پنجشنبه, ۹ اسفند, ۱۴۰۳ / 27 February, 2025
مجله ویستا
قلب از دیدگاه امام علی (ع)

قلب بهمعنای دگرگون ساختن و نیز ظاهر و باطن آمده است: "اقلبه نزع قلبها". قلب گاهی بهمعنای وجه خالص یك شی میآید، چنانكه بر فؤاد و عقل نیز دلالت دارد.۱
تاج العروس هم تقریبا معانی سابق را متذكر میشود، افزون بر آنكه میگوید: "قلبه اصاب قلبها"،۲ روش زبیدی آن است كه معنای لغات را از دیگر منابع لغویِ معروف به عاریت میگیرد، و گاه چیزی به آن میافزاید.
مفردات كه بیشتر به معانی قرآنیِ واژهها نظر دارد با تنوع بیشتری به توضیح معنای این واژه پرداخته است. اولین معنایی كه برای این واژه بیان كرده، دگرگون ساختن و چیزی را از یك رو به روی دیگر كردن است؛ مثلاً قلب لباس بهمعنای آن است كه لباس را از یك رو به روی دیگر كنیم. معنای انقلاب، انصراف است. از این جهت به قلب انسان قلب گفته میشود كه تقلّب و دگرگونی آن بسیار است. قلب گاهی بر عقل و فهم دلالت دارد. چنانكه فرمود: "و طبع علی قلوبهم فهم لایفقهون" توبه/ ۸۷ یا در آیه دیگر فرمود:
"و جعلنا علی قلوبهم اكنّهًٔ ان یفقهوه". اسراء/ ۴۶
دلالت دیگر قلب، روح است. مثل "و لكن تعمی القلوب التی فی الصدور" حج/ ۴۶ تقلّب، تصرف است و "رجلٌ قُلِّب" بهمعنای مردمی است كه تغییر رأس و دگرگونی نظر زیاد دارد. قلیب هم بهمعنای چاه میآید و بالاخره "تقلیب الامور" بهمعنای تدبیر و تأمل در عاقبت آن است.۳
بعد از آنكه دانستیم ماهیت قلب از نظر قرآن همان نفس و روح آدمی است، در این خصوص به نكتههای مفیدی دست مییابیم:
▪ نكته اول:
در قرآن به واژههایی برمیخوریم كه مشابهتی با قلب دارند و گویا هم ردیف آن تلقی میشوند. این واژهها عبارتند از: صدر، روح، نفس و فؤاد كه اندكی درباره آنها توضیح میدهیم:
ـ صدر: در اصل بهمعنای سینه بوده سپس به آغاز و قسمت مقدم و اعلای هر شیء اطلاق شده است؛ مثل صدر مجلس بهمعنای بالای مجلس، صدر كلام بهمعنای آغاز سخن یا صدر نهار بهمعنای اول روز. اما گاه در عرف لغت و قرآن صدر بر قلب نیز اطلاق میشود، از آن جهت كه قلب مهمترین بعد وجودی آدمی است.۴ بنابراین صدر بهمعنای نفس انسانی بهكار میرود، مثل "رب اشرح لی صدری" طه/ ۲۵
ـ روح: این واژه در اصل بهمعنای تنفس است در صورتی كه رُوح و رَوح از یك ریشه باشند. از آنجا كه ارتباط نزدیكی میان تنفس و بقای حیات است روح بهمعنای جان و نفس آدمی اطلاق شده است.۵
بروحك و اجعلها لها فیئهٔ قدرا فقلت له ارفعها الیك وأحیها
البته روح در قرآن گاهی به ملائكه اطلاق میشود، بقره/۸۷ و گاهی بهمعنای قرآن، شورا/ ۵۲ آمده و در آیهای دیگر بر عیسی علیه السلام اطلاق شده است، نساء/ ۱۷۱ اما آیهای كه با صراحت دلالت بر روح آدمی دارد این آیه است: "و یسئلونك عنالروح قل الروح من امر ربی و ما اوتیتم منالعلم الا قلیلاً" اسراء / ۸۵
ـ نفس: به اعتراف اهل لغت نفس بهمعنای روح آمده است۶ مثل: "واعلموا اناللّه یعلم ما فی انفسكم" بقره/ ۲۳۵
ـ فؤاد: این واژه از مادّه "فأد" آمده و در اصل بهمعنای گذاردن نان بر خاكستر یا ریگ داغ است برای اینكه پخته شود. همچنین فؤاد بر بریان كردن گوشت گفته میشود. این واژه در قرآن بهمعنای قلب آمده است.
به هر حال هر یك از این واژههای چهارگانه در قرآن با قلب مترادفند هرچند ممكن است كه حیثیت اطلاق هر یك متفاوت باشد؛ مثلاً از آن جهت به نفس قلب گفته میشود كه دائما در حال دگرگونی و تقلب است و از آن جهت به قلب نفس گفته میشود كه همانند تنفس منشأ حیات است و از آن رو به آن صدر گفته میشود كه مهمترین بعد وجود آدمی است.
▪ نكته دوم:
قلب در دست خداست این مضمون را میتوان از آیات متعددی به دست آورد از این قبیل كه: خدا قلب را هدایت میكند، آل عمران/ ۱۵۱ خدا ایمان را در قلب مزین میسازد، حجرات/ ۷ و خدا برخی قلبها را پاك میگرداند، مائده/ ۴۱ چنانكه پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم فرمود: "ان قلب بنی ادم بین اصبعین من اصابعاللّه."۷
انسان به لحاظ تكثیر باطنی و فرقانی هفت بطن دارد۸ كه عبارتند از مقام نفس، مرتبه عقل مقام قلب، مرتبه سر، مقام خفی، مقام اخفی و نهایتا مقام تجلی ذاتی. پیداست كه بطن سوم مقام قلب است. سالك در این موطن با حضور حق آرامش میگیرد. در این حالت گرچه كثرت حضور دارد اما بذر مشاهدات، وحدت حق را به نگاه عارف درمیآورد. شاید حدیث حارثه ناظر به این مقام باشد. چنانكه حدیث احسان را نیز میتوان بر این مقام حمل كرد، آنجا كه گفت: "واعبد ربك حتی كانك تراه."
و روحالروح لاروح الاوانی انّا القرآن و السبع المثانی
شـاهـده و عنـدكـم لسانی فؤادی عند مشهودی مقیم
تأملی در نهجالبلاغه نشان میدهد كه تكرار واژه قلب بیشتر در خطبههاست تا در نامهها یا حكمتها، آنهم بهطور خاص در خطبه ۲۳۴ كه معروف به خطبه "قاصعه" است. بعد از آن حكمت ۳۶۶ كه راجع به امر به معروف و نهی از منكر است و بعد از آن، خطبه ۱۷۶ قرار دارد كه مربوط به خوارج و حكمیّت میباشد و نهایتا نامه ۳۱ كه اختصاص به وصیّت به امام حسین مجتبی علیه السلام دارد. حال اگر توجه كنیم خواهیم دید كه تمام این چهار مورد پیام واحدی دارند و آن فریضه بسیار مهم "امر به معروف و نهی از منكر" است. واقعیت این است كه این مسئله برای امام علیه السلام از اهمیت ویژهای برخودار بوده است به گونهای كه در خطبهها و گفتههای متعدد بر آن تأكید ورزیدهاند. به اعتقاد آن امام علیه السلام حدّ نصاب امر به معروف و نهی از منكر، امر و نهیِ قلبی است و این ریشه و بنیانِ مراتب بعدی است كه در سخنِ عمیق و گهربار ذیل از آن به "جهاد" یاد شده است:
"و عن ابی جحیفه قال: سمعت امیرالمؤمنین یقول: ان اول ما تغلبون علیه من الجهاد بایدیكم ثم بالسنتكم ثم بقلوبكم فمن لم یعرف بقلبه معروفا و لم ینكر منكرا قُلب فجُعل اعلاه اسفله و اسفله اعلاه،"۹ امیر مؤمنان علی علیه السلام خطاب به وهببن عبداللّه كه از دوستان ایشان بوده و حضرت او را "وهب الخیر" خطاب میفرمود، آنگاه كه به ریاست بیتالمال در كوفه گماشت، فرمود: اولین شكست شما شكست در جهاد با دستان است، سپس شكست در جهاد با زبان و در پایان شكست در جهاد با قلب است. قلب اگر معروف و منكر را نشناسد و منكر را منكر و معروف را معروف نداند مقلوب و دگرگون گشته در دنیا سرگردان و در آخرت گرفتار خواهد شد.
