دوشنبه, ۴ تیر, ۱۴۰۳ / 24 June, 2024
مجله ویستا

یک زوج فلسفی


یک زوج فلسفی
سرآغاز جنبش پدیدارشناسی: هوسرل
جنبش پدیدارشناسانه را می توان تقریباً مطابق با قرن بیستم دانست. اثری كه عموماً اولین اثر واقعی پدیدارشناسانه لحاظ می شود، پژوهش های منطقی ادموند هوسرل است كه در دو بخش در سال های ۱۹۰۰ و ۱۹۰۱ منتشر گردید، بنابراین، این حركت جدید دقیقاً با طلیعه قرن بیستم آغاز گردید. علاوه بر این، آغاز قرن بیستم واقعاً سرآغاز جدیدی بود، زیرا هوسرل حقیقتاً فیلسوف اصیلی بود، بدین معنی كه نمی توان او را ادامه دهنده سنتی دانست كه پیش از او صورت گرفته بود؛ حتی مارتین هایدگر را با آنكه فیلسوف برجسته ای بود، تنها در سنتی می توان درك كرد كه توسط هوسرل آغاز گردید، اما هوسرل چنین اسلافی نداشت كه او را تحت الشعاع خود قرار دهند. او از آثار برنتانو و كارل استامپ روانشناس استفاده می كرد، اما اغلب از آنها فراتر می رفت. برای نمونه، نظریه حیث التفاتی او بسیار عالی تر است از حیث التفاتی برنتانو. اثری كه هوسرل قبل از ۱۹۰۰ نگاشت (فلسفه حساب او كه در ۱۸۹۱ منتشر شد و مباحث جدیدی كه به دنبال آن كتاب مطرح گردید) هر چند از برخی اندیشه های متأخر او حكایت داشت، دقیقاً پیش پدیدارشناسانه تلقی می شود، به طریقی كه آثار كانت قبل از رساله استادی او در ۱۷۷۰ پیش انتقادی تلقی می شوند. بنابراین امروزه، همانطور كه ما در انتهای قرن بیستم قرار گرفته ایم، می توانیم به گذشته باز گردیم و به جنبش پدیدارشناسانه ای بنگریم كه در سال ۱۹۰۰ آغاز گردید و تلاش كنیم تا آن را مورد بررسی و مطالعه قرار دهیم.هوسرل برای ۱۴ سال در دانشگاه هاله بود، یعنی سال هایی كه به خاطر موفقیت پژوهش های منطقی دعوت شد تا به سمت استادی دانشگاه گوتینگن درآید. او از سال ۱۹۰۱ تا ۱۹۱۶ در دانشگاه گوتینگن بود و پس از آن او به سوی فرایبورگ حركت كرد یعنی به جایی كه او از ۱۹۱۶ تا زمان بازنشستگی اش در سال ۱۹۲۸ در آنجا تعلیم می داد. او ده سال دیگر تا زمان مرگش در ۱۹۳۸ در سن ۷۹ سالگی، در فرایبورگ ماند. هوسرل در دوران زندگی اش تنها شش اثر را منتشر كرد: فلسفه حساب (۱۸۹۱)، پژوهش های منطقی (۱ _ ۱۹۰۰)، ایده ها I (۱۹۱۳)، منطق صوری و استعلایی (۱۹۲۹) و تأملات دكارتی (۱۹۳۱) كه در فرانسه منتشر شد. اما او هزاران صفحه دستنوشته هم تألیف كرد: درس گفتارهای گوناگون، طرح ها و تأملات فلسفی، شرح و تفسیرها، طرح های مقدماتی برای آثاری كه شاید در آینده به چاپ می رسیدند؛ اساساً او با نوشتن فلسفه ورزی می كرد، تمامی این مكتوبات در آرشیو مجموعه آثار هوسرل جمع آوری شده است و بسیاری از آثار او نیز پس از مرگ هوسرل در دوره های هوسرلی منتشر شده است، كه امروزه به ۲۹ عنوان می رسد و هنوز هم جمع آوری و محاسبه آنها ادامه دارد. بطور كلی حدود چهل جلد از آثار او تهیه شده است.