساعت هم یک گپوگفت جذاب با حضور پدر و مادر بهنوش بختیاری شد که در آن درباره همهچیز؛ از شرایط ازدواج عجیب و غریبش گرفته تا صحبتهایی که پارسال در برنامه «ماه عسل» به زبان آورد و رنجش خانوادهاش را به دنبال داشت، گپ زدیم.
اینطور که معلوم است، شما آدم پرانرژی و فعالی هستی. در این شرایط کار و زندگی چطور توانستهای چنین روحیهای داشته باشی و آن را به همین شکل حفظ کنی؟
چیزی که در تمام سالهای زندگی یاد گرفتم این بوده که هیچگاه نیفتم و هیچچیز نتواند بیشتر از دو، سه روز من را از روتین زندگی خودم دور کند. البته اینطور هم نیستم که بگویم همیشه شادم و هیچ غمی به سراغم نمیآید. من همیشه هفتهای یک روزِ کامل به خودم مرخصی میدهم و سعی میکنم هر روز از خانه بیرون نروم، چون اصلاً روحیه این کار را ندارم. اما اساساً به لحاظ هورمونی و ژنتیکی، انرژی بالایی دارم؛ به طوری که الان که ساعت ۱۰:۳۰ شب است، این انرژی را دارم که به خانه بروم و تا ۴ صبح مطلب بنویسم یا کتاب بخوانم یا حتی بروم بدوم. یک مقدار از این جریان به ژنتیک و ساختار بدنی من مرتبط است، به غیر از این در بحث روانشناسی سیستم جدیدی به نام D.I.S.C آمده که نشاندهنده طبقهبندی رفتاری آدمها است و من جزو آدمهای I هستم. آنها افرادی هستند که کاملاً برطبق احساساتشان رفتار میکنند و منطق ضعیفتری دارند. این افراد اصولاً دوست دارند با مردم بجوشند و از یکجا نشستن خسته میشوند. دنبال هیجان و ماجراجویی هستند و من هم از اینکه دنبال کارهای مختلف باشم، لذت میبرم. کاری هم ندارم که مردم چه میگویند و چه فکری میکنند!
پس احتمالا این نوع زندگی از ابتدا در ذات شما وجود داشته.
زندگی من طبقهبندی و زمانبندی دارد و الان هم مشغول انجام چند کار مختلف با یکدیگر هستم که از آن هم لذت میبرم. من اصولاً پتانسیل یک زندگی شاد را دارم، چون وقتی یک فوت ناگهانی (مثل فوت خانم ژیلا مهرجویی) به گوشم میخورد، با خودم میگویم که چقدر زندگی بیارزش است و چرا نباید راحت زندگی کنم. با این حال مسائل عدیدهای هست که اذیتم میکند، مثل جریانات مالی دو سال اخیر که برای ما بازیگران اتفاق افتاده و پولهایی که به ما نمیدهند. این کار یک نوع توهین به شخصیت ما است، البته بگذریم از اینکه چرخه اقتصادی زندگی ما واقعاً میایستد، تمام اینها را که کنار بگذاری، احساس میکنی عزتنفس و غرورت زیر سوال رفته است. به این فکر میکنی که این همه انرژی و پتانسیل مثبت صرف کار کردهای، اما نتیجهاش به جایی نرسیده و بابت آن یک معذرتخواهی هم از تو نشده. بههرحال این مسائل باعث میشود که آدم یک افت روحی داشته باشد؛ مخصوصاً مسائل مالی، اختلافات خانوادگی یا لطمههای کوچکی که ما در روابطمان به هم میزنیم. به هر حال هر برخورد کوچکی روی آدم تأثیر میگذارد، به همین دلیل فکر میکنم ما آدمها در قبال هم وظیفه داریم و باید به هم انرژی مثبت بدهیم. در واقع گناه است اگر ما آگاهانه باعث شویم حتی یک درصد انرژی منفی در کسی ایجاد شود. البته متأسفانه ما مدام این کار را در حق هم انجام میدهیم. کتابهایی که در زمینه افکار و انرژی مثبت هستند را زیاد میخوانم که خب خوب هم هستند، اما نمیتوان فقط به این موضوع تکیه کرد که به تکتک آدمها بگوییم مثبت باشند. جامعه، دولت و آدمها همه در برابر هم مسئولاند و باید در ایجاد این حال خوب یکدیگر را همراهی کنیم.
طبیعی است که همه افراد در زندگی خود روزهای ناآرام هم داشتهاند. برای اینکه چنین حسی درونات ریشه نکند و از بین برود، راه حل خاصی داری؟ مثلاً برخی به سفر میروند، بعضیها موسیقی گوش میکنند، اصلاً بعضیها یک دل سیر گریه میکنند تا خالی شوند و بعضیها هم به دکترهای روانشناس پناه میبرند...
