جمعه, ۱ تیر, ۱۴۰۳ / 21 June, 2024
مجله ویستا


چای گپ و ادبیات


چای گپ و ادبیات
● درباره خولیو رامون ری ویرو
نویسنده پرویی در سال ۱۹۲۹ به دنیا آمد. او در همه زمینه ها طبع آزمایی كرد. ری ویرو شهرتش را مدیون داستان های كوتاهش است. در سال ۱۹۹۴ درگذشت اما پیش از مرگ جایزه صدهزار دلاری خوان رولفو را به خود اختصاص داد. آثارش به زبان های زیادی ترجمه شده. داستان های او طنز و گزندگی خاصی دارد كه در میان نویسندگان پرویی شاخص است.
آدلیندا به طرف پنجره رفت و برای صدمین بار به اطراف اتاق پذیرایی نظری انداخت تا مطمئن شود همه چیز مرتب است: زیرسیگاری ها، جعبه سیگار و گل ها را از نظر گذراند و به خصوص حواسش بود كه كتاب ها را نگاه كند كه معلوم نباشد آنها را از قصد گذاشته اند آنجا و این طور به نظر برسد كه اتفاقی آنجا افتاده اند. پرده های توری را عقب زد و نگاهی به بیرون انداخت ، اما فقط نرده ها را دید و آن سوتر پیاده رو خالی و بلوار.
به سمت میز كوچك وسط اتاق می رفت تا سیگاری بردارد، پرسید: «فكر می كنم همه «طوفان تابستانی» را خوانده باشید.»
دونیا روسالوا گفت: «تو كه باز همین را می پرسی . فكر می كنم بهترین رمان او است. از آن استیلیست هاست تیزبینی اش حرف ندارد»
دونیا ساره لا گفت: «نمی توانم بگویم رمان. به نظر من شعر است. چنین اثری را باید شعر خواند. هر چند به نثر نوشته شده ، اما در حقیقت شعر است.»
«تو روزنامه با او مصاحبه كرده اند و عكسش هم چاپ شده. بگو ببینم ، خاله جان، شبیه او هست یا نه»
آدلیندا رفت تا روزنامه ای را كه دست سوفیا بود ببیند. «خوب ، یك خرده ... این عكس باید جدید باشد. راستش خیلی وقت است او را ندیده ام، از وقتی بچه بود و آن دفعه ای كه یكی دو روزی به لیما آمد. هنوز همان نجابت توی نگاهش است.»
سوفیا گفت: «بهش نمی آید چهل ساله باشد. ببین تو مصاحبه اش وقتی از او می پرسند مهمترین خواسته اش چیست، چی گفته...»
دونیا روسالوا گفت: «این را خودمان می دانیم . همه مان مصاحبه را دیده ایم . من خودم یك كلمه از نوشته های آلبرتو فونتاراویا را نخوانده نمی گذارم.»
آدلیندا پرسید: «خوب حالا چی می گوید»
«بزرگترین آرزویم این است كه از یادها بروم.»
دونیا ساره لا پرسید: «آدلیندا بهتر نیست كمی موسیقی گوش كنیم از ویوالدی. به نظرم رد ویوالدی در آثار او هست.»
دونیا روسالوا گفت: «موسیقی باشد برای بعد. بهتر است ببینیم از او چی بپرسیم. دو سه نكته یادداشت كردم، كه دوست دارم بپرسم.»
سوفیا اعتراض كرد: «نه، محض رضای خدا سئوال بی سئوال. بهتر است بگذاریم خودش صحبت كند تا احساس نكند اذیتش می كنیم این طور نیست ، خاله»
«حالا ببینیم چطور برخورد می كند. البته سئوال بكنیم بد نیست. اما طوری نباشد كه فكر كند از او بازجویی می كنیم.»
دونیا ساره لا گفت: «ببینم، آدلیندا، آدم قحط بود كه نوریه گاها، را دعوت كردی»
«چرا دعوت نكنم هر كی را دوست دارم دعوت می كنم.»
