محمدحسن سمسار
هر صبحی که بیدار میشویم، خبر تیشهای تازه بر تن ضعیف و نحیف میراث فرهنگی و طبیعی ایران منتشر شده است.
روزی تخریب پادگان روسهای سبزوار و دولتخانهٔ صفوی قزوین، روزی دیگر هیأتامناییشدن حافظیه و سعدیه و گودبرداری در جوار ارگ کریمخانی شیراز، شبی شکار یوزی و خرسی و قطع درختی و حریقی در جنگلی، شبی دیگر مصادرهٔ آیین و سنتی و حراج نسخهای خطی؛ و این ماجرا آنقدر شاهد مثال دارد که تمام این صفحه را پر خواهد کرد و شگفت آنکه تمام هم نمیشود و نقطهٔ پایانی ندارد. همین تازهترینش و مصداق آفتاب آمد دلیل آفتاب، همین دیروز صبح بود که خبری با این تیتر منتشر شد: «تخت جمشید معامله شد.» و حال، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
ماجرا اما این تخریبها و آسیبها نیست که آن هم هست، اما صرفاً صورتمسئله است. آنچه دل هر دغدغهمندی را به درد میآورد، بیتفاوتی همهمان است و این پرسش که هیچ معلوم است داریم با خودمان و تاریخ و فرهنگ و طبیعتمان چه میکنیم؟ همهاش این سطر احمد شاملو در ذهنم میچرخد که «هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاسته بود.» جوری برایمان این نابودی فزاینده و روبهتزاید میراث تاریخی و طبیعیمان به خبری روزانه بدل شده که ککمان هم نمیگزد؛ اگر بحران هولناک اقتصادی نمیگذارد فکر و ذکرمان به چیز دیگری برود و برسد، اما هیچ هوشوحواسمان نیست که چنانچه همینطور پیش برود، تا چندی دیگر تمام میشویم و هیچِ هیچِ هیچ نخواهیم داشت برای آیندگانمان.
نگرانی … …






































































































































