چهارشنبه, ۸ اسفند, ۱۴۰۳ / 26 February, 2025
مجله ویستا

سفر به حس نوستالوژیک آدم­ ها


سفر به حس نوستالوژیک آدم­ ها

«سفر خاک» نخستین مجموعه داستان ابراهیم مهدی زاده است

ابراهیم مهدی‌زاده به تازگی مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاهش را در قالب یک مجموعه با نام «سفر خاک» منتشر کرده است، کتابی که به نوعی ادامه‌دهنده ادبیات بومی جنوب ایران است، با این تفاوت عمده که در این مجموعه بیشتر از آن که به افسانه­‌ها و باورهای بومی مردم جنوب پرداخته شود، به روایت زندگی روزمره آنها در فضایی ملتهب و در پس سایه سنگین حس نوستالوژیک می­‌پردازد.

هر چند در این مجموعه به باورها و سنت‌­های بومی و اقلیم جنوب اشاره شده است، مانند؛ داستان نخل، شب کور و سفر خاک، اما نویسنده پیش از آن‌که قصد داشته باشد بر اساس باورهای بومی مجموعه داستان­‌هایی در فضای رئالیسم جادویی بنویسد داستان­‌ها را در قالب رئال با ژانر واقعگرای مدرن‌‌ ـ‌ اجتماعی و با دیدگاه غالب من راوی و با رعایت توالی خط زمان روایت کرده است. هر چند در داستان «ناماروپا» کمی به فضای سورئال نزدیک می‌­شود و خواننده مزر خیال و واقعیت را کمی گم می­‌کند.

سفر خاک، ۱۳ داستان اقلیمی، بومی دارد که با حال و هوای جنوب نوشته شده که از تجربه زیست‌محیطی نویسنده نشأت گرفته است. هر چند در ۳ داستان پایانی مجموعه، نویسنده یکباره از جنوب کنده می‌­شود، اما هنوز می­‌توان رد پایی از سینما رکس آبادان، سردابه و اندیشه هندی که احتمالاً از همنشینی مردم جنوب با مهاجران هندی نشأت گرفته را در آنها دید.

نویسنده در سفر خاک با اشاره به باورهای بومی نشان داده به بن مایه‌‌های مشترک متنی ادبیات جنوب توجه داشته است. اما علاوه بر این اشتراک، بن مایه‌‌های مشترک مضمونی و حتی شخصیتی هم در بین داستان‌­ها دیده می­‌شود. به عنوان مثال در داستان‌­های کاموا، نخل، بازگشت و غربال­بندان می­‌توان شباهت مضمون تنهایی، غم و سردرگمی آدم‌ها را دید.

اما وجود بن مایه‌­های مشترک شخصیتی تا آنجا در سفر خاک پیش می­‌رود که عمو یوسف را در چند داستان مجزا تقریباً با همان شخصیت‌­پردازی کلی می­‌توان دنبال کرد. آنقدر که خواننده گاهی گمان می­‌کند در حال خواندن یک رمان است. عمو یوسف در غراب بعد از ۱۰ سال پذیرای هم­ولایتی‌­ها می‌­شود و به نوعی نقش حامی می­‌گیرد. عمو یوسف در «حدیث تیشه و فرهاد غایب» هم حضور دارد و باز هم کاراکتری در ذهن مخاطب می‌سازد که قرار است کارها را سر و سامان دهد و به پیدا شدن گمشده سیمین و سیاوش کمک کند. یوسف با خواننده تا «شب کور» هم می‌­آید. هر چند اینجا عمو یوسف نیست و تنها صدایش می‌زنند یوسف اما انگار همان عمو یوسف است که قرار است این بار برای رفاه حال زن و بچه‌­اش و پس گرفتن شغل پدرزنش دست به چاقو ببرد. همچنین عموحیدر و سید در مهمان (روایت اول و دوم) آنقدر از نظر شخصیت­‌پردازی به هم شبیه می‌­شوند که سید علاوه بر داشتن همان نگاه ابزاری به زن گاهی عیناً دیالوگ­‌های عموحیدر عموحیدر را تکرار می­‌کند.