"امام علیه السلام در سخنی دیگر مردم را چند دسته فرمود: "برخی آنانكه با دست و زبان و قلب، منكر را اعلام میكنند این شخص، انسانی است كه واجد تمام خصال خیر است. بعضی دیگر تنها به انكار قلبی و زبانی و نه دستی اكتفا میكنند كه اینان دو خصلت خیر را واجد و یكی را فاقدند. دسته سوم كسانی هستند كه فقط به قلب انكار میورزند؛ اینها دو خصلت شریف را از دست داده و تنها به یك امر خیر چنگ زدهاند و سرانجام مردمانی یافت میشوند كه از هر سه خصلت محرومند."
سپس امام علیه السلام فرمود:
"اینها مردگان میان زندههایند."۱۰
به این چند نمونه توجه كنید!
ـ مهمترین مسئله دین، خداست و وصول به او غایت آمال مشتاقان و عارفان است از امام علیه السلام سؤال شد۱۱ كه "هل رایت ربك یا امیرالمؤمنین" امام علیه السلام در جواب فرمود: "آیا چیزی را كه نمیبینم پرستش نمایم." سپس این جمله ماندگار بر زبان مباركش جاری شد كه: "لا تدركه العیون بمشاهدهٔ العیان ولكن تدركه القلوب بحقایق الایمان." چشم به درك او نائل نمیشود، زیرا متعلّق ادراك بصری محسوس است و خدا چون ماده نیست به حس نمیآید. اما انسان راهی دیگر برای مواجه شدن با او دارد و آن راهِ دل و طریقِ ایمان حقیقی است. اگر انسان مراتب ایمان را طی كند تا بر ایمان ناب و خالص دست یابد به گونهای كه بتوان گفت "او فقط مؤمن است" و در او چیزی غیر از ایمان نیست، در این صورت شهود عالم اَلَسْتْ ظهور خواهد كرد و انسان دوباره به سخن آمده میگوید: "قالوا بلی شهدنا" اعراف/ ۱۷۲ و این جز با قلب ممكن نیست.
امام علیه السلام در موضعی دیگر میان خدا و دنیا مقابله میاندازند و میفرماید: "و كذلك من عظمت الدنیا فی عینه و كبُر موقعها من قلبه آثرها علیاللّه فانقطع الیها و صار عبدا لها"۱۲ این یك قاعده و سنت است كه اگر انسان چیزی را دوست نداشت به آن نگاه نمیكند و نیز ازیاد و ذكر آن اكراه دارد.۱۳ اگر یاد او و خود او در دل نشیند، دنیا طبعا از چشم انسان میافتد و برای او كوچك و حقیر میشود. عكس آن نیز ممكن است. انسانی كه دنیا اكثر همِّ اوست و قلبش مملو از مشتهیات دنیوی است، خدا واقعا در دل او موقعیتی ندارد. لذا امام علیه السلام كه اعراض از دنیا را پایه اصلی سخنان خود قرار داده است، بیش و پیش از همه بر اعراض قلبی و میراندن یاد دنیا سرانگشت تأكید دارد: "فاعرض عن الدنیا بقلبه و امات ذكرها من نفسه."۱۴
دو گونه اخلاق میتوان داشت: اخلاق با محوریّت معرفت به این معنا كه معتقد شویم اگر انسان از نظر ذهنی و عقلی چیزی را درست و در جهت سعادت دانست كافی است كه به آن عمل كند و همین كه پلیدی و شقاوتزاییِ فعلی برای او از نظر معرفتی آشكار شد كافی است كه بر حذر بماند. این محور اخلاق ارسطویی است كه برای مدتها اخلاق اسلامی را تحت تأثیر خود قرار داده بود و به این منظور كافی است كه اخلاق ناصری و جامعالسعادات را دیده و با گلستان سعدی و بسیاری از اشعار حافظ و مولوی و در رأس همه اخلاق نهجالبلاغه به قیاس گیریم. كوچك شمردن، غیر از كوچك دانستن است؛ چنانكه بزرگ دیدن غیر از بزرگ دانستن است. تا انسان خدا را بزرگ نبیند با یاد او آرام نمیگیرد و این حاصل نمیآید جز از طریق كوچك دیدن دنیا و این اخلاق با محوریت عشق است و قلب. مولوی تمام مطلب را در یك بیت جمع كرده است:
عشق را عشق دگر برَّد مگر۱۵ هر كه را جامه ز عشقی چاك شد او ز عیب و نقص كلی پاك شد۱۶ دیو بر دنیاست عاشق كور و كر
ایمان كه راه انحصاری نیل به جاودانگی و سعادت است، و به انسان شجاعتِ بودن و شدن عطا میكند و او را عدالتخواه، دادگستر و مهربان میكند و به انسان حیات میبخشد، نهالی است كه در قلب آدمی میروید جایگاهش قلب است: "اولئك كتب فی قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه" مجادله/ ۲۲ در جای دیگر امام علیه السلام فرمود: "الایمان معرفهٔ بالقلب."۱۷
قلب ـ همچون بدن ـ امراض خاص خود را دارد. در این بین كدام مهمتر است؟ امام به این سؤال این گونه پاسخ میدهد: بدترین گرفتاری فقر است، این گرفتاری سختتر از مرض بدن است و از مرض بدن شدیدتر و بالاترین مرضها، مرض قلب است. چنانكه بهترین تندرستیها صحت قلب است و صحت قلب تنها از طریق تقوای حاصل میشود. "و افضل من صحهٔ البدن تقوی القلب"،۱۸ انسان مركّب از روح و بدن است، روح در عین حال كه مستقل است به بدن تعلق داشته آن را تدبیر میكند. به بیان دیگر، این دو در یكدیگر تأثیر و تأثر متقابل دارند. اما تأثیر روح به مراتب بیش از تأثیر بدن است. بر این اساس میتوان گفت اثر بیماری قلب بر بدن به دفعات بیش از اثر بیماری بدن بر روح است. این قاعده به هنگام سلامت و صحّت نیز صادق است. درست است كه عقل سالم در بدن سالم است اما مهمتر از آن اینكه عقل سالم و بدن سالم در روح و قلب سالم است.
از جمله نكاتی كه در سخنان امام علیه السلام مطرح میشود مسئله موت و حیات قلب است. از جمله عواملی كه باعث حیات قلب است توجه به موت است لذا یاد مرگ قلب را زنده میكند چنانكه یاد حیات دنیا قلب را میمیراند: "و انما ذلك بمنزلهٔ الحكمه التی هی حیاهٔ للقلب المیت"،۱۹ از سوی دیگر امام علیه السلام فرمود آنكه قلبش مرد، در نار است: "من مات قلبه دخل النار"،۲۰ و چه خسرانی از مرگ قلب و نار جحیم بالاتر.