«به جای آنها باید گانوساها را دعوت می كردی . آنها خیلی «كوم ایل فو» هستند، اهل مطالعه . نوریه گاها غیرقابل تحمل اند، واه واه خدا به دور، مردك چرت و پرت می گوید. لابد كتابی را كه سال ها پیش منتشر كرده، می آورد تا از آلبرتو فونتاراویا بخواهد نظر بدهد، چه می دانم شاید هم بخواهد مقاله هم درباره آن بنویسد. گاستون كتاب چاپ كرده نه »
آدلیندا گفت: «كتاب كه نه ، یك جزوه است، با شعری حماسی شروع می شود. به نظرم درباره توپاك آمارو رهبر چریك ها بود.»
دونیا روسالوا گفت: «با ساره لا موافقم. نوریه گاها را باید قلم می گرفتی . گاستون بعضی وقت ها كسالت آور است، اما زنش یك آدم افاده ای است و خیال می كند از دماغ فیل افتاده.»
آدلیندا گفت: «حالا ول كنید چه كار به كار مردم دارید . سوفیا می آیی به آشپزخانه پیش من كمك كنی شما دو تا از جایتان جنب نخورید. اگر زنگ زدند خبرم كنید تا در را به رویش باز كنم .»
آدلیندا و سوفیا رفتند توی آشپزخانه.
«من نه نوریه گاها را می شناسم نه گانوساها را، ولی این دوتا ...»
«خواهش می كنم سوفیا تو دیگر شروع نكن . روسالوا زن بسیار فرهیخته ای است، مثل من عضو انجمن كتاب است و یك جلسه را هم در آیانس فرانسز از دست نمی دهد. اما ساره لا هر چند خیلی تیز نیست، اما...»
«می دانم ، لابد می خواهی بگویی دوستان دوران مدرسه ات هستند، یا چیزی تو همین مایه ها . آلبرتو فونتاراویا، خیال می كند وارد موزه عتیقه شده . اما... می توانم بگویم... چشم نزنمت حسابی جذاب شده ای. موهایت را درست كردی و همین طور لباست. راستی خاله فونتاراویا را از كجا می شناسی آخرسن و سال او به شما نمی خورد.»
«ببین ساندویچ ها خشك نشده باشد. می روم ببینم كیك حاضر شده یا نه.»
«برای پذیرایی كنار چای آماده كرده ای»
«ارمینیا هم رفته كیك بخرد... چی می گفتی بله البته آلبرتو خیلی جوان تر از من است. از وقتی یك ذره بچه بود می شناختمش . با بابی ازدواج كرده بودم و خانه مان دیوار به دیوار فونتاراویا بود. بعدا از آنجا اسباب كشی كردیم. بابی مرد و آلبرتو به اروپا رفت و سال ها او را ندیدم . تا اینكه در یكی از سفرهایش به لیما، كنفرانسی داد و رفتم تا او را ببینم . بعد از جلسه خودم را به او رساندم، خیلی مهربان بود. یكی از كتاب هایش را برایم امضا كرد. جمله ای را كه نوشت ، تا امروز به خاطر دارم: برای آدلیندا همسایه فراموش نشدنی ام.»
«كیك حاضر است برویم به پذیرایی ، نكند فونتاراویا از راه برسد و «همسایه فراموش نشدنی» به استقبال او نرود.»
«صبر كن سئوال دیگری دارم . به نظرت اشعارم را نشانش بدهم»
«البته خاله ، خیلی هم قشنگند چقدر عاشقانه هستند. مطمئنم ازشان خوشش می آید. به خصوص آنهایی كه درباره بابی است...»
«اما ساره لا و روسالوا چه می گویند»
«چه اهمیتی دارد هر چه دلشان می خواهد بگویند. مهم این است كه فونتاراویا آنها را بخواند.»
«راست می گویی . ببینیم چی پیش می آید. یك دستمال نمدار روی ساندویچ ها بگذار. من هم می روم برای چای آب جوش آماده كنم.»
