پنجشنبه, ۲۸ تیر, ۱۴۰۳ / 18 July, 2024
مجله ویستا


دویدن با رگ هایی گشوده


دویدن با رگ هایی گشوده
رنج های ورتر، از آن رمان هایی است که به آنها می گویند «جریان ساز»، یا «دوران ساز». جریان ساز از این لحاظ که یک شیوه تازه در رمان نویسی باب می کند، یا به آن قوت می بخشد، چون در اینجا سنت نامه نگاری به عنوان یکی از شیوه های رمان نویسی قبل از گوته وجود داشته است مثلاً کلاریسای ساموئل جانسن، و ضمناً دوران ساز هم هست چون دوره جدیدی را شکل می دهد که همراه می شود با جنبش توفان و تنش در آلمان و بعد خود اثر هیجان فوق العاده یی در میان جوانان به وجود می آورد که در نتیجه بعضی ها را به سمت خودکشی سوق می دهد یا به خودکشی ترغیب می کند. ورتر هم البته در نهایت خودش را می کشد.
این رمان را گوته در بیست و چهار سالگی در طول یک ماه نوشته است. خودش همیشه به آن می بالیده و می گوید کسی که چنین کتابی را نوشته برگ چغندر نیست. ناپلئون هفت بار آن را خوانده و در لشکرکشی اش به آلمان یک سری هم به گوته می زند و لابد درباره این کتاب هم با او حرف زده و ایراد گرفته است. چرا ورتر خودش را می کشد. گوته از آن نویسندگانی است که هاله یی از کاریزما و راز او را شگفت آور کرده است. توماس مان نقل می کند از وقتی که یک انگلیسی گوته را در خیابان می بیند، غش می کند. چون گوته غیرزمینی تر از آن تصور می شده است که یک آدم معمولی بتواند او را ببیند. گوته را برخی ستوده اند و برخی نکوهیده اند. برای بعضی از آن نوادری است که بورخس در حق شان می گوید وقتی می میرند زمین بی ارزش تر می شود. یعنی اینها هستند که هستی روی این کره خاکی را ارزشمند می کنند. یا به ما موجودات فانی و متوسط (که البته خود بورخس جزء همان اولی هاست) تحمل کشیدن بار مرارت و رنج زندگی را در این دنیا می دهند.
کسانی مثل شکسپیر و سروانتس و هومر و حافظ و مولوی. یعنی همان غول های زیبا که شاملو می گوید و البته گوته هم می گوید. جایی خواندم (یادم نمی آید از کی بود)؛ طرف می گفت حاضرم نیمی از عمرم را بدهم- شاید هم چیزی دیگر، چیزی باارزش- اگر می توانستم در یکی از گفت وگوهای گوته و اکرمان منشی اش شرکت کنم. مادام دواستال می گوید؛ «گوته مانند طبیعت است و نمی توان از وی زبان به انتقاد گشود و گفت در زمینه یی خوب است و در زمینه یی بد». ( پریستلی؛ ۱۳۷۲؛ ۱۵۱) ماتیو آرلوند می سراید که «طبیعت عصر آهن، گوته/ سفر زندگی خویش را به پایان برده است». (همان) البته همه این نظر را ندارند. هاوزر دوران شکوفایی او را محدود به آثار دوران جوانی اش می داند. معتقد است بعد از آنکه به وایمار رفت و پست و مقام دولتی گرفت، افت کرد و دیگر کار بزرگی انجام نداد. جی بی پریستلی در سیری در ادبیات غرب او را آدمی ازخودراضی می داند که فقط به خودش فکر می کرد و با درد و رنج آشنایی نداشت و اهل عیش و عشرت بود. از نویسندگان و شاعران حقیقی و صاحب ذوق حمایتی نمی کرد. فقط خوشش می آمد او را بستایند. (همان؛ ۱۵۰) تی اس الیوت می گوید؛ «درباره گوته درست این است که بگوییم که هم در زمینه فلسفه و هم در عرصه شعر طبع آزمایی کرد و در هیچ یک توفیقی نیافت؛ نقش حقیقی و واقعی وی نقش مرد دنیادار و حکیمی بود به سبک لاروشفوکو و لابرویر و وونارگ.» (همان؛ ۱۴۹) البته پریستلی با این داوری الیوت به طور کامل موافق نیست و گوته را شاعر خوبی می داند اما نه در حد شکسپیر یا هومر. به هر حال رنج های ورتر چند بار به فارسی ترجمه شده است. یک ترجمه از نصرالله فلسفی که مترجم جدید این کتاب محمود حدادی