از آنجا که در سفر خاک اغلب شخصیت‌های مجموعه به لحاظ ذهنی با حسی نوستالوژیک از گذشت‌ه­ای یاد می‌کنند که در حالشان تاثیر گذار است، نویسنده عمدتاً با استفاده از فلاش بک­‌هایی مدام در مسیر زمان حال و گذشته در رفت و آمد است، اما در بیشتر این موارد نتوانسته پل تداعی محکمی برای این رفت و برگشت‌­ها پیدا کند. در این شرایط نویسنده گاهی مجبور می­‌شود رک و صریح به خواننده گوشزد کند که چیزی را به یاد آورده است و سپس خاطرات ذهنی­‌اش را مرور ­کند « یاد خالو احمد افتادم او هم... (ص۶۷). «زنم بهانه می­‌گرفت... با چوبدستی‌­اش میان تنگه نشسته بود...(ص۶۱)».

خواننده در سفر خاک با ازدحام آدم‌ها و مکان‌­هایی روبه‌رو می­‌شود که خارج از ظرفیت داستان کوتاه است. این آدم‌­ها در بیشتر مواقع در حد یک اسم می­‌مانند و حتی نمی‌­توانند تبدیل به تیپ و شخصیت ­شوند. گاهی راوی آنقدر با عجله به مکان­‌های مختلف سرک می­‌کشد که مجال ترسیم و ساختن تصویری ذهنی از آنها را در ذهن مخاطب پیدا نمی‌کند.این اتفاق بیشترین ضربه را جایی به اثر می­زند که معمولاً ازدحام‌­ها در همان سطرهای ابتدایی هر داستان رخ می‌­دهد. سپس در چند سطر جلوتر موجب سردرگمی خواننده می‌­شود و گاه مجبورش می‌کند برای پیدا کردن کاراکتر مورد نظرش چند بار به سطرهای قبل بازگردد. البته این ازدحام گویا خود نویسنده را هم سردرگم کرده است چرا که به عنوان مثال در داستان «حدیث تیشه و فرهاد غایب»در همان پاراگراف اول می‌خوانیم، «بهاره هم بود، سیمین و سیاوش تازه از هامبورگ برگشته بودند. (۱۹) و در چند صفحه جلوتر می خوانیم «قبل از این که سیاوش و بهاره از آلمان برگردند...(۲۲)».

همچنین در داستان نخل، نویسنده در سطر هفتم از لیلا به عنوان اولین شخصیت داستانی حرف می‌­زند، اما در نهایت تمام آن چیزی که خواننده از لیلا دستگیرش می­‌شود خلاصه می‌­شود به این جمله «دارم راحت می‌شوم... با لگد لیلا که تاقباز خوابیده.»(۵۷)

داستان شب کور و داستان غراب، مثال‌های خوبی از این دست هستند هر چند جزو داستان­‌های خوب مجموعه محسوب می‌­شوند، اما نمی­‌توان انکار کرد که حضور خیلی از این آدم‌­ها و مکان­‌ها نه‌تنها نتوانسته کمکی به پیشبرد داستان کند، بلکه رویدادهای داستانی را کــــــند هم کرده است.

نکته آخر آن که اگر قرار باشد سفر خاک را یک مجموعه داستان بدانیم با تمام تعریفی که برای مجموعه داستان قائل هستیم اگر بپذیریم مجموعه داستان باید به خواننده این اجازه را بدهد تا داستانی را گزینش کند برای خواندن، باید گفت بعضی از داستان های این مجموعه ، از جمله داستان« مهمان» در «روایت اول» تنها در کنار داستانی دیگر در « روایت دوم مهمان‌»تکمیل می­‌شود و به خودی خود در حد یک طرح می­‌ماند، چرا که در خوانش مستقل (روایت اول) مشخص نمی‌شود زن جابر و حیدر مرده شور هستند و گره گشایی در داستان اتفاق نمی‌­افتد.

مرضیه سبزعلیان