اخیراً بیش از گذشته توجهم به یک اتفاق در فضای عمومی و فرهنگی جامعه جلب شده است؛ اینکه چقدر عناصر نوستالژیک، بهخصوص المانهای مربوط به دهه 50 و 60 ، دوباره رونق گرفتهاند. از ساندویچیهای با حالوهوای دهه شصتی و بازتولید اسباببازیهای قدیمی گرفته تا پوسترها، موسیقیها، طراحیهای گرافیکی، دکور برخی مغازهها و حتی عناصر پوشش و لباس. حتی در سینما و سریال ها هم قصهها مرتب به دهههای ۴۰، ۵۰ و ۶۰ برمیگردند. انگار بخشی از جامعه دوباره سراغ صندوقچه خاطرات خود رفته، در آن را باز کرده و چیزهایی را بیرون آورده که سالها گوشهای افتاده بودند.
در نگاه اول میتوان گفت این اتفاق چیزی بیشتر از یک مُد فرهنگی یا موجی از علاقه به سبک و حال و هوای «رترو» نیست؛ اتفاق طبیعی ای که در بسیاری از جوامع رخ میدهد و نسلها برای مدتی به موسیقی، لباس، اسباببازی و سبک زندگی دوران کودکی خود بازمیگردند. نوستالژی به خودی خود نه بیماری اجتماعی است و نه نشانه عقبماندگی. انسانها به خاطراتشان وابستهاند و فرهنگ همواره گذشته را دوباره مصرف و بازتفسیر میکند.
اما اگر بخواهیم بفهمیم آنچه امروز در جامعه ایران میبینیم صرفاً یک موج فرهنگی موقتی است یا نشانه یک تغییر عمیقتر، باید این پدیده را کنار سایر مؤلفههای اجتماعی قرار دهیم، مولفه و شاخص هایی چون : امید مردم به آینده، اعتماد جامعه به نهادهای سیاسی و حاکمیتی، احساس برخورداری از فرصتهای برابر، امکان پیشرفت اجتماعی و اقتصادی و مهمتر از همه، این احساس که فرد میتواند با تلاش و مشارکت، تغییری در زندگی خودش و جامعه ایجاد کند.
در واقع سؤال اصلی این نیست که چرا مردم دوباره اسباببازی قدیمی میخرند یا چرا یک مغازه با دکور دهه شصتی محبوب میشود. سؤال این است که چه زمانی نوستالژی از یک علاقه فرهنگی فراتر میرود و به پناهگاهی برای جامعه تبدیل میشود؟ …







































































































