پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا

سفسطه


سفسطه

لفظ کازویستی, در بهترین معنا نقطه مقابل تفسیر انعطاف ناپذیر و لفظی یا حقوقی قوانین اخلاقی است واقع اینکه هرگونه طرز تلقی که در عرصة آن هنجار عام و انتزاعی را مطلق می کنند و در عین حال منکر سازوارگی به حادثات متغیر می شوند, در حوزة کازویستی مردود شمرده می شود

لفظ Casuistry (لفظاً به معنای «پرداختن به پرونده های فردی») در سه معنای متفاوت ولی مرتبط استعمال شده است. در معنای بسیار توسعی، صوف ذهنیتی است که به جای کلیات تجریدی به نمونه انضمامی توجه دقیقتر معطوف می کند. در معنای غیرتوسعی این لفظ را برای مشخص کردن نظامهای حقوقی مانند نظامهای حقوقی کشورهای انگلوساکسون به کار برده اند که مطابق آنها هنجارهای همه شمول، به جای قرار گرفتن در عرصة نظامنامه های ساخته و پرداختة عقلانی، از احکام مربوط به دعاوی حقوقی خاص مأخوذ است. در معنای تنگ دامن تر به کاربرد تمایزهای توصیفی ظریف در پرداختن به مسائل اخلاقی – حقوقی یا صرفاً اخلاقی، با هدف ترسیم خطوط فاصل ظریف فیمابین مجاز و غیرمجاز، دلالت می کند. از آنجا که این شیوه را گاهی به منظور بخشیدن جرم و گناه و تبرئه کردن مجرمان و گناهکاران به کار می برند، کاربرد آخری این لفظ (که در حال حاضر متداول تر از کاربردهای دیگر آن است) هالة معنایی ناشایستی دارد. [که شاید در این معنا به جای آن بتوانیم «حیله شرعی» بیاوریم].

لفظ کازویستی(۱)، در بهترین معنا نقطه مقابل تفسیر انعطاف ناپذیر و لفظی یا حقوقی قوانین اخلاقی است. واقع اینکه هرگونه طرز تلقی که در عرصة آن هنجار عام و انتزاعی را مطلق می کنند و در عین حال منکر سازوارگی به حادثات متغیر(۲) می شوند، در حوزة کازویستی مردود شمرده می شود..

پیدایش تاریخی کازویستی همواره بر وجود متضاد آن- یعنی مطلق گرایی اخلاقی – حقوقی یا صرفاً اخلاقی- متکی بوده است. کازویستی در ماهیت نهضتی است با هدف، در درجه نخست، پر کردن شکاف فیمابین مجرد و محسوس(۳)، هنجار عام و خاص، و در ثانی،تعدیل انعطاف ناپذیری قوانین، که اگر در اطلاق به مسائل خاص انعطاف ناپذیر نشوند موجب سختی وعسرت می شوند. از آنجا که قانون گرایی در یونان وجود خارجی نداشته است، کازویستی هم چندان شناخته نبوده است. تمایز دقیق فیمابین است و باید با خلقیات یونانیان بیگانه بوده است. هدف والای آمزش نیز عبارت بوده است از القای قانون اخلاقی، یا منش اخلاقی، در دل فرد. طبق همین، نظامنامه اخلاقی صورتبندی نشده بود که آدمی، به عنوان چیزی بیگانه با وی با آن رویارو شود و بنابراین نمی خواسته است از چنگال قانون خود را بیرون بیاورد- خواه قانون در مفهوم محدود کلمه و خواه قانون اخلاقی. همه چیز حالت انعطاف پذیری داشته است. در فضایی از این دست، کازویستی بروز نمی کند، یعنی کسی طالب آن نیست.

در مدار یهودیت وضع در اساس بسیار متفاوت بوده است. اینجا جزئی از متافیزیک ناآگاه امت [یهودی] این بوده است که فرض را بر این بگذارند که فیمابین است و باید تضاد شدید و همه جانبه ای در کار است و بنابراین لازم است که باید در قالب چیزی برتر و متوقع با است روبرو شود، یعنی درواقع در قالب چیزی مطلق و انعطاف ناپذیر، چه (تلقی چنین بوده) جز به این شیوه حداقل موردنیاز پیروی از قانون میسر نمی شود. آموزة گناه نخستین نقطه عطف بوده است و ترویج تورات یا شریعت قدسی جوابی به آن. شریعت، آنچنان که در اسفار خمسه بنیاد شده است، به قدری تجریدی بوده است که در بسیاری از موارد خاصه به لحاظ فرایض، بلاواسطه قابل اطلاق نبوده است و از فرط پیچیدگی هم میل به انعطاف پذیر وسهل کردن آن ایجاد نمی شده است. این دو واقعیت از همان مراحل اولیه تاریخ عبرانی به ایجاد تفکر کازویستی دامن می زند. بعدها، قانون گرایی و همین طور هم کازویستی- ضمیمه و نقطه مقابل ناگریز قانون گرایی- نیروی محرکه تازه ای می یابند. هنگامی که یهودیان طی اسارت در بابل مدتی آزادی خود را از دست می دهند و عاقبت از نو آزادی به دست می آورند، شریعت حصن حصین وجود ملی می شود.