می گوید تیراژ آن در زمان چاپش در دوران رضاشاه ۱۰ هزارتا بوده که خب رقمی شگفت انگیز است برای آن دوره و ظاهراً فقط بوف کور هدایت نبوده که مردم را می فرستاده سراغ خودکشی و این ورتر همدست راوی بوف کور بوده. آیزایا برلین، ورتر را از جمله آثاری می داند که به نهضت توفان و تنش پیوسته اند. نهضتی که در آلمان در دهه های ۱۷۶۰ و ۱۷۷۰ رواج داشت. و عنوان نمایشنامه یی بود از فردریش ماکسیمیلیان کلینگر. به گفته برلین، کلینگر نمایشنامه یی هم دارد به نام دوقلوها، که در آن یکی از برادرها، برادر دیگر را می کشد، چون مدعی است که برادرش نمی گذاشته او فطرت و طبیعت خود را هماهنگ با نیازهای شیطانی و هیولاوار خود تکامل بخشد. در تراژدی های قبلی فرض بر این بود که در جامعه یی متفاوت، این گونه امور هول آور رخ نمی دهد؛ جامعه یی که والدین، فرزندان شان را شکنجه می کنند یا زنان به زور با کسی ازدواج می کنند که دوست ندارد.
پس این جامعه بد را باید اصلاح کرد. اما در آثار جدید همه بر این نکته متفق القولند که قوی باید جایی برای نفس کشیدن داشته باشد و در نتیجه به مخمصه می افتد. (برلین ۱۰۲؛۱۳۸۵) به عقیده برلین تنها اثر باارزشی که توفان و تنش به وجود آورد ورتر از گوته بود که وصف حالی است از نویسنده. در اینجا نیز ما دردی بی درمان را می بینیم. ورتر زنی شوهردار را دوست دارد. ازدواج زن مانع ورتر است. عشق او با عشق مردی دیگر برخورد کرده است. و نتیجه آن ناخوشایند است. ورتر خود را می کشد. خیلی از جوانان آلمانی هم همین کار را کردند نه از این جهت که مشکل آنها چاره یی نداشت بلکه از این جهت که آنها ناامید بودند و جهان شان را بی بهره از عقل و منطق می یافتند. (همان؛ ۲-۱۰۱) ورتر هم مرگی بی ثمر دارد. او در جامعه یی زندگی می کند که قادر نیست فایده یی از آن ببرد. ورتر مثل رنه ً شاتو بریان آدمی زیادی است. او از اخلاقی برتر از اخلاق جامعه خود برخوردار است. از همین روی نمی تواند در چنین جامعه یی زندگی کند. او را می توان از اسلاف قهرمانانی دانست که بعد از او ظاهر شدند. آدم های تورگنیف، پی یر تولستوی، یوگنی اونگین پوشکین. (همان؛ ۱۴۰)
هاوزر هم کسانی چون لوسین دو روبا مپره ً بالزاک و ژولین سورل استاندال، فردریک مورو و مادام بواری فلوبر، مارسل راوی در جست وجوی زمان های از دست رفته پروست و هانس کاستروپ در کوه جادو از توماس مان را از اخلاف ورتر می داند. وجه مشترک شان در این است که همه از تفاوت میان واقعیت و رویا در رنج اند و قربانیان تعارض میان پندار ها و زندگی عملی اند. این مضمون به طور کامل در ورتر متجلی می شود. (هاوزر؛ ۱۳۷۷؛ ج ۳) البته مقدار زیادی از این رمان زنجموره های ورتر است که زیاد ما را تکان نمی دهد؛ یعنی اینکه ورتر عاشق دختری شده است، که در واقع «مال» کسی دیگر است. دختر آخر سر، وقتی دیگر به ستوه آمده است، به ورتر می گوید؛ «مرد باشید، این دلبستگی غم انگیز را به موجودی که ناممکن است مال شما باشد و در حق شما جز دلسوزی کاری نمی تواند بکند، کنار بگذارید.» (گوته؛ ۱۳۸۶ ؛۱۴۷) لوته باز به ورتر می گوید شاید یکی از دلایلی که تو مرا می خواهی دسترس ناپذیری من باشد. (همان) این جمله از آن چشمه هایی است که لوته در آخر کار می آید؛ تا پیش از این ورتر خیلی ازش تعریف و تمجید می کند و به عرش می رساندش. اما ما خواننده ها نمی توانیم به چشم این مجنون بنشینیم و از آنجا لیلی اش را ببینیم. چون همه اش تعریف است. لوته مطابق آرمان های عاشقان رمانتیک تصویر می شود. موجودی متعلق به دنیای راز و پوشیدگی.