بهنوش: راستش را بخواهی، خیلی باید زرنگ باشی و دنبال راهکار بگردی که خودت را از چنین باتلاقی نجات دهی و مدت زمان طولانی در آن گیر نکنی. اتفاقاً چنین روزهایی در زندگی من زیاد اتفاق میافتد، چون اساساً افرادی که شاد هستند و میخندند، با چنین مسائلی بیشتر دست و پنجه نرم میکنند. من سعی میکنم به تمام این راهکارها که گفتی متوسل شوم. مثلاً همین فردا وقت مشاوره دارم و حتماً هم میروم. من باید روی خودم کار کنم، چون اگر شخصیت خودم را رها میکردم، خیلی پیشتر از اینها میافتادم. اما بهترین کاری که این چند وقت روی من خیلی تأثیرگذار بوده و آرامم میکند، بدون هرگونه شعاری نماز خواندن است. نماز و قوای معنوی را تربیت کردن، اینکه به خدا و این موضوع فکر کنی که یک انرژی برتر در دنیا تو را حمایت میکند. این روزها تنها چیزی که حالم را خوب میکند، ایمان است. اگر این حرف زدن مستقیم با خدا را نداشته باشم، نمیدانم چه بلایی سرم میآید.
این ایمانی که از آن صحبت میکنی، از ابتدا در خانواده شما وجود داشته و با آن رشد کردهای یا کمکم و در طول زمان به این نتیجه رسیدهای؟
بهنوش: از ابتدا بوده چون ما یک خانواده معتقد، کاملاً سنتی و مذهبی هستیم. پدر و مادرم کاملاً نمازخوان هستند و از ابتدا هم ما نماز و روزه را در خانهمان دیدهایم. اما خب خدا را شکر، دُگم نیستند. در کل، من در خانوادهای بزرگ شدهام که مذهب نه به شکل تندروی، بلکه به شکل متعادل در آن وجود داشته. به نظر من ایمان یک مسئله شخصی است، مثلاً خود من در یک دوره از زندگیام خیلی محجبه بودم و چادر سرم میکردم. مامانم هم یادش است...
خانم بختیاری: بله در دوران ابتدایی و سن بلوغ.
بهنوش: بله، راضی هم بودم. الان هم کتاب مرجع من در زندگی «نهجالبلاغه» است و هر شب پیش از خواب دو، سه صفحه از رفتار و منش «حضرت علی (ع)» را میخوانم. ایشان هم به عنوان یک شخصیت مذهبی قابل احترام است، هم به عنوان کسی که مکتب جدیدی از انسانیت را یاد میدهد. همیشه انرژی خوبی از نهجالبلاغه میگیرم و حضرت علی (ع) را خیلی دوست دارم. با خودم فکر میکنم که کاش چنین آدمی در دوره ما وجود داشت و میتوانستیم داد و شکایتمان را پیش او ببریم. ایشان در دین اسلام جایگاه ویژهای دارد و برای ما مسلمانها عزیز است و نوع بیانات ایشان به گونه?ای است که برای تمام بشریت مفید بوده و خواهد بود.
فکر میکنم این قسمت را باید پدر و مادر جواب بدهند؛ راجع به انرژی بالا و شیطنت بهنوش صحبت کردیم. از بچگی هم چنین شخصیتی داشت و شیطان بود؟
خانم بختیاری: بله، از بچگی همینطور بود. همیشه عروسکهایش را که بیشتر حیوانات بودند، دور هم جمع میکرد و برایشان تولد میگرفت. بهنوش همیشه دوست داشت استقلال داشته باشد و نمیخواست که من پشتاش باشم. حتی روزهایی که میخواست به آمادگی برود، دوست نداشت من برسانماش. برای همین همیشه دورادور مواظباش بودم.
آقای بختیاری: او از بچگی یک شخصیت استثنایی داشت و همیشه دوست داشت با فکر خودش پیش برود.
بهنوش: فکرم را تحمیل میکردم (خنده).
آقای بختیاری: همیشه کارهای درست و منطقی انجام میداد. ما به عنوان پدر و مادر میدیدیم که کارهای غیرمنطقی انجام نمیدهد و عملکرد و کارش مورد قبول خانواده و اجتماع بود و همین مسائل هم بود که باعث شد به کار هنری کشیده شود. خدا را شکر بهنوش همیشه انرژی داشته و ما به عنوان پدر و مادرش از عملکردش از بچگی راضی بودهایم و الان هم راضی هستیم. البته طبیعی است که گاهی اوقات بین خانوادهها مسائلی پیش بیاید، اما سعی میکنیم آنها را در جمع خودمان حل کنیم. بهنوش دریایی از محبت است و از فرشته بودن فقط دو تا بال کم دارد!
خانم بختیاری: من همیشه از بهنوش انرژی میگیرم. چند وقت پیش جراحی قلب باز داشتم و زمانی که در بیمارستان بستری بودم، پرستارها همیشه به من میگفتند چرا وقتی بهنوش میآید، اصلاً احساس درد نداری؟ میگفتم از بس انرژی خوب از او میگیرم.
