پنجشنبه, ۴ مرداد, ۱۴۰۳ / 25 July, 2024
مجله ویستا


تاریخ علم


تاریخ علم
مطلبی که در زیر خواهد آمد روایتی است مکتوب ، و بر آمده از بینش ، طرزتفکر و جهت گیری خاصی که در ارتباط با علم ، پس از اندیشه فراوان و ارتباط نزدیک ، در ذهن این حقیر شکل گرفته و تعهدم به حقیقت مرا بر آن داشته تا متواضعانه بکوشم با نگارش این نوشتار موضع خویش را به شکلی روشن تر به بحث بگذارم تا در عین حال که همچنان بر موضع خویش پا می فشارم ، زمینه های لازم و راه را برای بازبینی و باز اندیشی دوباره ( حتی بر اساسی ترین عقایدم ) بوجود آورده و باز گذارم تا در نهایت هر یک از خوانندگان از ظن خویش یار من شوند ، بیندیشند و داوری کنند.
در این رهیافت ابتدا در یک رویکرد تاریخی به دورانهای علمی خواهم پرداخت ، در مرحله بعد با بیان ویژگی هایی از علم ، اشاراتی به تفکر اندیشمندان مخالف همچون ماکس وبر خواهم داشت و در لابلای مباحث مطرح شده استدلال های خویش را مطرح خواهد نمود. امیدوارم که با من همراه شوید.
▪ دورانهای علمی: تاریخ علم را می توان به دو دوره تقسیم نمود. ابتدا دوره ایی که انسان تنها به مدد نیروی تجرید و تعمیم ذهن خود تبیین هایی درباره پدیده های اطراف ارائه می داد و هیچگونه ملاکی برای سنجش فرضیات خود نداشت، و پس از آن دوره ای که انسان با دست یافتن به مکانیزم عمل برخی پدیده ها از قبیل چشم ، دست به کار طراحی ابزارهای علمی زد تا ضمن تصحیح خطای ناشی از محدودیت حواس خود به کشف دنیا و احاطه بر آن بپردازد.
در دوره اول که تا زمان گالیله ادامه داشت ، دانشمندان تنها به اتکاء مشاهده و ساختن پیش فرضهای ذهنی ، نظریه هایی ارائه می دادند که صرفا تلاشی ذهنی برای توضیح منطقی امور طبیعی بود و نمونه این تلاشها توجیه حرکت ستاره ها با فرض اینکه زمین مرکز عالم است می باشد. در این دوره هیچ ملاکی برای سنجش صحت یک نظریه وجود نداشت و تنها راه ابطال یک نظر یافتن مواردی بود که این نظریه قادر به ارائه توضیحی نبود و یا نتایج متناقضی به بار می آورد. گالیله با انجام آزمایش علمی ، انقلابی در علم به وجود آورد و نشان داد که نتیجه گیری صرفا ذهنی در امور طبیعی می تواند ما را به خطا ببرد ، و با انجام آزمایش می توان قضاوت درباره صحت نظریات علمی را به دادگاه طبیعت سپرد. ( بطور مثال : تا قبل از گالیله فرض بر این بود که جسم سنگین تر زودتر از جسم سبکتر در صورت رها شدن از ارتفاع به زمین می رسد. اما گالیله دو جسم هموزن مانند یک گلوله آهنی و یک ورقه آهنی را به طور همزمان از بالای برج پیزا به پایین رها کرد و همه مشاهده کردند که گلوله آهنی زودتر به زمین رسید ). از این زمان بود که روش علمی آزمایش و مشاهده ، جایگزین روشهای نادقیق قبلی گردید. ضمن اینکه با پیشرفت ریاضیات توسط نیوتن ، ابزار و حجتی قوی در اختیار دانشمندان علم فیزیک قرار گرفت که به کمک آن براهینی قاطع برای اثبات نظریه و یا تبدیل مفاهیم کیفی به کمیاتی عدد پذیر ارائه نمودند.
▪ انقلاب علمی و تکامل گرایی: در کلاس فلسفه علم ضمن توضیح « معرفت بین الاذهانی » گفته شد که دانشمندان علوم طبیعی مدعی اند که معرفت علمی خارج از ذهن آنان وجود دارد و آنها با این پیش فرض که نظمی بر جهان حکمفرماست ، به کشف همشکلی های موجود و استخراج الگویی پرداخته و این الگو را به عنوان قانون طبیعت به دیگر موارد تعمیم می دهند و با اینکه همه دانشمندان یک رشته مثل فیزیک بر سر صحت یک نظریه اتفاق نظر دارند نظریه ایی دیگر سر بر می آورد و بنیان نظریه قبلی را برمی اندازد و با استناد به کتاب « ساختار انقلابهای علمی » نوشته توماس کوهن این ادعا مطرح شد که علم به صورت انقلابی متحول می شود .
