وقتی مراجعی با اضطراب یا افسردگی وارد اتاق درمان میشود، پرسش فقط این نیست که «چه چیزی در کودکی او اتفاق افتاده»؛ پرسش این هم هست که «چه ساختاری در جامعه، این رنج فردی را تشدید یا حتی تولید کرده است؟»
ترافیک روزانه، ناامنی شغلی، مقایسهٔ بیوقفه در فضای مجازی و از دست رفتن پیوندهای محلهای و خانوادگی، همگی روی روان ما اثر میگذارند؛ نه بهشکل یک رویداد مشخص، بلکه بهصورت فشاری مزمن و نامرئی.
روانکاوی اجتماعی به ما یادآوری میکند که «من» هرگز در خلأ شکل نمیگیرد. سوپرایگوی هر نسل، بازتابی از ارزشها و اضطرابهای جمعی زمانهٔ خودش است. نسلی که در سایهٔ مقایسههای دائمی اینستاگرامی بزرگ شده، سوپرایگویی سختگیرتر و شرمسارتر از نسلهای پیشین دارد؛ نه چون ذاتاً ضعیفتر است، بلکه چون آینههای بیرونی برایش بیرحمتر شدهاند.
این پدیده را میتوان در چیزی که برخی روانکاوان «اضطراب مقایسهای» مینامند، مشاهده کرد. فرد دیگر با همسایه یا همکار خود مقایسه نمیشود، بلکه با نسخهای ویرایششده و ایدهآل از هزاران غریبه مقایسه میشود که هرگز واقعی نبودهاند. این مقایسهٔ بیپایان، فراخود را به قاضیای بیرحم بدل میکند که هیچگاه راضی نمیشود. نتیجه، نوعی خستگی روانی مزمن است که در مطب، بیشتر با عناوینی مثل «فرسودگی» یا «بیانگیزگی» … …
















































