بهنوش: چند وقت پیش با مادرم به کیش سفر کرده بودیم که دیدم خدا را شکر مامان اصلاً شبیه مریضها نیست. برای خودش راه میرفت و خرید میکرد.
خانم بختیاری: تندتر از شما هم میرفتم (خنده).
بهنوش: آره واقعاً. ببینید چقدر انرژی خوب برای انسان مهم است. این رابطه کاملاً متقابل است و من هم از پدر و مادرم انرژی میگیرم. یک دوره کمی بینمان شکرآب بود، آن هم نه به صورت ظاهری. توی دلمان بود، اما به روی خودمان نمیآوردیم، مثل اتفاقاتی که در تمام خانوادهها میافتد.
آقای بختیاری: این دلخوریهایی که بهنوش میگوید را من مثل قطرهای در اقیانوس حساب کردم و اصلاً اجازه ندادم خودش را نشان دهد.
این ناراحتیها به همان صحبتهایی که ماه رمضان پارسال در برنامه «ماه عسل» کردی برمیگردد؟ همان ماجرای معروف همذاتپنداری با مهمان برنامه...
بهنوش: یکمقدارش به همان برمیگردد و یکمقدارش هم خیلی شخصی است. این مشکلات بین خانوادهها پیش میآید و هیچگاه انرژی آدمها با هم صاف صاف نیست. مخصوصاً وقتی خواهر و برادر داشته باشی.
خانم بختیاری: اما من الان کاملاً با تو صاف هستم و نمیتوانم کدورتی از تو به دل بگیرم.
بهنوش: من هم با شما صاف هستم.
این کدورت را چطور بین خودتان از بین بردید؟
آقای بختیاری: همین را عرض میکنم که این موضوع برای ما مثل یک قطره در دریا بود. به خودش هم گفتم، خیلی از این موضوع ناراحت بود و گریه میکرد. بعضی روزها سه، چهار بار زنگ میزد و میگفت بابا من اشتباه کردم، من را میبخشی؟ میگفتم اصلاً حرفاش را نزن.
بهنوش: بابا که اصلاً اولش گفت من آن برنامه را ندیدم!
آقای بختیاری: وقتی دیدم خودش خیلی ناراحت است، برای اینکه این ناراحتی برطرف شود، به او گفتم بابا تو آنقدر خوبی که این موضوع مثل یک قطره در دریا بود. اینقدر ناراحت نباش، من اصلاً آن را فراموش کردم.
بهنوش: اگر آدم انرژی صافی با کسی نداشته باشد، اصلاً راجع به آن حرف هم نمیزند، بیتفاوت به یک گوشه میرود و زندگی میکند. مثل خیلی از خانوادهها که هر کدام یک طرف هستند و با هم حرف نمیزنند. من اصلاً دوست ندارم که روابطم با خانواده یا خانواده همسرم اینگونه باشد، اما یکی از اخلاقهای من این است که نمیتوانم چیزی را درون خودم نگه دارم. به همین دلیل کسانی که دوروبر من هستند، میدانند که بهنوش هیچگونه پیچیدگی ندارد. عصبانیت، حسادت، مهربانی... همهچیز من رو است. خدا را شکر میکنم که حداقل تکلیف آدمها با من معلوم است. خوشحالم که احساساتم را بازگو میکنم و بهشدت معتقدم که آدمها در روابط اجتماعی باید با هم شفاف باشند و راحت حرفشان را بزنند. اصلاًً این اخلاق بازیگرانمان را دوست ندارم که اینقدر لاپوشانی دارند. مثلاً در آستانه طلاق هستند، اما در تلویزیون لبخند میزنند و میگویند بسیار عالی هستیم و خیلی به ما خوش میگذرد! اگر میخواهی مردم دوستت داشته باشند، با آنها صادق باش که با تو صادق باشند. اما متأسفانه ما چنین چیزی را در ایران نداریم. یکبار دیدهاید در تلویزیون کسی بگوید من در زندگیام مشکل دارم؟ خب این آدمهایی که در مکانهای دورافتاده نشستهاند از حسرت میمیرند که! با خودش فکر میکند این کجا و من کجا! این چه زندگی دارد، پس من چهقدر بیلیاقتم که چنین زندگیای ندارم! در صورتی که لیاقت نیست. حتی به نظر من هوش و توانایی هم نیست. چهبسا بسیاری از افراد تواناتر، زیباتر و باهوشتر از من، چنین اتفاقی برایشان نیفتاده؛ یک بخش آن انرژی درونی خودت است و یک بخش دیگر آن برنامهریزی است که خداوند برای شما کرده که نامش را گاهی اوقات قسمت و تقدیر میگذاریم.
همین فضاهاست که باعث شده مردم ما به ستاره?های سینمایی به چشم آدم فضایی نگاه کنند!