اما مخالفین این نظر ادعا می کنند که علم در طول تاریخ خود رو به جلو بوده و تکامل می یابد و در این مسیر هر روز سخت تر و غیرقابل انعطاف تر می شود. از این دیدگاه انقلابهای علمی استثنا هستند و همانگونه که تنها برخی از جوامع بشری در طول حیات خود انقلاب را تجربه نموده اند ، میدانهای مختلف علم هم به ندرت دچار تحول انقلابی شده اند و اصولا اگر هر تغییر در دنیای علم تمام یافته های قبلی را زیر سئوال می برد ما هر روز شاهد سوزانده شدن کتابهای علمی و چاپ کتب جدید می بودیم !
ضمن اینکه انقلاب در یک جامعه مثل فرانسه خود یک لحظه از تاریخ تکامل بشر در مقایسه با کل آن می باشد و تکاملی بودن روند تاریخ را زیر سئوال نمی برد. انقلاب علمی مانند کشف اشعه ایکس یافته های قبلی را یکسره نقض نکرد بلکه تنها پنجره و یا افقی جدید از امکانات تازه که قبلا تصورش را هم نمی کردیم به روی ما گشود و نادیده هایی را بر ما آشکار کرد.
ضمن اینکه تامس کوهن هم این نکته را تایید می کند که انقلابی که در یکی از سنتهای علمی حادث می شود ، ضرورت ندارد که بر سنتهای دیگر گسترش پیدا کند. او می گوید: « غالبا وقتی همه میدانهای علمی را با هم در نظر بگیریم ، چنان به نظر می رسد که ساختاری متزلزل است و میان بخشهای مختلف آن انسجامی وجود ندارد و با بر جای ماندن و یا سقوط هر یک از نمونه ها تمام علم برجای می ماند یا سقوط می کند. ولی علم به ندرت چنین است یا هرگز چنین وضعی را نشان نمی دهد. برخلاف ، چون نمونه ها را به جای قواعد قرار دهیم اختلاف و تنوع میدانهای علمی و تخصصها را بهتر می توانیم بفهمیم. قواعد صریح در صورتی که وجود داشته باشد ، معمولا میان گروههای وسیع علمی است ، ولی نمونه ها لزومی ندارد که چنین باشد. »
در مورد تکاملی بودن علم ، نیوتن می تواند بهترین نمونه باشد. او در همان سالی که گالیله از دنیا رفت متولد شد و بسیار خوش اقبال تر از او بود چرا که بعد از مرگ گالیله مخالفتها علیه روش آزمایش و مشاهده اندک اندک فرو نشسته بود و نیوتن در جوی مساعد کار و تحقیق علمی پا به عرصه وجود گذاشت و در طول دو سالی که طاعون زندگی را در انگلستان فلج کرده و تمام دانشگاهها و مراکز علمی را به حال تعطیل درآورده بود توانست علم بشر را با کشف قواعد دیفرانسیل و انتگرال و نیز قوانین سه گانه خود در فیزیک به اندازه دویست سال جلو ببرد.
او قوانین اساسی خود را از هیچ به وجود نیاورد بلکه درباره بسیاری از امور که مردم عادی بدیهی می پنداشتند تعمق می نمود و برخی از آنها را به بیان ریاضی درآورد. کشف نیوتن این نبود که نیرو برابر است با حاصلضرب جرم در شتاب ، بلکه این فقط تعریفی برای نیرو بود و کشف او در واقع این بود که قوانین فیزیکی را می توان به ساده ترین نحو بر حسب مفهوم نیرو بیان داشت.
سالها پس از نیوتن ، انشتین به مانند او درباره بدیهی ترین مفهوم یعنی نیرو به تفکر پرداخت و سئوال بزرگی در ذهن داشت که برای فیزیکدانان قبل از او یا وجود نداشت و یا بدون پاسخ مانده بود !
