پنجشنبه, ۲۴ خرداد, ۱۴۰۳ / 13 June, 2024
مجله ویستا


رفیق


رفیق
از در سبز رنگ حیاط امام زاده وارد شد. مثل همه شب های جمعه آمده بود امام زاده. نذر داشت. قبل از کنکور نذر کرده بود اگر مکانیک پلی تکنیک قبول شد، هر شب جمعه بیاید امام زاده. و حالا سال آخر درسش بود و باز هم شب جمعه. پاییز بود و آسمان گرفته بود. از آن وقت ها که می خواهد ببارد ولی نمی تواند.
طبق عادت همیشه گی نگاهی به سمت راست انداخت. قبر های سمت راست ۵/۱ متری از سطح زمین بالا تر بودند. از پله های کنار در، این ۵/۱ متر را رد کرد و از رو به روی ردیف پایینی شروع کرد به عبور کردن. کف دستش را پهن کرده بود و در همان حین که می گذشت روی شمشاد ها می کشید.
از اول اسم شهدای آن ردیف، کلمه ساخته بود: تماما عاشق!
تقی، مصطفا، احمد رضا، مجتبا، اکبر، علی رضا، امیر، شعیب، قاسم.
شهید قاسم گلویی. آخرین شهید آن ردیف بود. در ردیف بالایی، همه شهید نبودند. چند تایی در طرفین مرده هایی بودند که قبل از جنگ مرده بودند و آن جا دفنشان کرده بودند.
با چند شهیدی که وسط آن ردیف هم دفن بودن هم اسم ساخته بود: همه پاک!
هادی، محمد، هاشم، پرویز، امیر علی...
آخری اسمش شهرام کریمی بود. برای این ردیف تبصره قایل شده بود. به همین خاطر بود که ابتدای اسم فامیل شهید کریمی را در «همه پاک» به کار برده بود. چون «همه پاش» معنی نداشت!
رد شد. ردیف سوم، چهارم... ردیف دوازدهم.
این آخرین ردیف شهدا بود. مثل همیشه بالای قبر آخرین شهید این ردیف ایستاد و رو به تمام شهدا فاتحه خواند. بعدش هم مثل همیشه زیر لب گفت: برای خودم، نه برای شما!
نگاهی به ساعتش انداخت. چهار و نیم بود. یک ساعت تا اذان باقی بود.
از آخرین ردیف سمت راست حرکت کرد. به سمت اولین ردیف سمت چپ. خودش هم نمی دانست چرا از بالا به پایین نمی رود و همیشه بر می گردد و از پایین به بالا می رود.
قبرهای سمت چپ ۵/۱ متر از سطح زمین پایین تر بودند.
آمد پایین. این جا دیگر شمشاد نداشت. حرکت کرد برای این ردیف هم اسم گذاشته بود، یعنی برای همه ردیف ها کلمه درست کرده بود.
از ردیف ها رد می شد وفقط به یک چیز فکر می کرد: باز هم می بینمش؟
سه سال پیش بود. یک شب جمعه، خسته از دانش گاه آمده بود. مثل همیشه از ردیف ها گذشت و به ردیف یازدهم رسید. برای او ردیف ها تمام شده بودند، چون هیچ وقت سراغ ردیف دوازدهم نمی رفت.
در انتهای ردیف یازدهم یک شیر آب بود.
بالاتر از ردیفِ نزدیک ردیف دوازدهم یک جوان را دید که پشت به قبله نشسته و دارد آواز می خواند.
یاد حرف های پیش نماز دانش گاه افتاد: امر به معروف و نهی از منکر، وقت و جا نمی شناسد.
- سلام، روز شما به خیر.
- علیک سلام، روز خودت به خیر از دانش گاه اومدی؟
- از دانش گاه... شما از کجا...
نگاهی به کیف و سر و وضع خودش انداخت و حرفش را خورد.
- می خواستم از تون خواهش کنم این جا آواز نخونید. این شهدا، این امام زاده حرمت دارند. البته ببخشید!
- آواز رو باید خوند داداش. وقت و جا نمی شناسد.
یاد حرف های پیش نماز دانش گاه افتاد ولی او گفته بود امر به معروف ونهی از منکر وقت و جا نمی شناسد نه آواز!
از همان روز با هم رفیق شده بودند و حالا سه سال از آن روز گذشته بود.
همان سه سال پیش از جوان اسمش را پرسیده بود .
- به اسم چی کار داری؟ به رسم کار داشته باش. رسمه که مهمه. ما به مولا علی می گیم علی یکی دیگه میگه ایلیا. اما منظور هر دوی ما رسم علیه. و گرنه اسم که عوض میشه!
ردیف ها را یکی یکی رد می کرد تا رسید به ردیف یازدهم. از انتهای ردیف شروع کرد: هر قبر یک صلوات.
رسید به ابتدای ردیف. شیر را نگاه کرد. بالاتر از شیر و پشت به قبله و ردیف دوازدهم نشسته بود. مثل همیشه.
مثل همیشه موهای صاف، صورت تراشیده، ابروهای پیوسته، پیراهن سفید و شلوار مشکی و کفش های قهوه ای.
- سلام. چه طوری؟
- علیک سلام. شکر. خودت چه طور؟
- شکر خدا، خوبم. آسمون ابریه.
- آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد. صدای... ای بابا
- آوازت رو بخون. مگه نگفتی آواز خوندن وقت و جا نمی شناسه؟
- بی خیال شو.
- ببین، امروز می خوام یه رازی رو بهت بگم.
- نه! نگو. آدم ها تا وقتی که رازشون پیش خودشونه، راحتند. به محض این که رازشون عیان میشه دیگه نمی تونی پیداشون کنی. بی خیال شو. اصلا تو چرا هیچ وقت به این ردیف بالا سر نمی زنی؟
- همین جوری. شاید چون ته ِاین ردیف شیر آب هست. وقتی وضو می گیرم دیگه یک راست میرم توی خود امام زاده.
- یعنی اگر شیر آب بالای ردیف اولی بود، باقی ردیف ها را نمی رفتی؟
- نه، این طوری نیست.
ـ بلند شد و رفت طرف شیر آب. شروع کرد به وضو گرفتن. انگار بخواهد رفیقش را راضی کند.
ـ باشه. امروز به خاطر دل شما هم که شده می ریم.
- اولا می ریم نه، می ری. ثانیا، دل نداریم برای خودت برو.
وضویش تمام شد. از کنار رفیقش رد شد و قبر ها را شروع کرد:
شهید حسین فکری، شهید علی معمار زاده، شهید ید ا...ساعتی، شهید رضا کاظم پور، شهید داریوش فراهانی...
نا خودآگاه نگاهی به رفیقش کرد. لب خندی به لب داشت.
شهید غلام علی ایزدی.
شهید رضا. روی سنگ قبر همین را نوشته بود. نگاهی به جای عکس انداخت. عکس نبود ولی یک کاغذ بود.
«نام خانواده گی این شهید در دست نیست فقط همراه جنازه پاکش یک دفترچه پیدا شده بود که صفحه اول آن چیزی نوشته بود. در بین این نوشته ها یک نام است. از صاحب احتمالی این نام تقاضا می شود با ما تماس بگیرد.
ـ آواز عشق را باید خواند. آواز خواندن جا و وقت نمی شناسد.
ـ اسم مهم نیست. رسم مهم است. مولا علی را ما می گوییم علی، یکی دیگر می گوید ایلیا. ولی منظور هر دوی ما خود مولاست. رسم مولاست.
ـ آره آقا سید مهدی حسینی. گفته بودم آدم ها تا رازشون عیان بشه دیگه نمی تونی پیداشون کنی. یا علی مددی...
اسم خودش را که دید روی زانویش افتاد. طوری که گویی جلوی قبر رضا زانو زده.
عقب را نگاه کرد. خبری از رفیقش نبود. رازش عیان شده بود.
محمدرضا مهاجر
منبع : لوح