امروز، قامتهای برافراشتهمان را به بهای خطوط عمیق نشسته بر چهره مادر و جوانی به یغما رفتهاش، و صلابت فروپاشیده پدر وام گرفتهایم. آنها ذرهذره هستی و شیره جانشان را آب کردند تا چراغ فردای ما روشن بماند؛ اما ما در میانه غروری کاذب و سرشلوغی های به ظاهر زرین اما توخالی، سایهبان امن دیروزمان را در طوفان تنهایی واگذاشتیم.
فراموش کردیم آن دستهای پینهبسته و لرزان، روزگاری سرچشمه آرامش بودند و امروز محتاج نوازشی اندک؛ فراموش کردیم که در پاییز عمر، سهم دلهای نازک و قلبهای لبریز از مهرشان، کنج گرم خانهای بود که عطر آشنای فرزندان در آن بپیچد، نه دیوارهای بلند انتظار و غربت بیپایان.
اینک، در پس دیوارهای خاموش و ملالانگیز انتظار، در اتاقهایی که هوایش بوی دلتنگی و انزوا میدهد، لبها به خاموشی سپرده شدهاند و چشمها هنوز بارانی از حسرت و امیدند. در آن راهروهای سرد و بیانتها، قامتهایی خمیده با پاهایی رنجور و دلی آکنده از نگفتهها، به تماشای آخرین ذرات آفتاب عمر نشستهاند.
پدری که سر بر زانو نهاده و آن کوه غرور در خلوت سینهاش فرو ریخته است، و مادری با موهای برفگون که قطرهاشکی خشکیده بر گونهاش به خوابی پرآشوب پناه برده است؛ هر دو با هر سایهای که از پشت شیشه گذر میکند، پرنده امید در دلشان بالبال میزند که شاید عزیزی از راه رسیده باشد...
اما افسوس، که لبخند شوق، پیش از شکفتن بر لب، در آوار نومیدی پرپر میشود. روزها پی در پی میگذرند و شبها جای خود را به سحر میدهند، اما دریغ از نیمنگاهی، کلامی و دیداری که غبار این غربت را بزداید. …































