الیزابت استروكر (كسی كه اغلب با هوسرل در ارتباط بود) می گوید كه هوسرل همیشه تا حدودی یك دانشمند طبیعی باقی می ماند حتی زمانی كه او به فلسفه گروید؛ او مطالعات و موضوع رساله دكترایش را در زمینه ریاضیات آغاز كرد و همچنین قبل از وارد شدن به حوزه فلسفه، اخترشناسی و روانشناسی نیز مطالعه می كرد. استروكر می گوید او در مقام یك دانشمند تجربی بیشتر به مطالعات تجربی علاقه داشت تا مونوگرافی و بسیاری از آثار فلسفی او در زمینه مطالعات و پژوهش های تجربی بود.هوسرل در دوران زندگیش از خلال تعالیم و نوشته هایش باعث رشد شاخه های گوناگونی از پدیدارشناسی گردید. او از طریق مهم دیگری نیز اثرگذار بود و آن را خلال مقاله ای در حوزه پدیدارشناسی بود كه در ۱۹۱۳ صورت گرفت. بسیاری از تك نوشته های مهم آلمانی نیز در آن سال منتشر شد، از جمله، وجود و زمان هایدگر، ایده های خود هوسرل، منطق صوری و استعلایی او، فرمالیزم در اخلاق اثر ماكس شلر و آثاری دیگر. بین سال های ۱۹۱۳ تا ۱۹۳۰ حدود یازده جلد در این دوره ها منتشر شد كه برخی از آنها بیش از یك اثر را دربرمی گرفت. آخرین اثری كه در این دوره منتشر شد، اثری بود. از Eugen fink با عنوان Representation and image .در طی دورانی كه هوسرل مشغول به تعلیم بود، دو گروه فلسفی تحت تأثیر او قرار گرفتند، یك گروه در گوتینگن و دیگری در مونیخ. گروهی كه در مونیخ بودند بطور خودانگیخته با مطالعه پژوهش های منطقی هوسرل پدید آمدند. در دانشگاه مونیخ، دانشجویان تئودور لیپس (Theodor Lipps) در اوایل قرن بیستم گروهی را تشكیل دادند كه در ابتدا متشكل بود از افرادی چون یوهانس دابرت و بعدها نیز كسانی چون آدلف ریناچ (Adolf Reinach) و ماكس شلر تحت تأثیر پژوهش های منطقی هوسرل قرار گرفتند و به تدریج، مركز پدیدارشناسی مستقلی را تشكیل دادند.اعضای این گروه بارها هوسرل را در دانشگاه گوتینگن ملاقات می كردند و او را برای سخنرانی به دانشگاه مونیخ دعوت می كردند و برخی از آنها هم به گوتینگن می رفتند تا مستقیماً از كلاس درس او بهره مند شوند. آنچه كه فیلسوفان مونیخ را به خود جذب كرده بود، سیطره اصالت روانشناسی هوسرل و احیاء رئالیسم توسط هوسرل در فلسفه بود. اما پرداختن و بسط دادن هوسرل به فلسفه استعلایی مورد خوشایند آنها نبود؛چرا كه از نظر فیلسوفان مونیخ این كار، بازگشتن به ایده آلیسم است در حالیكه آنها كار خود را فقط پدیدارشناسی می دانستند بدون اینكه تحویلی در آن صورت گیرد. اما متعاقباً در گوتینگن گروه دیگری پدید آمد. برخی از اعضای آن گروه مانند دابرت از مونیخ به آنجا آمدند و به كسانی همچون جان هرینگ پیوستند.
رومن اینگاردن و برخی دیگر نیز به این گروه پیوستند و بعدها به همراه هوسرل به فرایبورگ رفتند.زمانی كه هوسرل در سال ۱۹۱۶ به فرایبورگ سفر كرد، هیچ حلقه پدیدارشناسی در آنجا تأسیس نشده بود ولی چهره های برجسته بسیاری در آنجا با او همكاری می كردند. كسانی مانند: اینگاردن، فینك و بویژه مارتین هایدگر. در مناطق دیگری هم در سال ۱۹۲۰ شخصیت های دیگری تحت تأثیر هوسرل قرار گرفتند مانند یاكوب كلین و هانس گئورگ گادامر كه در ماربورگ بود و بطور مستقیم تر تحت تأثیر هایدگر بود.