او به منشاء وجودی نیرویی مثل جاذبه اندیشید و در نهایت نظریه نسبیت را ارائه داد که نه تنها در عالم فیزیک انقلابی محسوب می شد ، بلکه درک فلسفی ما را از زمان و مکان تغییر داد. همین امر موجب شده است برخی نظریه انشتین را ناقض نظریه نیوتن بدانند ، در حالی که انشتین بر شانه های نیوتن ایستاده است و ملاک صحت روابط نسبیت انشتین را قابلیت تبدیل این روابط در شرایط عادی به فرمولهای نیوتن می دانیم. (برای اثبات این قضیه می توان به تبدیلات لورنتس که فرمولهای اصلی انشتین برای توضیح زمان و مکان نسبی هستند و تبدیل این فرمولها به روابط نیوتن ، در صورتی که سرعت جسم بسیار کمتر از سرعت نور و در محدوده آشنای هر روزه ما قرار داشته باشد ، اشاره نمود.)
ماکس وبر ، الگوی روش علمی و نقد آن : در فلسفه علم کارایی علم پذیرفته می شود اما به نقل از ماکس وبر گفته شد که دانشمندان وقایع را در ذهن خود ساده سازی می کنند و الگویی را برای صورت ساده شده واقعیت در نظر می گیرند و تایید آنرا هم از آزمایشات می گیرند. و یا به نقل از تامس کوهن گفته شد که دانشمندان یک رشته در یک پارادایم قرار دارند ، دنیا را با عینک فرضیات خود می بینند ، گوشه ایی از واقعیت را کاریکاتوروار بزرگ کرده و باقی را کوچک می بینند.
اگر برداشت وبر صحیح باشد و ذهن دانشمند وقایع پیچیده را به گونه ایی ساده سازی کند ، لاجرم دانشمندان بر سر هیچ مسئله ایی نباید به توافق برسند چرا که هر کدام تجربیات متفاوت ذهنی در طول زندگی داشته اند و هر کدام یک پدیده را به صورتی متفاوت از دیگران می بیند. اما ذهن ما تنها قبل از انجام آزمایش علمی ، تفسیر منحصر به فردی ارائه می دهد که پس از آن که فرضیات ما به محک آزمایش سپرده شد آنرا در معرض نقد طبیعت گذاشته ایم و این طبیعت است که قضاوت می کند و در نتیجه همه دانشمندان امکان رسیدن به توافق و نیز معرفت بین الاذهانی را پیدا می کنند.
همچنین می توان گفت ساده سازی واقعیت در مورد دانشی که مراحل ابتدایی پیشرفت خود را می گذراند صادق می باشد. به عنوان نمونه می توان به وضعیت دانشجوی سال اول فیزیک اشاره کرد که به اذعان فیزیکدانان قادر به درک مفاهیمی چون جرم، سرعت، شتاب و … نیست و باید مفاهیم را در عمل بکار گیرد و در حین آزمایش به مفهوم آن پی ببرد. درست مثل کودکی سه ساله که در صورت شنیدن کلمه پیچ گوشتی هیچ درکی از آن نخواهد داشت حتی اگر تصویر پیچ گوشتی را هم در ذهن داشته باشد ، تنها وقتی که در عمل پیچ گوشتی را به کار بگیرد و یا طرز کار آنرا ببیند کلمه پیچ گوشتی به انضمام مفهومی که این کلمه ناظر بر آن است در ذهن او ته نشست خواهد شد.
به همین دلیل برای شروع یادگیری باید پدیده فیزیکی را از تمام متغیرهای دخیل در مسئله ایزوله نمود تا بتوان با دقت بالا به مشاهده تاثیر تنها یک متغیر پرداخت. اما با مسلط شدن بر شرایط ساده سازی شده آزمایشگاهی تازه کار دانشجوی فیزیک برای روبرو شدن با واقعیت آغاز می شود و با مدد گرفتن از قوه تخیل خود و معادلات ریاضی باید بتواند تمام نیروهای موثر بر یک پدیده را و در واقع شرایط مقدم بر وقوع آن را تحلیل نماید.
▪ پارادایم و گذر از آن : در خصوص دچار شدن دانشمند به یک پارادایم می توان گفت که با وجود اینکه دانشمندان یک رشته برای توضیح واقعیت به موفق ترین نظریه متوسل می شوند و تنها از همان منظر به پدیده نگاه می کنند، اما کشفیات علمی دقیقا توسط کسانی صورت می گیرد که به هیچ گونه پارادایمی مبتلا نباشند و بتوانند نکاتی را که از دید دیگران پنهان مانده کشف کنند.