میخواهم این را برای کسانی بگویم که نسبت به بازیگران گارد دارند و فکر میکنند هر توهین و قضاوتی که دوست دارند میتوانند راجع به بازیگران بکنند. من دیدهام که این افراد جوری راجع به بازیگران صحبت میکنند که انگار آنها پدر و مادر دارند و بازیگران ندارند! گارد عجیبی نسبت به آنها دارند و علت آن هم خود ما هستیم که این فاصله را بهوجود آوردهایم. من اصلاً دوست ندارم که اگر مثلاً از لحاظ مالی الان وضعیت خوبی ندارم، بگویم فلان ماشین را سوار میشوم و اینطوری زندگی میکنم. بابا همیشه به ما گفته سعی کنید جوری رفتار کنید که شب سرتان را راحت روی بالش بگذارید. او همیشه برای ما این دعا را میکند که اول خدا عقل سالم به شما بدهد و بعد هم اینکه انشاءالله شب راحت بخوابید.
آقای بختیاری: همیشه میگویم که کاش عاقبت به خیر باشید.
بهنوش: مامان میداند من یک بار راجع به شخصی خیلی ناجوانمردانه غیبت کردم و تمام دهانم آفت زد!
خانم بختیاری: در خانه ما غیبت معنی و مفهومی ندارد، مخصوصاً زمانی که بهنوش باشد.
آقای بختیاری: اصلاً اجازه نمیدهد وقتی کسی اینجا نیست، راجع به او صحبت کنیم.
همانطور که گفتی، تظاهر بین ما ایرانیها مخصوصاً کسانی که به نوعی چهره هستند، خیلی زیاد است. حالا شما درباره طلاق صحبت کردی، اما ازدواج که پر از وجوه مثبت هست را هم پنهان میکنند.
بهنوش: اینجا انگار همهچیز عیب است. مثلاً اگر من با شوهرم دعوا کنم و در زندگیام مشکل داشته باشم، اما آن را بازگو نکنم یا به شکل دیگری بگویم، یعنی اینکه دارم به مردم فخرفروشی میکنم! یعنی اینکه من از شما خیلی باهوشتر و واردتر هستم و زنانگی بیشتری دارم، پس ببینید اصلاً دعوایم نمیشود و زندگی خوبی دارم! خب این یک دروغ بزرگ است. الان پدر تمام خانمهای بازیگر یا پزشک هستند یا کارخانهدار یا اینکه سنتی ازدواج میکنند و قبل از ازدواج آفتاب و مهتاب ندیدهاند! من از این صحبتها بدم میآید. یعنی فکر میکنم این حرفها اینقدر نخنما هستند که کاملاً معلوم است از دلت نیست و خب مردم هم باور نمیکنند! ما همیشه این پنهانکاریها را داشتهایم، در صورتی که خارجیها خیلی رک و راست با این قضیه برخورد میکنند. حتی کسی مثل «جانی دپ» از اعتیادش در گذشته میگوید، اما الان قشنگی این آدم به این است که خودش را جمعوجور کرده، به خودش قدرت داده و به کمپ رفته تا اعتیادش را ترک کند و بشود «جانی دپ»! این خیلی باارزش است که آدم اشکالاتش را برطرف کند و به یک ستاره تبدیل شود.
آقای بختیاری: من هزار بار دیدهام که در تلویزیون ستاره?ها اعلام میکنند همه من را دوست دارند و انرژی مثبت برایم میفرستند.
بهنوش: نه اینطورها هم نیست، آدم بد و بیراه هم میشنود! اگر به جای رنگ و مانتو و چیزهای مختلف، صداقت در ایران مد شود، هم شخصیت آدم جذابتر میشود و هم کاراکتر قابل باورتری خواهی داشت، هم اینکه به یک فرهنگ درست میرسیم. این صداقت من یک زمانهایی کار دستم میدهد، البته من همیشه صادق نیستم و گاهی اوقات یک دروغهای کوچولو هم میگویم، اما آنها بیشتر در حد «ترافیک بود» و این چیزها است. چند روز پیش به یک دفتر رفته بودم که دیر رسیدم، علتش را جویا شدند و من هم گفتم «نشستم فیلم دیدم! تلویزیون یک فیلم خوب پخش میکرد که احساس کردم اگر آن را نبینم، از دستش میدهم.» گفتند یعنی ما را اینجا معطل کردی و نشستی فیلم دیدی؟! معذرتخواهی کردم و گفتم آن لحظه فیلم را به شما ترجیح دادم (خنده). آنها هم کلی خندیدند و همهچیز تمام شد و از آن لحظه به بعد هم خیلی با هم صمیمیتر بودیم. فهمیدند که بهنوش راستش را به آدم میگوید، یعنی اگر بخواهد سرت را ببُرد، میگوید میخواهم سرت را ببرم (خنده).