مرحله دوم: هوسرل، هایدگر و شلر
در سال ،۱۹۲۰ جنبش فلسفی هوسرل، چونان پدیده ای فرهنگی، تا حدودی با ظهور مارتین هایدگر در صحنه آكادمیك و نظری آن دوران، مسیر تازه ای پیدا كرد. هایدگر در آلمان تأثیر عمیقی بر جهان فلسفی گذاشت و بر هوسرل پیشی گرفت. هایدگر و هوسرل یكی از زوج های متفكر بزرگی بودند كه تاریخ فلسفه به خود دیده بود و اجازه دهید برای فهم بهتر رابطه آنها چند سالی به عقب برگردیم یعنی به سال ۱۹۰۷ زمانی كه هایدگر به مطالعه اثر برنتانو درباره معانی متعدد وجود نزد ارسطو پرداخت. او دو سال بعد بعنوان دانشجوی فرایبورگ، پژوهش های منطقی هوسرل را مطالعه كرد. او رساله دكتری خود را تحت نظر هاینریش ویكت در ۱۹۱۳ به اتمام رساند و در ۱۹۱۵ تدریس در فرایبورگ را آغاز كرد، درست همان موقعی كه هوسرل به آنجا آمد. هایدگر چونان آموزگاری جوان، درباره فیلسوفان یونانی و در خصوص پدیدارشناسی و نیز در باب فلسفه دین به سخنرانی می پرداخت.او برای تدریس به دانشگاه ماربورگ دعوت شد و در ۱۹۲۳ فرایبورگ را ترك كرد. او در زمستان ۱۹۲۳ تا ۱۹۲۴ اولین طرح مقدماتی وجود و زمان را شكل داد و در ۱۹۲۴ در ماربورگ آغاز به تدریس كرد. وجود و زمان در ۱۹۲۷ منتشر شد.هایدگر در ۱۹۲۷ به فرایبورگ دعوت شد تا با بازنشسته شدن هوسرل، كرسی درس او را برعهده بگیرد. او برای چهار سال، از ۱۹۲۴ تا ،۱۹۲۸ در فرایبورگ ماند اما سخنرانی های او، هم در آنجا و هم پیشتر در فرایبورگ، پیشاپیش او را مشهور ساخته بود و نیز جایگاه مستقل فلسفی او را آشكار ساخته بود.هایدگر زمانی كه ۱۷ سال داشت در مورد ارسطو به مطالعه پرداخت و در نوزده سالگی پژوهش های منطقی هوسرل را مطالعه كرد. تركیب این دو منبع علمی بود كه عمیقاً او را به لحاظ فلسفی شكل داد. او در وجود و زمان، فصل هفتم، اذعان می كند كه شیوه تحلیل او پدیدارشناسانه خواهد بود و تبیین روشنی از آنچه مراد پدیدارشناسی است ارائه خواهد كرد. اما علی رغم تأثیری كه هوسرل بر او داشت، تفاوت های آشكاری میان آن دو فیلسوف مشاهده می شود.
اولاً هایدگر كار خود را با اصطلاحات كلاسیك دنبال می كرد و شناخت عمیق خود از تاریخ فلسفه را به نمایش می گذاشت. هوسرل ریاضی دانی بود كه وارد عرصه فلسفه شده بود، در حالی كه هایدگر از آغاز در حال و هوایی فلسفی پرورش یافته بود. وجود و زمان، همانطور كه از كتاب سفر پیدایش، كالون، و ایزوپ نام می برد، همین طور از منابعی مانند ارسطو، اگوستین، قدیس توماس، سوآرز، دكارت، كانت و دیگر فیلسوفان و متكلمان نیز نام می برد و هدف خود را احیای بحث وجود می داند. هایدگر قادر بود تا مباحثی را كه هوسرل دنبال كرده بود، با مباحث فلسفی كلاسیك تر تطبیق دهد. او همچنین بهتر از هوسرل می توانست از اصطلاحات فلسفی كلاسیك استفاده كند.ثانیاً هوسرل در سبك و محتوای كاری خود بسیار عقل گراست در حالیكه سبك و محتوای آثار و تعالیم هایدگر، خواننده را به خود جلب كرد و پرسش های وجودی ای را برای او مطرح می كند. این امر از جهتی خوب و از جهتی بد است. از این جهت خوب است كه به صراحت، این واقعیت را روشن می سازد كه فلسفه صرفاً تأمل نظری آزاد و بی دغدغه نیست، بلكه شیوه ای از زندگی و نیز منفعت بزرگی است، برای كسانی كه آن را در زندگی خود به كار بندند، اما از این جهت بد است كه هایدگر زمانی كه در جستجوی طرح فلسفی اش است، به نحو شایسته ای بین زندگی نظری و زندگی عملی و بین فلسفه و دوراندیشی تمایز قائل نمی شود؛ او همچنین به طور شفاف بین زندگی نظری و دین تمایز برقرار نمی كند. او می خواهد به همان اندازه كه متفكر است، پیشگام و پیشوایی اخلاقی نیز باشد و نوسان و تردیدی كه او بین این صورت های زندگی ایجاد می كند كار فلسفی او را آشفته كرده و بر اندیشه كسانی كه تحت تأثیر او قرار گرفته اند، تأثیر گذاشته است. اساساً هدف اصلی تحلیل هایدگر از هستی به سوی مرگ یا از اضطراب و یا از اصالت، این نیست كه زمینه هایی برای نگرانی ما فراهم آورد یا اینكه ما را در مورد زندگی مصمم سازد و یا اینكه ما را به داشتن نظر خاصی در مورد زندگی سوق دهد، بلكه او از چنین پدیده هایی به عنوان رهیافت هایی به پرسش از وجود استفاده می كند. این پدیده ها كاركردی تحلیلی دارد نه كاركردی فرمایشی. اینها نشان می دهند كه پرسش از وجود نه تنها در متافیزیك نظری آشكار می شود، بلكه در همه گونه های وجود بشری نیز آشكار می شود. اما حتی در نوشته های خود هایدگر، هدف تحلیلی با توصیه و برانگیختن دینی و اخلاقی آمیخته شده است. در مورد آنها چیزی پیامبرگونه وجود دارد. كسی می تواند پیامبر باشد و در انتظار ظهور تازه خدایان باشد و كسی می تواند یك فیلسوف باشد، اما این اشتباه است كه در یك زمان هم پیامبر باشد و هم فیلسوف.