به عنوان مثال زمانی در آفریقا مشاهده شد که مارماهی هایی که از آب بیرون افتاده بودند نوعی الکتریسیته در بدن خود داشتند، یعنی به هنگام لمس آنها لرزه ایی در بدن انسان به وجود می آمد. فیزیکدانان قبل از این بار الکتریکی را کشف کرده بودند اما در مورد این حیوان نمی دانستند منشاء بار الکتریکی از کجاست و در نتیجه برای سالهای طولانی نظر دانشمندان این بود که بدن مارماهی الکتریسیته حیوانی تولید می کند. مارماهی ها را به انگلستان بردند و روی آنها آزمایش انجام دادند به این ترتیب که بدن آنها را با میخهای کوچک آهنی به میز تشریح وصل کرده ، پنس مسی را به بدن آنها تماس می دادند و تخلیه الکتریکی مشاهده می کردند و تمام بدن حیوان را به دنبال منبع تولید الکتریسیته تکه تکه می کردند. در نهایت دانشمندی انگلیسی به نام ولتا متوجه شد که علت جرقه الکتریکی مشاهده شده نه در بدن حیوان بلکه در میخ های آهنی و پنس مسی می باشد که یکی گیرنده و دیگری دهنده خوبی برای الکترون می باشند و بدن حیوان به علت دارا بودن اسید خاصی تنها کاتالیزور خوبی برای انتقال جریان الکتریسیته بوده است و با استفاده از همین خاصیت موفق شد باطری هایی بسازد که هنوز هم به نام خود او ولتا نام دارند.
اگر همه دانشمندان تاریخ علم را مبتلا به پارادایم بدانیم ، راهی برای کشف نادیده ها باقی نمی ماند و علم دچار رکود خواهد شد. بر پایه دیدگاه توماس کوهن یک پارادایم در مواجهه با موارد پیش بینی نشده و موقعیتهای متفاوت قابلیتهای خود را نشان می دهد و اگر از پس توضیح برخی نکات بر نیاید و یا دقت کافی نداشته باشد ، با وضعیتی بحرانی مواجه شده ، دانشمندان درگیر مسئله را به فکر یافتن توضیح دیگری خواهد انداخت.
مفهوم پارادایم یک مفهوم ذهنی و نه عینی است ، نمی توان آنرا دید و اندازه گرفت و شدت آنرا سنجید ! در نتیجه وجود این مفهوم را نمی توان با دلایل و براهین قطعی ثابت کرد. وقوف بر نقاط ضعف یک نظر مستلزم نداشتن پارادایم و داشتن نگاهی دقیق و دیدگاهی مستقل است.
▪ تامس کوهن و علوم اجتماعی : کوهن در جای دیگری اذعان می کند که “پیشرفت مزیتی است که تقریبا به صورت انحصاری به فعالیتهایی که آنها را علم می خوانیم اختصاص دارد. ” اما در این مورد که آیا علوم اجتماعی معاصر واقعا علم است یا نه می گوید: “ تمام میدانهای آفریننده مثل هنر ، فلسفه ، نظریات سیاسی و غیره مانند علم ، ترقی را عرضه می دارند ، عالم الاهیاتی که از جزمیات دینی سخن می گوید ، یا فیلسوفی که احکام کانتی را در معرض موشکافی قرار میدهد ، در پیشرفت گروهی که در مقدمات با او مشارکت دارد سهیم است. هیچ مکتب خلاق معترف به گونه ایی از کار نیست که از یکسو ، یک کامیابی خلاق باشد ولی از سوی دیگر چیزی بر دستاورد دسته جمعی گروه نیفزاید.“
▪ علم فیزیک و ویژگی های آن : فیزیک علم تقریب است و فیزیکدانان ادعای جوابهای قطعی نمی کنند ، به عنوان مثال طول یک مداد را اگر بخواهیم اندازه گیری کنیم ممکن است عدد روبرو را به دست آوریم: ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۲۳/۱۲ ، که در ریاضیات عدد بعد از ممیز با وجود ناچیز بودن باز هم وجود دارد اما در فیزیک از این عدد صرف نظر می کنیم مگر اینکه شرایط مسئله ایجاب کند و صرف نظر کردن از این اعداد ناچیز باعث به دست آوردن نتایج اشتباه نمی شوند چرا که بر اساس دستگاه مختصاتی که در آن قرار داریم واحد اندازه گیری مناسب آن دستگاه را انتخاب کرده ایم که خود نوعی زبان مشترک میان دانشمندان یک رشته علمی محسوب می شود، که در مورد طول مداد واحد اندازه گیری مناسب سانتی متر و اگر دقیق تر خواسته باشیم میلی متر است و به ریزتر از آن احتیاجی نداریم و اگر قرار باشد برای اندازه گیری هر چیز به تقسیمات اتمهای آن هم توجه کنیم دچار پارادوکس زنون خواهیم شد !
