چهارشنبه, ۲۷ تیر, ۱۴۰۳ / 17 July, 2024
مجله ویستا

چگونه پیشگیری آمریکایی ها پیش دستی شد


چگونه پیشگیری آمریکایی ها پیش دستی شد
چشم انداز جهانی به گونه ای كیفی دچار تحول شده است. تغییر بنیادی در الگوهای قدرت از ابتدای دهه ۹۰ منجر به نتایج اجتناب ناپذیر در سطوح خرد و كلان شده است. به دنبال سقوط كمونیسم به عنوان یكی از دو الگوی هنجاری مسلط در مناسبات قدرت در صحنه داخلی و قلمرو جهانی، معادلات تقویت كننده تعاملات در هر دو حیطه داخلی و خارجی به گردباد تغییر گرفتار آمد. خلاء ناشی از محو كمونیسم به عنوان یك قالب ارزشی مسلط در محاسبات داخلی، در بسیاری از كشورهای غیرغربی فضای لازم را برای رشد رادیكالیسم سنتی غیرپویا فراهم آورد. در گستره بین المللی به پایان رسیدن تعارض ایدئولوژیك هژمونی به معنای وسیع كلمه را كه در ادبیات منسوب به گرامشی از آن صحبت می شود شاهد هستیم. تغییر تاثیرگذاری گروه ها و نیروهای اجتماعی در حیطه داخلی و همچنین جابه جایی سلسله مراتب قدرت در حوزه بین المللی را باید از مولفه های ایجادكننده تغییر در چشم انداز جهانی دانست. متفاوت شدن نقش های جهانی این امر را ضروری می سازد كه بازیگران مطرح نظام بین الملل و بالاخص نافذترین بازیگر اولاً به تعریف جدید از محیط بیرونی بپردازند، ثانیاً در رابطه با عملكرد جهانی خود به توجیهی متناسب با شرایط متوسل شوند و ثالثاً به تاكتیك های موثر و نافذ با توجه به منابعی كه در اختیار دارند، تكیه كنند. با در نظر گرفتن این نكات است كه متوجه می شویم چرا سیاست خارجی آمریكا را در قرن بیست و یكم باید در قالبی متفاوت از دوران جنگ سرد به تحلیل كشید. شرایط جدید بین المللی آمریكا را به عنوان مطرح ترین بازیگر بین المللی ملزم به ارائه یك استراتژی نوین بین المللی و روش های متمایز با دوران جنگ سرد ساخت. برای دریافت دركی ساده از تحول در استراتژی و تاكتیك آمریكا به تشریح آن می پردازیم.
• استراتژی سوء نفوذ و تاكتیك پیشگیری
از سده ۱۵۰۰ شاهد ظهور دنیای مدرن هستیم. اروپا و به عبارت دیگر غرب مركز روشنفكری، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و جغرافیای این كلیت مدرن محسوب شده است. در این دنیای مدرن، سیستم بین الملل مبتنی بر این دو اصل قرار گرفت كه واحدهای سیاسی كارآمد - به زبان دیگر كشورهای غربی- از استقلال و نیز از حاكمیت برخوردار هستند. تداوم این سیستم به این وابسته شد كه یك كشور و یا ائتلافی از كشورها وجود داشته باشند كه توازن قدرت را برقرار كنند و اجازه ندهند هیچ بازیگری با به زیر قدرت كشیدن كشورهای كوچك و یا ضعیف به یك امپراتوری تبدیل شود. توازن قوا به عنوان مكانیسم حیات دهنده سیستم بین الملل مدرن مورد توافق قرار گرفت. به همین روی نقش كشورهای بزرگ در این سیستم اعتبار فراوان یافت؛ چرا كه آنها دارای توانایی نظامی هستند كه بتوانند توازن را برقرار كنند و اجازه ندهند هیچ بازیگری خود به قدرت هژمون مبدل شود. برای جلوگیری از شكل گیری یك امپراتوری مسلط بود كه دوران اتحادیه ها، ائتلاف ها و رقابت های قاره ای شكل گرفت. در همین راستا، دست یابی به قدرت نظامی دغدغه اصلی قدرت های بزرگ شد و درك ژئوپولتیك از معادلات بین المللی اعتبار بیشتری یافت. نظام چند قطبی با تكیه بر مولفه تعیین كننده توان نمایش قدرت در ورای مرزهای جغرافیایی و ماهیت سیستم بین الملل را به وجود آورد. به دنبال