تفاوت دیگری كه بین هوسرل و هایدگر وجود دارد این است كه هوسرل با انگیزه انسانی دانشمند و ریاضیدان آغاز می كند و این انگیزه را به فلسفه منتقل می كند اما هایدگر با انگیزه انسانی دینی آغاز می كند و این انگیزه را با انگیزه فلسفی در می آمیزد. هوسرل عقل گرا، خودش را مسیحی ای آزاد، غیرجزم گرا و بدون وابستگی به مكتبی خاص می داند و البته از مقولات دینی در آثارش بسیار كم استفاده می كند. علاقه او به فلسفه به عنوان دانشی دقیق بود. درمقابل، به نظر می رسد كه هایدگر فلسفه اش را چونان راه حلی برای مسائل دینی عرضه می كند. مشاهده شده است كه برخی از پیروان هوسرل به كاتولیسیزم یا پروتستانتیزم گرویدند؛ این جریان به خاطر این نبود كه هوسرل چنین جریانی را تشویق می كرد (در واقع، او تا حدودی از این جریان آزرده خاطر بود)، بلكه به خاطر این بود كه آثار او به بازگرداندن حرمت حوزه های گوناگون تجربه منجر شد و بنابراین به مردم اجازه می داد تا پیشرفت دینی خود را بدون هیچ مانعی گسترش دهند. اما چنین گرایش هایی به تغییر مذهب، در میان پیروان هایدگر آن را شكل داده بود، چیزی مخالف با تغییر مذهب رخ می داد. مردم به این تمایل دارند كه از ایمان دینی، به سوی فلسفه به عنوان راهی برای برخورد با انگیزه دینی بروند. پرسش هایی كه در مورد فناپذیری، اصالت، قاطعیت، هرمونوتیك وجود بشری، زمانبندی و سرمدیت مطرح می شوند، با تحلیل و ترغیب فلسفی به آنها پرداخته می شود تا با استنباط و استدلال دینی، آن هم در قالب سنتی آن. به نظر می رسد كه پاسخ فلسفی، اصیل تر و معتبرتر تلقی شود. هیچ كس سعی نمی كند كه عهد جدید را با مقولات هوسرلی تفسیر كند، اما رودلف بولتمان سعی كرد تا چنین كاری را با مقولات هایدگری انجام دهد و ممكن است ادعا شود كه دیگران نیز چنین كاری را در ارتباط با اعتقاد كاتولیكی انجام داده اند.چه در هوسرل بود كه بیشترین تأثیر را در هایدگر گذاشت؟ آن چیز به نظر می رسد این واقعیت بوده كه برای هوسرل مسأله ای معرفت شناسانه دكارتی یا معرفت شناسانه جدید حل شده بود. مفهوم آگاهی منفرد یا آگاهی محصور در خود، یعنی فقط آگاهی از خود و از احساسات و اندیشه های خود، به وسیله مفهوم هوسرلی حیث التفاتی كنار گذاشته شده بود. در واقع، این مسأله معرفت شناسانه در فصل ۱۳ وجود و زمان مورد تمسخر قرار گرفته است. اما اشیاء را تجربه و درك حسی می كنیم، نه فقط ظهورات یا تأثیرات و یا انطباعاتی كه آنها بر روی ما می گذارند. اشیاء از طریق تمثلات گوناگون به ما عرضه می شوند. هوسرل این رئالیسم را نه فقط با متذكر شدن تناقضات جایگاه دكارتی و لاكی، یعنی تناقضات شیوه ایده ها، بلكه همچنین با طرح كردن تحلیل های توصیفی مفصلی از صور گوناگون حیث التفاتی، یعنی تحلیل هایی كه به خاطر وضوح و قاطعیت شان خودشان را ثابت كرده اند، مطرح می كند. كسی رئالیسم را اثبات نمی كند؛ چگونه می توان چنین كاری كرد؟ تنها می توان آن را به نمایش گذاشت.