از مجموعه نمونههای مذكور و دهها شاهد دیگر كه در مباحث آتی میآید این نكته به دست میآید كه عضو حیاتی انسان، قلب و امور باطنی است، اگر درون انسان اصلاح گردد ظاهر پیرو است، اما عكس آن صادق نیست. و خلاصه در اهیمت این پدیده همین بس كه امام علیه السلام خود در برابر آن انگشت تعجب بر زبان دارد: "اعجب ما فی هذا الانسان قلبه."۲۱
● خشوع
اقیانوس كلمات مولی علی علیه السلام را گوهرهایی است، یكی از این گوهرهای ناب "خطبه المتقین" است.امام در این خطبه نورانی پارسایان را به دو صف میكشد و برای آنان خصایصی را بیان مینماید؛ از جمله آنكه اهل تقوا آرزوهایشان كوتاه، خطاهایشان اندك و دلهایشان خاشع است.۲۲ نفسی كه خاشع شود و كرداری خاضعانه داشته باشد، تسلیم حق است و آنكه در برابر حق حالت پذیرش داشته باشد حق مدار است و همو تنها جویای حق و حقیقت است و چنین فردی اهل حق را بعد از شناخت حق میشناسد و اهل باطل را بعد از شناخت باطل: "انك لم تعرف الحق فتعرف اهله و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه."۲۳
● حبّ دنیا
مهمترین محور سخنان امام علی علیه السلام زهد و اعراض از دنیاست و در این مقام حضرت سخن را تمام كرده است. واقعیت تجربه شده آن است كه دنیا برای انسان باقی نیست و انسان نیز برای دنیا بقایی ندارد. انسان برای دنیا آفریده نشده است و خالق انسان و جهان، انسان را به سمت دنیا فرانخوانده است. ویژگی دنیا این است كه لذتش با رنجش آمیخته است: "ان مع العسر یسرا"، شرح/ ۶ امام علیه السلام در ادامه، اینگونه انسانها را دعوت میكند: "و سابقوا فیها الی الدار التی دُعیتم الیها."۲۴
"دنیا" یك امر عینی نیست بلكه كاملاً درونی بوده رهیافتی نفسانی است. در فرهنگ دینی میان جهان و حتی طبیعت مادی از یك سو و دنیا از طرف دیگر بسی تفاوت است. در هیچ آیه و حدیثی جهان و ماده ذمّ نشده است. جهان با تمامی مراتبش مخلوق خداست و آفریده الهی، زیبا بلكه زیباترین است هر آنچه از زیباست، زیباست: "الذی احسن كل شیء خلقه" سجده/ ۷ بنابراین مراد از دنیا حالت تعلق و وابستگی یكجایند به جهان ماده است و نه خود جهان ماده كه انسان تنها در همین جا به رشد میرسد و از همین جهان میتوان برای ابدیت خود توشه بردارد. امام علیه السلام حتی بالاتر از اینها فرمود: "اخرجوا من الدنیا قلوبكم."۲۵ امام علیه السلام نفرمود دنیا را از قلب خویش خارج كنید بلكه فرمود قلب خود را از دنیا بیرون كنید.
نتیجه آنكه قلب واجد یك سلسله اوصاف و ویژگیهایی است و حتی گاهی این اوصاف متقابلاند، مثل حزن و سرور یا خشوع و عناد. بنابراین یكی از ابعاد قلب آن است كه محل حالات و صفات نفسانی قرار میگیرد.
قلبِ عاقل هم به گذشته نظر دارد، اما به نظر اعتبار؛ یعنی با مطالعه احوال گذشتگان عمر خود را طولانی كرده به اندازهای كه از آنان تجربه برگیرد ذولب شده است، كه گاه انسانی هزارساله خواهد شد. به عبارت دیگر سن دو گونه است: شناسنامهای و واقعی و انسانهای لبیب سن واقعی بالا دارند. او همچنین به آینده هم نظر دارد اما به نظر بصیرت و مهمترین نقطه آینده لحظه پایان و حیات دوم است. بدین جمله توجه كنید: "و مالك ذی قلب بلبیب و لا كل ذی سمع بسمیع ولا كل ذی ناظر ببصیر"۲۶ امام علیه السلام پندهای خویش را داد تا اهل عبرت آگاه شوند. اگر قلبی لبیب باشد حقایق را خواهد فهمید و اگر صاحب گوشی شنوا باشد حق را خواهد پذیرفت و اگر صاحب چشمی بینا باشد با مشاهده حوادث متنبه خواهد شد. لذا برای اعتبار، قلبِ لبیب گوشِ شنوا و چشمِ بینا لازم است.
● بهرهمندی از اُذُن
امام علیه السلام در یكی از خطبهها با اشاره به قدر و منزلت ائمه هدی قدس سرهما خود را به چراغی تشبیه میكند كه در ظلمتها روشنی میبخشد. اگر انسان بار گناهان خویش را زمین گذارد و از سلاطین جور تبعیت نكند و قدری به خود آمده، از گذشته خویش پشیمان گردد، درصدد برافروختن آتش فتنه نباشد و مسلمانان از او نرنجند، چنین شخصی میتواند پند امام را حفظ كند و گوش جان خویش را برای مواعظ امام علیه السلام مهیّا ساخته، اشارات و رموز سخنان نور را مهم كند: "انما مثلی بینكم مثل السراج فی الظلمهٔ لیستضیء به من ولیحها فاسمعوا ایها الناس وعوا، و احضروا اذان قلوبكم تقهموا"؛۲۷ بدین لحاظ در این عبارت برای قلب هم اذن ثابت شده است و هم فهم.
● بهرهمندی از سمع
امام علیه السلام در خطبه همّام آنجا كه اوصاف پارسایان را بر میشمارد به این فرازها میرسد كه متّقین شب را فرصتی مغتنم میدانند. آنان شبها به نماز ایستاده قرآن را با تأمل تلاوت میكنند. آنگاه كه به آیهای برخورد كنند كه در آن امید باشد در نفس آنان شوق و طمعی پیدا میشود و اگر با آیهای مواجه شوند كه در آن بیم و ترس باشد، گوش جانشان را به آن میگشایند و چنان شیوا فریاد دارند كه تو گویی فریاد دوزخ در بُن گوش آنان است.۲۸ امام در این خطبه از تعبیر "ظن" استفاده كرده است كه یكی از معانی آن در قرآن یقین است،۲۹ چنانكه فرمود: "الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم"، بقره/ ۴۶ بر این اساس میتوان گفت كه اهل تقوا نسبت به آخرت به یقین و به تعبیری به "عین الیقین" نائل شدهاند. عین الیقین با رؤیت و شهود ملازم است "كلا لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم، ثم لترونّها عین الیقین" تكاثر/ ۵ ـ ۷
با توجه به مطالب پیش گفته به این نتیجه میرسیم كه قلب دو دسته اوصاف دارد: اوصاف معرفتی و اوصاف احساسی. لذا تاكنون دو بُعد برای قلب بهدست آمد. مسأله به همین جا ختم نمیشود بلكه میتوان ابعاد دیگری را از مجموع سخنان امام علیه السلام بهدست آورد و از این طریق تصویر ذهنی خود را از ماهیت قلب توسعه و گسترش داد.
● استعمال
امام علیه السلام در یكی از كلمات خویش احوال عارفان را توصیف میفرماید. این توصیف تا بدان پایه بلند و والاست كه درباره آن میتوان گفت كه شبیه "وحی" است.
آن سخن با این جملههای نورانی آغاز میشود: "قد احیا عقله و امات نفسه حتی دقَّ جلیله" تا آنجا كه فرمود: "بما استعمل قلبه و ارضی ربّه"،۳۰ مؤمن واقعی و عارف راستین كسی است كه عقل خویش را زنده كرد و در برابر، نفس خویش را میراند و ... چنین شخصی قدمهایش ثابت است، اهل آرامش بوده در جای امن و راحت قرار دارد. او این همه را تنها از طریق اعمال قلبی و خشنود ساختن پروردگارش بهدست آورده است. لذا حیات عقلی، شهود برق، ابانه طریق و آرامش روانی و همین رفتار آدمی است، رفتاری كه فقط به هدف و با نیّت رضایت الهی صورت گیرد. و از این طریق است كه انسان به "حیات طیب" دسترسی پیدا میكند: "من عمل صالحا من ذكر او انثی و هو مؤمن فلنحیینّه حیاهٔ طیبهٔ" نحل/ ۹۷
● تشاجر (دشمنی)
"واستعملت المودّهٔ باللسان و تشاجر الناس بالقلوب"۳۱ یعنی "دوستان به زبان و دشمنی مردم با هم به دلها است." این خطبه درباره احوال مردم آخرالزمان است، در آن زمان علَم گمراهی برپا میشود، شُعبههای آن پراكنده شده، پرچم داران ضلالت فراوان میشوند. معصیت محور اتحاد مردم و دین، ملاك اختلاف آنان میشود. دوستیها با دروغ و دشمنیها با راستی عجین میشود. اهل آن زمان چون گرگان، پادشاهان درنده و انسانهای ضعیف المال طعمهاند. امام علیه السلام در پایان این خطبه جالب به این نكته اشاره میفرمایند كه دوستیها زبانی است اما قلبها با یكدیگر مشاجره و دشمنی دارند. در این زمان گروههایی ایجاد میشود كه هر یك به جناحی میپیوندند و خلاصه آنكه عفت موجب شگفتی و اسلام وارونه میشود.