دست برداشتن از آن به منزلة از دست دادن همه چیز می شود. بنابراین استیلای شریعت سخت فزونی می گیرد، انعطاف ناپذیر رسمی می شود، و نتیجه این می شود که کازویستی به عنوان مکمل منطقی و سیاسی شریعت و تعدیل کننده آن در زندگی سرشته می شود. در اسلام نیز تحول تقریبا مشابهی پدید می آید. قرآن تجسم شریعت الاهی بوده است و اعتبار آن نیز ورای بحث و تردید. ولی هنگامی که شرایع آن بر حوزه های وسیعتری گسترش می یابد، به سادگی بر جمله اوضاع و احوال انطباق نمی یابد. برای همین مدرس حقوق پدید می آید و راه برای اطلاق فرامین عام به موارد خاص هموار می گردد و قوانین غنی و گوناگونی به اصل مذهب افزوده می شود. علمی که بدین وسیله بنیاد می شود و گسترش می یابد، کازویستی بوده است.

تحت نظام مسیحی حوزه ای که کازویستی نخست بار پدیدار می شود، فعالیت آبای کلیسا بوده است که با نقش وکاربست قانون سخت نزدیک است، یعنی کاربست تنبیه- و عینی تر بگوییم- عقوبت گناه و گناهکاران. از قرن سوم به بعد محتوای کازویستی مشخصه فزاینده مکتوبات مسیحی است. نویسندگانی چون گرگوریوس تا ماتورگوس و سیپریان دربارة توبه اطلاعاتی به دست می دهند و همین در دورانهای بعدی منشأ استغفارنامه ها(۴) می شود. متون ایرلندی و آنگلوساکسونی بین سده های ششم و دهم دور و نزدیک گسترش و غلبه می یابد. این انتشارات کازویستی صدر مسیحیت مانند دنباله های بعدی [این آثار] شبهه بر نمی انگیزد. دلیل آن در این حقیقت نهفته است که حوصله تحمل قانون سخت بیشتر بوده است و همین طور هم، محاکم کلیسایی(۵) همانند محاکم ملکی بوده اند. حکم اسقف را با حکم قاضی همسان تلقی می کرده اند؛ واقع اینکه وی در قلمرو خویش قاضی بوده است. فعالیت اسقف در پرداختن به تائبان(۶) آشکارا قضایی بوده است. ولی در اطلاق قوانین، کاربست ها و رویه های کازویستی یکسره موجه و ناگزیر شمرده و تلقی می شده است. همگان می دانسته اند و تشخیص می داده اند که، طبق تعلیم حقوقدانان رومی، کنش انسان در مسند قضاوت subsumptio است، یعنی گنجانیدن پرونده عینی ذیل قانون عام. بنابراین لازم بوده است که پرونده ها به دقت تمییز داده شوند؛ لازم بوده است که قبل از subsumptio مشخصات ممتاز آنها معلوم شود (Constructio). در اینجا باید یادآوری شود که رویة توبه کاری قدیم عمومی و رسمی بوده است. همین به تنهایی آن را شبیه حوزة قضایی حکومت می کرده است و بر شیوه های آن ردای مشروعیت(۷) می پوشانده است.

تغییر بسیار هنگامی صورت می گیرد که هسته توبه جابجا می شود و forum internum جایگزین furm extermum می گردد، یعنی هنگامی که رفتار با گناهکاران خاص تر می شود وجنبه رسمی خود را از دست می دهد. وقتی که اعتراف نیوشیدنی(۸) تکوین می یابد، نقش اصلی کشیش اقرارنیوش(۹) دیگر این نبوده است که گناهکار را محکوم کند، گو اینکه عنصری از این عمل شبه قضایی به ناگزیر برجای می ماند؛ بلکه نقش وی اکنون این می شود که گناهکار را به وجوه اخلاقی تر پندار و کردار رهنمون شود، یعنی وی را تعلیم دهد. تأکید به جای اینکه بر گذشته و کرداردهای انجام شده باشد، بر آینده بوده است. همین به تنهایی شیوه استغفار درحوزة کلیسا را سهل می کند و آن را انعطاف پذیرتر و تفاهم آمیز و روادارانه می سازد. وانگهی، در بسیاری از تائبان راستین، ترس غیرمعقول از آتش دوزخ در وجودشان لانه می کند و از نظر روانی نوعی وضع سرخوردگی پدید می آورد که عواقب آن اصلا خوب نبوده است. و همین شیوه و کاربست اعتراف را به جهتی سوق می دهد که گاهی آسان گیری نام گرفته است. می بینیم که لفظ کازویستی صبغه خاصی را که اکنون با آن پیوند داده می شود، چگونه و چرا به خود گرفته است. ولی عامل دیگری هم مدخلیت داشته است.