هنوز پایشان را به اتاق پذیرایی نگذاشته بودند، كه روسالوا غر زد: «آدلیندا تو كه همه چیز را پیش بینی می كنی ، یك چیز را فراموش كرده ای: دوربین عكاسی ساره لا راست می گوید ما عكس نگرفته از اینجا نمی رویم. با نویسنده عكس نگیرم، خودم را نمی بخشم.»
آدلیندا گفت: «راست می گویی .فكرش را نكرده بودم. بالا یك دوربین دارم ، اما فكر نمی كنم فیلمی توش باشد. یكی را می فرستم بخرد...»
«اما همین الان ، آدلیندا...»
ساره لا حرفش را برید: «آمد»
اتومبیلی كشید بغل.
آدلیندا دوید به طرف در و گوشه در را باز كرد.
«نوریه گاها»
كمی بعد یك مرد درشت اندام ، با سبیل كلفت و پاكت كوچكی در هر دست وارد شد، و به دنبالش هم یك زن لاغر و سبزه رو با موی بلوند تیره و شلوار تنگ و تاپ معمولی آمد.
«اگر دیر كردیم تقصیر چیتاست، تمام بعدازظهر در آرایشگاه بود. اگر گفتید چی آوردم ، طوفان تابستانی برای اینكه برایم امضا كند.»
چیتا گفت: «اما تو كه آن را هنوز نخوانده ای»
«چطور نخوانده ام یعنی چه»
«دیشب كه آدلیندا به ما تلفن زد تا بگوید فونتاراویا می آید و ما را دعوت كرد، خریدیمش.»
«من خیلی سریع خواندمش ، تو خوابیده بودی...»
«اما تو كه زودتر خوابت برد، كتاب هم دستت بود...»
«فرقی نمی كند، تورقی كردم.»
دونیا روسالوا پرسید: «تو آن یكی پاكت چی است، گاستون این هم پرسیدن دارد باید همان چیزی باشد كه درباره تو پاك آمارو نوشته ای.»
«چیز، شنیدی آدلیندا چیز تازه این یكی خودش را روشنفكر هم می داند پس خدمتتان عرض می كنم این چیز خودم است. چهار نسخه هم آورده ام . محض اطلاع یكی برای فونتاراویا، یكی برای كتابخانه ملی پاریس ، سومی را هم می دهم كه زحمتش را بكشد به دست ژان پل سارتر برساند و چهارمی...چهارمی ... چهارمی مال كی بود، چیتا»
«من چه بدانم...»
«خوب اهمیتی ندارد، اما مطمئنم دست اهلش می رسد. خوب آدلیندا امیدوارم انتظار نداشته باشی ساندویچ و كیك فانتزی و هله و هوله بخورم. نوشابه لازمم... چی شده نویسنده مان ما را كاشته چند تا چیز هست كه باید به او بگویم شاید بهترین مریدش باشم ، اما خوب نظرهای خودم را هم دارم...»
«گاستون، بابا كوتاه بیا این نظراتت را بی خیال . سوزن صفحه ات گیر كرده تو هم، چقدر بشنویم.»
«منت ندارد زن منی و باید به حرف های من گوش بدهی . اما این خانم های محترم نظرات مرا نشنیده اند. همگی این خانم ها اهل ادب هستند ، از خود صاحبخانه كه شروع كنیم.»
«گاستون خواهش می كنم آرام بنشین تا نوشابه ات را بیاورم. دست بردار كم چاپلوسی كن، كجای ما به ادبیات می خورد تعریف هایت را هم بگذار برای فونتاراویا.»
آدلیندا لیوان او را پر كرد.
«تو چی چیتا تو هم نوشابه می خواهی یا صبر می كنی چای دم بكشد»
«من قبل از ساعت هفت اپریتیف نمی خورم... آه ، می بینم رمان فونتاراویا را روی میز گذاشتی من هم كه آن را نخوانده ام . آدلیندا لطف می كنی خلاصه ای از آن را برایمان بگویی.»
دونیا روسالوا پرید وسط: «جدا كه چیتا یعنی چه اصلا مگر می شود از این كتاب خلاصه داد باید آن را از اول تا آخر بخوانی... چه می گویم جمله جمله نه هر كلمه اش را باید ببلعی.»