ادعای علم فیزیک اینست که تقریب نزدیک به کمال نمی تواند تصادفی باشد و اگر ما درباره قوانین حاکم بر حرکت اجسام اشتباه می کنیم این نتایج دقیق قابل توجیه نخواهند بود.
هیچ دانشمندی دستاوردهای دانشمندان قبلی را نمی پذیرد بلکه در صورت داشتن دلایل محکم در مورد صحت آنها قانع می شود. دنیای علم را می توان به دو بخش سایه و نیم سایه تقسیم نمود: بخش مرکزی که سایه مطلق است شامل آن زمینه هایی از دانش بشری می شود که همه دانشمندان در مورد آن اتفاق نظر دارند و از آن برای کشفیات بعدی استفاده می کنند و بخش نیم سایه شامل مسائلی است که هنوز در مورد آن مطمئن نیستیم و هیچ کدام از فرضیات موجود تمام دانشمندان آن رشته را قانع نکرده است. (مانند مسئله بغرنج منشاء کره ماه که با وجود فرضیات گوناگون هیچ کدام جواب آخر را نمی زنند.)
▪ تواضع علم : علم ادعای کامل بودن نمی کند بلکه درصدد پیشرفت و ترقی است ، ما جواب بسیاری از سئوالات بشر را نمی دانیم و با یافتن یک نکته نکات مجهول بیشتری بر ما آشکار می شوند ، تنها ادعای علم برتری روش علمی است و اینکه همان دانسته های اندکمان از دنیا ، بر پایه شواهد و مدارک و دلایل محکم و قاطع باشد طوری که از معلق بودن میان آسمان و زمین رهایی یابیم و پایمان را روی زمینی سفت بگذاریم.
برای فرو ریختن بنای علم باید زیربنای آنرا سست کرد. دانشمندان همه از اصول موضوعه ایی بهره می گیرند که مانند گزاره ۴=۲+۲ درستی آنرا بدیهی میدانند و هر عقل سلیمی صحت آنها را می پذیرد. به مرور که به سطوح بالاتر می رویم به مفاهیم کیفی برمی خوریم که هنر دانشمندان در کمیت پذیر کردن آنهاست، بطوریکه با تقریب نزدیک به کمال بتوانیم رفتار پدیده ها را پیش بینی کنیم.
هر چه به سطوح بالاتر علم و یا نیم سایه های علم برسیم عدم قطعیت بیشتر می شود. اگر قطعات یک پازل را در اختیار کودکی قرار دهیم کودک ممکن است بدون در نظر گرفتن هیچ قالبی قطعات را کنار هم بگذارد و طرحی بدیع بسازد که اتفاقا زبیا هم باشد ، اما طرح واقعی تنها هنگامی آشکار می شود که قطعات را بدون فشار در کنار هم قرار دهیم و همه آنها با هم جفت شده و هیچ درزی میان آنها باقی نماند. که این امر در مورد نیم سایه علم و نیز شبه علم صدق نمی کند و درزهایی بین تکه های پازل پدیدار می شود و یا اصلا بعضی از قطعات پازل پیدا نمی شوند.
▪ گزاره های بدون سور مهمله : در کلاس فلسفه علم گفته شد : نظریه های علمی نتیجه تلاش ذهن دانشمند برای توضیح یک پدیده هستند و می توانند فریب باشند ، مثلا اینکه زمین دور خورشید می چرخد ممکن است توهمات ما باشد !