کشیش اقرارنیوش دلیل راه(۱۰) نیز بوده است. وی ملجأ عامه مردم بوده است. هم پس از ارتکاب گناه و گزاردن کفاره و هم در جایی که در برابر تصمیمات دشوار اخلاقی قرار می گرفته است، مثل وقتی که یکی از مؤمنان در وضع دشواری قرار می گرفته و نمی دانسته است عمل صحیح چیست. به عنوان یک نمونه از نمونه های فراوان، تضاد وظایف متفاوت در کار که می آمده است، مومنان به کلیسا می رفته اند و از کشیش راهنمایی می خواسته اند. این موارد «موارد [مشهور] وجدان» بوده است و بحث دربارة آنها در مکتوبات بعدی فراوان است. بسیاری از آنها به سبب پیچیدگی سرنوشت بشری(۱۱) بسیار پیچیده بوده اند. لفظ لاتینی casus cnusus به جای مسئله آزاردهنده ای که لاینحل می نماید و در عین حال باید حل گردد، وضع می شود و موصوف چنین مسائل آزاردهنده ای می گردد. بنابراین همه چیز مهیای زایش علم کاملی می شود به نام علم کازویستی، که نوعی نیاز اجتماعی بوده است، به این معنی که عده ای ناچار بوده اند آن را به جا بیاورند (کشیش اقرار نیوش و دلیل راه) و فوجی از سوالات دشوار که علاقه پرشوری برنمی انگیزند و راه به استدلال نمی برند. تراوشات آن را در رسالاتی- از قبیل summae Casuum یا Summulae Confessionales- می یابیم که پس از شورای لاتران چهارم(۱۲) در ۱۲۱۵، و مکلف کردن مسیحیان به گزاردن اعتراف دست کم سالی یک بار، به کتاب در می آیند.

در دست نویسندگان چنین رسالاتی کازویستی حقوقی کلیسای صدر مسیحیت به کازویستی اخلاقی تبدیل می شود و چهره متفاوتی به عالمیان ارائه می گردد. در جایی که شیوة کازویستی آنچنان که ذکر کرده ایم، در حوزه قانون منزه است، چنین می نماید که در عرصة اخلاقیات می توان به طور غیرقانونی در اصول عام دست برد. حتماً همچنین می توان خاصه اگر «انطباق»- یعنی منطق کردن نیازهای فرد قانون شکن با قانون استوار- در عمل اصل راهنما می شود. مسئله اساسی در این واقعیت نهفته است که اعترافگاه محکمه محبت و همینطور هم محکمه شرع است و هدف مقصود، به جای مجرمیت و محکومیت گناهکار، هدایت و سازگاری است. مقابله کردن با وی با احکام شرع و قائل نشدن به شرایط مخففه، به منزلة سرخورده کردن واز دست دادن اوست. از سوی دیگر راه دادن به درخواست خاص و کنار نهادن تکالیف و فرامینی که وجوب همگانی دارد، به سست بنیاد کردن انضباط واخلاقیات منتهی می شود. کازویستها سعی می کرده اند کار خود را انجام دهند بی آنکه گرفتار سخت گیری افراطی یا سهل گیری تفریطی شوند. دعوی عشق با دعوی قانون درتضاد است و هرگز نمی توان به کمال آنها را سازوکار کرد. لازم است در هر دورانی نسبت به ترکیب این دو اقدام کنند و متوقع دستیابی به آن نباشند. مکتوبات کازویستی اواخر قرون وسطی، اهتمامی در این مسیر بوده است.

خصلت پایدار و همین طور هم تکامل بیشتر کازویستی سخت تحت تأثیر آموزه های اخلاقی سن توماس آکویناس بوده است، که در بخش دوم مجموعة علم کلام (Summa Theologica) بنیاد کرده است. نظام اخلاقی وی، که سخت متأثر از نظرات افلاطون و ارسطو بوده است، بر مدار مفهوم «روابط شایسته(۱۳) » می گشته است، روابطی که در صورت تشخیص جامعة بشری را به وضع منظم و رضایت بخش (حتی به لحاظ اخلاقی) می راسند. طبق نظر آکویناس، جمله فضایل را می توان به فضیلت اصلی عدل و، یا انصال تبدیل کرد. این دو کلمه کلیدی- عدل وانصاف(۱۴) - بر چرخش ذهنی حقوقی دلات می کند، و تردیدی هم نیست که جمله روابط بشری تا جایی که به ایده آل نزدیک می شود، به یک معنی به این صورت در تصور می آید که یا متشکل از هنجار است و یا هنجار آن را تعیین می کند. با این حال جنبه دیگری هم در کار است که نباید نادیده گرفته شود. روابط شایسته و درست، علاوه بر مفهوم کهین سردی وبی عاطفگی، در مفهوم مهین- یعنی در مفهوم گرمای محبت نیز- نیز شایسته و درست است. اگر این نکته در ظاهر نوشته های سن توماس معلم نیست، جوهر درونی فلسفة اجتماعی و اخلاقی اوست. نزد سن توماس، شرع صورت است و عشق معنی (یا محتوای مناسب). روابط بالفعل (de facto) که با روابط مطابق قانون (de jure) وفق می یابد، به صورت خودانگیخته موجد روح احسان (Caritas) می شود، چه –به لحاظ سن توماس وارسطو- در واقعیت نوعی انحراف ایجاد می شود، که بر اثر قدرت خود به فراسو یعنی به ستیغ کمال راه می پوید. همه چیز رو به خدا دارد. حقیقت اینکه خدا منبع جمله قوانین است و درعین حال منبع محبت هم هست. بنابراین در تحلیل غایی چنین می نماید که قانون در اساس وسیله ای برای رسیدن به هدف است و این هدف نیز چیزی نیست جز دیدن و وصال خدا، که ارزش ارزشهاست. کاربست اعتراف نیوشی، که کازویستی از آن نشئت یافته است، با این مفاهیم سازگار بوده است. جهت شبه حقوقی وکازویستی [شرعی] سروکار داشتن کشیش با شخص تائب، تشخیص نشانهای ممتاز تقصیرات وی و گنجانیدن آن در چهارچوب هنجارهای مناسب، تدارکی بوده است برای سازش دادن فرزند مبذّر(۱۵) با پدر غضبان، یعنی برقرار مجدد شرط محبت.

