گرداننده این کانون گرم، خانم آیلین آگاهی است؛ زنی که سالهای طولانی از زندگی و داراییاش را وقف کرده تا به این بچهها کار، اعتمادبهنفس و جایگاهی در جامعه بدهد. اما این کافه، مسیری پر از اشک و آتش را پشت سر گذاشته است؛ از یک آشنایی اتفاقی در مدرسه استثنایی و سالها آموزش سخت، تا کنسرتهای باشکوه در فرانسه و سپس سقوط در بحرانهای مالی آینه ونک و آتشسوزی ویرانگر جنتآباد.
این گفتوگو روایت حدود یک دهه از زندگی آیلین آگاهی با بچههای اوتیسمی و مبتلایان به سندرمداون است؛ روایتی از تضاد شدید میان استقبال گرم کشورهای خارجی و بیمهریهای تکاندهنده مسئولین کشور. قصهای از مادرخواندهای که خودش فرزندی ندارد؛ اما برای حق بچههایش میجنگد، درحالیکه با هر ضربه، دوباره دستانش را بر زانوانش میگیرد و بلند میشود تا چراغ این کافه خاموش نشود. این گزارش، سفر از «ناامیدی مطلق» به «امیدهای کوچک» است؛ جایی که یک فنجان قهوه، معنای زندگی را برای شصت خانواده تغییر داده است.
خانم آگاهی، اگر موافقید گفتوگو را با نحوه آشنایی شما با بچههای اوتیسمی و سندرمداون آغاز کنیم. اینکه چطور شد شما که یک نوازنده و موسیقیدان بودید مسیر زندگیتان بهطورکلی تغییر کرد و وارد دنیای اوتیسم شدید؟ …































