آقای بختیاری: من همیشه به بچههایم گفتهام که جانتان را بدهید، اما آبرویتان را ندهید؛ چون در غیر این صورت اگر مملو از مادیات هم باشید، باز بیارزش است. همیشه میگویم بگذارید همه عالم به شما بدهکار باشند، اما شما به کسی بدهکار نباشید.
بهنوش: بله، مثلاً در تمام طول زندگی ما حتی یکبار هم کسی به عنوان طلبکار پشت در این خانه نیامده است. آدم به زندگی ساده خودش قانع باشد، اما مثقالمثقال آبرویش را جمع کند و بگذارد آن آبرو و اعتبار باقی بماند. خود من هم در زندگی شخصی خودم دنبال این نیستم که پول زیاد جمع کنم و الان حتی ماشین هم ندارم. چرا؟ یکی اینکه اصلاً رانندگی را دوست ندارم و دیگر اینکه دلم میخواهد به زبان خودمان یک ماشین خفن داشته باشم، اما وقتی میبینم مثلاً خواهر خودم و همسایهام نمیتوانند داشته باشند، با خودم میگویم خب چه کاری است؟! با ماشینِ ۳ متر از خودم بلندتر جلوی در خانه بیایم و بگویم ماشین من را ببینید! اصلاً این چیزها را دوست ندارم و دنبال زندگی تجملی هم نیستم. زندگی سادهای دارم و به این فکر میکنم که بلندپروازیهایم را یکمقدار معقولتر کنم تا بتوانم راحتتر و با آرامش خیال زندگی کنم. البته اینجوی هم زیادیاش خوب نیست، چون فکر میکنند سادهای و سرت را کلاه میگذارند (خنده).
خانم بختیاری: من همیشه خدا را شکر میکنم که بهنوش این موقعیت شغلی را بهدست آورده و محبوب شده؛ البته این محبوبیت را به سادگی هم بهدست نیاورده است.
بهنوش: اتفاقاً چند وقت پیش از کیش برمیگشتیم و اینجا بارانی بود. ما هم لباس زیادی به تن نداشتیم. مردم آمده بودند و میخواستند عکس بگیرند مامانم هم عصبانی شده بود و میگفت بچهام سرما میخورد.
خانم بختیاری: این به فرهنگ ما برمیگردد. خب آن آقا یا خانم باید متوجه شود که آن زمان موقع این کارها نیست!
بهنوش: من ایستادم و با آنها عکس گرفتم، یعنی اگر ۲هزار نفر هم بودند، زیر باران یا برف میایستم و عکس میگیرم. چون همیشه میگویم ممکن است تا آخر عمرش فقط همان یکبار من را ببیند و از من در ذهنش آن تصویری حک شود که دیده است. من برای ازدواج خودم هم حتی مراسم عروسی نگرفتم، حلقه نخریدم، آینه و شمعدان نخریدم. فقط یک قرآن. بعدش رفتم سر خانه و زندگیام.
آقای بختیاری: مادرش اصرار کرد که آینه و شمعدان بخرد، چون رسم است و شگون دارد. خلاصه اینکه برای خرید آینه و شمعدان رفتند، اما ساعت چهار و پنج بعد از ظهر بود که تلفن کرد و گفت مامان من خسته شدم، من اصلاً آینه و شمعدان نمیخواهم (خنده).
بهنوش: من شگون نمیخواهم (خنده).
آقای بختیاری: مادرش هم گفت من نمیخواهم تو زجر بکشی، اگر نمیخواهی خب نخر!
خانم بختیاری: بعضی مواقع آدم افسوس میخورد، گفتم خدایی نکرده پسفردا افسوس نخورد که چرا آینه و شمعدان نخریده.
بهنوش: من نسبت به دخترهای دور و اطراف خودم خیلی کوتاه آمدم. خانواده همسرم اصلاً دوست نداشتند عروس بازیگر داشته باشند، چون خیلی خانواده فرهنگی هستند و شخصیت بازیگر را خوب نمیشناختند و از دور، همین حرفهایی که بعضی از مردم میزدند را شنیده بودند. بعداً به من گفتند که فکر میکردیم تو صددرصد قبلاً ازدواج کردهای و بچه هم داری. این پسر ما هم عاشق تو شده و بچهات را هم قبول کرده، به همین دلیل است که تو هیچی نمیگویی و به خاطر بچهات اینقدر کوتاه میآیی (خنده). بعد هنگام عقد دیدند که نه بچهای بوده و نه ازدواج قبلی داشتهام (خنده). میگفتند که اصلاً در باور ما نمیگنجید که یک آدم اینقدر کوتاه بیاید. گفتم که دلیلی برای این کار نمیبینم. وقتی آن پول را میتوانم برای مسافرت خرج کنم و لذت ببرم، چرا باید این کار را بکنم. الان هم خدا را شکر، ۷ سال از زندگیام میگذرد. نمیگویم خیلی ایدهآل است، خیلی مواقع هم یک مدت همهچیز به اصطلاح روی مخم بوده. مثلاً همین دیشب گفتم که احتیاج به ۲ روز تنهایی دارم. به هر حال از این چیزها هم بینمان پیش میآید، اما خدا را شکر، بستر زندگیمان خیلی خوب است. محمدرضا خیلی آدم سالمی است و اصلاً ریشه غیبت را در خانه ما خشکاند. شفافیت این آدم برایم عجیب و غریب است.