اما اگر این را بپذیریم به همین صورت می توانیم هر ادعایی را مطرح کنیم بدون اینکه زحمت اثبات آنرا متحمل شویم ، چرا که چنین گزاره هایی می توانند ما را دچار برهان کاذب کنند. به عنوان مثال سوفسطاییان می توانستند با استفاده از گزاره های بدون سور و بهره گیری از مغالطه ثابت کنند که روز شب است. گفتن این جمله که جوانان ایران زمین غیورند هیچ مسئولیتی بر عهده گوینده نمی گذارد چرا که بالاخره چندتایی جوان غیور می توان در ایران پیدا کرد ! ولی آیا همه جوانان ایران غیورند یا بعضی شان، و درجه غیرتشان چقدر است؟
این گونه گزاره های را در منطق گزاره های بدون سور مهمله می نامند و استفاده کردن از چنین گزاره هایی در علم ممنوع است ! استفاده از آنها برای زیر سئوال بردن کل علم نیز جایز نیست. ضمن اینکه اظهار نظر قطعی در این مورد که نظریه های علمی ساخته ذهن انسان هستند ، استفاده از همان روشی است که علم را از آن برحذر می داریم.
جامعه علمی هنجارهای خاص خود را دارد. از آن جمله است تعلق نداشتن دانشمند به یک ملیت یا مذهب خاص و اینکه کشفیات یک دانشمند متعلق به تمام ابناء بشر است و نه یک ملت خاص. هنجار دیگر جامعه علمی نداشتن تعصب نسبت به یافته های علمی است، آزمایش و تحقیق علمی ممکن است درست بودن فرض ما را اثبات کند و یا آنرا رد نماید. دانشمندان نسبت به یک باور علمی تعصب نمی ورزند ، فرضیه ایی را که دلایل محکم تری برای قبول آن وجود دارد می پذیرند ولی اگر روزی عدم صحت آنها اثبات شود درپنداشته هایشان تجدید نظر می کنند.
تفسیر منظری واقعیتی برگرفته از جایگاه ناظر در دستگاه مختصات: نکته دیگری که در کلاس فلسفه علم از آن صحبت شد بحث داشتن تفسیر منظری است. به این معنی که اظهار نظر ما در مورد واقعیت بسته به جایی است که در آن ایستاده ایم، اگر در جایی دیگری ایستاده بودیم نظر دیگری می دادیم. مانند مورچه ایی که با گوشه یک صفحه کاغذ برخورد می کند و آنرا خط می پندارد، اما نکته در اینجاست که هم مورچه درست می اندیشد وهم ما که از بالا به او نگاه می کنیم، هر دو واقعیت به طور همزمان وجود دارند، لبه های انتهایی یک صفحه در واقع خط هستند !
مثال دیگری را انشتین به کرات مورد استفاده قرار می دهد: دو برادر بیست ساله را فرض کنید که یکی از آنها در سال ۲۰۳۰ به سفری فضایی با سفینه ایی که قادر است به پنج ششم سرعت نور برسد می رود، سفر او چهار سال طول می کشد و هنگام بازگشت به زمین برادرش را با موهای سفید و در سن چهل سالگی ملاقات می کند در حال که خود او تنها ۲۴ سال دارد. کدامیک از این دو برادر سن واقعی را دارد ؟!
نسبیت انشتین این ویژگی را دارد که به ما نشان می دهد که واقعیت را منحصر به فرد ندانیم و آنرا نسبت به دستگاه مختصاتی که ناظر آگاه در آن قرار دارد تفسیر نماییم.
بیست سال پیش همه از سرطان می ترسیدیم ، چون نه علت آنرا می دانستیم و نه راه درمان آنرا ، اما اکنون با دانستن مکانیزم عمل سلولهای سرطانی ، این بیماری به ترسناکی گذشته نیست و حتی در آینده دیگر از آن نخواهیم ترسید.
مثلث برمودا نیز تا همین اواخر ناشناخته بود و همین منشاء قصه ها و افسانه های بسیار شده بود. اما اکنون که می دانیم در آن گوشه دنیا چه اتفاقی می افتد دیگر درباره آن داستانسرایی نمی کنیم. اگر آن زمان همه به این نتیجه می رسیدند که این مثلث عجایب و اسراری دارد که عقل محدود انسان از پس فهم آن برنمی آید ، راههای کشف حقیقت را به روی خودمان می بستیم، چرا که اعتقاد به این پیش فرض که قدرت تفکر بشر محدود است باعث می شود اصلا زحمت فکر کردن به خودمان ندهیم.
سعدی چند قرن قبل از ما به این نتیجه رسیده بود :
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
لحظه ایی که به این نتیجه برسیم که عقل انسان واقعیت را نخواهد یافت لحظه مرگ علم است. انسان تنها با ایمان به قوه تفکر و با آزاد گذاشتن ذهن خود می تواند به جایی برسد که به جز خدا نبیند.
http://social-me.blogfa.com/
نویسنده : زهره خورسندی