با کلماتی که خواننده دیگری به آنها صدا میداد، اما جنسشان لو میداد پشت این ترانه شاعری ایستاده که ادبیات را جدی گرفته است. او برای ما فقط ترانهسرا نبود. صدایی بود که ثابت میکرد ترانه میتواند مردمی باشد و سبک نشود، میتواند شنیده شود و دمدستی نباشد، میتواند وارد خانههای فراوان شود و هنوز چیزی از آبروی شعر با خودش داشته باشد.
پانزدهم شهریور، زادروز شاعری است که از ایلام آمده، از نوجوانی با وزن و کلمه درگیر بوده و خیلی زود شعر را نه سرگرمی که شیوهای برای زیستن فهمیده است. خودش از پانزدهسالگی گفته، از لحظهای که کلمات ناگهان برایش اعتبار پیدا کردند و دیگر نمیشد آنها را بیملاحظه کنار هم گذاشت. این وسواس هنوز هم در او مانده است..
ترانهای که سرش را پایین نیاورد
در سالهایی که موسیقی پاپ ایران به دنبال زبان تازه میگشت، کاکایی از آن طرف ماجرا آمد؛ از شعر، از وزن، از حافظه ادبی و از نسلی که کلمه را جدی گرفته بود. برای فریدون آسرایی، محمد اصفهانی، علی لهراسبی، سالار عقیلی، رضا صادقی، احسان خواجهامیری، محمد علیزاده و صداهای دیگر نوشت. بخشی از این ترانهها از سریال و تیتراژی که برایش ساخته شده بودند عبور کردند و به زندگی مستقل خودشان رسیدند. راز کار شاید همین بود که او ترانه را به قیمت محبوبیت نفروخت. فهمیده بود شنیدهشدن لزوماً به معنای سادهسازی نیست.
در ترانههایش عشق معمولاً صاف و بیمسئله نیست. آدم عاشق میماند و میرود، میخواهد و پس میزند، میشکند و باز صدا میزند. همین تناقضهاست که زبان او را برای نسل ما آشنا کرد. آن نسل با جملههای کاملاً عاشقانه و مطمئن بزرگ نشده بود. عشق برایش اغلب چیزی میان ماندن و رفتن بود. کاکایی این سرگیجه را خوب میشناخت و بلد بود آن را به موسیقی بسپارد.
معلمی که درس نمیدهد، در را باز میکند …


































































