پس با این حساب مهریه سنگینی هم نباید داشته باشید.
بهنوش: چهارده سکه به نیت چهارده معصوم و شماره شناسنامهام که چهارده است (خنده).
خانم بختیاری: محمدرضا شانس آورده که شماره شناسنامهات ۱۴ بوده (خنده).
بهنوش: آره، اگر ۱۳۰۰ بود، الان باید همان تعداد مهرم میکرد (خنده). من اصلاً به این حرفها اعتقادی ندارم و ساده زندگی کردن را دوست دارم. خدا را شکر، حرفم هم شبیه عملم است، نه اینکه بگویم من خیلی کامل هستم، عیبهای بیشماری هم دارم که روی آنها کار میکنم.
فکر میکنم بخشی از این خصوصیات هم از همان نهجالبلاغه خواندن نشأت میگیرد.
بهنوش: آره، خیلی. اصلاً وقتی آن را میخوانم، شرم تمام وجودم را فرامیگیرد و با خودم میگویم او کجا است و من کجا هستم! فکر میکنم اگر حضرت علی (ع) انسان بوده، پس من چه هستم! «اوشو» را هم خیلی دوست دارم و خب طبیعی است که اگر هر شب آنها را بخوانی، بالاخره تأثیر خودش را روی تو میگذارد. ممکن است زمان ببرد، اما اگر هر روز که از خواب بیدار میشوی، مثلاً بگویی بهنوش امروز اصلاً دروغ نگو، غیبت نکن، یا از کنار هیچ آدمی بیتفاوت رد نشو، آن وقت کمکم ملکه ذهنت میشود و میتوان آن را از بین برد. من که خیلی کار دارم تا بتوانم خودم را درست کنم، اما وقتی اینقدر آن را تکرار کنی تا جزو منش و رفتارت شود، به مرور میبینی که در شخصیت تو هم وارد شده.
هوش غریزی بشر به نوعی است که تا توی چشمهای یک نفر نگاه میکند، متوجه میشود چه چیزی در ذهنش میگذرد. پس سعی کنیم که خوب فکر کنیم، چون همهچیز از ذهن آدم میآید. البته خیلی سخت است و آدمها سالها ریاضت میکشند و مکتبهای مختلفی را دنبال میکنند تا بتوانند آدم بیقضاوتی باشند.
با توجه به خاطرات کیش، باید از آن دسته از افرادی باشی که شهرت برایشان دستوپاگیر نیست و به نظر میرسد که خیلی راحت با این موضوع کنار آمدهای.
بهنوش: من خیلی زود با این موضوع کنار آمدم و شهرت را هم دوست داشتم که بازیگر شدم. اصلاً خودشیفتگی در ذات بازیگر است، مثلاً من دوست دارم الان آقای کریمزاده (عکاس زندگی مثبت) عکس زیبا از من بگیرد (خنده) در صورتی که اگر همسر من بود، اصلاً دوست نداشت جلوی دوربین بیاید.
مخصوصاً خانمها که بیشتر میل به دیده شدن دارند.
بهنوش: آره خب، طبیعت خانمها اینطور است. من متوجه مسئولیت خودم در این زمینه شدهام. ما مسئولیت سنگینی در قبال مردم داریم که بازیگران، مخصوصاً تازه واردها متوجه آن نیستند. مثلاً وقتی با بچهها بیرون میرویم، به من میگویند که مردم را خیلی تحویل نگیر، چون همیشه باید یک فاصله بین تو و آنها باشد. تو جوری رفتار میکنی که انگار به آنها نیاز داری! من فکر میکنم واقعاً به آنها نیاز دارم؛ یعنی هم احتیاج است، هم به خاطر احترامی که به آنها میگذارم، تأییدشان را میخواهم و هم اینکه حمایتشان را لازم دارم و هم اینکه قلبم با آنها صاف است. مامان میداند من اصلاً از این آدمها نیستم که بگویم از این و آن بدم میآید. اصلاً میگویند از لحاظ روانشناسی، حذف یا جراحی یکسری آدمها در ذهن، «کارما» دارد! یعنی حتی اگر در ذهن خودت بگویی و به زبان هم نیاوری، باز این انرژی بد یک جایی به خودت برمیگردد.