به خصوص، این موفقیت در آموزه حیث التفاتی، مقصود خود را در دو آموزه مشخص تر هوسرل بیان می كند: نخست، در تحلیلش از بیان مقولی و دیگری اصرار او بر اینكه ما واقعاً در غیاب اشیا، آنها را قصد می كنیم. هر دوی این تعالیم به روشنی تمام در هایدگر معتقدم مطرح می شوند. هوسرل در آموزه مقولی نشان می دهد كه وقتی ما، اشیاء را بیان می كنیم، یعنی وقتی كه ما مورد اشیاء حكم می كنیم یا آنها را به یكدیگر مرتبط می كنیم یا آنها را سامان می دهیم یا آنها را تنظیم می كنیم، ما صرفاً مفاهیم یا ایده های درونی خود را مرتب نمی كنیم؛ بلكه ما اشیایی را كه در جهان هستند بیان می كنیم. ما اجزاء را درون كل ها توضیح می دهیم. مثلاً قضاوت های ما تألیفات درونی ای نیستند كه ما سعی در قرار دادن آنها در مقابل گونه ای از جهان خارجی داشته باشیم. آنها در ابتدایی ترین شكل خود، بیان قاطعانه اشیایی هستند كه آنها را تجربه می كنیم؛ ما حضور اشیا را بیان می كنیم، یعنی شیوه ای كه آنها در آن به ما عرضه می شوند. بنابراین آموزه حیث التفاتی هوسرل نباید فقط در ارتباط با ادراك حسی لحاظ شود، كه در آن گفته می شود اشیایی كه ما درك می كنم بی واسطه خودشان را به ما می نمایانند. این آموزه باید بویژه در ارتباط با بیان مقولی ای لحاظ شود كه بر ادراك حسی تكیه دارد. آموزه تمثیل مقولی در هوسرل، آن گونه كه در فصل ششم پژوهش های منطقی او ارائه شده است، برای هایدگر در شكل گیری پرسش از وجود، تعیین كننده بود.همچنین هوسرل از طریق آموزه التفاتی، می تواند بگوید كه ما اشیایی را كه اغلب هستند بالفعل قصد می كنیم. مسأله این نیست كه وقتی ما به شیء غایبی اشاره می كنیم، واقعاً در مورد یك تصویر یا یك مفهومی كه از شیء كه نزد ماست صحبت می كنیم تفكر بشری به گونه ای است كه از شیء حاضر فراتر می رود و شیء غایب را قصد می كند؛ شیء غایبی كه حضور ندارد دقیقاً این گونه به ما عرضه می شود.علاوه بر این، انواع مختلفی از غیاب وجود دارد كه مطابق است با مقاصدی خالی از حیث التفاتی ما: غیبت طرف دیگر اشیایی كه ما آنها را درك می كنیم، غیبت اشیایی كه تنها از خلال واژه ها مورد نظر قرار می گیرند، غیبت اشیایی كه از خاطره ها می گذرند، غیبت اشیایی كه تنها به تصویر كشیده می شوند، غیبت كسانی كه بسیار دور از ما هستند در مقابل غیبت كسانی كه از بین رفته اند، غیبت گذشته و غیبت آینده، غیبت امر قدسی. غیبت مهم دیگری كه هوسرل آن را توصیف می كند گونه ای غیبت است كه در آن آنچه كه به ما عرضه می شود تنها در هاله ای از ابهام قرار گرفته است و به بیان و تصرف بیشتری نیاز دارند. این نظریه غیبت، محركی بود برای تصور هایدگر از نامستوری از این حیث كه حقیقت را در پی دارد.هایدگر در طرح حیث التفاتی هوسرل، قابلیت های فلسفی ای را یافت و به شدت از آنها بهره گرفت. فیلسوفان دیگر نیز تحت تأثیر جریانی قرار گرفته بودند كه هوسرل آغازگر آن بود. مثلاً اعضای مكاتب مونیخ و گوتینگن به خاطر رئالیسمی كه با كشفیات هوسرل میسر شده بود به وجد آمده بودند. اما هیچ یك از آنها عمق و اصالت و كارمایه(توان) فلسفی هایدگر و یا افسونگری جذاب مقام دینی او را نداشتند.

رابرت سوكولووسكی
ترجمه و تلخیص: حسن احمدی زاده
منبع : روزنامه همشهری