پایان جنگ دوم، به علت دگرگونی بنیادی در سیستم بین الملل با جهانی متفاوت روبه رو شدیم. ایالات متحده آمریكا برای اولین بار در طول تاریخ كوتاه خود در موقعیتی بلامنازع در صحنه بین المللی قرار گرفت. مركز ثقل قدرت برای اولین بار در پانصد سال گذشته به خارج از اروپا منتقل شد و كشوری غیراروپایی رهبری جهان غرب را عهده دار شد. روابط سنتی استعماری اروپا محور محو شد و شكلی نوین از روابط حیات یافت. آمریكا در چارچوب موقعیت متمایز جهانی خود و تحت تاثیر تاریخ، جغرافیا، اقتصاد، سیاست و ویژگی های فرهنگی نظم مطلوب نظر خود را مستقر كرد و نظم لیبرال با مولفه های آمریكایی به وجود آمد. واقعیات جهانی و ویژگی های متمایز آمریكا از متحدین اروپایی، برقراری نظم لیبرال آمریكایی ها را اجتناب ناپذیر ساخت.
اگر قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم محل رقابت مراكز قدرت اروپایی بود پایان جنگ دوم منجر به تمركز قدرت در دو قطب متعارض شد. آمریكا هرچند كه از انحصار اتمی برخوردار بود اما اتحاد جماهیر شوروی با در اختیار داشتن وسیع ترین جغرافیای دنیا، بهره مند بودن تقریبی از تمام منابع زیرزمینی استراتژیك بالاخص ذخایر عظیم انرژی، داشتن جمعیت زیاد تحصیلكرده، نمایش قوی ترین نیروی نظامی متعارف در دنیا با توجه به تعداد نظامیان و ادوات سنگین رزمی و برخورداری از زیربنای صنعتی قدرتمند، آمریكا را به چالش كشید. در ۵۰۰ سال گذشته هیچ یك از قدرت های برتر اروپایی با چالشی از این دست روبه رو نشده بودند. این اولین بار بود كه یك قدرت بزرگ در سطح جهان با رقابتی از این دست روبه رو می شد. آنچه به چالش شوروی ماهیت انحصارگونه و غیرتاریخی اهدا می كرد این بود كه یك نظام ایدئولوژیك داشت. این واقعیت انكارناپذیر بود كه آمریكا را مجبور به ایجاد نظمی كرد كه با توسل به آن قابلیت های مادی و روانی لازم را برای جوابگویی به چالش كمونیسم به عنوان یك ایدئولوژی همه گیر و همه جانبه داشته باشد. نظمی كه آمریكا بر جهان اعمال كرد با توجه به این نكته شكل گرفت كه می بایستی با مهمترین سلاح رقیب یعنی اعتبار ایدئولوژیك مواجه شود و از سوی دیگر با چالش های نظامی آن مقابله كند. در حیطه غیرنظامی نظم لیبرال آمریكایی مبتنی بر ایجاد نهادهای فراملی بین المللی برای هنجارسازی و شكل دادن به قوانین و رویه های واحد برای مدیریت روابط بین المللی بود. سازمان ملل، بانك جهانی، صندوق بین المللی پول و گات در این رابطه تشكیل شدند. تجارت آزاد اساس خط مشی تجارت جهانی آمریكا قرار گرفت تا از طریق ایجاد وابستگی متقابل ثبات و صلح تقویت شود. تقویت نهادهای دموكراتیك نیز دنبال شد هرچند كه رژیم های ضددموكراتیك طرفدار آمریكا به دلایل ژئوپولتیك حمایت شدند تا بتوان با بسط دادن ویژگی های جامعه مدنی با انحصارگرایی ایدئولوژیك مقابله كرد. نظم لیبرال كه بعد از پایان جنگ دوم مبنای عملكرد آمریكا در صحنه جهانی شد و چارچوب ارزشی تفسیر حوادث بین المللی را به وسیله آمریكا بنیان نهاد با توجه و وقوف به این واقعیت شكل گرفت كه به یك ظرفیت و دكترین نظامی نیاز است. برای حمایت از منافع جهانی آمریكا و میسر نمودن استقرار نظم لیبرال دكترین نظامی آمریكا بعد از پایان جنگ دوم از تلفیق دو نظریه شكل گرفت. واقع گرایان معتقد بودند كه هر زمان كشوری در تعارض با آمریكا است باید قدرت نظامی خود را به سطحی برساند كه خطر واضح و مستقیم