دونیا ساره لا گفت: «چیزی كه خیلی غریب است و مرا بیشتر جذب می كند، آخرش است. شما به چه نتیجه ای رسیدید لتیسیا عاشق لوچو بود یا نه همه اش پا در هوا رها شده...»
سوفیا گفت: «كجای آن غریب است... خوب كه لتیسیا عاشق لوچو بود. عین روز روشن است كه خاطرش را می خواهد. از سر غرور بروز نداده.»
دونیا ساره لا اضافه كرد: «اما آن پسر، بچه چه كسی بود»
گاستون پرسید: «چه بچه ای مگر بچه ای هم در كار بود»
دونیا روسالوا گفت: «بچه لابد از لوچو بود.»
سوفیا گفت: «نه بابا ، مال عمو فلیپه بود.»
گاستون گفت: «می بینی چیتا اگر كتاب را آن موقع كه گفتم خریده بودی ، حالا می گفتم بچه مال كیه... این جور وقت ها یك پا شرلوك هولمزم.»
آدلیندا گفت: «مهم نیست بچه كی بود . اگر هم باشد صرفا در درجه دوم اهمیت است. مهم ، حال و هوای رمان است.»
گاستون پرسید: «رمان راجع به چی هست تا جایی كه من گرفتم، در یك مزرعه اتفاق می افتاد.»
دونیا روسالوا اول جواب داد: «رمانی محلی است... كه به آداب و رسوم پرو مربوط می شود.»
دونیا ساره لا دخالت كرد: «محلی این حرف مزخرف است . هر چه باشد محلی نیست...»
آدلیندا گفت: «اگر بخواهیم طبقه بندی كنیم ، باید بگوییم بیشتر رمان روان شناختی است.»
دونیا ساره لا گفت: «چرا رمان اجتماعی نباشد نمی توانیم منكر شویم كه به مسائل اجتماعی می پردازد.»
سوفیا گفت: «به نظر من موضوع ساده تر از این حرف ها است. داستانی عاشقانه... درباره عشق بین دو جوان است.»
گاستون گفت: «صبر كنید. قدم به قدم برویم بهتر است. می خواهم بدانم...»
چیتا گفت: «نمی خواهی بدانی . فقط می خواهی مثل قاشق نشسته خودت را قاطی بحث كنی.»
«خاله انگار همین الان آمد»
سایه ای از دم پنجره رد شد. آدلیندا با عجله پرید تا پرده توری را كنار بزند.
«نه خاله ارمینیاست، از قنادی برمی گردد.»گاستون گفت: «حیف خودم را آماده می كردم تا با سئوال هایم حسابی نویسنده مان را سركار بگذارم فقط یك سئوال می پرسم ، یكی . اما سئوال می پرسم.
از آن سئوال هایی كه آدم را تو فكر می اندازد... چیتا چرا این چشم و ابرو می آیی تو این جا تو تنها كسی هستی كه فكر می كنی نمی توانم یك نویسنده بحث منطقی بكنم. حالا غلط نكردم كه مدیر كارخانه مواد منفجره شدم، همین آلفرد نوبل را نگاه كن.»
دونیا ساره لا گفت: «اگر قرار باشد فونتاراویا دیر كند، به نظرم بهتر است پذیرایی چای را شروع كنی . برای من ، هنر یك چیز است و وقت شناسی ، چیز دیگر.»
سوفیا گفت: «هنرمندها تو عوالم دیگری هستند. به نظر من بی ادبی است...»
آدلیندا گفت: «هر طور می خواهید. برای من فرقی نمی كند. من نمی خواهم خیلی رسمی برخورد كنم، اما اگر فكر می كنید...»
گاستون گفت: «برایم فرقی ندارد كه شما چهارتا چایتان را الان صرف می كنید یا صبر می كنید تا او برسد. من یك نوشیدنی دیگر می خواهم .»
دونیا ساره لا گفت: «چرا به خانه اش زنگ نمی زنی ببینی راه افتاده یا نه ساعت از شش هم گذشته است.»
دونیا روسالوا گفت: «ما كه یك ساعت صبر كرده ایم، ده دقیقه هم روش. من گرسنه نیستم. چای فقط بهانه است. صحبت با فونتاراویا غذای واقعی است، غذای روح.»
سوفیا گفت: «دقیقا. چه صحبت پرشوری می شود نه خاله شما تنها كسی هستید كه او را می شناسد، كمی از او بگویید. برایمان تعریف كن...»
«چی بگویم گفته ام كه، زمانی همسایه بودیم، دیگر او را به ندرت دیدم...»
دونیا روسالوا گفت: «هیچ رازی را برایت تعریف نكرد درباره زندگی شخصی اش یا راجع به روش نویسندگی اش كشته مرده جزئیات كوچك زندگی یك هنرمندم، به خصوص آنهایی كه فقط در محافل خودمانی و صحبت های در گوشی رد و بدل می شود، آنتره نو.»
گاستون گفت: «ابدا به این چیزها علاقه ای ندارم . به من چه وقتی روی مبل دراز كشیده می نویسد، یا وقتی بالا و پایین می پرد اینكه جامعه ما درباره نویسنده چه فكری می كند مهم است. چیزی كه ارزش دانستن دارد»
دونیا ساره لا گفت: «تو چی فكر می كنی»
چیتا گفت: «گاستون و فكر. نه راجع به این موضوع، نه هیچ چیز فكر نمی كند. گاستون فقط بلد حرف بزند.»
دونیا روسالوا گفت: «چه عیبی دارد كه حرف می زند. چیتا تو هم. همه حق دارند حرف بزنند، حتی شوهر تو اما اگر قرار باشد بحث كنیم، از چیزهای باارزش تر حرف بزنیم. كسی از سبك فونتاراویا چیزی نگفته.»
گاستون گفت: «آدم است و سبكش سلامتی»
دونیا ساره لا گفت: «من كه گفتم ، سبك او شعر ناب است. روسالوا تو از آن آدم هایی هستی كه هیچ وقت حرف آدم را گوش نمی گیرند. كتاب های او را كه می خوانم ، چطور بگویم ، انگار شعر خوسه سانتوس چوكانو را می خوانم...»
سوفیا گفت: «از رمان نویس هایی مثل شاعر ها می نویسند، خوشم نمی آید . نوشته های فونتاراویا تخت است. اصلا سبك ندارد، شاید به نظر احمقانه بیاید...»
گاستون گفت: «ببینم چیتا، تو در باره سبك فونتاراویا چی فكر می كنی»
«من تنها فكری كه دارم ، قار و قور شكم، شكم خالی ام است.»
آدلیندا گفت: «خیلی خوب، بساط چای را راه بیندازم. فونتاراویا هم نوشابه را ترجیح می دهد.»
گاستون گفت: «به نظرم خیلی هم كار خوبی است، درباره موضوع...»
دونیا روسالوا گفت: «صبر كن ببینم سوفیا اینكه گفتی سبك درست و حسابی ندارد خیلی بی رحمانه است. هر نویسنده ای سبك خاص خودش را دارد، به خوب و بدش كاری ندارم. اما سبك فونتاراویا...»
آدلیندا گفت: «بستگی دارد راجع به كدام كتابش حرف بزنی. در هر كتابی بسته به موضوع انتخابی اش از سبك متفاوتی استفاده می كند... گمانم باید به جای سبك فونتاراویا از سبك های او صحبت بكنم.»
دونیا ساره لا گفت: «معنی ندارد، نویسندگان بزرگ تنها یك سبك دارند...»
سوفیا سئوال كرد: «حالا سبك چی هست»
گاستون گفت: «انسان است و سبكش.»
چیتا گفت: «خواهش می كنم آدلیندا، دیگر لیوان او را پرنكن وگرنه تمام شب همین جمله را به خوردمان می دهد.»
دونیا روسالوا گفت: «فكركنم ، سبك روش چیدن كلمات در كنار هم باشد. بعضی نویسنده ها با استادی از پس آن برمی آیند و بعضی نه. عده ای كلمات را به قول قدیمی ها مثل سیب زمینی توی گونی می ریزند. در عوض ، تعدادی هم وسواس به خرج می دهند ، سبك سنگین می كنند، برق می اندازند و كنار هم قرار می دهند مثل، مثل...»
گاستون گفت: «مثل سفتن و نخ كردن مروارید در یك رشته گردنبند . حرف ندارد تعریفم »
آدلیندا گفت: «به صحبتتان ادامه بدهید. من و سوفیا با چای پذیرایی می كنیم . می آیی سوفیا»
توی آشپزخانه ، دیدند كه ارمینیا كلوچه ها را توی دیس چیده و فنجان های خالی را توی سینی.
آدلیندا براق شد: «این قاشق ها را نه ، استیل ها را بگذار. ساندویچ ها را بچین تو بشقاب.»
«خاله ، خودت با فونتاراویا صحبت كردی»
«یعنی چه با او صحبت كردم»
«می خواهم بدانم ، وقتی دعوتش كردی، با خود او صحبت كردی»
«با مادرش حرف زدم... اما چه فرقی می كند . آلبرتو توی حمام بود. اما دونیا خوسفا دوست قدیمی من است و گفت كه خیلی عالی است.»
«برای كی عالی است»
«برای او... سوفیا نكند خیال می كنی كه من...»
«نه ، ولی دیگر دیر شده... فنجان ها را ببرم. شما هم بشقاب غذا را بیاور.»
چیتا كه آنها را دید گفت: «به موقع آمدید، چیزی نمانده بود كه گلوی هم را بدریم.»
دونیا روسالوا گفت: «می دانی چیتا چی می گفت می گفت ما یك مشت افاده ای هستیم حالا دیگر هر كی ادبیات می خواند و از آن حرف می زند ، افاده ای می شود. دستت درد نكند چیتا، من یكی ترجیح می دهم افاده ای باشم تا ناآگاه.»
دونیا ساره لا گفت: «واقعا روسالوا . بی انصافی است. چیتا فقط می گفت... چی می گفتی چیتا»
«من كه یادم نیست. اهمیتی هم ندارد.»
گاستون گفت: «چیتا حتی نمی تواند یك تلگرام را بخواند، اما این قضیه مانع او نشده . از ظهر تا عصر تو آرایشگاه بوده. لابد برای تاثیر گذاشتن بر دوست نویسنده مان»
آدلیندا گفت: «خواهش می كنم بفرمایید. شكر»
دونیا ساره لا گفت: «صبر كن. هنوز بحثم درباره فونتاراویا تمام نشده... اجازه دارم انتقادی بكنم. ایرادش این است كه تلخ و ناامید است. تمام داستان های او پایان تلخ دارد . همیشه عده ای می میرند، مریض می شوند، زخم برمی دارند ، ناپدید می شوند بی آنكه ردی بگذارند...»
گاستون گفت: «اما به نظر من خیلی سرگرم كننده می نویسد. حتی معتقدم كمیك است.»
دونیا روسالوا اعتراض كرد: «نمی شود چنین قضاوتی بكنی. فونتاراویا و كمدی آثار او آنقدر غم انگیز است كه دلم آدم ریش می شود.»
سوفیا گفت: «تناقض نمی بینم . نوشته می تواند در عین حال هم غم انگیز باشد و هم كمیك.»
دونیا ساره لا گفت: «من كه می گویم او منفی باف است.»
گاستون گفت: «اتفاقا من هم به همین نتیجه رسیدم. اما منفی بافی كه دنیا را تراژیك نمی بیند، بلكه همه وقایع دور و برش را به مسخره می گیرد.»
سوفیا گفت: «كدام دنیای دور و بر دنیای فونتاراویا واقعیت ندارد... هر چه می نویسد، خیال است.»
دونیا ساره لا گفت: «خوب پس با این حساب فونتاراویا افسانه می نویسد.. آدلیندا تنها كسی كه می تواند این مطلب را برایمان روشن كند، تویی كه او را خوب می شناسی، یا خود فونتاراویا... حالا می آید یا نه»
دونیا روسالوا گفت: «گفتم كه زنگ بزن بپرس. شما را نمی دانم اما من ساعت هشت باید خانه باشم.»