توجه به این مطلب كافی است تا ما را به این نتیجه مطلوب برساند كه از دیدگاه امیرمؤمنان علیه السلام قلب چیزی جز روح و نفس نیست. لذا قلب، تمام هویت انسان بوده و همه ابعاد انسانی را شامل میشود. اما جهت تكمیل بحث میتوان نمونههایی از سخنان امام علیه السلام نشان داد كه در آنها با صراحت قلب با نفس برابر نهاده شده است. در اینجا تنها به یك نمونه از آنها اشاره میشود و آن واژه فطرت است. امام به منظور تعلیم درود فرستادن بر پیامبر اكرم صلی الله علیه و آله وسلم خطبهای را انشا فرمود و در آغاز آن مطالبی را درباره حضرت باری تعالی القا نمود:
"اللهم داحی المد حوّات و داعم المسموكات و جابل القلوب علی فطرتها؛۳۲ بار خدایا كه تو زمینها را گستراندی و آسمانها را نگه داشتی و قلبها را بر فطرتشان قرار دادی و آنها را جبلّت بخشیدی."
لذا خداوند هم قلوب را آفریده هم به آن فطرت و سرشتی خاص بخشید. البته با یك ایجاد و خلق واحد و بسیط. در این تعبیر قلب دارای فطرت تلقی شده است. از سوی دیگر میدانیم فطرت مربوط به روح آدمی است. این كاربرد در قرآن هم آمده است: "فاقم وجهك للدین حنیفا فطرهٔاللّه التی فطر الناس علیها" روم/ ۳۰ در این آیه مراد از فطرت حقیقت انسانی است كه همان روح اوست. نتیجه آنكه قلب همان روح است.
حاصل آنكه قلب در اصطلاح نهجالبلاغه و دیگر احادیث امیرمؤمنان علیه السلام با نفس و روح برابر است. بر این اساس میتوان گفت اصطلاح قلب در قرآن و كلمات امام علیه السلام بر یكدیگر منطبق است. از سوی دیگر این اصطلاح با اطلاق عرفانی و نیز لغوی مغایر است.
جای تعقیب و نتیجهگیری این سخن اینجا نیست بلكه بحث ماهیت قلب است و اینها تنها بعد ادراكی و معرفتیاش تبیین میگردد. به علاوه ما تا اینجا كه مقاله را با دقت تعقیب كردیم به دلیل تامّ و استواری بر اتحاد قلب و روح برنخوردیم علاوه بر اینكه بسیاری از احادیث و نیز اعتبار با تعدد آن دو موافق است.حال كه قلب انسان در ابتدا زمینی مستعد برای كشت است در واقع انسان باغبان وجود خویش میشود. لذا كشت كار بذر در قلب آدمی خداست و باغبان این زمین انسان: "و یزرعوها فی قلوب اشباههم"؛۳۳ حجج الهی و حكمت ربّانی اموری است كه با جان آدمی آشناست و بذر آن در قلب انسان به ودیعت نهاده شده است، تا چه اندازه انسان زارع باشد.
اگر قلب انسان حاوی بذرهای ناشكفته است، در صورتی كه شرایط مطلوب فراهم آید این بذرها در زمین وجود آدمی خواهند رویید و اگر این دانهها برویند درون انسان به واقع گلستان میشود و در این هنگام است كه فصلِ بهارِ درون فرامیرسد. پس قلب آدم به راستی دو فصلی است: بهار و خزان. امام علیه السلام به مهمترین عامل رویش اشاره فرموهاند كه آن چیزی جز قرآن نیست: "تعلموا القرآن فانه احسن الحدیث و تفقّهوا فیه فانه ربیع القلوب"؛۳۴ قرآن نیكوترین گفتههاست كه میتوان و باید به فهم آن نائل شد. قرآن بهارینه دلهاست و قلب با نور آن بهبودی حاصل میكند. حال كه چنین است درون و باطن آدمی میتواند حقیقتا گلستان شده سرسبز و خرّم گردد. اما اینكه انسان از درون خویش میگریزد، نشانه آن است كه باطن خود را زشت میداند و میبیند.
به هر حال، قرآن خزان قلب را بهار میكند: "جعلهاللّه دیّا لعطش العلما و ربیعا لقلوب الفقهاء"۳۵ و هم اوست كه: "و فیه ربیع القلب و ینابیع العلم و ما للقلب جلاء غیره".۳۶ از این تعابیر عجیب نكات متعددی بهدست میآید: یكی اینكه اگر كسی اهل تفقه در دین و قرآن شده قرآن خمیر مایه و استعداد او را شكوفا كرده به فعلیت میرساند. پس انسان در مغزِ استخوانِ جانِ خویش با قرآن آشناست به شرط آنكه تفقّه و تدبیر كند.
تدبر در قرآن قفلهای قلبها را میگشاید و انسان با بصیرت شده، حكمتهای این كتاب آسمانی را درمییابد: "افلا یتدبّرون القرآن ام علی قلوب اقفالها" محمد/ ۲۴ دوم اینكه اگر قرآن بهار دل است و علم از درون انسان میجوشد پس سرچشمههای معرفت، درونی است لذا در فراگیری علم اصالت با درون است. سوم اینكه محتوای دین و قرآن متناسب با باطن بوده فطری است.
از مجموع این بخش از مطالب، چنین نتیجه میشود كه جان آدمی در آغاز خالی است اما مستعد، انسان میتواند و باید زارع وجود خویش باشد و سرانجام اینكه مهمترین شكوفاكننده كشتزارِ آدمی قرآن و وحی الهی است. پس قلب بهطور فطری سرچشمههای معرفت را در درون خود دارد.
● تقدم تعقل
امام علیه السلام در دو مورد میان لسان و قلب مؤمن از یك سو و لسان و قلب منافق از سوی دیگر مقایسه كرده و فرمودهاند: "ان لسان المؤمن من وراء قلبه، و ان قلب المنافق من وراء لسانه."۳۷ مفاد این فراز این است كه مؤمن اگر بخواهد سخنی بر زبان جاری كند نخست در آن اندیشه و تأمل روا دارد و در صورتی كه نیك و صلاح بود بر زبان جاری میكند و اگر آن را ناروا دید از آن چشم میپوشد. اما منافق بیتأمل سخن بر زبان جاری كرده هیچ در آن نمیاندیشد و سود و زیان كلام را نمیداند. بر این اساس قلب و عقل مؤمن بر زبان تقدم دارد. ناگفته نماند كه سخن پیش گفته بار دیگری نیز دارد و آن اینكه منافق اعتقاد اصلی خویش را در قلب نگه داشته آن را پنهان میكند و به زبان نمیآورد، اما گفتههای مؤمن از اعتقادش حكایت دارد. به دیگر سخن، زبان و قلب مؤمن یكی است اما منافق دوگانه است و به تعبیر كلیتر مؤمن ظاهر و باطنش همگن است برخلاف منافق. پس لسان اهل ایمان همیشه صادق است و سخن اهل نفاق همیشه كاذب. نتیجه دیگری كه از این سخن میتوان گرفت اینكه "اظهار ما فی الضمیر" كاركرد همیشگی زبان نیست. چنانكه در منافق این نقش از زبان برنمیآید. حال با توجه به ادامه سخنان آن حضرت احتمال نخست اولویت پیدا میكند: "لانّ المؤمن اذا اراد ان یتكلم بكلام تدبَّره فی نفسه فان كان خیرا ابدأه و ان كان شرا وازاه و انّ المنافق یتكلم بما علی لسانه لایدری ماذا له و ما ذا علیه."