علیه منافع آمریكا به وجود آورد این وظیفه آمریكا است كه خطر به وجود آمده نظامی را با توسل به توان رزمی خود از بین ببرد. واقع گرایان در واقع میزان ظرفیت نظامی كشورهای مخالف آمریكا را برای واكنش آمریكا ضروری گرفتند، لیبرال ها برخلاف واقع گرایان كه تكیه را بر میزان قدرت رزمی كشورهای مخالف آمریكا برای شكل دادن به رفتار واكنشی آمریكا قرار دادند تاكید را بر ویژگی روان شناختی متوجه ساختند. لیبرال های آمریكایی اعتقاد داشتند كه آنچه باید معیار ارزیابی آمریكا از كشورها باشد به ضرورت می بایستی متوجه نیات رهبرای این كشورها باشد. بدون توجه به ظرفیت های نظامی یك كشور اگر مسئولان آن كشور اعلام دارند كه هدفشان ضربه زدن به منافع جهانی آمریكا است در این صورت باید این كشور را دشمن محسوب كرده و تصمیمات مقتضی را اتخاذ كرد.
در حیطه ارزیابی وجود یا عدم وجود تهدیدات نظامی متعارف، آمریكا در بطن استراتژی سد نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خارج از اروپای شرقی سیاست را بر این قرار داد كه به پیشگیری بپردازند. راهبران آمریكا از هری ترومن تا بیل كلینتون این حق را برای خود محفوظ داشتند هر زمان كه به این نتیجه برسند كشوری خواهان لطمه زدن به منافع آمریكا است و از توانایی های نظامی متعارف برای تحقق نیات خود برخوردار است باید به اقدام پرداخت. این بدان معناست كه پیش از آنكه كشور دشمن آمریكا به اقدام نظامی متوسل شود، آمریكا به پیشگیری بپردازد و به اقدامات براندازی متوسل شود. این اساس سیاست نظامی آمریكا در قلمرو مقابله با خطرات متعارف نظامی به وجود آمده به وسیله دشمنان این كشور قرار گرفت. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، فضای سیاسی، ایدئولوژیك و امنیتی را در صحنه جهانی به شدت چنان دگرگون ساخت كه منجر به دگرگونی در ماهیت استراتژی آمریكا و به تبع آن تاكتیك های متناسب با آن شد.
• استراتژی اشاعه نفوذ و تاكتیك پیشدستی
سقوط هنجاری و مادی كمونیسم منجر به دگرگونی ماهوی در نظام بین الملل شد. آمریكا در موقعیتی قرار گرفت كه بعد از قرن اول میلادی و در اوج قدرت امپراتوری رم بی سابقه است. سیستم بین الملل از دوقطبی به تك قطبی تبدیل شد و جایگاه جهانی آمریكا كیفیتی متمایز یافت. آمریكا از نقطه نظر نظامی در موقعیتی قرار گرفته كه بلامنازع است چرا كه بودجه نظامی این كشور بیشتر از مجموع بودجه نظامی ۲۹ كشوری است كه بعد از آمریكا قرار می گیرند. آمریكا از نظر اقتصادی برای خود یك جهان متفاوت است. تولید ناخالص این كشور از تولید ناخالص مجموع ۲۵ كشور اتحادیه اروپا فزون تر است. آمریكا از نظر فرهنگی به جایگاهی انحصاری دست یافته است. ارزش ها و محصولات فرهنگی این كشور كیفیتی جهانی یافته اند و به ابزار اعمال سیاست های آمریكا تبدیل شده اند. با درك این برتری ها، آمریكا درصدد برآمده است كه جایگاه انحصاری جهانی خود را به نفوذ جهانی تبدیل كند. استراتژی آمریكا از زمان به قدرت رسیدن جورج دبلیو بوش بر اشاعه ارزش ها و هنجارهای آمریكایی متمركز شده است. آنچه عملكرد آمریكا را در نظام تك قطبی متمایز از دو قطبی ساخته است ماهیت عملكرد آمریكا است. استراتژی سد نفوذ كه خصلتی واكنشی داشت به جهت عدم وجود هیچ رقیب هم ترازی به خط مشی تهاجمی و كنشی و به اشاعه نفوذ تبدیل گشته است. در نظام دوقطبی آمریكا از برتری نسبت به كشورهای بزرگ برخوردار بود.