آدلیندا گفت: «الان زنگ می زنم. نخواستم با تلفن های مكرر مزاحم شوم. تصورش را بكنید كه چقدر در روز مزاحمش می شوند بفرمایید تا چای سرد نشده میل كنید. همراه من میایی ، سوفیا»
دوتایی رفتند توی راهرویی كه به آشپزخانه می رفت. تلفن روی یك میز، در پای آینه قاب شده قرار داشت. آدلیندا گوشی را برداشت، خود را در آینه برانداز كرد. دستی به سرش كشید. بی حركت ماند.
«چی شده ، خاله »
«شماره تلفن یادم نیست... در دفترچه ام است... اما نمی دانم آن را كجا گذاشته ام.»
«احتمالا بالا جا گذاشتی. بروم ببینم»
«نه ، حالا شماره یادم آمد... اه، موهایم به هم ریخته ببین بعد عمری خوب است، نه به سن من نمی آید»
« نه خاله جان ، خیلی هم بهت می آید. زنگ بزن»
آدلیندا شماره گرفت.
«سوفیا برو به اتاق پذیرایی . مواظب باش گاستون زیاده روی نكند.»
«ولش كنید سرش گرم باشد. باعث می شود كاری به دیگران نداشته باشد...»
«زنگ می زند... سوفیا بیا گوشی را بگیر. تو حرف بزن فكر كنم دستمال سفره یادمان رفت.»
آدلیندا در راهرو نیمه تاریك غیبش زد و سوفیا را گوشی به دست كرد. صدای مردانه ای آزرده جواب داد. سوفیا گفت: «الو سینیور فونتاراویا... خواهرزاده آدلیندا هستم... آدلیندا بلیت... نمی شناسید ... ب .ل .ی. ت. ...همسایه قدیمی تان ... زن ... یعنی بیوه بابی... بله كنار خانه شما زندگی می كردند... برای صرف چای... با مادرتان صحبت كردند... ایشان پیغام را گرفت... به شما نگفت می فهم سینیور فونتاراویا، البته... به هر حال... خوب... متشكرم... لطف دارید... می گویم... به امید دیدار.»
سوفیا گوشی را گذاشت و متوجه شد كه آدلیندا برگشته ، سایه اش را توی راهرو تاریك دید.
«خوب»
«با او صحبت كردم.»
حرفش را تصحیح كرد.
«راستش با خودش نه، با یكی از اعضای خانواده اش... با مامانش، بله همین است ، با مادرش...»
«چی گفت»
«گفت... گفت آلبرتو حالش خیلی خوب نیست. ناهار خورده و بله ناهار كار دستش داده. سوء هاضمه ، مزاجش را به هم ریخته... الان تو رختخواب افتاده... وضعش آنقدر خراب است كه نمی تواند پای تلفن بیاید»
از اتاق پذیرایی صدایی بلند شد: «گوش كن .. خوب مدیر كارخانه مواد منفجره ام ، تكذیب نمی كنم ، اما به سلامتی فرهنگ... ، دونیا ساره لا سبك یعنی خود انسان»
«پس نمی آید»
كی این حرف را زد چرا چنین شكسته
سوفیا چراغ راهرو را روشن كرد و گفت: «اینجا خیلی تاریك است، خاله جان.»
روشنایی ناگهانی ، آدلیندا را روشن كرد، اما آدلیندایی كه ساره لای دیگری شده بود، پیرزنی دیگر.
«مامانش گفت كه سلام دارد... خواهش كرد عذرش را قبول كنی... سوء هاضمه ، خاله جان... گفت دفعه بعد... كه از پاریس برگردد.»
آدلیندا گفت: «متشكرم ، متشكرم سوفیا. حالش لابد خیلی بد است. دستت را بده به من . برویم با بقیه چای بنوشیم.»
خولیو رامون ری ویرو
ترجمه: اسدالله امرایی
منبع : روزنامه شرق