امام علیه السلام در مورد دیگر فرمود: "لسان العاقل و رآء قلبه، و قلبُ الاحمق و رآء لسانه."۳۸ حضرت در سخن پیشین از تعبیر منافق و در اینجا از واژه احمق استفاده نمود كه میتواند دلالتی واضح بر وحدت آن دو داشته باشد. بر این اساس میتوان بر این نكته تفطن كرد كه اگر هم منافق اندیشه كند و سخنی از روی تأمل زند سخن و اندیشهاش احمقانه است. به بیان دیگر سخنها و اندیشهها دو دستهاند: صواب و حماقتخیز. اگر اندیشه حق و سود راستین را تمیز دهد بر صواب است، در غیر این صورت فكر و سخن هر دو، حماقتی بیش نیست و انسان به حق و سود راستین نمیرسد جز بر پایه ایمان؛ زیرا ایمان است كه انسان را بصیر میكند.
حضرت در موضعی دیگر فرمود: "و امتنع علی عین البصیر فلا عین من لم یره تنكره و لاقلب من اثبته یبصره."۳۹
حاصل آنكه دیدن او با چشم محال است؛ زیرا چشم تنها امور مادی و محسوس را میبیند و ذات حق از حس و ماده منزه است، اما اگر چشم انسان به او نرسید، نمیتوان او را انكار كرد و اگر قلب او را اثبات كرد، او را نمیتواند دید. حال امام علیه السلام در فراز پیشین برای قلب، قدرتِ درك ثابت نمودند، اما در اینجا آن را سلب نمودند. این تناقض نیست؛ زیرا میتوان گفت آنجا كه شناخت ممتنع شمرده شده است، مراد شناخت حسی است ولی آنجا كه تأیید شده است منظور معرفت درونی و عرفان شهودی و ایمانی است. وجه دوم اینكه شناخت كُنه ذات او محال است، اما معرفت غیرذات هر چند به صورت شهودی باشد امكان دارد. البته این امكان همیشه به فعلیت نخواهد رسید كه در این صورت قلب آدمی نابینا است. "پیامبر طبیبی است روحانی كه با طب خویش برای درمان بیماریهای روحی همواره گردش میكند و مرهمهایش را آماده كرده است و ابزارها را سرخ نموده است تا جانهای مجروح و نیازمند معالجه را مرهم گذارد؛ دلهای كر و گوشهای كر و زبانهای لال"۴۰
مسئله نسبت قلب و معرفت به گونههایی دیگر هم مطرح شده است از جمله اینكه: خداوند با حجج خویش بر قلب ظاهری میشود،۴۱ قلبهای مؤمنین با فضائل اهل بیت آشنایند،۴۲ قلبها دو دستهاند: لبیب و غیرلبیب،۴۳ برخی عقلها دائما به تفكر مشغولند،۴۴ پارهای قلبها با نور یقین منوّرند۴۵ و با اولین شبهه شك در برخی قلوب ظاهر میگردد.۴۶
● قلب و ایمان
آیات قرآن دلالت روشن و واضحی دارند بر این كه محل ایمان، قلب است: "لاتجد قوما یؤمنون باللّه والیوم الاخر... اولئك كتب فی قلوبهم الایمان و ایّدیهم بروح منه" مجادله/ ۲۲ "یا ایها الرسول... الذین قالوا امنّا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم." مائده/ ۴۱
علاوه بر این در قرآن یك دسته از آیات به موانع ایمان از قبیل ختم قلب یا مرض قلب، اشاره دارند. اگر مانع ایمان در قلب است، پس مهبط ایمان هم قلب خواهد بود. البته قلب به هر معنا كه باشد (در قرآن قلب معادل نفس است) محل ایمان خواهد بود؛ چنان كه در قرآن جایگاه كفر، قلب معرفی شده است و از این بالاتر قرآن میگوید: متعلَّق كفر در قلب انسان جای دارد و این است معنای "تمثل قلب" در قرآن "و اذ اخذنا میثاقكم... و اشربوا فی قلوبهم العجل بكفرهم." بقره/ ۹۲
بنابراین ایمان حقیقی آن است كه از حدّ ظاهری گذشته در باطن و جان و سرشت بشر جای گیرد۴۷: "قالت الاعراب امنّا قل لم تؤمنوا ولكن قولوا اسلمنا و لمّا یدخل الایمان فی قلوبكم." حجرات/ ۱۴
بنابراین اسلام با اقرار زبان حاصل میشود، ولی ایمان ملازم ورود محتوای اسلام به درون قلب و نفس آدمی است. از این كه در آیه ۶۲ بقره "ان الذین آمنوا و الذین هادوا والنصاری و الصابئین من امن باللّه والیوم الاخر و عمل صالحا"، هر مسلمان و یهود و نصاری و ستارهپرست كه از روی حقیقت به خدا و روز قیامت ایمان آورده و نیكوكاری پیشه كند..." ایمان تكرار شده است، به دست میآید كه ادعا و اظهار زبانی برای ایمان كافی نیست؛ این فقط اسلام است. به عبارت دیگر مصونیّت گاهی دنیوی و گاهی اخروی است. صیانت دنیوی به موجب اسلام حاصل میشود، لكن بهرهها و امنیّت اخروی در گرو ایمان حقیقی است، هر چند ایمان در زندگی عملی دنیوی هم تأثیر دارد: "لا یؤاخذكماللّه باللّغو فی ایمانكم ولكن یؤاخذكم بما كسب قلوبكم." بقره/ ۲۲۵
مطالب یاد شده دو رهاورد دارد: اولاً: ایمان، امری قلبی است. پس نوعی حالت روحی و رهیافت روانی خواهد بود. همین امر ایمان را از معرفت ذهنی محض جدا میكند. ثانیا: ایمان غیراسلام است؛ البته باید توجه داشت كه این امر بهمعنای بیارتباطی نیست. ایمان هم با معرفت و هم با اسلام در ارتباط است، ولی ماهیت حقیقی ایمان نه معرفت صرف است و نه اسلام (لا اقل اسلام ظاهری و زبانی كه اقل مراتب اسلام است).
ایمان دو گونه است: مستقر و عاریه.۴۸ اگر ایمان در دل انسان نفوذ كرده تثبیت شود، ایمان مؤثر است. چنین ایمانی زائل نشده با شبهات از بین نمیرود. قسم دیگر ایمانی است كه قلبی نباشد و عاریتی بوده از آنِ انسان نباشد. چنین ایمانی اجل داشته، موقتی و مقطعی است.
البته ایمان انسان رها نیست؛ بدین معنا كه خدا حتی قلوب و ایمان آن را مورد آزمون قرار میدهد و این در صورتی است كه امری دشوار از ناحیه ائمه هدی قدس سرهما بر انسان عارض گردد كه در این صورت جز عبد مؤمنی كه خدا قلبش را با ایمان آزموده باشد تحمل پذیرش آن را نخواهد داشت.۴۹
باری، اگر ایمان در قلب پدید آید جان آدمی محل اعتقاد و عقیده گردد و اگر حقیقت ایمان دینی حاصل آید، انسان به مقام درك و شهود حضرت حق نائل آمده است. بنابراین حقیقت ایمان انسان را به مراتب عالی شهود خواهد رساند: "... ولكن تدركه القلوب بحقائق الایمان"۵۰
● ظرفیت قلب
دانستیم كه قلب بهار دارد و در این زمان كشتزار دل آدمی میشكفد و میروید و عطرآگین میشود. اگر قلب گلستان است و گلستان قابل توسعه پس ظرفیت قلب قابل افزایش است. از سوی دیگر دانستیم كه ایمان امری تشكیكی و مراتبپذیر است و نیز میدانیم كه ایمان امری قلبی بوده جایگاهش قلب است. پس قلب نیز توسعهپذیر خواهد بود. به بیان دیگر قلبها دو گونهاند: نحیف و فربه یا كوچك و بزرگ یا بسته و باز. قرآن بر این امر نیز مهر تأیید نهاده است، آنجا كه سخن از شرح صدر به میان آورده است: "افمن شرحاللّه صدره للاسلام فهو علی نور من ربه"، زمر/ ۲۲ میدانیم كه صدر و قلب مترادفند. از این آیه به دست میآید كه قلب آدمی میتواند منشرح یا مضیق گردد. در صورتی كه قلب باز شد نور را همراهی كرده است. شاید بتوان از این تعبیر كه فرمود "علی نور است" بهدست آورد كه آنانكه قلبی گشاده دارند براستی بر نور سوراند و نور مركب آنان است.