من نقشی را بازی کردم که اصلاً نمیدانستم پشت آن چه عواقبی است. فکر میکردم یک کمدی پرفروش است که گفتم ایول، من هم میخواهم در یک فیلم پرفروش بازی کنم. اصلاً نیت بدی نداشتم، چون همیشه با مردم حرکت کردهام و گفتهام که به مردم دهنکجی نکنیم. این نقش را بازی کردم و پولش هم مثل تمام فیلمهایی بود که بازی کردهام، نه بیشتر. اما بعد از آن در خیابان دیدم که برخی خانمها گریه میکردند و میگفتند از تو توقع نداشتیم! اولینبار بود که ندیدم کسی قربان صدقهام برود، بلکه همه از من گلایه و انتقاد میکردند. بعد تازه متوجه شدم که چه کاری کردهام و بدون اینکه اصلاً حواسم باشد، یک دهنکجی اساسی به مردم کردهام! آنجا فهمیدم دوستم دارند که از من انتقاد میکنند و دیده شدهام. خدا را شکر که هنوز زندهام و میتوانم حضور در آن فیلمها را جبران کنم. خدا را شکر زمان گذشت و انگار یک بخشش هم بین ما به وجود آمد، الان هم باز عذرخواهی میکنم.
حین عکاسی خیلی از انرژی اشیاء صحبت میکردی. قبل از اینکه برسی هم مامان درباره خانه خودت صحبت میکرد که به شمع خیلی اعتقاد داری و تمام خانهات پر از شمع است. واقعاً به چنین چیزهایی اعتقاد داری و فکر میکنی از اشیاء میتوان انرژی مثبت گرفت؟
بهنوش: آره. اصلاً وارد خانه که میشوی، احساس میکنی یک نقطه برای تو است و انگار امواج آنجا با تو هماهنگ است. به نظرم اشیاء کاملاً انرژی دارند و در هر کدام از آنها یک حرفی نهفته است. مثلاً گاهی اوقات میبینی گلی را دوست داری که خیلی هم زیبا نیست، اما با انرژی تو همخوانی دارد. به شدت به این چیزها اعتقاد دارم و فکر میکنم فرکانسها یک جا جمع میشوند. شمعها هم آتش هستند و انرژی منفی را از محیط میگیرند. نمیدانم این چیزها وجود دارد یا نه، اما من به آن اعتقاد دارم.
شاید وجود این چیزها اهمیت زیادی نداشته باشد. همین که تو اینطوری فکر میکنی، انرژی و حسی که میخواهی را از آن میگیری. مثل داروهای تلقینی که به بیمار میدهند و گاهی بدون این که هیچ خاصیتی داشته باشد، منجر به بهبود او میشوند.
بهنوش: دقیقاً همینطور است. به همین دلیل با همین چیزهای کوچک میتوانی آرامش را به خانه بیاوری. مثلاً یک رنگ زیبا به دیوار بزنی و یا چیزی که دوست داری را جلوی چشمت بگذاری. مثلاً من که از بیرون میآیم، سریعاً همه پردهها را میکشم، خانه را تاریک میکنم و شمع روشن میکنم. لوستر هم ندارم و وسایل زیادی توی خانهام نیست. به شدت از تیر و تخته فراریام و شش تا بشقاب بیشتر ندارم (خنده). همهچیز به اندازه خودمان است و حالا اگر مهمان داشته باشیم هم یک سرویس دارم که از آن استفاده میکنم. اینقدر همهچیز مختصر و مفید است که مثل خانه اسباببازی میماند (خنده).
خانم بختیاری: از بچگی هم همین خصوصیات را داشت.
بهنوش: در خانه یک تلویزیون و یک کاناپه داریم و وقتی کسی به خانه ما میآید، با خودش فکر میکند که اینها فقیر هستند؟ چرا هیچچیز ندارند! اصلا از وسائل اضافی خوشم نمیآید، چون میگویند که جلوی امواج را میگیرند و امواج نمیتوانند راحت تردد کنند.
همسرت با این موضوع مشکل نداشت؟
بهنوش: او خودش در این زمینه بدتر از من است. قبلاً در خانهاش فقط یک تلویزیون و یک مبل داشت. خیلی بیشتر از من اعتقاد دارد که وسائلِ کم و کاربردی داشته باشد. حالا بعضیها خانهشان را شلوغ میکنند، آن هم برای خودش مدلی است، اما به نظرم بیشتر کسانی که احساس ناامنی دارند این کار را میکنند.
من عاشق رنگ هستم و همه وسایلم هم رنگی است، اصلاً هم درگیر سِت شدن و این حرفها نیستم، حتی در لباس پوشیدنم. رنگ به آدم آرامش و انرژی میدهد. مدتی پیش صحبتهایی درباره پوشش ملی شده بود که من گفتم حاضرم لباسهایتان را بپوشم و همه را تشویق به پوشیدن لباسهای رنگی کنم. من در سال ۹۲ سفیر یونیسف شدم و در یکی از مراسمهایش یک لباس کاملاً قجری پوشیدم. وقتی وارد شدم، همه به خاطر لباسم که کاملاً سنتی، ایرانی، پوشیده و خوشرنگ بود، کلی تشویقم کردند. اینقدر این پوشش زیباست که حیف است مردم آن را نپوشند. الان که در شهر تردد میکنیم، یک شهر زشت میبینیم. بسیاری از مردم هم تیره میپوشند و عبوس هم هستند. پس بهتر است حداقل با رنگ کمی از این انرژی را به جامعه برگردانیم، چون واقعاً روی روابط و حس و حال آدمها تأثیر میگذارد.