جز در چنین چهارچوبی، ماهیت کازویستی شناخته نمی شود و به طرز در خور به فهم نمی آید. یعنی اگر آن را به صورت مجزا در نظر بگیریم، جز خطا نتیجه ای حاصل نمی شود. نظام جامع فلسفة اخلاقی که ازو (همین طور هم) در مجموعة علم کلام پدیدار می شود، دوقطبی است. از یک سو بر زاهدان و از سوی دیگر بر کازویستها مشتمل می شود و هر دو نیز همچون سایه روشن، یا دو سوی سکه، به یکدیگر تعلق دارند و یکی بدون دیگری معنایی ندارد. عنصر زهد در مجموعه مکتوبات چندان نظرگیر نبوده است، آن هم نه از این سبب که اهمیت کمتری داشته باشد بلکه برخلاف عنصر کازویستی نقطه مقابل آن نیاز به مکان زیادی نداشته است. اخلاقیات زهد معرف نوعی قدمت بوده است، به این معنی که نسب از عهده عتیق (ده فرمان) و زهاد اولیه ای هم چون ترتولیان و سن آگوستین می برده است، ولی اخلاقیات کازویستی را بسط و تکمیل جدید آن تلقی می کرده اند. ریاضت زاهدان معرف جهد برای کمال اخلاقی بوده است و حد اعلای اخلاق را در آن صورتبندی می کرده اند؛ در حالی که عرصة کازویستی برای حداقل اخلاقیات اهتمام می کرده اند و می کوشیده اند بین سلوک اخلاقی و غیراخلاقی خطی بکشند که نازلترین حد مقبولیت را داشته باشد- فی المثل، سلوک خودمدارانه در دادوستدهای اقتصادی و بازاری. در عرصه زهد، مفاهیم و فرامین مربوط به آن را تا حد غایی صورتبندی می کرده اند و در عرصة کازویستی مفاهیم و فرامین مشروط و مبهم بوده است. یکی از دلایل این تفاوت این بوده است که در عرصة زهد، که انفکاک کامل از واقعیت داشته است، احکام مطلقی صادر می کرده اند که امکان تعدیل آن در هیچ زمان و مکانی وجود نداشته است. ولی در عرصة کازویستی سروکار با واقعیات بوده است و سروکار آدمیان با یکدیگر، و سعی بر این بوده است که با کرورها کرور اوضاع و احوال و حوادث روزمره مقابله کنند. در گرایش زاهدانه، به دلیل کل ماهیت آن، صبغه و نشان احساس وعاطفه را از قلمرو آن خارج می کرده اند و به خردگرایی میل می کرده اند و احکام زهد را صدق می انگاشته اند. بین است و باید به همان تفاوت موجود فیمابین سیاه و سفید قائل بوده اند. نویسندگان عرصة کازویستی با توجه به این تعابیر تفکر نمی کرده اند. دنیا به چشم آنان صبغه خاکستری داشته است و عده ای سیاه عارض و عده ای دیگر روشن سیما بوده اند. علاوه بر این، آنان به امکان کاستی دادن مواد سیاه و فزون یابندگی مواد سفید اعتقاد داشته اند. لازمه نیل به این هدف زیرکی و تدبیر وانعطاف پذیری و تفاهم و حوصله و پایداری و استقامت و پشتکار بوده است. اگر اخلاق گرای زاهد شبه ریاضیدان بوده است، شخص کازویست حکم طبیب را داشته است. هدف وی درمان درست بوده است، درمانی که با بهبودی تدریجی روح مریض را شفا می داده است و آن را به آغوش اخلاقیات زاهد باز می گردانیده است.

نظام مجموعه [علم کلام] را اگر به این شیوه در نظر بگیریم، معرف نوعی جهان صغیر فلسفیدن اخلاقی بوده است. به عنوان نمونه، ماکس وبر فلسفة اخلاقی را تقسیم می کند به اخلاقیات اصول یا اخلاقیات مطلق ساز (- و به قول خودش Gesinnungsethik- دستور قعطی یا امر جازم(۱۶) مورد نظر کانت در قالب نمونة نوعی آن)، اخلاقیات سازوگاری یا اخلاقیات نسبی ساز (Efrolgsethk- سودمندی گرایی موردنظر نبتام در قالب نمونه نوعی آن). اولی حاوی این حکم است که (وقتی عدالت بر سریر نشته است از تباهی جهان چه باک). این نوع اخلاقیات خالص است و شاهوار، و در اساس هم الوهی است و تجلی جان نومنی (=بود). در اخلاقیات نوع ثانی فرمول «همه یا هیچ» را مردود می دانند و با گام کوچکی اینجا و گام کوچکی آنجا قناعت می کنند. این نوع اخلاقیات به دنیای پدیدار (= نمود) تعلق دارد، ودر یک کلام، اخلاقیات سازواگری مبتنی بر نتایج، نوعی ماکیاولیسم اخلاقی است. در چهارچوب نظام آموزه ای کاتولیک، کازویستی چنین است ولاغیر. شرط توصیف این چنینی ما این است که به یاد داشته باشیم که هدف غایی ماکیاول فلورانسی تجدیدحیات اخلاقی شهر و میهنش نیز بوده است.

تقابلی که در کار وصف و بررسی آنیم، نزد متفکران کاتولیک با تعابیر دیگر- و در عین حال همسنگ- سر بر می کرده است. تفکر آنان کلامی بوده است. خدا در مقام شهریار و داور، یا در هیبت پدر و دوست متصور می شده است. طبق تصور نخست، خدا دور و پرهیبت و دست نیافتنی بوده است و طبق تصور ثانی قریب و حبیب و دست یافتنی. علی الاطلاق، با توجه به طرز تلقی آدمی به خدا، دو وضع روانی در کار بوده است: ترس از خدا و دوست داشتن خدا. این حب الاهی- در صورت ارتکاب گناه، خاصه گناه «صغیره۰۱۷) » یا گناه نسبتا بی ضرر- به رغم خدشه پذیری، الزاما از بین نمی رفته است. لازم می آمده است که روح به گناه آلوده پاک شود، پاک کردن وظیفه اقرارنویش بوده است. در اعتراف نیوشی اخلاقیات زهد به قدر اخلاقیات کازویستی به کار نمی آمده است. در طرز تلقی زاهدانه گناهکار را تهدید می کرده اند تا وی را به خود بیاورند و بترساند و بدین وسیله جلو جد و جهد او را به سمت خیری می گرفته اند که شاید هنوز در وجودش بوده است. ولی در مداوای کازویستی وعده می داده یا دست کم این امید را برمی انگیخته اند که شخص گناهکار تسلی یابد و تعالی پیدا کند و بدین وسیله وی را نیرو بخشند تا با اهتمام نو و موفق تری خود را با جامعه عادلانه و منصفان از نو پیوند دهد. همپای این تفاوتها، تضاد شایان اهمیت عملی تری در کار می آمده است. غفران صوری گناهکار مشروط به توبه اش بوده است، ولی در چهارچوب مطلق گرایی زهد، لازمه توبه عشق به خدا بوده، حال آنکه در زمینه روش و آموزش کازویستی توبه به خاطر ترس از خدا کفایت می کرده است. در اینجا بر گذشتن عجیب ودر عین حال منطقی از خطوط تفکر در کار می آید. در عرصة ندامت، صورت کامل تر توبه، گناه را در برابر دوستی خدای پدر و دوست، وهن تلقی می کرده اند. اینجا در حوزة زهد مفهومی در کار می آید که در حوزة کازویستی هم مقبول بوده است. با این حال، در عرصة اندوه گناه صورت ناقص توبه، کازویست های «سهل گیر» گناه را به این صورت تعریف می کرده اند که وهنی است به درگاه حق جل و علا، شارع و داور عالم. می بینیم که مفهوم کلامی رایج در عرصة زاهد را به وام می گرفته اند. همین باز معلوم می کند که دو نیمه علم کلام و اخلاقیات مسطور درمجموعه علم کلام یک کل مجموع را می سازند.

ارتباط نزدیک و نظام مند فیمابین علم کلام اخلاقی زاهدانه و کازویستی، به لحاظ آرمانی، چنین ایجاب می کند که مشارکت نزدیک و نظام مند یکسانی بین آنها وجود داشته باشد. در اصل، نظر مشورتی در حوزه کازویستی، بر اثر سیر قیاس منطقی، باید از گزاره های نظری مکتب زهد مأخوذ گردد. به بیان دیگر، بهتر این بوده است که نوعی فروپویی بی عیب و نقصی از عام به خاص در کار باشد. اگر چنین می شد، آن وقت کازویستی هرگز از تعدیل کننده زاهدانه نمی گسست. از آن طرف تجارب دست اول کارگزاران کازیستی به نمایندگان اخلاقیات جزمی گزارش داده می شد و آنها نیز از جمله بیگانه ماندن احتمالی از واقعیت جاری حذر می کردند. به این ترتیب، فراپویی هماره تجدید شونده ای از خاص به عام در کار می آمد. در وضع و حال معمول، به این تعاون مطلوب این دو شاخه به صورت بسیار جزئی دست می یابند وسستی این انسجام و تعاون شر بسیار و جدی از پی می آورد. بخش زاهدانه و مطلق گرا و الاهیاتی نظام به قدر مکفی از آبشخور تجربه سیراب نمی شود و از صافی آن نمی گذرد، و بخش کازویستی نسبیت گرا و استصلاحی هم به قدر کافی در تماس با امنیت جهت دهنده و ضمان معیار اصل غایی قرار داده نمی شود. در پایان نوعی خطر واقعی در عرصة کازویستی پدیدار می شود، یعنی کازویستی که تا آن وقت مطلقیت نسبی گرایانه بوده است رو به تباهی بگذارد و تبدیل به نسبی گرایی مطلق گردد. مشکل تا اندازه ای به سبب عامل اجتماعی بوده است. زهدگرایی و به عبارت دیگر، نظریه اخلاقی، را کسانی پرورده بوده اند که کمابیش از زندگی بریده بوده اند، یعنی ابتدا رهبانان و بعدها هم استادان دانشگاه، در عرصة کازویستی کسانی دست اندرکار بوده اند که احتمالاً در تماس بسیار با دنیا قرار داشته اند، یعنی کشیشان بخش، که تحت فشار نیازهای تیمارشان و درمان جانها امکان داشته است به سادگی از قوانین والایی کناره جویی کنند که در جوانی در حوزه های علمیه آموخته بوده اند. در صورت ایستا بودن و ایستا ماندن دنیا، چنین مووضعی چندان جدی از آب در نمی آمد. ولی در اوضاع جاری، طی قرن پانزدهم گام تحول بسیار پرشتاب بوده است و بنابراین دو رشته بر اثر شکاف هماره فزاینده در پهنا و ژرفا تقسیم می شوند. بالخاصه تحول اقتصادی و صنعتی بوده است که بین این دو رشته نوعی ناکجا پدید می آورد: توافق و انحلال مشارکت در تجارت، تقسیم سود و ماترک و چه و چه، تفکر نظری جدی راجع به راه حل های عملی به یکسان جدی را موجب می شود. در عرصة علم سنتی زهد یا رهبانیت براثر انعطاف ناپذیری مقید ماندن در چهارچوب سوالات و جوابهای مروثی، با درایت و کارآیی وارد این حوزة تازه گسترش یابنده نمی شده اند. البته استثناهایی نیز [بر قاعده] بوده است. به عنوان نمونه سن آنتونینوس فلورانسی، در گذشته به سال ۱۴۵۹،در مکتوباتش درک و دریافت عمیقی از واقعیات نو را بروز می دهد. ولی در کل این عرصه برای کشت در اختیار کازویست ها قرار می گیرد و نتیجه نیز این می شود که آبای کلیسا تا اندازه ای دچار بی یقینی می گردند و باریک اندیشان چاشنی انتقادشان را روزبروز بیشتر می کنند و بدین وسیله به قدر وسع به نهضت قریب الوقوع اصلاح دین کمک می کنند.

این واقعیت، به یقین واقعیت مهم تاریخی است که مارتین لوتر، به وقت سوزاندن حکم پاپ مبنی بر تکفیر وی نوشته کازویستی رایج، یعنی نسخه ای از رساله موسوم به Summa Angelical (۱۴۸۶) نوشته آنجلوس دکلاوازیو را نیز در آتش می افکند. نهضت اصلاح دین در مراحل اولیه (فقط هم در مراحل اولیه، (فقط هم در مراحل اولیه، که خواهیم دید) سخت ضدکازویستی بوده است. در این باره طرز تلقی کالوین بر طرز تلقی لوتر سبق می برده است. کالوین با نظرات مرتبط خویش درباره انحراف کامل آدمی و جلال و جبروت به فهم نیامده خدا، جمله اندیشه های مربوط به انطباق ممکن فرامین خدا با نیازهای بشر را به کناری می نهد: آدمی از فرط ابتذال و پستی و نزدیک بودن به صفر در ارزش و اهمیت شایسته التفات نیست، و خدا از فرط تعالی و بعد آن را اعطا نمی کند. به این ترتیب پیروان کالوین در نظر وعمل اخلاقی بسیار باریک اندیش می شوند. عاقبت کشیدن آیین کاتولیک در جهت مخالفت جز این هم نمی شده است. در عرصة رقابت عظیم گروههای پیرو اقرارنیوشی برای پشتیبانی از آدمیان، در کالوینیسم سعی می کنند انعطاف ناپذیری نظامنامه اخلاقی و حد غایی فرامین انضباطی این آیین را موکد کنند و در حیطة آیین کاتولیک جهد می کنند گناهکار تائب را زیر پروبال رحمت بگیرند و درهای کلیسا را به روی او باز بگذارند. در عرصة کالوینیسم به اعتراف آشکار و محکومیت علن باز می گردند و در عرصة آیین کاتولیک اعتراف را بیش از پیش آسان و غیرعلن می کنند. به این ترتیب، هم چنان که کلیسای روم به طور اعم تحت فشارهای بیرونی از قطب انعطاف ناپذیری بیرون می آید و به سمت قطب انعطاف ناپذیری و کازویستی در فلسفة اخلاقی سیر می کند، تحولاتی در درون خود کلیسا پیش می آید و در فرقه یسوعی نهضت درونی انعطاف پذیر و کازویستی پدید می آورد. در عرصة کالونیسم به رغم هواداری از نظرات رهبانیت مدار سن آگوستین تا اندازه ای پژواک نظرات اردوی کاتولیکی را سر می دهند و جمعیت مشهور به ژانسنیست ها در حوزة تاریخ به وجود می آید. یکی از آنها به نام آنتوان آرنالد رساله ای در باب کاربست اخلاقی یسوعیان(۱۸) منتشر می کند و علمدار دیدگاه انعطاف ناپذیری می شود. ژانسنیست دیگر، که نویسنده ای تواناتر هم بوده است، یعنی پاسکال در اثر مشهورش- با عنوان Lettres provincials (۵۷-۱۶۵۶)- تیغ تیز انتقادش را متوجه یسوعیان و کل کازویستی می سازد. منتها این انتقاد به جایی نمی رسد. آثاری نیز از قبیل نوشته هرمان بوزنبام – با عنوان Medulla thologiia moralis (۱۶۴۵)- و رساله ای از آنتونیو اسکورابر مندوزا- با عنوان Libre theologiae moalis (۱۶۴۴)- کتاب راهنمای هدایت اخلاقی کاتولیکها می شود.

در همین گیرودار انعطاف ناپذیری متألهان پروتستان دچار تعدیل های فراوانی می شده است در آغاز، خلاصی از نیاز به اقرارنیوشی وغفران سبب می شود که لوتر و پیروان لوتر نگرش اولیه مربوط به «متارکه جنگ با گناه» را به آسانی حفظ می کنند. ولی تا عده ای از آنها مشاور شهریار می شوند و به این ترتیب خود را در وضع یا گرفتاری مشابه با گرفتاری همتایان کاتولیکی خود می یابند، این موضوع عوض می شود هنگامی که خود لوتر ناچار می شود فیلیپ فون هسن را دربارة گرفتاریهای نکاحی وی کمک کند، دست به یکی از شیوه های سنخی کازویستی، یعنی ایجاد تمایزات ظریف می زند. لوتر در مقام مشورت به وی می گوید که ازواج پنهانی ثانی اش را درجلوت اعلام نکند چون «بلی» گفتن در جلوت با بلی گفتن در خلوت تفاوت دارد. وی در حقیقت از این هم بیشتر وارد عرضة کازویستی می شود. در یکی از مواعظ اش می گوید که رهبانان جمله دروغ ها را معصیت آمیز می خوانند ولی مواردی هست از قبیل موارد Nutzliige و Leibliige (دروغ مصحلت آمیز یا دروغ به خاطر دوست داشتن)، در صورت منشأ گرفتن از دل پاک، مشمول مفهوم معصیت نمی شود. به وقت مناسب، دربارة کازویستی مکتوبات لوتریانه مفصلی پدید می آید و در مسائل بسیاری از جمله آسان گیری و انعطاف پذیری با آثار بوزبنام و مندوزا همسنگ می شود. دو نمونة مهم را می توانیم در اینجا ذکر کنیم:

Theologia Positiva acroamatica (۱۶۶۴)، نوشته یوهان فردریش کانیگ، و Introductio Brevis in Tehologiam Casuisticam (۱۹۶۴)، نوشته یوهانس الریاریوس. تازه چیزی نظیر رهیافت کالوینستی در نوشته های کازویستی پدیدار می شود.

سه اثر انگلیسی، نوشته ویلیام پرکینز، کازویستی کالوینیستی را مشخص می کند: A Case of Conscience (۱۵۹۲)، A Discourse of Conscience (۱۹۵۷)، و The Wole Treatise of the Cases of Conscience (۱۶۰۶). ویلیام ایمز، شاگرد پرکینز، هم کتابی می نویسد، با عنوان De Conscienctia et eius jure vel Casibus(۱۶۳۰)، که مدتی با تیراژ قابل توجهی انتشار می یابد.

از ظاهر امر، آدمی توقع دارد که گذار از عصر ایمان به عصر عقل خواهش برای مکتوبات کازویستی را دچار نقصان کرده باشد، ولی بازبینی دقیقتر معلوم می کند که عکس قضیه صادق است. دلیل بقای کازویستی، نی غلط گفتم، قدرت تداوم کازویستی، در علتی نهفته است که کازویستی را در قالب معلول آن پدید آورده است، یعنی صورتبندی و ترویج نظام مطلق گرای زاهدانه اخلاقیات. در عرصة خردگرایی فیروزمند قرن هجدهم پدیدار شدن چنین نظامی دور از انتظار نبوده است و کمال یافتگی و جلوه کلاسیکی آن را در آثار امانوئل کانت می یابیم. دستوری که اخلاقیات کانت بر آن متکی است، به جای دستور تعلیقی، دستور جازم است. کانت، با وجد اینکه با زندگی آنقدرها تماس نداشته است، دست کم در یک مورد- و آن هم تحت فشار اوضاع و احوال- ناچار می شد شیوه ای را برگزیند که کاربست آن سرزنش کازویست ها بوده است: استعمال گزاره های متواطی به منظور دفاع از ارزشهای والاتر. وی که پس از جدال با دولت پروس وعده می دهد که از آینده از سخن گفتن درباره مذهب به طور کلی دست بردارد، شاه فردریش ویلهلم دوم را با عنوان «محضر اعلیحضرت» مخاطب قرار می دهد با این هدف که محدودیتهایی که بر خود روا داشته است به دوران عمر پادشاه محدود می شود. با وجود مطلق گرایی در اخلاقیات، کانت تمیز کازویستی رایج را بین دولتی که در چهارچوب حقوق مشروع می ماند و دولتی که ورای این حقوق می رود، به کار می بندد.

رونق بازار خردگرایی پروتستانی و خردگرایی ملکی شده و گسترش اغلب کم اهمیت تلقی شده خردگرایی ژانسنیستی، شکوفایی نو و غایی کازویستی را در قرن هجدهم در شخص سن آلفونسوس لیگوریایی دامن می زند. نظر آلفونسوس، بنیانگذار فرقه رستگارگرایانه عالمگیر، را در جایی می توانیم بهتر دریابیم که وی را نماینده نهضت ماقبل رمانتیکی بدانیم، نهضتی که طرفداران آن معترض غلبه خردگرایی در اندیشه و روابط انسانی بوده اند و چاووشی خوان «مذهب دل» بوده اند تا جایگزین «مذهب سر» بشود. آلفونسوس، در کسوت متاله اخلاقی، جهد می کرده است که قضاوت سرد را در بطن احسان گرم مستحیل سازد. با این حال وی را حقوقدان تربیت کرده بوده اند و می کوشیده است هدف مقصود خود را انجام دهد، آن هم نه با کنارگذاشتن قوانین حاکم، بلکه انعطاف پذیر کردن آنها به پایمردی قرار دادن اصول و سیاستهای محبت و سازوارگی در کاربست آنها نتیجه هم اینکه نظامی متصف به صفات کازویستی از قلمش می تراود. شعار مکتب به اصطلاح قانون جامعه شناختی بعدی نیز از وی بوده است: به پایمردی قانون، همواره به پایمردی قانون ولی ورای قانون! نظام حقوقی وی در صورت – به عنوان نمونه در Theologia moralis- روایت نوشده رساله بوزبنام (Medulla) بوده است و در معنی غنی تر و و عمیقتر. هم چنان که بوزبنام آماج جدلهای پروتستانها بوده است، آلفونسوس نیز آماج جدالهای عصر روشنگری می شود. دربارة وی می گفته اند که اصول ندارد و در کاربرد سفسطه برای تبدیل اعمال غیرقابل قبول به مقبول و غیراخلاقی به اخلاقی ید طولایی دارد. با این حال، بررسی بی غرضانه اثرش نشان می دهد که کازویستی موردنظر وی، مانند جمله کازویستی ها، ریشه در تفکر استحسانی داشته است.

پس از آلفونسوس، که نوشته اش اوج کازویستی را در کلیسای کاتولیک مشخص می کند، تاریخ اصلی اینگونه از گونه های الاهیات اخلاقی به پایان می رسد. طی قرن نوزدهم، آثار کازویستی هم چنان پایدار می شود، ولی کاربست اعتراف، با وجود اطلاق بصیرتهای کازویستها، پیوسته در مسیر فلسفة اخلاقی سیر می کند و در عرصة آن جهد می کنند از کرانهای خطرخیز انعطاف ناپذیری خالی از مهر و آسان گیری افراطی پرهیز کنند.

در قرن بیستم، در دهه های اخیر نسبت به کازویستی علایقی از نو برانگیخته شده است. کازویستی، تصریحا و تلویحا، تابع نوع تازه ای از انتقاد شده است. اگر در گذشته مورد اتهام عبارت بوده است از برملا کردن امر تجریدی و عام به نفع امر انضمامی و خاص، اکنون می گویند که تلقی کازویستی بیش از حد تجریدی و عام است. کار کازویستیها دقیقاً همان کار قانون گرایان بوده است، یعنی مشتمل کردن نمونة فردی تحت مفهوم عام یا نزدیک به عام یا دست کم بالقوه عام. ولی چنین استدلال می کرده اند که فلسفة اخلاقی یا امر مطلقا بی همتا سروکار دارد یا باید داشته باشد، چرا که علاوه بر جان آدمی، هرگونه راه حلی که جان آدمی به وقت رویارویی با تنگنای اخلاقی در آن قرار می گیرد نیز بی همتا است. در عرصة اخلاقیات مبتنی بر موقعیت خواستار شده اند که راه حل های اخلاقی دربارة مسائل اخلاقی از تصمیم غیرقابل تکرار شخصیتهای غیرقابل تکرار در موقعیت های غیرقابل تکرار باید نشئت گیرد. مسئله این نهضت تازه در اخلاقیات نظری عمدتاً با آن چیزی به نظر همسان می آید که کازویستهای قدم می خواسته اند پنجه در پنجه آن بیفکنند: یعنی بیرون آوردن آدمیان از چنگال قانونی که با آنها بیگانه است و باید هم باشد، آن هم به این دلیل که این قانون را برای همگان در نظر گرفته اند و از این سبب نیاز کسی را برآورده نمی کند و اما از کازویستی در معنای سنتی کلمه بگوییم که بحث نو یکی از نشانه های ممتاز آن را مشخص کرده است و آن اینکه- به رغم کوشش متفکرانی چون آلفونسوس برای وارد کردن عنصر مهربانی و عاطفه گرایی در عرصة حقوقی- کازویستی تا اندازه ای صورتی از صور قانون گرایی و خردگرایی است.

نویسنده: ورنر - استارک

مترجم: صالح - حسینی

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از فرهنگ تاریخ اندیشه ها، جلد دوم، چاپ اول ۱۳۸۵

پی نوشت:

۱. برای احتراز از آوردن معادل نامناسب «سفسطه»- که در عنوان مقاله، از سر ناگریزی، آمده است.

۲. Changing Contingencies

۳. abstract and concrete

۴. penitential books

۵. ecclesiastcal tribunals

۶. penitents

۷. mantle of legitimacy

۸. auricular confession

۹. «کشیش اقرار نیوش» به جای father confessor

۱۰. spiritual deirector

۱۱. human condition

۱۲. Fourth Lateran Council

۱۳. right relations

۱۴. rithteousness and justice

۱۵. در متن prodigal (مبذر یا عیاش) آمده است و منظور همان «پسر عیاش»یا «فرزند مبذر»‌ (rodigal son) است که داستانش در باب پانزدهم انجیل لوقا آمده است.

۱۶. به جای Calegorical imperative- نقطه مقابل hypothertical imperative امر شرطی.

۱۷. Venial sin

۱۸. Antoine Arnauld, Morule Pratique des Jesuites