این یك حقیقت قرآنی است كه برخی قلبها محجوبند. آیات شریف با تعابیر مختلف مسئله حجاب قلب را مطرح كردهاند. گاهی با همین تعبیر حجاب بهكار رفته است: "كلاّ انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون"، مطففین/ ۱۵ گاهی بهصورت ختم: "ختماللّه علی قلوبهم"، بقره/ ۷ و زمانی به شكل قفل: "افلا یتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها"، محمد/ ۲۴ و در پارهای موارد با تعبیر طبع "طبعاللّه علی قلوبهم" نحل/ ۱۰۸ البته تعابیر دیگری هم وجود دارد كه هر چند با واژه قلب همراه نیست اما همین مضمون را دارند از قبیل تعبیر غشاوهٔ: "علی سمعهم و ابصارهم غشاوهٔ"، بقره/ ۷ یكی از روشنترین آیات این است كه: "بل ران علی قلوبهم ماكانوا یكسبون"، مطففین/ ۱۴ این قلب همان حجاب است.
تمام این تعابیر چه طبع یا ختم یا قفل یا رین یا غشاوه و نظائر آن، نشان میدهند كه قلب در برخی احوال گرفتار مانع میشود و اگر در این شرایط از بسیاری نعمتها و امتیازها محروم میشود تنها به دلیل وجود مانع است نه از جهت فقدان مقتضی. به تعبیر دیگر جهت تكمیل علّیت دو امر لازم است: وجود مقتضی و فقدان مانع. اگر حرمانها و فقدانهایی برای وجود آدمی پدید میآید منشأ آن عدم مقتضی نیست بلكه وجود مانع است. شاهد اینكه اگر مانع برداشته شود و چشم بصیرت انسان و گوش جان آدم بازگردد انسان اموری را خواهد دید و شنید كه پیش از آن برایش مقدور نبود چنانكه قرآن فرمود: "فكشفنا عنك غطآءك فبصرك الیوم حدید"، ق/ ۲۲ و در احادیث، مضامین فراوانی در این رابطه وجود دارد كه یكی از آنها از این قرار است: "لولا تكثیر فی كلامكم و تمریج فی قلوبكم لرأیتم ماأری و لسمعتم ما اسمع."۵۱
این امر بدین معناست كه بن مایه وجود آدمی یعنی همان فطرت پاك است و این امری كاملاً طبیعی است؛ زیرا قرآن از یك سو فرمود: هر شیء مخلوق خداست: "واللّه خالق كل شیء"، زمر/ ۶۲ و از سوی دیگر اشاره كرد كه هر مخلوق از آن جهت كه مخلوق است احسن است: "الذی احسن كل شیء خلقه"، سجده/ ۷ لذا وجود آدمی به احسن وجه آفریده شده است. همچنین به آیه فطرت و تعبیر "فطرتاللّه"، روم/ ۳۰ میتوان استشهاد نمود. چنانكه آیه، ۱۳۸ سوره بقره شاهد دیگر بر پاك بودن فطرت آدمی است.۵۲
خلاصه آنكه آنچه از جمیل است، جمیل است و آنچه از اوست پاك میباشد. لذا فطرت انسان الهی بوده اگر پاك بماند به سمت او خواهد رفت.
تمام مطالب پیش گفته در سخنان امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم وجود دارد.
ملاّی رومی ضمن نقل افسانهای درباره نزاعی كه میان چینیها و رومیها درباره نقاشی درگرفت، بیان میكند كه پادشاه به آنان مهلت داد تا در روز موعود تابلوی نقاشی شده خودشان را عرضه دارند. چینیها ابزار گرفتند و نقاشی كشیدند اما رومیها تنها به صیقل دادن سنگی اكتفا كردند تا اینكه سرانجام در روز موعود دو تابلو روبروی یكدیگر قرار گرفت و آن زمان كه رومیها پرده از آینه خویش برداشتند تابلویی زیبا در آن منعكس شد و پیروزی به نام آنان رقم خورد.
رومیان گفتند ما را كرّ و فرّ چینیان گفتند ما نقاشتر
كز شما كیست در دعوی گزین گفت سلطان امتحان خواهم در این
مولوی در ادامه به این نتیجه میرسد كه:
بی ز تكرار و كتاب و بیهنر رومیان آن صوفیانند ای پدر
پاك از آز و حرص و بخل و كینهها لیك صیقل كردهاند آن سینهها
كو نقوش بیعدد را قابل است۵۳ آن صفای آینه وصفِ دل است
و خلاصه آنكه دل انسان چونان آینهای است كه بر رخش زنگار گرفته است حال باید زنگار زدود تا دیده انسان به جمال یار روشن گردد.
حضرت امیر علیه السلام به عامل دیگری برای مرگ قلب اشاره فرمودهاند و آن اینكه انسان به شگفت میافتد از اینكه دشمنان بر باطل خویش تا این اندازه اتفاق و اجتماع دارند و شما بر كار حق خود تا بدین حد تفرقه و اختلاف.۵۴ به هر تقدیر، انسان حقطلب و عدالتجو از دیدن انحرافها و باطلها و كثرت آن و ملاحظه قلت اجتماع اهل حق به چنان حزن و اندوهی مبتلا میشود كه بهطور طبیعی نشاط خود را از دست داده، دل سرد میشود و همین برای او مرگ قلب است، و برای دیگران وابستگی به زینتها و زخارف دنیوی گناه فراوان و همنشینی با انسان،۵۵ مرگ قلب محسوب میشود. ذكر الهی و چنگ زدن به حبل متین او، دل را آباد میكند. موعظه و زهد به قلب حیات واقعی میبخشد. حكمت جان آدمی را روشن كرده یقین آن را شكوفا میكند. گرفتاریها و شداید دنیوی چشم انسان را بینا كرده، روشن میكند.۵۶ حاصل آنكه قلب ممكن است در دو وضعیت قرار گیرد: مرگ و حیات. حضرتشان علیه السلام ضمن اشاره به هر دو، عوامل هر یك را برمیشمارد و با مواعظ پیدرپی انسان را به حیات راستین كه همان حیات اخروی است ترغیب مینماید. و این تنها رهین تلاش و كوشش آدمی است والاّ ابلیس جز تزریق سم به وجود آدم كاری ندارد.۵۷
● بعد اجتماعی قلب
اگر قلبها متحد شوند با تعداد اندك هم میتوان كارهای بزرگ كرد. حضرت علیه السلام از مشاجره قلبی شكوه میكند و میگوید از ویژگیهای اهل آخرالزمان یكی اینكه دوستی زبانی است اما قلبها از طریق كینهها و دشمنیها با یكدیگر به مشاجره برمیخیزند.۵۸ به هرحال در این میان آنچه مهم است حالت و وضعیت قلب است نه ظاهر یا زبان. لذا امام علیه السلام آنگاه كه زبیر عهد خود را قلبی كرد فرمود: بیعت او دستی است نه قلبی: "برعم انه قد بایع بیده و لم یبایع بقلبه."۵۹
امیرمؤمنان علیه السلام یكی از مهمترین شرایط یك نظام سیاسی را آرامش عمومی میداند. از جمله عوامل پیدایش این وضعیت، سكونت دلهاست و این حالت بهدست نمیآید جز اینكه میان توده مردم از یكسو و حكّام از سوی دیگر پیوند درونی حاصل گردد و آنچه این پیوند را میسازد مهربانی و عطوفت سردمداران یك نظام سیاسی نسبت به مردم است: "فان عطفك علیهم یعطف قلوبهم علیك."۶۰ اگر جز این باشد اعتماد عمومی از بین میرود و آنچه در پی میآید چیزی جز خدشهدار شدن امنیت ملی و از بین رفتن مقبولیت عمومی نیست و یك نظام سیاسی در این شرایط با بحران روبهرو خواهد شد و قدرت هرگونه حركتی از او سلب میشود. حضرت علیه السلام بعد از بیعت مردم در خطبهای كه ایراد فرمود به این نكته اشارهای جالب نمود كه: اكنون زمانه صبوری است تا دلها آرامش گیرند و در این زمینه استیفای حقوق فراهم گردد.۶۱ به هرحال پدیده دل، بعد اجتماعی هم دارد و باید سردمداران یك نظام سیاسی به آن توجه خاص مبذول داشته، زمینه پیدایش امنیت ملی و اقدامات اصلاحی را خود فراهم نمایند و آغاز این حركت باید از سوی آنان باشد.