در هر زمینه که با شما صحبت میکنیم، آخرش به انرژی و حال خوب ختم میشود. در چند وقت اخیر هم این انرژی را در زمینههای گوناگون صرف کردهای و همانطور که گفتی اهل یکجا نشستن نیستی. از کار منشی صحنه در فیلم «مهمان مامان» داریوش مهرجویی گرفته تا تجربه ساخت مستند.
بهنوش: آره، در حال حاضر یک سریال به نام «عصر پاییزی» دارم که از شبکه یک پخش میشود. یک فیلم سینمایی به نام «کالسکه» دارم که ساخته «آرش معیریان» است. یک فیلم با نام «پنج ستاره» هم هست که در جشنواره فجر پخش خواهد شد. کارگردان این فیلم «مهشاد افشارزاده» است که خیلی فیلم خوبی است و فکر میکنم جزو فیلمهای خوب جشنواره باشد. فیلم «ساکن طبقه وسط» کاری از «شهاب حسینی» و یک کار دکلمه هم دارم که اشعار «بیدل دهلوی» را خواندهام. این کار در استودیوی «مجید اخشابی» در حال ضبط است و آقای اخشابی دارند موسیقی آن را میسازند. به جز اینها در حال ساختن مستند «فصل انگور» هستم که راجع به افسردگی و بازیگران فراموششده است. دو روز در هفته هم در آموزشگاه، مبانی بازیگری کمدی تدریس میکنم.
قبلا گویا کار تهیهکنندگی هم کردهای.
بهنوش: آره، دوبار این کار را انجام دادهام که خیلی هم بد بود. هم کار مردانهای است و هم به شخصیت من نمیخورد. اشتباه کردم و اصلاً تجربه خوبی نبود. اما به مستند فکر میکنم و این کار را دوست دارم، به خصوص راجع به مسائلی که خیلی به آنها پرداخته نمیشود.
در موسیقی فقط سراغ دکلمه رفتهای یا صدای خوبی هم برای خواندن داری؟
بهنوش: خواندن را خیلی دوست دارم و ۶ سال است که تقریباً به صورت مداوم به کلاس آواز میروم. یک مدت پیشِ خانم «فرنگیس یاوری» آواز سنتی کار میکردم، بعد حال و هوایم از آواز سنتی خارج شد و پیش یک استاد دیگر رفتم که بیشتر سبک کلاسیک-اپرا کار میکردند. الان هم برای بهتر شدن کارم قرار است پیش خانم «سودابه شمس» بروم.
میخواهی در حد حرفهای پیش بروی و کنسرت هم بگذاری یا اینکه فقط یک علاقه شخصی است؟
میخواهم کنسرت داشته باشم. همه میگویند اگر اعتماد به نفس داشته باشی، تمام است و راحت میتوانی این کار را انجام دهی. اما بهنظرم کمی به زمان بیشتری نیاز دارد، چون در موسیقی خودت هستی و خودت، در حالی که بازیگری را میتوانی گردن کارگردان بیندازی! (خنده) اما این را گردن کسی نمیتوانی بندازی. اصولاً خوب خواندن، آشتی با موسیقی و اینکه یکسری دختر نوازنده را میآوری و به نوعی کارآفرینی میکنی و اینکه میتوانی اغلب کنسرتهایت را به نفع خیریهها بگذار کنی، خیلی لذتبخش خواهد بود.
مثلاً الان با «بهاره رهنما»، «پژمان جمشیدی»، «علی انصاریان» و «آرش برهانی» یک تیم شدهایم به نام «شاپرکهای شهر» که برای کودکان کار، در حال تبلیغات و یکسری کارهای دیگر هستیم. به نظرم اگر این جور فعالیتها به نفع بنیادهای خیریه باشد، خیلی بهتر خواهد بود. بعد هم چه اشکالی دارد آدم با موسیقی آشتی کند؟ علاوه بر آن موسیقی خیلی به خوب شدن حال آدم کمک میکند. یک زمانهایی تمام هفته حالم بد است، اما وقتی کلاس آواز میروم، خوب میشوم. وقتی جهانم با موسیقی آمیخته میشود، حال بهتری پیدا میکنم. به همین دلیل آن را به همه توصیه میکنم که حتی روزی ۵ دقیقه هم شده موسیقی گوش کنند. چون یکی از ارکانی است که باعث میشود حضورت در زندگی مثبت شود.
فرزان صوفی
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست