داوودنژاد از آن دسته فیلمسازانی نیست که زندگی را صرفاً به عنوان ماده خام فیلمهایش انتخاب کرده باشد؛ او اساساً سینما را شیوهای برای زیستن، تجربه کردن و فهمیدن زندگی دانسته است.
در سینمای او، مرز میان واقعیت و فیلم، میان خانه و لوکیشن، میان اعضای خانواده و بازیگران و میان تجربه شخصی و روایت داستانی، آنقدر سیال میشود که گویی دوربین نه مقابل زندگی که درون آن قرار گرفته است.
سینمای داوودنژاد را اگر بخواهیم در یک مفهوم خلاصه کنیم، شاید «زندگیزیستگی» دقیقترین تعبیر باشد.
زندگی در فیلمهای او چیزی تزیینی، بیرونی یا صرفاً موضوعی برای روایت نیست؛ زندگی خودِ روایت است.
از روابط خانوادگی و مناسبات عاطفی تا بحرانهای اقتصادی، اعتیاد، مهاجرت، عشق، جدایی، پیری و فرسودگی، همه چیز در فیلمهای او از تجربه زیسته میآید.
به همین دلیل حتی وقتی فیلمهایش قصهگو هستند، نوعی حس مستندوارگی در آنها وجود دارد؛ گویی فیلمساز پیش از آنکه بخواهد داستانی را تعریف کند، میخواهد چیزی از زندگی را ثبت کند که در حال از دست رفتن است.
این ویژگی را میتوان در دورههای مختلف فیلمسازی او دنبال کرد. داوودنژاد در هر دوره، به شکلی متفاوت به جامعه و انسان ایرانی نزدیک شده، اما یک عنصر ثابت باقی مانده است: کنجْکاوی نسبت به زندگی روزمره.
او به آدمهایی علاقه دارد که در حاشیه روایتهای رسمی ایستادهاند؛ آدمهایی معمولی با بحرانهایی بسیار واقعی.
از همین منظر، سینمای او را میتوان نوعی مردمنگاری عاطفی دانست؛ ثبت آدمهایی که در میان فشارهای اجتماعی و اقتصادی، همچنان عشق میورزند، میجنگند، اشتباه میکنند، فرو میریزند و دوباره ادامه میدهند.
اما داوودنژاد فقط «عضو خانواده سینما» نیست؛ او بخشی از یک «خانواده سینمایی» است. این دو تعبیر تفاوت مهمی با یکدیگر دارند. …























































