● سنتها
كلمات و سخنان امام درباره قلب حكایت از یك سلسله سنن و روابطی دارد. در عالم دل واقعیات و ارتباطاتی وجود دارد كه شاید ما ندانیم. اما اگر خود را در معرض علم اولین امام معصوم علیه السلام قرار دهیم به این معادله گونههای حقیقی وقوف خواهیم یافت. توجه به این روابط میتواند انسان را در انواع روابط اجتماعی مدد دهد و انسان را در زمینه نحوه زیستن یاری رساند، خواه این روابط مربوط به ارتباط انسانها با یكدیگر یا مردم با حكومت یا حكومت با مردم باشد و به تعبیر دیگر خواه ارتباط افقی باشد یا عمودی. اینك به پارهای از این سنن و ارتباطات توجه كنید.
- قلب زكی پند میگیرد. (خطبه ۸۲)
- شداید دنیا كبر را از قلب خارج میكند. (خطبه ۲۳۴)
- نماز دلها را به تواضع نزدیك میكند. (خطبه ۲۳۴)
- محبت، محبت دلها را جلب میكند. (نامه ۵۳)
- محبت، قلبِ وحشی را رام میكند. (حكمت ۴۷)
- طرائف حكمت، ملامت دل را میبرد. (حكمت ۸۹)
- قلوب، اقبال و ادبار دارند، برای نفوذ در آن باید از جهت اقبال وارد شد. (حكمت ۱۸۴)
- قلب لبیب به فهم حقایق میرسد. (خ ۸۷)
- به اكراه انداختن دل آن را كور میكند. (حكمت ۱۸۴)
- فراغت دل آثار مثبتی دارد. (خطبه ۱۵۹)
- ایمان قلب را سفید و نورانی میسازد. (غرائب الكلام ۵)
- هر آنچه دیده بیند دل كند یاد. (حكمت ۴۰۱)
- كسی كه قلبی را شاد كند قلبش شاد میشود. (حكمت ۲۴۱)
محمد تقی فعالی
پاورقیها:
۵۳. مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۷ به بعد.
۱۵. مثنوی، دفتر ۵، بیت ۲۹۲.
۱۸. همان، حكمت ۳۸۱، ص ۱۲۷۱؛ ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ۶۳۶.
۱. مجدالدین محمد بن یعقوب، فیروز آبادی، القاموس المحیط، ج ۱، ص ۲۷۶-۲۷۷.`
۱۴. همان.
۱۰. همان، حكمت ۳۶۶، ص ۱۲۶۳. ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ج ۲ ص ۶۳۱.
۱۹. نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۳، ص ۴۱۳.
۱۲. نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۹، ص ۵۰۵ و ر.ك: خطبه ۲۰۷، ص ۶۸۶ و خطبه ۱۸۴، ص ۶۱۲.
۱۳. همان، خطبه ۱۵۹، ص ۵۱۰.
۱۶. مثنوی، دفتر ۱، بیت۲۳.
۱۱. تمام فطرت این قسمت مربوط است به خطبه ۱۷۸، ص ۵۸۲.
۱۷. نهجالبلاغه، حكمت ۲۱۸، ص ۱۱۸۶؛ ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ص ۵۷۲.
۲. زبیدی، تاج العروس، ج ۴، ص ۶۸-۷۹.
۲۴. نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۲، ص ۵۶۱.
۲۹. علامه طباطبایی، المیزان، ج ۱، ص ۱۵۲؛ ملامحسن فیضكاشانی، صافی، ص ۳۰.
۲۰. همان، حكمت ۳۴۱، ص ۱۲۴۹.
۲۱. القضاعی، ابنعبداللّه، دستور معالمالحكم، ص ۱۲۹.
۲۸. برگرفته از همان، خطبه ۱۸۴، ص ۶۱۳.
۲۳. غررالحكم، ۲۵۱، ص ۱۲۱۳.
۲۵. همان، نامه ۱۹۴، ص ۶۵۳.
۲۷. همان، خطبه ۲۲۹، ص ۷۵۶.
۲۲. برگرفته از: نهجالبلاغه، خ ۱۸۴، ص ۶۱۷.
۲۶. همان، خطبه ۸۷، ص ۲۱۹؛ ر.ك.: شرح ابن ابیالحدید، ص ۲۹، ص ۱۳۲-۱۳۱.
۳۶. نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۵، ص ۵۷۳.
۳. ابوالقاسم، راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص ۴۱۱.
۳۱. همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۴.
۳۰. نهجالبلاغه، نامه ۲۱۰، نامه ۶۹۲.
۳۲. همان، خطبه ۷۱، ص ۱۶۸.
۳۳. همان، حكمت ۱۳۹، ص ۱۱۵۸.
۳۷. همان، خطبه ۱۷۵، ص ۵۷۰.
۳۵. همان، خطبه ۱۸۹، ص ۶۴۱.
۳۸. همان، حكمت ۳۹، ص ۱۱۰۶؛ ر.ك: بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ج ۲، ص ۵۰۹.
۳۴. همان، خطبه ۱۰۹، ص ۳۳۹.
۳۹. همان، خطبه ۴۹، ص ۱۳۶.
۴. همان، ص ۲۷۶.
۴۴. همان، خطبه ۸۲.
۴۶. همان، حكمت ۱۳۹.
۴۸. برگرفته از: نهجالبلاغه، خطبه ۲۳۱، ص ۷۶۰.
۴۱. همان، خطبه ۱۰۷.
۴۷. فعّالی، محمدتقی، ایمان دینی در اسلام و مسیحیت، ص ۲۴-۵۶.
۴۵. همان، حكمت ۳۶۵.
۴۲. همان، نامه ۲۸.
۴۰. همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۲؛ ر.ك: حكمت ۱۸۴، ص ۱۱۷۵.
۴۹. برگرفته از: همان، ص ۷۶۱؛ ر.ك: شرح ابن ابیالحدید، ج ۳، صص ۲۹۵-۲۹۸.
۴۳. همان، خطبه ۸۷ و ۱۵۳.
۵۲. مرتضی، مطهری، فطرت، ص ۱۶-۱۸.
۵۰. نهجالبلاغه، نامه ۱۷۸، ص ۵۸۲.
۵۷. برگرفته از نهجالبلاغه، خطبه ۲۳۴، ص ۷۹۷.
۵۴. نهجالبلاغه، خطبه ۲۷، ص ۹۵.
۵۵. القضاعی، ابی عبداللّه، دستور المعالم الحكم، ص ۱۳۸
۵۱. المعجم المفهرسالالفاظ الحدیثالنبوی، ج ۵، ص ۴۵۹.
۵۵. القضاعی، ابی عبداللّه، دستور المعالم الحكم، ص ۱۳۸
۵۸. برگرفته از: همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۴.
۵۹. همان، خطبه ۸، ص ۶۰.
۵. راغب اصفهانی، همان، ص ۲۰۵.
۶۱. همان، خطبه ۱۶۷، ص ۵۴۶.
۶. همان، ص ۵۰۱.
۶۰. همان، نامه ۵۳، ص ۱۰۰۶
۷. المعجمالمفهرس الالفاظ الحدیث النبوی، ج ۵، ص ۴۵۴.
۷. المعجمالمفهرس الالفاظ الحدیث النبوی، ج ۵، ص ۴۵۴.
۹. نهجالبلاغه، حكمت ۳۶۷، ص ۱۲۶۴. ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ص ۶۲۲.
منبع: فصلنامه قبسات ، شماره ۱۹ , از طر یق شبكه خبرگزاری فارس
پاورقیها:
۵۳. مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۷ به بعد.
۱۵. مثنوی، دفتر ۵، بیت ۲۹۲.
۱۸. همان، حكمت ۳۸۱، ص ۱۲۷۱؛ ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ۶۳۶.
۱. مجدالدین محمد بن یعقوب، فیروز آبادی، القاموس المحیط، ج ۱، ص ۲۷۶-۲۷۷.`
۱۴. همان.
۱۰. همان، حكمت ۳۶۶، ص ۱۲۶۳. ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ج ۲ ص ۶۳۱.
۱۹. نهجالبلاغه، خطبه ۱۳۳، ص ۴۱۳.
۱۲. نهجالبلاغه، خطبه ۱۵۹، ص ۵۰۵ و ر.ك: خطبه ۲۰۷، ص ۶۸۶ و خطبه ۱۸۴، ص ۶۱۲.
۱۳. همان، خطبه ۱۵۹، ص ۵۱۰.
۱۶. مثنوی، دفتر ۱، بیت۲۳.
۱۱. تمام فطرت این قسمت مربوط است به خطبه ۱۷۸، ص ۵۸۲.
۱۷. نهجالبلاغه، حكمت ۲۱۸، ص ۱۱۸۶؛ ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ص ۵۷۲.
۲. زبیدی، تاج العروس، ج ۴، ص ۶۸-۷۹.
۲۴. نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۲، ص ۵۶۱.
۲۹. علامه طباطبایی، المیزان، ج ۱، ص ۱۵۲؛ ملامحسن فیضكاشانی، صافی، ص ۳۰.
۲۰. همان، حكمت ۳۴۱، ص ۱۲۴۹.
۲۱. القضاعی، ابنعبداللّه، دستور معالمالحكم، ص ۱۲۹.
۲۸. برگرفته از همان، خطبه ۱۸۴، ص ۶۱۳.
۲۳. غررالحكم، ۲۵۱، ص ۱۲۱۳.
۲۵. همان، نامه ۱۹۴، ص ۶۵۳.
۲۷. همان، خطبه ۲۲۹، ص ۷۵۶.
۲۲. برگرفته از: نهجالبلاغه، خ ۱۸۴، ص ۶۱۷.
۲۶. همان، خطبه ۸۷، ص ۲۱۹؛ ر.ك.: شرح ابن ابیالحدید، ص ۲۹، ص ۱۳۲-۱۳۱.
۳۶. نهجالبلاغه، خطبه ۱۷۵، ص ۵۷۳.
۳. ابوالقاسم، راغب اصفهانی، مفردات الفاظ القرآن، ص ۴۱۱.
۳۱. همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۴.
۳۰. نهجالبلاغه، نامه ۲۱۰، نامه ۶۹۲.
۳۲. همان، خطبه ۷۱، ص ۱۶۸.
۳۳. همان، حكمت ۱۳۹، ص ۱۱۵۸.
۳۷. همان، خطبه ۱۷۵، ص ۵۷۰.
۳۵. همان، خطبه ۱۸۹، ص ۶۴۱.
۳۸. همان، حكمت ۳۹، ص ۱۱۰۶؛ ر.ك: بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ج ۲، ص ۵۰۹.
۳۴. همان، خطبه ۱۰۹، ص ۳۳۹.
۳۹. همان، خطبه ۴۹، ص ۱۳۶.
۴. همان، ص ۲۷۶.
۴۴. همان، خطبه ۸۲.
۴۶. همان، حكمت ۱۳۹.
۴۸. برگرفته از: نهجالبلاغه، خطبه ۲۳۱، ص ۷۶۰.
۴۱. همان، خطبه ۱۰۷.
۴۷. فعّالی، محمدتقی، ایمان دینی در اسلام و مسیحیت، ص ۲۴-۵۶.
۴۵. همان، حكمت ۳۶۵.
۴۲. همان، نامه ۲۸.
۴۰. همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۲؛ ر.ك: حكمت ۱۸۴، ص ۱۱۷۵.
۴۹. برگرفته از: همان، ص ۷۶۱؛ ر.ك: شرح ابن ابیالحدید، ج ۳، صص ۲۹۵-۲۹۸.
۴۳. همان، خطبه ۸۷ و ۱۵۳.
۵۲. مرتضی، مطهری، فطرت، ص ۱۶-۱۸.
۵۰. نهجالبلاغه، نامه ۱۷۸، ص ۵۸۲.
۵۷. برگرفته از نهجالبلاغه، خطبه ۲۳۴، ص ۷۹۷.
۵۴. نهجالبلاغه، خطبه ۲۷، ص ۹۵.
۵۵. القضاعی، ابی عبداللّه، دستور المعالم الحكم، ص ۱۳۸
۵۱. المعجم المفهرسالالفاظ الحدیثالنبوی، ج ۵، ص ۴۵۹.
۵۵. القضاعی، ابی عبداللّه، دستور المعالم الحكم، ص ۱۳۸
۵۸. برگرفته از: همان، خطبه ۱۰۷، ص ۳۲۴.
۵۹. همان، خطبه ۸، ص ۶۰.
۵. راغب اصفهانی، همان، ص ۲۰۵.
۶۱. همان، خطبه ۱۶۷، ص ۵۴۶.
۶. همان، ص ۵۰۱.
۶۰. همان، نامه ۵۳، ص ۱۰۰۶
۷. المعجمالمفهرس الالفاظ الحدیث النبوی، ج ۵، ص ۴۵۴.
۷. المعجمالمفهرس الالفاظ الحدیث النبوی، ج ۵، ص ۴۵۴.
۹. نهجالبلاغه، حكمت ۳۶۷، ص ۱۲۶۴. ر.ك. بحرانی، ابن میثم، شرح نهجالبلاغه، ۲۹، ص ۶۲۲.
منبع: فصلنامه قبسات ، شماره ۱۹ , از طر یق شبكه خبرگزاری فارس
منبع : مرکز تعلیمات اسلامی واشنگتن
ایران مسعود پزشکیان دولت چهاردهم پزشکیان مجلس شورای اسلامی محمدرضا عارف دولت مجلس کابینه دولت چهاردهم اسماعیل هنیه کابینه پزشکیان محمدجواد ظریف
پیاده روی اربعین تهران عراق پلیس تصادف هواشناسی شهرداری تهران سرقت بازنشستگان قتل آموزش و پرورش دستگیری
ایران خودرو خودرو وام قیمت طلا قیمت دلار قیمت خودرو بانک مرکزی برق بازار خودرو بورس بازار سرمایه قیمت سکه
میراث فرهنگی میدان آزادی سینما رهبر انقلاب بیتا فرهی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سینمای ایران تلویزیون کتاب تئاتر موسیقی
وزارت علوم تحقیقات و فناوری آزمون
رژیم صهیونیستی غزه روسیه حماس آمریکا فلسطین جنگ غزه اوکراین حزب الله لبنان دونالد ترامپ طوفان الاقصی ترکیه
پرسپولیس فوتبال ذوب آهن لیگ برتر استقلال لیگ برتر ایران المپیک المپیک 2024 پاریس رئال مادرید لیگ برتر فوتبال ایران مهدی تاج باشگاه پرسپولیس
هوش مصنوعی فناوری سامسونگ ایلان ماسک گوگل تلگرام گوشی ستار هاشمی مریخ روزنامه
فشار خون آلزایمر رژیم غذایی مغز دیابت چاقی افسردگی سلامت پوست