اما در نظام تك قطبی كه امروزه حاكم است، آمریكا از تفوق نسبت به دیگر بازیگران مطرح برخوردار است. به جهت این هژمونی است كه آمریكا بدون مواجه شدن با چالشی جدی به اشاعه مولفه های نظم آمریكایی كه به دنبال پایان جنگ دوم حیات یافت، ادامه می دهد. اشاعه تجارت آزاد، دموكراسی، لیبرالیسم، سرمایه داری و نهادهای فراملی همچنان اهداف جهانی آمریكا هستند. اما با توجه به عدم وجود كشوری كه آمریكا را به چالش در رابطه با اشاعه این مولفه ها بكشاند كه ناشی از پذیرش اصول بنیانی این مولفه ها به وسیله كشورهای مطرح نظام بین المللی است، طبیعی است كه آمریكا به تاكتیك های متفاوت برای اشاعه نفوذ خود بپردازد. استراتژی امروزی آمریكا با وجود اینكه حاصل عملكرد ذهنی نومحافظه كاران است اما در رابطه با اینكه چه زمانی باید به قدرت نظامی برای دفاع از منافع آمریكا متوسل شد، به وضوح به نظرات لیبرال گرایش دارد. نومحافظه كاران بر این اعتقاد هستند، در تعیین اینكه كشوری برای آمریكا خطر محسوب می شود، در درجه اول نباید به توان نظامی آن كشور توجه شود، بلكه باید نگاه معطوف به نیات رهبران آن كشور باشد. اگر رهبران كشوری _ در این رابطه تنها توجه به كشورهای فاقد سلاح های هسته ای است _ حمله به آمریكا و یا لطمه زدن به منافع آمریكا را مطلوب می یابند، رهبران آمریكا این حق را باید برای خود محفوظ دارند كه به این كشور حمله كنند و خطر را قبل از متبلور شدن نابود سازند. در اینجا هیچ توجهی به این نیست كه این كشور از ظرفیت نظامی برای تهدید آمریكا برخوردار است بلكه تنها معیار، نیات رهبران است. طراحان آمریكایی بر این اعتقاد هستند كه ممكن است كشوری در حال حاضر فاقد توانایی متعارف نظامی برای ضربه زدن به آمریكا باشد. اما اگر این كشور از رهبرانی برخوردار است كه صدمه به آمریكا را مطلوب می یابند، در آینده اگر به توان نظامی دست یابند، محققاً به آمریكا ضربه خواهند زد. پس در زمانی كه هنوز كشوری كه اندیشه رهبرانش ستیزه با آمریكا را می خواهد از قدرت نظامی برای تحقق نظرات راهبرانش برخوردار نیست، باید به آن كشور حمله كرد تا در آینده خطری متوجه آمریكا نشود. سیاست پیشدستی مبتنی بر نیت رهبران است و توجهی به ظرفیت های نظامی كنونی نمی كند. در این چارچوب بود كه حمله نظامی به عراق توجیه شد. نومحافظه كاران با وجود اینكه از نقطه نظر تئوریك معتقد به پیش فرض های واقع گرا هستند، اما در حیطه مقابله با كشورهای دشمن آمریكا كه تنها دارای توان نظامی متعارف هستند، نگاه لیبرال را پذیرا شده اند. به عبارت دیگر جایگاه متمایز جهانی آمریكا آن را به شدت مطلوب ساخته است.
دكتر حسین دهشیار
منبع : روزنامه شرق