موجودی از آن نیروهای مرموز طبیعت. موجودی همچون مام زمین. سختی کار رمان نویس همین است یعنی او وقتی مثلاً صفاتی خارق العاده به یک آدم نسبت می دهد باید بتواند آن صفات را طوری مجسم کند که خواننده اش باور کند. وقتی می گویی فلان کاراکتر یک شاعر نابغه است اما ازش یک شعر متوسط مثال بیاوری؛ خب این به باورپذیری اش خدشه می اندازد. گیر کار گوته هم اینجاست. منتها فکر می کنم دلیل اینکه این کتاب این طور دوران ساز و موثر واقع شد این بود که لوته تصویر آرمانی زن مطلوب همان دورانی است که کتاب در آن نوشته شده است. زنی که هرچند پنهانی دل به ورتر بسته، اما ضمناً شوهرش را دوست دارد و در نهایت هم عفیف باقی می ماند و خطایی نمی کند که قواعد مرسوم و جاری زمان را نقض کرده باشد. بنابر این ورتر احتمالاً رسوایی هایی مثل مادام بواری و دادگاهش را در پی نداشته است. به هر حال جز همین جمله فوق العاده، من که در لوته چیزی ندیدم که به ورترحق بدهم خودش را بکشد. نه اینکه کار اشتباهی کرده است خودش را نفله کرده است موضوع این است که کارش توجیه ندارد. بنابراین گوته می رود سراغ یک توجیه دیگر، یعنی بحث مابعدالطبیعه و فلسفی قضیه را پیش می کشد.
به این معنی که ورتر در واقع بین مرگ و زندگی تمایزی نمی بیند. بین جدایی و وصال معشوق. او به مرحله یی می رسد که باید از آن عبور کند و در اینجا گوته از استعاره یی سخت زیبا استفاده می کند و آن را مبنای عمل ورتر قرار می دهد؛ نژادی از اسب هست که وقتی فشار زیادی بر او وارد می شود و برای دویدن به تنفس بیشتر احتیاج پیدا می کند، رگی از خودش را باز می کند. ورتر تحمل نمی کند. طاقتش طاق شده است. فشار عشق لوته چنان است که با تمهیدات یک زندگی معمولی نمی تواند از عهده آن برآید. بنابراین خودکشی در واقع یک جور باز کردن رگ به شیوه همان اسب های نجیب است.
پس رمان ورتر شرح این رگ گشایی است برای بهتر بودن، بهتر دویدن؛ مشروط بر اینکه ما به جاودانگی اعتقاد داشته باشیم؛ به اینکه در جایی و در زمانی دیگر وصال دست خواهد داد و تا آن زمان باید دوید و این بار با رگ هایی گشوده تر. رنج های ورتر را نشر ماهی چاپ کرده است با ترجمه بی نظیر محمود حدادی که با ترجمه ادبیات آلمانی به فارسی در کنار علی اصغر حداد و محمود حسینی زاد در واقع افق های دید ما را که به ادبیات انگلیسی و امریکایی و امریکای لاتینی محدود شده است، گسترش می دهد.
شاپور بهیان
منابع؛
۱- گوته، یوهان ولفگانگ، رنج های ورتر، ترجمه محمود حدادی، نشر ماهی، تهران، ۱۳۸۶.
۲- برلین، آیزایا، ریشه های رمانتیسیسم، ترجمه عبدالله کوثری، نشر ماهی، تهران، ۱۳۸۵.
۳- هاوزر،آرنولد، تاریخ اجتماعی هنر، ترجمه ابراهیم یونسی، خوارزمی، تهران، ۱۳۷۷.
منبع : روزنامه اعتماد